شهدای ترور
گفت‌و‌گوی «جوان» با همسر شهید وحید حجازی‌زاده از شهدای هوافضای سپاه در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه
شهید حجازی‌زاده زمان کمی تا بازنشستگی داشت و نمی‌خواست در نبود ایشان، کاری روی زمین بماند؛ لذا در ماه‌های آخر، زیاد در محل کارش می‌ماند تا به نفراتی که قرار بود جای ایشان را بگیرند، فوت‌و‌فن کار را یاد بدهد. در واقع می‌خواست خیالش از بابت کارش بعد از بازنشستگی راحت باشد
گفت‌و‌گوی «جوان» با مادر شهید محمد اشتیاقی مقدم ازشهدای جنگ تحمیلی رمضان که در ۱۷ فروردین ماه سال ۱۴۰۵ همراه با همسرش شهیده زهرا فعلی و فرزندش  شهید امیرحسین اشتیاقی مقدم به شهادت رسیدند
ساعت حدود ۳ صبح بود که ناگهان صدای مهیب انفجار پیچید؛ دود و آتش... تلفن امین ۵صبح زنگ خورد، آقارضا بود که به امین گفت بیا خونه محمد و امین هراسان رفت. دلم مثل سیروسرکه می‌جوشید؛ انگار با تمام وجودم حس می‌کردم حادثه‌ای در راه است. امین که برگشت، تمام صورتش خیس اشک بود. همانجا با بغض گفت: «مادر... محمد دیگر تمام شد»
 گفت‌وگوی «جوان» با خانواده بسیجی شهید منصور قدیانلو که در جنگ تحمیلی رمضان به شهادت رسید 
همسر شهید: ما عاشق دیدن برنامه‌های تلویزیونی بودیم که با خانواده شهدا مصاحبه می‌کردند (مثل گفت‌و‌گو‌هایی که همسر شهید رضایی‌نژاد اجرای آن را بر عهده داشتند). با هم می‌نشستیم و با شوق نگاه می‌کردیم. آشنایی با سبک زندگی شهدا برای ما جالب بود. گاهی آقا منصور با همان شوخ‌طبعی همیشگی‌اش، سر صحبت را باز می‌کرد و می‌گفت «معصومه خانم! اگر یک روز آمدند و از شما درباره من مصاحبه کردند، چه می‌گویی؟» من فقط می‌خندیدم! اصلاً به ذهنم خطور نمی‌کرد که روزی قرار است واقعاً چنین اتفاقی بیفتد! فکر می‌کردم شهادت خیلی از ما فاصله دارد
گفت‌وگوی «جوان» با پدر بسیجی شهید امیرمحمد نظری از شهدای جنگ تحمیلی رمضان 
امیرمحمد خیلی هیئتی و عاشق اهل بیت (ع) بود. در ایام محرم و ماه صفر و غیر از آن، به نوحه‌ها گوش می‌کرد و کلاً علاقه داشت. یادم هست زمانی که بیرون هم می‌رفتیم و سوار ماشین می‌شدیم، بلوتوث به ماشین وصل می‌کرد و نوحه گوش می‌داد، حتی در عکس پروفایلش ارادت خودش را به امام حسین (ع) نشان می‌داد
گفت‌وگوی «جوان» با برادر دانشمند شهید دکتر علی فولادوند، رئیس پژوهش سازمان نوآوری و تحقیقات دفاعی که در جنگ رمضان همراه خانواده‌اش به شهادت رسید
رهبر انقلاب همیشه تأکید داشتند که: «دشمنان ما از دین و دانش شما می‌ترسند» و من فکر می‌کنم دلیل اصلی هراس دشمن از شهید ما، دقیقاً همین فرموده امام خامنه‌ای بود. دشمن دقیقاً از همین قدرتِ توأمانِ دین و دانشِ امثال او می‌ترسید و هراس داشت. برادرم، با آن دانش بالا و آن ایمان راسخ، درست همان الگویی بود که برای حفظ این وطن به آن نیازمندیم. در نگاه و باور او «دین و دانش» دو بال پرواز کشورمان بودند و تمام عمرش را صرف تقویت این باور کرد 
گفت‌وگوی «جوان» با خواهر شهید محمد مسعودی که همراه خواهرزاده‌اش فائزه زینالی در بمباران دشمن به شهادت رسیدند
دایی و خواهرزاده هر دو یک روحیه شاد و شلوغی داشتند. اخلاق و رفتارشان خیلی به هم شبیه بود. در جمع فامیلی این دو نفر از همه پرسروصداتر بودند. الان که چند ماه از شهادتشان می‌گذرد، هر بار که دور هم جمع می‌شویم، واقعاً جای خالی‌شان احساس می‌شود. با توجه به نزدیکی‌شان به هم، شهیده فائزه آن روز همراه دایی و پدربزرگش راهی سفر شهادت شد
گفت‌وگوی «جوان» با همسر و فرزندان سردار شهید محمد قنبری، سرتیم حفاظت شهیدان غلامعلی رشید و دریاسالار علی شمخانی
هستند مردانی که سال‌ها در گمنامی و سکوت، حصار امن فرماندهان بزرگ میدان بودند. انسان‌های مخلص و خستگی‌ناپذیری که سایه‌به‌سایه سرداران نامدار حرکت کردند و سرانجام نیز پاداش عمری مجاهدت خاموش را با ردای سرخ شهادت گرفتند
گفت‌وگوی «جوان» با همسر پاسدار شهید سردار محمد سرلک از شهدای جنگ تحمیلی سوم
شهید به جهت آنکه مسئول ترفیعات سپاه بودند، همه او را در سپاه می‌شناختند و فرد شناخته شده‌ای در کل کشور بود، اما هیچ منیتی نداشت و دوست داشت گمنام کار کند. نحوه شهادتش در ایست و بازرسی به عنوان یک بسیجی ساده مؤید همین مطلب است. به رغم شغل پاسداری‌اش، همیشه یک بسیجی بود و بسیجی‌وار شهید شد
مروری به نحوه عروج سرداران شهید محمدحسن صدری و جواد باقری که برای شهادت لحظه‌شماری می‌کردند
حاج حسن موقعی که به داخل مزار برادرزاده شهیدش محمدامین می‌رود، خودش او را تلقین می‌دهد و در گوش شهید حرف‌هایی می‌زند. یک عکاس در لحظه حضور حاج حسن در داخل مزار از او و دیگران تصویربرداری می‌کند. در این زمان تنها ۱۲ ساعت به شهادت حاج حسن باقی مانده بود
گفت‌وگوی «جوان» با همسر شهید فراجا حسن اسکندری که در جنگ تحمیلی رمضان به شهادت رسید
در دلم با حسن آقا حرف زدم و گفتم: «حسن، اگر واقعاً آن پیکر توست، چرا نشانی برایم نفرستادی؟ چرا انگشترت نبود که مطمئن شوم؟!» شب گذشت و صبح روز بعد، گوشی‌ام زنگ خورد. از بهشت‌زهرای تهران تماس گرفتند و گفتند: «خانم، بیایید انگشتر همسرتان را تحویل بگیرید.»
بعدی 1 2 3 4 5