شهدای ترور
گفت‌وگوی «جوان» با همسر پاسدار شهید محمود معززی از شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه
محمود هر وقت می‌خواست برای مأموریت به سوریه برود، می‌گفتم سالم برگرد... در جوابم می‌گفت نگران نباش اگر بخواهم شهید شوم، تکه‌تکه می‌شوم. در جوابش می‌گفتم نگو! پیکرت باید سالم باشد، چون می‌خواهم موقع وداع صورتت را ببینم... همین هم شد. پیکرش سالم بود و توانستم با او وداع کنم 
گفت‌وگوی «جوان» با همسر تازه‌داماد شهید محمدرضا فتحی از شهدای جنگ تحمیلی رمضان
چشم‌انتظاری و ناباوری ادامه داشت تا ۶۷ روز گذشت و یک روز دوستم با هیئتی آمد. دوستم با یک سینی که روی آن یک چفیه و یک جفت کفش‌های خاکی و خاکستری و سوخته بود وارد خانه شد. کفش‌های محمدم بود که روز شهادت به پا داشت
گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهید جلال عسکری از شهدای حمله به ایست و بازرسی خاوران در جنگ رمضان
با شهادت بچه‌های ایست و بازرسی نه تنها ایستگاه تعطیل نشد، بلکه داوطلبان حضور در ایست و بازرسی و برنامه‌های بسیج به شدت افزایش یافتند و تعداد بیشتری از جوانان و اهالی داوطلب حضور در ایست و بازرسی شدند که این یکی از برکات خون شهداست
گفت‌وگوی «جوان» با همسر شهید عقیل محمدی از شهدای جنگ تحمیلی ۱۲روزه
خیلی هوافضا را دوست داشت. اول چند سال در نیروی زمینی بود، ولی بعد که منتقل شد به هوافضا، خیلی آنجا را دوست داشت. با چنان اشتیاقی حرف می‌زد که ذوق در چشم‌هایش مشخص بود. چون ساعت کاری‌اش زیاد بود، گاهی به من می‌گفت: «فاطمه، اینجا بچه‌ها طوری کار می‌کنند که من رویم نمی‌شود بگویم جمعه نمی‌توانم بیایم.» من هم می‌گفتم: «خب برو به کارهایت برس.»
گفت‌و‌گوی «جوان» با همسر شهید وحید حجازی‌زاده از شهدای هوافضای سپاه در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه
شهید حجازی‌زاده زمان کمی تا بازنشستگی داشت و نمی‌خواست در نبود ایشان، کاری روی زمین بماند؛ لذا در ماه‌های آخر، زیاد در محل کارش می‌ماند تا به نفراتی که قرار بود جای ایشان را بگیرند، فوت‌و‌فن کار را یاد بدهد. در واقع می‌خواست خیالش از بابت کارش بعد از بازنشستگی راحت باشد
گفت‌و‌گوی «جوان» با مادر شهید محمد اشتیاقی مقدم ازشهدای جنگ تحمیلی رمضان که در ۱۷ فروردین ماه سال ۱۴۰۵ همراه با همسرش شهیده زهرا فعلی و فرزندش  شهید امیرحسین اشتیاقی مقدم به شهادت رسیدند
ساعت حدود ۳ صبح بود که ناگهان صدای مهیب انفجار پیچید؛ دود و آتش... تلفن امین ۵صبح زنگ خورد، آقارضا بود که به امین گفت بیا خونه محمد و امین هراسان رفت. دلم مثل سیروسرکه می‌جوشید؛ انگار با تمام وجودم حس می‌کردم حادثه‌ای در راه است. امین که برگشت، تمام صورتش خیس اشک بود. همانجا با بغض گفت: «مادر... محمد دیگر تمام شد»
 گفت‌وگوی «جوان» با خانواده بسیجی شهید منصور قدیانلو که در جنگ تحمیلی رمضان به شهادت رسید 
همسر شهید: ما عاشق دیدن برنامه‌های تلویزیونی بودیم که با خانواده شهدا مصاحبه می‌کردند (مثل گفت‌و‌گو‌هایی که همسر شهید رضایی‌نژاد اجرای آن را بر عهده داشتند). با هم می‌نشستیم و با شوق نگاه می‌کردیم. آشنایی با سبک زندگی شهدا برای ما جالب بود. گاهی آقا منصور با همان شوخ‌طبعی همیشگی‌اش، سر صحبت را باز می‌کرد و می‌گفت «معصومه خانم! اگر یک روز آمدند و از شما درباره من مصاحبه کردند، چه می‌گویی؟» من فقط می‌خندیدم! اصلاً به ذهنم خطور نمی‌کرد که روزی قرار است واقعاً چنین اتفاقی بیفتد! فکر می‌کردم شهادت خیلی از ما فاصله دارد
گفت‌وگوی «جوان» با پدر بسیجی شهید امیرمحمد نظری از شهدای جنگ تحمیلی رمضان 
امیرمحمد خیلی هیئتی و عاشق اهل بیت (ع) بود. در ایام محرم و ماه صفر و غیر از آن، به نوحه‌ها گوش می‌کرد و کلاً علاقه داشت. یادم هست زمانی که بیرون هم می‌رفتیم و سوار ماشین می‌شدیم، بلوتوث به ماشین وصل می‌کرد و نوحه گوش می‌داد، حتی در عکس پروفایلش ارادت خودش را به امام حسین (ع) نشان می‌داد
گفت‌وگوی «جوان» با برادر دانشمند شهید دکتر علی فولادوند، رئیس پژوهش سازمان نوآوری و تحقیقات دفاعی که در جنگ رمضان همراه خانواده‌اش به شهادت رسید
رهبر انقلاب همیشه تأکید داشتند که: «دشمنان ما از دین و دانش شما می‌ترسند» و من فکر می‌کنم دلیل اصلی هراس دشمن از شهید ما، دقیقاً همین فرموده امام خامنه‌ای بود. دشمن دقیقاً از همین قدرتِ توأمانِ دین و دانشِ امثال او می‌ترسید و هراس داشت. برادرم، با آن دانش بالا و آن ایمان راسخ، درست همان الگویی بود که برای حفظ این وطن به آن نیازمندیم. در نگاه و باور او «دین و دانش» دو بال پرواز کشورمان بودند و تمام عمرش را صرف تقویت این باور کرد 
گفت‌وگوی «جوان» با خواهر شهید محمد مسعودی که همراه خواهرزاده‌اش فائزه زینالی در بمباران دشمن به شهادت رسیدند
دایی و خواهرزاده هر دو یک روحیه شاد و شلوغی داشتند. اخلاق و رفتارشان خیلی به هم شبیه بود. در جمع فامیلی این دو نفر از همه پرسروصداتر بودند. الان که چند ماه از شهادتشان می‌گذرد، هر بار که دور هم جمع می‌شویم، واقعاً جای خالی‌شان احساس می‌شود. با توجه به نزدیکی‌شان به هم، شهیده فائزه آن روز همراه دایی و پدربزرگش راهی سفر شهادت شد
بعدی 1 2 3 4 5