کد خبر: 1361250
تاریخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۰:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با پدر شهید ناوبان‌یکم کمیسر دریایی علیرضا مهرپور از شهدای ناو دنا‌
می‌گفت شهادت برایم از عسل شیرین‌تر است ناوشکن دنا ۱۳ اسفندماه ۱۴۰۴ در حالی که از رزمایش صلح میلان در هند به کشورمان بازمی‌گشت، در آب‌های بین‌المللی نزدیک کشور سریلانکا مورد حمله وحشیانه یک فروند زیردریایی امریکایی قرار گرفت
 نرگس انصاری

جوان آنلاین: ناوشکن دنا ۱۳ اسفندماه ۱۴۰۴ در حالی که از رزمایش صلح میلان در هند به کشورمان بازمی‌گشت، در آب‌های بین‌المللی نزدیک کشور سریلانکا مورد حمله وحشیانه یک فروند زیردریایی امریکایی قرار گرفت و ۱۰۴ نفر از خدمه این ناوشکن به شهادت رسیدند. شهید ناوبان‌یکم کمیسر دریایی علیرضا مهرپور یکی از آن شهدا بود. پدرش می‌گوید: «متأسفانه از آبان‌ماه که علیرضا به بندرعباس رفت، دیگر نتوانستیم او را ببینیم. وقتی هم قرار بود برای مأموریت دریایی اعزام شود، به‌خاطر حال نامناسب مادرش نتوانستیم برای بدرقه به بندر برویم. این یکی از حسرت‌هایی است که همیشه در دل ما مانده است. علیرضا در پیامی به برادرش نوشته بود که «شهادت برایم از عسل شیرین‌تر است.» او واقعاً عاشق شهادت در راه خدا بود. در ادامه ماحصل هم‌کلامی ما را با پدر شهید ناوبان‌یکم کمیسر دریایی علیرضا مهرپور، افسر تدارکات ناو دنا می‌خوانید: 

ته‌تغاری خانواده

علیرضا مهرپور، متولد دوم تیر‌ماه ۱۳۸۲، ته‌تغاری خانواده بود و ارزش زیادی برای همه اهالی خانه داشت. پدرش می‌گوید: در خانواده‌ای کم‌جمعیت و متدین بزرگ شد و از همان کودکی به تربیت و آموزش او خیلی اهمیت می‌دادیم. در بهترین کلاس‌ها آموزش دید و همیشه با تلاش درس می‌خواند. در دانشگاه افسری با معدل ۱۹ لیسانس مدیریت گرفت و افسر تدارکات ناو دنا شد. 

خودم راننده کامیون هستم و بار‌ها از سختی‌های نظامی بودن برای علیرضا تعریف کردم، اما او با علاقه و اراده قوی گفت: «دوست دارم این راه را ادامه بدهم، تحمل می‌کنم.» دوره آموزشی برای همه ما سخت بود، مخصوصاً بعد از ۱۸ سال برای اولین بار دور شدن از علیرضا لحظات دشواری را برای ما رقم زد. علیرضا بسیار عاشق خانواده، ورزش و تفریح بود. از زمان تولدش، انگار برکت و رونقی خاص وارد خانه ما شد و همیشه باعث شادی و رشد خانواده بود. 

تجربه یک مرد ۱۰۰ ساله

پدر شهید در ادامه می‌گوید: رابطه ما فقط پدر و فرزندی نبود، گاهی حس می‌کردم مثل یک برادر در کنارم است. در بسیاری از کار‌ها مرا راهنمایی می‌کرد. با اینکه سن زیادی نداشت، اما آنقدر فهم و درک داشت که انگار تجربه یک مرد ۱۰۰ ساله را در وجودش داشت. در طول ۲۲ سال زندگی‌اش، علیرضا همیشه مهربان، باادب و صبور بود. در کار‌های خانه کمک مادرش بود و خیلی دست من را می‌بوسید. در اوج ناراحتی هم، صبوری می‌کرد. او بسیار به خانواده احترام می‌گذاشت و با همه با محبت و خونگرم برخورد می‌کرد، آنقدر که وقتی خبر شهادتش رسید، همه شهر و دوستانش ناراحت و غمگین شدند، این رفتار نشان از شخصیت برجسته‌اش داشت. او همیشه دوست داشت به دیگران کمک کند. هر کس او را می‌شناخت، از اخلاق خوب و دل بزرگش حرف می‌زد. 

ما برای رزمایش می‌رویم

او از فعالیت‌های بسیجی شهید چنین می‌گوید: علیرضا عضو فعال بسیج محله بود. او در حوزه ۳۵۵ رباط کریم، در پایگاه علی‌ابن‌ابیطالب (ع) فعالیت داشت. قبل از رفتن به ارتش، در گشت‌های محله شرکت می‌کرد و نقش فعال در برنامه‌های بسیج داشت. در بیشتر مأموریت‌ها شرکت می‌کرد و مسئولیت‌پذیری برایش خیلی مهم بود. مادرش بیمار بود و علیرضا خیلی او را دوست داشت؛ مادرش همه زندگی‌اش بود، اما به خاطر شغل نظامی و مأموریت‌هایش همیشه نمی‌توانست آن‌طور که دلش می‌خواست به خانه بیاید و به مادرش سر بزند. در زمان جنگ ۱۲‌روزه، با وجود نگرانی خانواده، خودش می‌گفت که فرمانده‌شان برای اعزام به منطقه جنگی نیرو خواسته است. علیرضا داوطلب شد. برای اینکه خانواده نگران نشوند، مخصوصاً به خاطر بیماری قلبی مادرش، همیشه سعی می‌کرد ما را آرام کند. می‌گفت: «ما برای رزمایش می‌رویم و جای نگرانی نیست. خودتان را ناراحت نکنید.» حتی وقتی عکس می‌فرستاد، می‌گفت: «ناو‌های کشور‌های دیگر هم کنار ما هستند، نگران نباشید.»

عاشق شهادت در راه خدا

آخرین دیدار و وداع خانواده با علیرضا به پنج ماه قبل از شهادتش بازمی‌گردد. پدر شهید با حسرت می‌گوید: «متأسفانه از آبان‌ماه که علیرضا به بندرعباس رفت، دیگر نتوانستیم او را ببینیم. وقتی هم قرار بود برای مأموریت دریایی اعزام شود، به خاطر حال نامناسب مادرش نتوانستیم برای بدرقه به بندر برویم. این یکی از حسرت‌هایی است که همیشه در دل ما مانده است. علیرضا در پیامی به برادرش نوشته بود که «شهادت برایم از عسل شیرین‌تر است.» او واقعاً عاشق شهادت در راه خدا بود. 

روز ۱۳ اسفند‌ماه بود که خبر شهادت را از خبرگزاری‌ها شنیدیم. بلافاصله به ستاد ارتش تهران مراجعه کردیم. به ما گفتند هنوز لیستی از سریلانکا نیامده است. ما تا آخرین لحظه امیدوار بودیم که علیرضا جزو مجروحان باشد، اما این‌طور نبود. 

آن روزها، روز‌های بسیار سختی برای ما بود. واقعاً دیدن داغ عزیزترین نفر برای آدم دشوار است، آن هم زمانی که کاری از دستت برنمی‌آید. لحظه‌به‌لحظه داریم آب می‌شویم و این غم هرگز از دل ما بیرون نمی‌رود. بعد از ۱۵ روز، پیکر شهدا به وطن برگشت و ما برای دیدار با علیرضا به معراج شهدا رفتیم. پیکر علیرضا دو روز در تهران تشییع شد و سپس به رباط کریم، وطن خودش منتقل شد. مراسم تشییع در رباط کریم آنقدر باشکوه و بی‌نظیر بود که تا به حال چنین جمعیتی برای تشییع جنازه‌ای در این شهر دیده نشده بود. مردم واقعاً سنگ تمام گذاشتند. 

ثبت‌نام در «جانفدا»

در پایان او از ثبت‌نامش در «طرح جانفدا» می‌گوید: «می‌خواهم انتقام خون پسرم را از امریکا بگیرم و برای همین اولین اقدامی که انجام دادم ثبت‌نام در لیست جانفدا بود. این روز‌ها خیلی سخت بود و هنوز هم در اضطراب و نگرانی هستیم که شاید اشتباهی رخ داده باشد و پسرم جزو شهدا نباشد. واقعاً او نور چشم مادرش بود و تنها دلخوشی خانواده ما محسوب می‌شد. با رفتن او، ما یعنی من، مادر، برادر و خواهرش، خیلی داغدار و غمگین شدیم. غم از دست دادن عزیزمان خیلی سخت است و هنوز هم حتی نمی‌دانیم چگونه از این غم عبور کنیم. 

علیرضا نسبت به مسائل جهان اسلام حساس بود و از جنایت‌هایی که علیه مردم بی‌گناه انجام می‌شد ناراحت می‌شد. همیشه آرزو داشت روزی قدس شریف آزاد شود و مردم مظلوم در آرامش زندگی کنند. با اینکه بیشتر وقت‌ها در مأموریت و داخل دریا بود، اما ارتباطش با دوستان و جوانان قطع نمی‌شد و همیشه آنها را نصیحت می‌کرد که در مسیر انقلاب و ارزش‌ها ثابت‌قدم باشند.»

برچسب ها: دنا ، هند ، سریلانکا
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار