کد خبر: 1361478
تاریخ انتشار: ۱۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۴:۴۰
گفت‌وگوی «جوان» با پدر شهید محمد‌حسین نوروزی از شهدای راهور در جنگ تحمیلی رمضان
پسرم از کودکی در دستگاه امام حسین (ع) تربیت شد روز شهادتش به او زنگ زدم. گفت، چون از شب سر مأموریت بوده، تا صبح نخوابیده و خیلی خسته است. می‌خواهد کمی استراحت کند. ساعت به گمانم ۷:۳۰ صبح بود. چون دیدم خسته است، زیاد حرف نزدیم. گفت وقتی از خواب بیدار شدم با شما تماس می‌گیرم. این را گفت و قطع کرد. غافل از آنکه چند ساعت بعد، پسرم به شهادت رسید
علیرضا محمدی

جوان آنلاین: محمد نوروزی، پدر شهید محمد‌حسین نوروزی، متولد سال ۱۳۵۸ است و در سن ۴۶ سالگی پدر شهید شده است. این پدر جوان که اهل زنجان است، مثل خیلی از همشهری‌هایش عاشق حضرت ابوالفضل العباس (ع) و سرور و سالار شهیدان، آقا امام حسین (ع) است و می‌گوید که پسرش را با عشق به اهل بیت (ع) تربیت کرده و همین پرورش یافتن در محیط هیئت‌های مذهبی، از محمد‌حسین یک شهید ساخته است. شهید نوروزی از نیرو‌های پلیس راهور بود، اما به دلیل شرایط جنگی مأمور می‌شود تا به همرزمانش در فراجا کمک کند و در روز ۱۱ اسفندماه در بمباران یکی از اماکن پلیس به شهادت می‌رسد. محمد‌حسین در زمان شهادت ۲۴ سال داشت و از شهدای دهه هشتادی دفاع مقدس سوم به شمار می‌رود. پدر شهید در گفت‌و‌گو با ما می‌گوید: «خدا به ما سه پسر داده بود که اولین و ارشد آنها را تقدیم ایران و نظام اسلامی کردیم. او عاشق امام حسین (ع) بود و خدا هم او را به قافله شهدا رساند و شهیدش کرد.»

محمد‌حسین متولد چه سالی بود؟ کودکی‌هایش چطور گذشت؟

پسر شهیدم متولد بیست‌ودوم آذرماه ۱۳۸۰ بود. من آن موقع ۲۲ سالم بود و مثل حالا که راننده لیفتراک هستم، همان موقع هم مشاغلی از این دست داشتم و سعی می‌کردم با کار سخت و نان حلال بچه‌ها را تربیت کنم. خدا به من و همسرم سه فرزند پسر داده است که بزرگترین و ارشد آنها، یعنی محمد‌حسین، با شهادت از دنیا رفت. شهید از کودکی بچه خوبی بود. ما سعی کردیم آنها را طوری تربیت کنیم که اگر یک تکه زباله روی زمین دیدند، آن را بردارند و به سطل زباله بیندازند. منظورم این است که سعی کردیم بچه‌ها را مؤدب و منظم در کارهایشان تربیت کنیم. محمد‌حسین بچه خوبی بود. رابطه خوبی هم با برادر‌های کوچکترش داشت. ما یک خانواده مذهبی داریم و مثل خیلی از مردم زنجان، عاشق امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) هستیم. عزاداری‌های حسینیه اعظم زنجان در سراسر ایران معروف است و من پسرانم را از کودکی به هیئت می‌بردم و دوست داشتم که در چنین محیطی پرورش پیدا کنند. 

کدام خصوصیات اخلاقی شهید بیشتر به چشم می‌آمد؟

محمد‌حسین خیلی بچه شاد و خون‌گرمی بود. چون رفتار خوبی با اطرافیان داشت، بعد از شهادتش کمبود او نه فقط در بین ما که خانواده‌اش هستیم، بلکه بین اقوام و نزدیکان احساس می‌شود، چراکه شهید جوانی بشاش، شاد و سرزنده بود و مراوداتش با مردم باعث شده بود تا نبودش بیشتر به چشم بیاید. در واقع کمبود حضور او در جمع فامیل احساس می‌شود. پسرم به هر جمعی که وارد می‌شد، زود با دیگران گرم می‌گرفت و گل سرسبد جمع می‌شد. با اطرافیان انس می‌گرفت و حسن اخلاقش دیگران را جذب می‌کرد. الان که چند ماه از شهادتش گذشته، من هنوز حسرت روز‌هایی را می‌خورم که او در جمع ما بود و می‌گفت و می‌خندید. اتفاقاً قبل از تماس شما به فکر پسر شهیدم بودم که با تماس شما برای مصاحبه در مورد ایشان، یک حس عجیبی به من دست داد. 

محمد‌حسین یک جوان دهه هشتادی بود. تقید و اعتقادات مذهبی این جوان دهه هشتادی چطور بود؟

قبلاً عرض کردم که او را از کودکی به هیئت‌های مذهبی می‌بردیم. خودش هم جنم این کار‌ها را داشت و از نوجوانی اهل مسجد و بعد بسیج شد. نهایتاً در سنین جوانی به پلیس راهور رفت و آنجا خدمت می‌کرد. به نظر من جوان‌ها و نوجوانان دهه هشتاد و نود، اگرچه در فضای مجازی خصوصیات خاصی پیدا می‌کنند و با نسل ما تفاوت‌هایی دارند، اما اگر روی تربیت آنها خوب کار کنیم، می‌بینیم که خمیرمایه و شیره وجودشان با عشق به اهل بیت (ع) آمیخته است. پسرم در ماه محرم حال و هوای دیگری پیدا می‌کرد و زیاد هیئت می‌رفت. خاطرات زیادی از حضورش در هیئت‌های مذهبی و عزاداری آقا امام حسین (ع) داریم. 

شهید چند سال در پلیس راهور خدمت کرده بود؟

پسرم دو سال خدمت سربازی‌اش را که تمام کرد، رفت و کادر نیروی راهور شد. تقریباً یک سالی هم می‌شد که در پلیس به عنوان نیروی کادر مشغول شده بود. اوایل خدمتش یک مدتی به صورت فراگیر رفته بود در شهید چمران کرج و قرار بود که شش ماه آنجا دوره‌اش را سپری کند و بعد به زنجان منتقل بشود. اما زمانی که جنگ تحمیلی سوم شروع شد، به دلیل آنکه احتمال اغتشاش می‌رفت، او و تعدادی از همرزمانش را فراخوان زدند تا بروند و به نیرو‌های پلیس و یگان ویژه کمک کنند. در واقع اینها نیروی پشتیبانی برای مواقع حساس بودند. در همین مأموریت هم پسرم به شهادت رسید. 

اتفاقاً سؤال بعدی من این بود که پسر شما به عنوان نیروی راهور چطور کارش به کلانتری و کمک به نیرو‌های یگان ویژه افتاده بود؟

اگر یادتان باشد، در روز‌های جنگ می‌گفتند که احتمال ایجاد اغتشاش و آشوب از سوی عوامل امریکایی‑صهیونی زیاد است. حضور مردم در خیابان‌ها که الان هم ادامه دارد، یک دلیل عمده‌اش جلوگیری از احتمال اغتشاش و آشوب بود. همین موضوع باعث شده بود تا محمد‌حسین به عنوان نیروی راهور به تهران اعزام بشود و از آنجا هم او را به کرج فرستاده بودند تا به یگان ویژه ملحق بشود. تقریباً با شروع جنگ و بعد از اینکه خبر شهادت مقام معظم رهبری آمد، پسرم رفت کرج و دو روز بعد از شروع جنگ، یعنی ۱۱ اسفندماه، به شهادت رسید. 

آخرین دیدار یا گفت‌وگوی تلفنی‌تان کی بود؟

آخرین دیدارمان قبل از رفتنش به مأموریت بود، اما وقتی رفت، هر روز چند بار با هم تلفنی صحبت می‌کردیم. خصوصاً صبح که من به سرکار می‌رفتم و محمد‌حسین هم که پلیس راهور بود و از صبح زود کارش شروع می‌شد، معمولاً صبح‌ها همیشه با هم تماس تلفنی داشتیم. روز شهادتش هم به او زنگ زدم. وقتی حرف زد، از خستگی صدایش فهمیدم خیلی سرحال نیست. گفت، چون از شب سر مأموریت بوده، تا صبح نخوابیده و خیلی خسته است و می‌خواهد کمی استراحت کند. ساعت به گمانم هفت و خرده‌ای صبح بود. چون دیدم خسته است، زیاد حرف نزدیم. آخرین حرفش این بود که وقتی از خواب بیدار شدم با شما تماس می‌گیرم. این را گفت و قطع کرد. من هم رفتم سر کارم و منتظر تماسش بودم، غافل از آنکه چند ساعت بعد پسرم به شهادت رسید. 

محل شهادتشان کجا بود؟

قبل از پاسخ به سؤال‌تان عرض کنم که تقریباً از روز ۱۱اسفند بود که رژیم صهیونیستی و امریکا کلانتری‌ها را زدند و به زعم خودشان سعی داشتند به این ترتیب، پلیس و نیرو‌های مدافع امنیت را تضعیف و فضا را برای اغتشاش آماده کنند. روز اول این طرح شیطانی دشمن بود که پسرم در کلانتری ۳۱ کوی کارمندان در محله اتحاد کرج، از سوی بمباران دشمن به شهادت رسید. 

چه زمانی از شهادتش مطلع شدید؟

همان روز بعد از تماسی که داشتیم، دقیقاً یادم نیست چند ساعت گذشته بود که شنیدم یگان ویژه را در کرج و تهران مورد اصابت قرار داده‌اند. آن لحظه هرچند نگران شدم، اما فکرش را نمی‌کردم محلی که پسرم مستقر بوده بمباران شده باشد. تلفن را برداشتم و با او تماس گرفتم، اما در دسترس نبود. چند بار که تماس گرفتم و نتوانستم با محمد‌حسین تماس برقرار کنم، نگرانی‌ام بیشتر شد. یک آشنایی داریم در کرج که به ایشان گفتم جویا بشود ببیند آیا محل استقرار پسرم هم بمباران شده است یا نه. ایشان پرس‌وجو کرده و متوجه شده بود که آنجا بمباران شده، اما، چون از وضعیت محمد‌حسین مطمئن نبود، چیزی به ما نمی‌گفت. من با خیلی جا‌ها تماس گرفتم، اما هر جایی که زنگ می‌زدم، سعی می‌کردند ما را بپیچانند و کسی جواب درستی به ما نمی‌داد. روز بعدش که دوازدهم اسفندماه بود، ساعت حوالی ده و نیم صبح از بهشت سکینه با من تماس گرفتند و یک نفر از پشت تلفن پرسید: «آیا از وضعیت پسرتان خبر دارید؟» من گفتم پسرم الان محل خدمتش است و از دیروز از وضعیت او اطلاعی ندارم. همان شخصی که تماس گرفته بود گفت که دیروز محل خدمت پسرتان بمباران شده و پسرتان در جریان این حمله زخمی شده بود، اما الان به فیض شهادت نائل آمده است. این حرف را که زد، تازه متوجه شدم روز قبل وقتی با دوستان و آشنایان یا محل کار پسرم تماس می‌گرفتم، چرا کسی جواب درستی به من نمی‌داد. پسرم روز یازدهم شهید شده بود و من روز دوازدهم با تماس از طریق بهشت سکینه متوجه این موضوع شدم. آن روز سعی کردم بروم و کار‌های اداری انتقال پیکر به زنجان را بدهم، اما موفق نشدم و روز بعد رفتیم و کار‌های اداری را انجام دادیم. 

محمد‌حسین موقع شهادت مجرد بود؟

بله، مجرد بود. چون تازه کارش در پلیس جور شده بود، می‌خواستیم برای تأهلش برنامه بچینیم که قسمت نشد و آرزوی ازدواج پسرم در دل‌مان ماند. 

روحیاتش طوری بود که احساس کنید یک روز با شهادت از پیش شما برود؟

وقتی محمد‌حسین رفته بود گزینش تا پلیس بشود، روند گزینش طولانی شده بود. آقای نوری از مسئولان پسرم می‌گفت در روند کاری جذب ایشان کمی مشکل پیش آمده بود. محمد‌حسین خیلی پیگیر بود و هی می‌رفت و می‌آمد. یک بار من به او گفتم: «این قدر پیگیر هستی تا پلیس بشوی، می‌دانی که احتمال شهادت در این شغل زیاد است؟» محمد‌حسین در جواب گفت: «بله، می‌دانم. نهایتش شهادت است و من دوست دارم بیایم در نظام خدمت کنم و عاقبتم با شهادت ختم به خیر شود.» چند نفر از همرزمان پسرم هم که به صورت معجزه‌آسایی از بمباران نجات پیدا کرده بودند، تعریف می‌کردند که شب قبل از شهادت، محمد‌حسین رفته بود دوش بگیرد. یکی از آنها به شوخی گفته بود: «این موقع چرا می‌روی حمام؟» شهید در جواب گفته بود: «می‌روم تا غسل شهادت کنم.» درست فردای همان روز، پسرم به شهادت رسیده بود. حالا نمی‌دانم شاید غسل شهادتش به خاطر این بود که چیزی به او الهام شده بود یا نه. هرچه بود، محمد‌حسین....

غیر از پسرتان، در خانواده یا اقوام نزدیک شهید دارید؟

پسرخاله‌ام در زمان جنگ به اسارت درآمده بود و، چون اسمش را به صلیب سرخ اعلام نکرده بودند، از سرنوشت ایشان اطلاعی نداشتیم. یک شهید دیگر را که همنام پسرخاله‌ام بود آوردند به ما تحویل دادند و ایشان را در زنجان دفن کردیم. بعد‌ها پسرخاله‌ام با آزادی اسرا برگشت و متوجه شدیم که آن بنده خدا کس دیگری بوده و الان به عنوان شهید گمنام دفن است. در زمان جنگ خیلی از اقوام و آشنایان ما به جبهه اعزام شدند، اما قسمت بود که در میان آنها، محمد‌حسین که سال‌ها بعد از دفاع مقدس هشت ساله به دنیا آمده بود، شهید شود. 

چه خاطراتی از شهید در ذهنتان ماندگار شده است؟

خاطرات خوشی که از پسر شهیدم دارم برمی‌گردد به حضورش در هیئت «حیدریون» زنجان که از نوجوانی تا شهادتش به همین هیئت می‌رفت و جلد آنجا شده بود. من و محمد‌حسین با هم خیلی به کربلا رفته‌ایم. از زمانی که داعش در عراق حضور داشت، سفر‌های اربعین ما شروع شد و تا همین اواخر با هم می‌رفتیم کربلا. البته سفر‌های ما به عتبات عالیات فقط محدود به اربعین نبود؛ در ایام دیگر هم اگر اهل بیت ما را می‌طلبیدند، می‌رفتیم زیارت. یادم است اوایل بدون ویزا و فقط با کارت ملی به مراسم اربعین می‌رفتیم. تقریباً هر سال حتماً باید برای شرکت در مراسم اربعین به نجف و کربلا سفر می‌کردیم. گاهی با پسرخاله‌ها و اقوام یک گروه می‌شدیم و گروهی می‌رفتیم. در تمام این سفر‌ها خاطرات خیلی خوبی برایمان رقم خورد. محمد‌حسین عاشق امام حسین (ع) بود و گوشی‌اش پر بود از نوحه‌های امام حسین (ع). یک جوان دهه هشتادی که در اوج جوانی‌اش دلداده امام حسین (ع) بود و فکر و ذکرش را با یاد سیدالشهدا (ع) آمیخته کرده بود. آخرین خاطره را از آخرین تماس‌هایی که داشتیم برایتان عرض کنم. همان روزی که اعلام کردند مقام معظم رهبری به شهادت رسیده است، در آخرین تماس‌هایمان محمد‌حسین می‌گفت که من شب تا صبح سر مأموریت به خاطر شهادت آقا گریه کردم. خیلی برای شهادت ایشان ناراحت شده بود. آخرین حرف‌هایش هم در مورد رهبر شهیدمان بود، اما خبر نداشت که خودش چند ساعت بعد شهید می‌شود و به رهبر شهیدش می‌پیوندد. اگر از من بپرسند چه خصوصیاتی باعث رسیدن محمد‌حسین به مقام شهادت شد، من می‌گویم عشقی که به اهل بیت (ع) داشت او را به این مقام رساند. راه شهادت در دستگاه امام حسین (ع) ثبت است و محمد‌حسین از کودکی نامش را در دستگاه امام حسین (ع) به ثبت رسانده بود.

برچسب ها: شهادت ، جنگ ، اسرائیل
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار