جوان آنلاین: برای کامران حسینی، برادر شهیدش احسان فقط یک برادر نبود. یک رفیق و همراه همیشگی بود که تا چشم باز کرد، سایه بزرگتری او را روی سرش احساس کرد و سالها این برادری و رفاقت از مسجد و پایگاه بسیج محله گرفته تا زمانی که احسان در قامت یک پاسدار پادگان امام علی (ع) خرمآباد به شهادت رسید، ادامه داشت. احسان از نیروهای هوافضای سپاه بود که در هر دو جنگ تحمیلی ۱۲ روزه و رمضان، به همراه دیگر همرزمانش ضربات سختی به دشمن وارد کرده بود. او که ۱۹ اسفند سال گذشته همزمان با ضربت خوردن امام علی (ع) به شهادت رسید، پدر یک فرزند دو ساله به نام محمدعلی بود که اکنون، چون یادگاری از شهید احسان حسینی باقی مانده است. گفتوگوی «جوان» با کامران حسینی، برادر پاسدار شهید احسان حسینی را پیشرو دارید.
شهید حسینی چندمین فرزند خانواده بود؟ موقع شهادت چند سال داشتند؟
احسان بچه سوم خانواده بود. قبل از ایشان برادر و خواهر بزرگترمان هستند و بعد احسان در سال ۱۳۶۶ متولد شد. شهید چهار سال از من بزرگتر بود و در زندگی خیلی چیزها از ایشان یاد گرفتم.
اتفاقاً سؤال بعدی من در همین مورد بود که در طول زندگیتان چه نکاتی را از برادر شهیدتان آموختید؟
احسان یک نگاه خاصی به زندگی داشت. حداقل در میان اطرافیانم به جرئت میتوانم بگویم که نوع نگاه شهید به مسائل مادی و معنوی تفاوتهایی با دیگران داشت. ایشان به دنبال شیرینی دین بود، یعنی همان حلاوتی که باعث میشود آدم به سمت سیر و سلوک معنوی کشیده شود. قصد من از این حرفها صرفاً تعریف و تمجید از برادرم نیست، بلکه ایشان برای من یک رفیق و یک معلم بود. من خیلی از مسائل مذهبی را در حشر و نشر با احسان یاد گرفتم و در وجودم ریشه دواند. یک مثال کوچک از شخصیت شهید بزنم؛ کسی که به گفته اطرافیان حتی سنگهای ریز نان سنگک را به نانوایی برمیگرداند که مبادا ذرهای مال غیروارد زندگیاش شود، این آدم حتماً نوع برداشتش از دین و مسائلی، چون حلال و حرام با امثال من متفاوت است. تا این حد به چنین مسائلی ریزبین بود. من و احسان با هم هیئت میرفتیم و او به عنوان یک برادر بزرگتر، همراهیام میکرد تا در چنین فضایی قرار بگیرم و با اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام انس بگیرم. در واقع شناختم از اهل بیت (ع) از طریق همین هیئتهایی بود که همراه برادرم میرفتیم. این را عرض کنم که شهید تنها اهل رعایت ظاهر دین نبود. یعنی بسنده نمیکرد به اینکه سینهزنی بکند یا نمازی بخواند و «وا اسلاما»! بلکه در کنار انجام فرائض دینی و مذهبی، عمل هم داشت. هرچه پای منبرها یا نفس کشیدن در فضای هیئتها یاد میگرفت را در عمل هم پیاده میکرد. این عمل و انجام عملی مسائل دینی، الگوی من میشد. رفتارهایش و کردارهایش نشان میداد که در حرفش اخلاص دارد و صفا و بیریاییاش باعث میشد تا من که از او کوچکتر بودم، بیشتر جذب اینطور مسائل بشوم.
اثرات همنشینی با شهید را در زندگیتان نیز احساس کردهاید؟
بله، من در ازدواج و انتخاب همسرم هم از همان ملاکهایی استفاده کردم که شهید توصیه میکرد. شکر خدا ازدواج موفقی داشتم و میتوانم بگویم آرامشی که در زندگی دارم، به واسطه همین نگاه و آموختههایم است. احسان به من یاد داد که باید در کنار هر گفتار خوبی، عمل و کردار نیکی هم داشته باشیم. به زندگی عمیقتر نگاه کنیم و صرفاً متوجه مادیات نباشیم.
هیئت یا مسجد خاصی میرفتید؟
من الان چند سالی است که ساکن اسلامشهر در اطراف تهران هستم، ولی از کودکی تا همین اواخر، همراه احسان به هیئتی در منطقه دره گرم، محله خودمان در خرمآباد میرفتیم. خرمدره یک محلهای در شمال شهر خرمآباد است. حاجآقا رسول حسنوند یکی از دوستان یا بهتر بگویم مربی آقا احسان بود که به واسطه شهید، من نیز با آقای حسنوند مرتبط شدم و ایشان مثل یک مربی در پرورش روحی و معنوی ما تأثیرگذار بود.
بنابراین یک رفاقتی غیراز برادری بین شما و شهید وجود داشت؟
بله، اتفاقاً بعد از احسان، برادر دیگرمان محسن از من بزرگتر است و بعد از محسن من به دنیا آمدم. نمیدانم شاید گفتن این حرف درست نباشد، ولی احساس میکنم بین برادرها، من و احسان طور دیگری با هم رفاقت داشتیم. بعد از شهادتش هم من خیلی ضربه خوردم. تا همین الان که دو ماه از شهادتش میگذرد، حالت حزنی که با شنیدن خبر شهادت اخوی دچارش شدم، در وجودم حفظ شده است. جایگاه برادری خودش عالمی دارد، اما اگر کسی با برادرش رفیق باشد، این رفاقت درآمیختگی با حس برادری، خیلی محکم و قوی میشود.
گویا برادرتان از جانبازان جنگ ۱۲ روزه هم بودند؟
قبل از پاسخ به سؤالتان عرض کنم که احسان خیلی آدم متواضعی بود و خیلی از مسائل را حتی به ما که خانوادهاش بودیم، نمیگفت. در همین جنگ تحمیلی اخیر (رمضان) برادرم مجروح شده بود، اما، چون موجگرفتگی بود و آثار مجروحیتش در ظاهرش نمایان نبود، هیچ حرفی در این مورد به ما نگفته بود، ولی در جنگ ۱۲ روزه، مجروحیتش شدید بود و تا مدتی او را خانهنشین کرد. به پایش آتل بسته بودند که توان حرکتش را کم کرده بود. بعد از مدتی خودش آتل را از پایش درآورد تا بتواند دوباره به پادگان برگردد. در حالی که دکترها به او استراحت طولانیتری داده بودند، ولی خودش داوطلب شده بود که زودتر به محل خدمتش برود. در جنگ تحمیلی رمضان، وقتی که اخوی دچار موج انفجار شد، حرفی به ما و خصوصاً پدر و مادرمان نزد. شاید اگر والدینمان متوجه میشدند، دیگر اجازه نمیدادند به محل خدمتش برگردد. پدرم همین الان هم خبر ندارد که احسان چند روز قبل از شهادت مجروح شده بود. خلاصه اینکه برادرم با وجود مجروحیتی که داشت و از لحاظ پزشکی میتوانست مدت بیشتری در خانه بماند، ولی تصمیم گرفت به میدان برگردد و چند روز بعد هم به شهادت رسید. یک بار شهید به پدرمان گفته بود: «ما سالها آموزش دیدیم و حقوق گرفتیم برای اینکه در میدان جنگ آن چیزی را که بلد هستیم بروز بدهیم. نمیشود که موقع جنگ یا زمانی که به وجودمان نیاز هست، شانه خالی کنیم.»
مجروحیت دومی که داشت، چند روز قبل از شهادتش بود؟
راستش زمان دقیق آن را نمیدانم. عرض کردم که به ما در مورد موجگرفتگی حرفی نزده بود، اما مدت کمی بعد از مجروحیتش به شهادت رسید. به نظرم دو یا سه روز قبل از شهادتش بود. الان که با بعضی از دوستانش حرف میزنم، آنها که از ما مطلعتر بودند میگفتند احسان میتوانست به خاطر مجروحیت دومش به منطقه برنگردد. مجروحیت اولش (در جنگ ۱۲ روزه) خیلی سخت بود ولی مجروحیت دوم، چون نزدیک به زمان شهادتش بود، از لحاظ جسمی آمادگی لازم برای حضور مجدد در جنگ را از او سلب کرده بود، ولی اخوی به خاطر احساس مسئولیت دوباره راهی پادگان میشود و به شهادت میرسد، چون من در اسلامشهر ساکن هستم، وقتی احسان برای بار دوم مجروح میشود، به اخوی دیگرمان که از من کوچکتر است زنگ میزنند و از ایشان میخواهند پیش احسان برود و او را به بیمارستان ببرد. برادر کوچکترم یک انسان رازداری است و تا شهادت احسان چیزی به ما نگفته بود. بعد که احسان به شهادت رسید، از زبان برادر کوچکترم و دوستان شهید شنیدم که او مجروح شده بود.
زمان شهادت برادرتان چه روزی بود؟
برادرم روز ۱۹ اسفند که فردایش مصادف با سالروز شهادت مولی علی علیهالسلام بود، به شهادت رسید. یک شیعه معتقد بود و نهایتاً هم در شب شهادت مولایش شهید شد.
با توجه به شغلشان و شرایط جنگی، فکر شهادتش را کرده بودید؟
اخوی اگر شغلش نظامی هم نبود، روحیاتش طوری بود که احساس میکردیم به مرگ طبیعی از دنیا نمیرود. ایشان یک دوستی داشت به نام شهید ابوذر مرادیفرد که در جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به شهادت رسید. احسان بارها به من گفته بود که هیچ آرزویی ندارم، جز اینکه به ابوذر ملحق شوم. من در آن موقع از این شهید (مرادیفرد) صرفاً یک اسم شنیده بودم و تصوری از ایشان نداشتم، ولی فضایلش را از زبان اخوی شنیده بودم. احسان بعد از شهادت ابوذر هر روز سر خاک دوست شهیدش میرفت و حتی وصیت کرده بود که اگر خودش هم شهید شد، او را کنار ابوذر دفن کنند. شهید مرادیفرد در قطعه شهدای دفاع مقدس دفن شده است. شهدای جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه را به سختی در آنجا دفن میکنند، چون فضای محدودی دارد. چند اتفاق دست به دست هم داد تا نهایتاً اخوی را در همانجایی که وصیت کرده بود، یعنی در کنار شهید ابوذر مرادیفرد دفن کردند. یک خوابی هم احسان دیده بود که ابوذر به او گفته بود به زودی میآیی کنار خودم. این خواب اندکی بعد با شهادت برادرم و دفن ایشان در کنار مزار شهید ابوذر مرادیفرد تعبیر شد.
شما ساکن اسلامشهر هستید و اخوی در خرمآباد بودند، آخرین بار کی ایشان را دیدید؟
دقیقاً ۲۵ روز قبل از شهادتش من برای شرکت در مراسم ختم یکی از آشناها به خرمآباد رفته بودم. هم در مراسم آن بنده خدا و هم در مدتی که در خرمآباد بودم، حرفهای زیادی با اخوی زدیم و بعد برگشتم اسلامشهر. تا زمان شهادتش تلفنی در ارتباط بودیم. گاهی کتابی به من معرفی میکرد یا در تبیین مسائل سیاسی به من کمک میکرد. این را هم عرض کنم که برادرم خیلی آدم آگاهی بود. هم در مسائل دینی و هم در مسائل اجتماعی و سیاسی. به شدت بصیرت سیاسی داشت. زمانی که برخی دلشان از مسائل داخلی و خارجی کشور خالی میشد، اخوی میگفت باید چشممان به دهان حضرت آقا باشد تا ببینیم ایشان چه میگویند و مبادا ناامیدی و دلسردی را در خودمان تقویت کنیم.
بزرگترین خصوصیت اخلاقی شهید را چه میدانید؟
ایشان به شدت متواضع بود. طوری رفتار کرده بود که ما فکر میکردیم هیچ سمت خاصی در محل کارش ندارد. من حتی گاهی فکر میکردم شاید او یک نیروی ساده است. تا این حد متواضع بود و چیزی از مسئولیتهایش نمیگفت. الان که حرفش پیش آمد یادم افتاد نکتهای را بگویم؛ برادرم مدتی به سوریه اعزام شده بود و مدافع حرم هم بود، ولی حتی از این موضوع چیزی به ما نگفته بود. اینقدر متواضع بود که نمیخواست کسی از کارهای خیر و جهادیاش مطلع شود. نمیخواست با این طور مسائل فخرفروشی کند. ما بعدها متوجه شدیم که احسان در مقطعی مدافع حرم شده بود.
آخرین تماستان با شهید چه مدت قبل از شهادت بود؟
تقریباً ۱۰ روز قبل از شهادتش بود. چون از روز ۹اسفند تا زمان شهادتش که ۱۹ اسفند بود، در شرایط جنگی قرار داشتیم، سعی میکردیم با او تماس نگیریم تا مسائل امنیتی را رعایت کنیم. حتی با اخوی بزرگترمان که در یگان ویژه فراجا هستند، تماس نمیگرفتیم تا مشکلی پیش نیاید.
در آخرین تماستان چه صحبتهایی رد و بدل شد؟
هم در آخرین تماسمان که ۱۰ روز قبل از شهادت بود و هم در سفری که به خرمآباد داشتم، اخوی بارها اشاره کرد که خیلی دوست دارم شهید بشوم و با چنین سعادتی از این دنیای فانی بروم. آرزوی شهادت همیشه در دلش بود، اما اینبار طور دیگری ابراز دلتنگی میکرد.
خبر شهادتش را چطور شنیدید؟
اخوی کوچکترم با همسرم تماس گرفته و از ایشان خواسته بود به من بگوید. همسرم هم مرحله به مرحله خبر را به من داد. ابتدا گفت مجروح شده و بعد گفت که به شهادت رسیده است. وقتی که متوجه شهادتش شدم، خیلی درد کشیدم. الان این درد با من هست ولی شکلش تغییر کرده است. اول درد و غم بود. بعد به تعهد تبدیل شد؛ تعهد به راهی که رفته است، تعهد به توجه به فرزند شهید و تعهد به ارزشهایی که احسان جانش را در مسیر آن از دست داد. الان این حس و حال تبدیل به غبطه شده است. خیلی به حال اخوی غبطه میخورم و حسرت در دلم است که چرا از وجود او آنطور که باید استفاده نکردم.
فرزند شهید چند سال دارد؟
شهید یک فرزند پسر به نام محمدعلی دارد که الان دو سالش است. این بچه خیلی کوچک است، اما گاهی رو به آسمان میکند و اسم پدرش را صدا میزند. انگار که او را میبیند. به هر حال قسمت این بچه بود که در چنین سنی سایه پدر از سرش برود.
چه خاطراتی از برادر شهیدتان دارید؟
احسان خیلی آدم شوخطبعی بود. همه خاطراتم با او با شوخیها و شوخطبعیاش گره خورده است. برادرم هر وقت من را میدید دغدغه دین و آینده من را داشت. خیلی با هم حرف میزدیم و نصیحتم میکرد. همه اینها را طوری بیان میکرد که واقعاً به دل مینشست. در واقع آدم خوشصحبتی بود و وقتی با او حرف میزدی، احساس رضایت میکردی.
سخن پایانی.
شهید احسان حسینی یکی از شهدای این مرز و بوم است که جانش را برای وطن و مردم و اعتقاداتش داد. از شما قدردانی میکنم که یاد شهدا را با انتشار خاطرات و زندگیشان زنده و در ترویج فرهنگ ایثار و شهادت تلاش میکنید.