کد خبر: 1354222
تاریخ انتشار: ۰۶ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۴:۰۰
خداقوت بچه‌های ایست و بازرسی! هر جا کمکی لازم شود، هر جا صدای انفجار شنیده شود و هر جا فرمان اعزام صادر شود، ما بدون معطلی حاضر می‌شویم. از آواربرداری از خانه‌های مسکونی تخریب‌شده گرفته تا هر مأموریتی که مسئولان بالادستی تعیین کنند، انجام می‌دهیم. برای ما فرقی نمی‌کند، چه بگویند «جلوی دشمن بجنگ»، چه «زیر بمب و خمپاره بایست» و چه «آوار خانه‌ها را جمع کن»
 صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: دل‌مان گرفت وقتی به نیرو‌های بسیجی و سپاهی توهین و داعشی خطاب‌شان کردند، همین دی ماه سال ۱۴۰۴ عده‌ای میان قشر فرهیخته نافرهیخته دانشگاهی! گلودریده فریاد می‌زدند «بسیجی، سپاهی داعش ما شمایید»؟! برایم سخت بود، یعنی نمی‌دانستند که همین نیرو‌ها برای در امان ماندن اسلام، کشور و ناموس‌مان از دست داعشی‌ها چه خون‌ها داده بودند؟! یعنی از یاد برده‌اند چه جوان‌ها را راهی کرده و چه مادرانی داغدار شده و چه همسران جوانی چشم‌انتظاری کشیدند اما... 

تا اینکه ۹اسفند۱۴۰۴ رسید؛ آغاز جنگ رمضان. صدای موشک‌ها و خبر حمله دشمن امریکایی- صهیونی، زمین و آسمان‌مان را درنوردید، اما از همان لحظات ابتدایی، عده‌ای بی‌هیچ حکم و دستوری، بی‌آنکه مأموریتی داشته باشند، راهی مساجد و پایگاه‌ها شدند، رفتند و رخت جهاد پوشیدند. گروهی از آنان میان خرابه‌های خانه‌ها به دنبال پیکر شهدا می‌گشتند. عده‌ای دیگر به امدادرسانی مشغول شدند. برخی کنار صاحبخانه‌ها ایستادند، جارو و بیل و کلنگ به دست گرفتند و در میان آوار‌ها کارگری کردند. بعضی‌ها هم راهی خیابان‌ها شدند و پای امنیت کوچه‌ها و خیابان‌ها ایستادند، برای دفاع از ناموس و شهرشان، بی‌هیچ تعارفی. 

خیابان با حضورشان امنیت داشت... بچه‌های ایست و بازرسی. آنقدر حضورشان مهم بود که دشمن تاب نیاورد و با موشک و پهپاد دست به ترور آنها زد، اما خبر شهادت بچه‌های ایست و بازرسی خللی در اراده دوستان و همسنگران‌شان ایجاد نکرد، کمتر از یک ساعت، صف‌های داوطلبان حضور در ایستگاه‌های ایست و بازرسی شد خبر اول همه فضای مجازی، یعنی دشمن فرموده امام خمینی (ره) را فراموش کرده بود که «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود؟!»

چندی پیش رفتیم برای عرض خدا قوت و رساندن سلام همه آنهایی که به پاس مجاهدت‌های‌شان دست به دعا هستند، پای صحبت بچه‌های ایست و بازرسی نشستیم... حرف‌هایشان شنیدنی بود. باهم بخوانیم.

۲ ساعت در کف خیابان

حسین ۴۳سال دارد و کارمند است. می‌گوید: از وقتی به یاد دارم همیشه در مسجد، بسیج محل و فعالیت‌های اجتماعی حضور داشته و در همین فضا‌ها بزرگ شده و کنار دوستان بسیجی‌ام رشد کرده‌ام. از سال‌ها قبل، حدود اواخر دهه۱۳۷۰، هر کاری که رنگ و بوی جهادی و خدمت داشت انجام می‌دادیم؛ چه کمک‌رسانی، چه برنامه‌های فرهنگی و چه فعالیت‌های جمعی. هرجا اتفاق مهمی می‌افتاد، ما همراه گروه بودیم و تلاش می‌کردیم نقش کوچکی در کمک‌رسانی داشته باشیم. در سیل و زلزله‌ها، در دوران کرونا، در زمان‌هایی که اغتشاش یا بحران پیش می‌آمد یا هر زمانی که به نیرو‌های داوطلب نیاز بود، همیشه در صحنه حاضر می‌شدیم. 

گاهی حتی خودمان هم فکرش را نمی‌کردیم، اما به محض شنیدن خبر یا احساس نیاز، سریع دور هم جمع می‌شدیم و حالا از همان روز اول جنگ رمضان پای کار آمدیم و همراه بچه‌های پایگاه و مسجد راهی شدیم. شب‌های سرد و بارانی هم نتوانست خللی در اراده ما ایجاد کند، ما ماندیم و کنار هم تلاش کردیم تا اوضاع را مدیریت کنیم. مهم‌ترین دغدغه‌مان هم این بود که مردم احساس امنیت و آرامش کنند. 

برنامه‌ریزی شیفت‌های‌مان با هماهنگی مسئول گروه است، به طوری که بچه‌ها بتوانند طوری زمانبندی کنند که به کار‌های ضروری و محل کارشان هم برسند تا این حضور و پوشش امنیتی در مناطق حساس، به‌طور مستمر ادامه داشته باشد. خود من هم روزی سه ساعت به محل کارم می‌روم و کارهایم را انجام می‌دهم و بعد از آن، بلافاصله به جمع بچه‌ها برمی‌گردم. 

برای ایست‌های بازرسی پول می‌گیرید؟!

در این میان برخورد و واکنش مردم هم جالب است. خیلی از دوستان و همسایه‌ها که در روز‌های اغتشاشات نگاه و نظر دیگری نسبت به نظام داشتند، با شروع جنگ دیدگاه‌شان کاملاً تغییر کرد، حتی چند نفر از آنها پیش ما آمدند و از ما پرچم خواستند تا در تجمعات همراه داشته باشند، البته گاهی هم بعضی‌ها طعنه می‌زنند و می‌گویند شما برای ایست‌های بازرسی پول می‌گیرید؟! این حرف‌ها را سال‌ها پیش درباره شهدای مدافع حرم هم می‌زدند؛ جوان‌هایی که همه زندگی و حتی جان‌شان را در دست گرفتند و برای دفاع از اسلام راهی منطقه شدند، اما باز هم زبان طعنه‌زنندگان کوتاه نشد. امروز هم کم‌وبیش همین حرف‌ها گفته می‌شود، اما واقعیت این است که ما با عشق و از روی احساس وظیفه اینجا ایستاده‌ایم و برای حضورمان هیچ پولی دریافت نمی‌کنیم. این را می‌گویم تا مردم بدانند ما به خاطر این بودن‌مان در خیابان‌ها و کار‌ها و فعالیت‌های دیگر جهادی‌مان به دنبال امکانات و پول نیستیم. ما اینجا ایستاده‌ایم، چون احساس وظیفه می‌کنیم، چون می‌خواهیم مادر‌ها و بچه‌ها با خیال راحت در شهر رفت‌وآمد کنند و بدانند هنوز کسانی هستند که برای آرامش و امنیت‌شان تلاش می‌کنند. 

گاهی هم برخوردشان با ما خیلی عالی است. جایی که ما ایستاده‌ایم، ورودی شهر تهران است و مسافرانی که از شهر‌های اطراف وارد تهران می‌شوند از همین ایست بازرسی عبور می‌کنند. با وجود خستگی، خیلی‌ها با حوصله و احترام با ما برخورد می‌کنند و قدر این ایستادگی و کار‌های جهادی را می‌دانند. یادم است در یکی از شیفت‌ها سعی می‌کردیم نزدیک پارک نایستیم تا خانواده‌ها اذیت نشوند و خدای نکرده احساس ناامنی نکنند، اما خود خانواده‌ها آمدند و گفتند: «تا شما هستید، خیابان برای بچه‌های ما امن‌تر است.» همین همراهی و اعتماد مردم واقعاً برای‌مان دلگرم‌کننده بود. گاهی هم به شوخی یا جدی به من می‌گویند: «چرا این‌قدر می‌ایستی و پای کار هستی؟ خسته نمی‌شی؟ برو استراحت کن»، اما واقعیت این است که با همین محبت‌ها و حمایت مردم، خستگی از تن‌مان درمی‌آید و انگیزه می‌گیریم که ادامه بدهیم. من در خانواده‌ای بزرگ شدم که پدرم خادم مسجد بود. او ما را با خدمت، محبت و رفاقت بزرگ کرد. برای ما خدمت در ایست بازرسی افتخار است. 

شهدای ایست بازرسی 

در دوران جنگ چند بار ایست‌های بازرسی مورد حمله قرار گرفت و تعدادی از دوستان و همسنگران ما به شهادت رسیدند، اما اتفاق عجیبی افتاد، درخواست مردم برای حضور در ایست‌های بازرسی چند برابر شد. همانطور که در اخبار هم دیدید، تعداد داوطلبان به‌طور چشمگیری افزایش پیدا کرد. دشمن فکر می‌کرد اگر خیابان‌ها یا ایست‌های بازرسی را هدف قرار دهد، مردم می‌ترسند و عقب می‌کشند، اما برعکس شد. بعضی فکر می‌کردند بعد از این اتفاق ما ادامه نمی‌دهیم، اما برعکس، حضورمان قوی‌تر شد. مردم هم خیلی از ما حمایت کردند. در خیابان‌ها و میدان‌های شهر صحنه‌هایی از همبستگی و محبت دیدیم که هرگز از یادم نمی‌رود. این همراهی و حس کنار هم بودن، همیشه زیباترین بخش کار ما بوده است. 

شهید فوتبالیست امیرمحمد نظری

یکی از دوستانم، بسیجی شهید امیرمحمد نظری بود. خیلی به فوتبال علاقه داشت و واقعاً هم خوب بازی می‌کرد. من هم که فوتبالیست و مربی بودم، همیشه با او فوتبال بازی می‌کردم. به او قول داده بودم یک روز باهم برویم زمین چمن و آنجا بازی کنیم، اما متأسفانه قسمت نشد. دقیقاً همان‌جایی که چند دقیقه قبل من ایستاده بودم، او ایستاد و متأسفانه همان‌جا هم شهید شد. من فقط برای یک تماس کوتاه جابه‌جا شدم و وقتی برگشتم، امیرمحمد به شهادت رسیده بود. 

هر وقت به تصویر شهید نظری نگاه می‌کنم، باورم نمی‌شود که او دیگر بین ما نیست. برای من مثل یک برادر کوچک‌تر بود. باهم فوتبال بازی می‌کردیم و کلی خاطرات ورزشی داریم. دوست‌داشتنی، باصفا و همیشه آماده کمک به دیگران بود. من همیشه می‌گویم: آدم باید طوری زندگی کند که به درد کسی بخورد. اینکه فقط ایام بگذرد و عمر تمام شود، کافی نیست، بهتر است وجودمان به کار بیاید و خدا از ما راضی باشد. 

«بسیج» ستون خدمت‌رسانی 

چهره‌اش به شهدای دهه ۶۰ نزدیک است، می‌نشیند تا برای‌مان از بسیج و همراهی‌اش با همرزمانش بگوید. میان همکلامی‌مان همه توجهش به اطراف است، گویی هنوز دست از کار نکشیده باشد، علی می‌گوید: من از سال‌۱۳۹۳ در عرصه بسیج فعالیت دارم و خدا را هزاران بار شکر می‌کنم که این مسیر را آغاز کردم. ورود ما به این راه، با حضور در مساجد و هیئت‌ها شکل گرفت. دو نفر از فرماندهان و مربیان ما، حاج محمد توکلی (که متأسفانه به رحمت خدا رفت) و فرمانده‌ام آقا روح‌الله، تأثیر عمیقی بر زندگی و مسیری داشتند که من در آن قدم برداشتم. 

از ۱۱سالگی با گروه‌های جهادی در عرصه محرومیت‌زدایی فعالیت کردم. در طول این ۱۱سال، اتفاقات مهمی افتاد، در زلزله کرمانشاه حضور مؤثر و مفیدی در عملیات امدادی داشتم و در دوران کرونا بسیج به عنوان یکی از مؤثرترین نیرو‌های جهادی با تمام توان در خدمت‌رسانی به مردم و مقابله با ویروس تلاش کرد. امروز با افتخار می‌گویم که بسیج، ستون فقرات خدمت‌رسانی در سخت‌ترین شرایط است. 

۹ اسفند ماه ۱۴۰۴ 

روز ۹اسفند ۱۴۰۴ روزی بود که جنگ سوم بر ما تحمیل شد. من در محل کارم بودم که ناگهان یکی از همکاران با عجله آمد و گفت: «حمله شده!» ابتدا باور نمی‌کردیم، اما به تدریج خبر حمله به بیت رهبری رسید. حدود ۲۰دقیقه بعد، همه بچه‌ها در مسجد جمع شدیم. خبر شهادت حضرت آقا را نمی‌خواستم باور کنم. اصلاً نمی‌توانستم باور کنم. همان لحظه به سمت مسجد محله دویدم. هم‌مسجدی‌ها و دوستان آمده بودند و همگی گریه و زاری می‌کردند و در داغ فقدان امام خود می‌سوختند. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که روزی امامی که تکیه‌گاه همه بود، به شهادت برسد. 

خدا را هزاران بار شکر که امام ما با شهادت از این دنیا رفت. ایشان جمله‌ای زیبا و راهگشا دارند: «ما به سوی میدان جنگ پرواز می‌کنیم، خدا راه شکست را بر ما بسته است. ما یا پیروز می‌شویم یا شهید و شهادت، شیرین‌تر از پیروزی است.» مرور این بیانات حضرت آقا در آن شرایط تسلای‌مان می‌داد. 

زیر بمب و خمپاره بایست!

حدود ۴۵ روز است که در ایست بازرسی حضور دارم، از این مدت، شاید هفت یا هشت روز کمتر به خانه رفته‌ام و بیشتر زمانم را با همین بچه‌ها در خیابان گذرانده‌ام. هر جا کمکی لازم شد، هر جا صدای انفجار شنیده شد و هر جا فرمان اعزام صادر شود، ما بدون معطلی حاضر می‌شویم. از آواربرداری از خانه‌های مسکونی تخریب‌شده گرفته تا هر مأموریتی که مسئولان بالادستی تعیین کردند، انجام می‌دهیم. 

برای ما فرقی نمی‌کند، چه بگویند «جلوی دشمن بجنگ»، چه «زیر بمب و خمپاره بایست» و چه «آوار خانه‌ها را جمع کن». ما بدون هیچ تردیدی و بدون نگرانی در خدمت‌رسانی به مردم و انجام مأموریت‌ها همه تلاش خود را صرف می‌کنیم و انگیزه اصلی ما، ارادت قلبی به وطن‌مان ایران، حضرت آقا، جمهوری اسلامی و ارادت به اهل بیت و امام حسین (ع) است. 

خدا قوت، کنار ما بمانید

این صمیمیت و همبستگی بین بچه‌هاست که ما را در شرایط سخت و خطرات احتمالی در ایست‌های بازرسی کنار هم نگه داشته است. در روز‌های اخیر، مردم نیز با حضورشان در خیابان‌ها و میدان‌ها نشان داده‌اند همراهی‌شان با نیرو‌های امنیتی نه‌تنها کم نشده، بلکه بیشتر هم شده است. 

هر روز صحنه‌های دلگرم‌کننده‌ای می‌بینیم، مردمی که با انرژی از کنارمان عبور می‌کنند و با یک «خدا قوت» ساده به ما روحیه می‌دهند، حتی کودکان خردسال، با چهره‌های معصوم‌شان می‌گویند: «خدا قوت، کنار ما بمانید.»

در این مسیر، تنها خواسته ما این است که بتوانیم با ایمان و استقامت خدمت کنیم و هرچه خدا بخواهد همان رقم بخورد. تجربه سال‌های گذشته هم نشان داده است با وجود سختی‌ها و حتی حمله به برخی ایست‌های بازرسی، روحیه نیرو‌ها و حمایت مردم همچنان تداوم دارد. مردمی که خودشان با وجود خطر‌ها داوطلب شدند و ما باور داریم این ایستادگی از روحیه همبستگی و ایمان مردم سرچشمه می‌گیرد. 

ما پدری مهربان از دست داده بودیم

به سختی می‌آیند پای صحبت، با خود می‌گویم اگر امر فرمانده‌شان در میان نبود، حاضر به همین چند لحظه همکلامی با ما هم نمی‌شدند، امیرعلی می‌گوید: من از ۹سالگی وارد بسیج شدم، البته قبل از آن هم همراه پدرم به مسجد می‌رفتم، اما وقتی در تابستان‌ها در کلاس‌های مسجد و پایگاه شرکت کردم، کم‌کم علاقه‌ام بیشتر و حضورم جدی‌تر شد. فعالیتم فقط محدود به کار‌های فرهنگی نبود. در دوران کرونا برای ضدعفونی کردن خودرو‌ها و مکان‌های عمومی کمک می‌کردم و در بخش‌های جهاد سازندگی در قم هم فعالیت داشتم، کار‌هایی که جزئیاتش شاید گفتنی نباشد، اما بخشی از مسئولیتی بود که احساس می‌کردم باید انجام بدهم. حالا که به دوران جنگ رسیده‌ایم، فعالیت‌های‌مان بیشتر شده است. این فعالیت‌ها ادامه داشت تا ما به جنگ رمضان رسیدیم و از آغاز جنگ تا امروز ۲۴ساعته حاضر بودیم. روز ۹ اسفند ماه خانه بودم که خبر را شنیدم و سریع به پایگاه رفتیم. آ‌قدر شایعه بود که نمی‌دانستیم واقعاً شهید شده‌اند یا نه؟! تا نزدیک اذان صبح که خبر شهادت‌شان رسماً اعلام شد. خیلی دل‌مان گرفت، چون حس می‌کردیم پدرمان را از دست داده بودیم. همه ما آن روز، فرزند شهید شدیم. 

ملتی که بیدار‌تر می‌شود

اما با وجود این فقدان، همه ما سربازان امام خامنه‌ای همچنان ایستاده‌ایم. در روز اول حمله، ما خودجوش و بدون نیاز به دستور، به گشت‌زنی در خیابان‌ها رفتیم و کم‌کم ایست بازرسی‌ها را برپا کردیم. حضور مستمر و داوطلبانه ما در خیابان چه در ایست‌های بازرسی و چه در میان مردم و در تجمعات حداکثری شبانه مردم انقلابی نشان از عشق و اراده قلبی ما دارد. 

حقیقت این است که بعد از جنگ ۱۲روزه تاکنون، شاهد بیداری و آگاهی بیشتر مردم بودیم. همین دست تکان دادن‌ها و حرف‌های محبت‌آمیز و دلگرم‌کننده همه اقشار مردمی قوت‌قلب ما بود، شاید ظاهراً اینطور به نظر می‌رسید که ما مراقب مردم هستیم و امنیت‌شان را تا حدودی تأمین می‌کنیم، اما باید بگویم حضورشان کنار ما، استواری ما را در میان مخاطرات دوچندان می‌کند، حتی میان بمباران‌ها و حملات دشمن که دوستان‌مان را به شهادت رساند. همه این شهادت‌ها و جانبازی‌ها ما را متوقف نکرد، بلکه موجی از حضور داوطلبان را به خیابان کشاند. پاسخ‌شان همان کلام امام خمینی (ره) بود که فرمود: «بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود.» به کرات نشان دادیم که این برای ما یک شعار نیست. 

حضور حداکثری در تجمعات

و در آخر از عزیزان بسیجی و مردم می‌خواهم که در تجمعات حضور داشته باشند. مطمئن باشید که هرچه شما حضور حداکثری در تجمعات داشته باشید، ما نیز با قدرت و استواری بیشتری در کنار شما خواهیم ماند و شما را رها نمی‌کنیم. آرزو دارم بعد از عمری خدمت همانطور که امام شهید‌مان فرمودند به جمع شهدا ملحق شویم، اما پیش از آن، مهم‌ترین امر برای ما «خدمت و کار کردن» است، یعنی تلاش برای مردم، خدمت برای جامعه و انجام وظیفه در حد توان. باور دارم که خدمت، مقدمه رسیدن به مقام‌های بزرگ معنوی است. به عقیده من انسان نباید آرزوی پایان خوش و عاقبت بخیری داشته باشد، بدون اینکه مسیر صحیحش را طی کرده باشد. 

ما پیروز این میدان هستیم 

آخرین همکلامی‌مان می‌رسد به برادر بسیجی ۲۰ساله، عرفان می‌گوید: فعالیت من در بسیج از حدود ۱۰سالگی شروع شد، در حوزه‌های فرهنگی، علمی و نوجوانان مشغول خدمت بودم و حالا که به سنی رسیده‌ام که می‌توانم فعالیت‌های نظامی داشته باشم، در پایگاه خود‌مان وارد عرصه عملیاتی شده‌ام. 

پیش از این و در دوران کرونا، کار‌های جهادی مانند ضدعفونی اماکن و توزیع ماسک و مواد ضدعفونی‌کننده را انجام دادیم. همچنین در ایام راهیان نور بحث خادمی شهدا را هم داشتیم و با بچه‌های پایگاه در برنامه‌ها و یادواره‌ها شهدا حضور فعال و پررنگی داشتیم. اوج غم‌انگیز‌ترین لحظات عمرم، روز شهادت حضرت آقا بود. آماده‌باش بودیم که پیش از نماز صبح، خبر شهادت رسماً اعلام شد. در آن لحظه من و دوستان پایگاه و مسجد همگی شوکه و غمگین شدیم. متأسفانه در طول این ۴۰روز، فرصتی برای عزاداری پیدا نکردیم و این بغض هنوز هم بر گلوی‌مان چنگ می‌زند. ان‌شاءالله فرصتی پیش بیاید که همگی ما بتوانیم برای عزیز دل‌مان امام خامنه‌ای عزاداری کنیم. 

خانواده‌ای همراه و مشوق 

در مورد نگرانی خانواده‌ام در زمان حضور در ایست بازرسی و مأموریت‌های بسیج باید بگویم که آنها بیشتر از اینکه نگران من باشند، مشوق من هستند. آنها بر این باورند به اندازه خودمان باید خادم انقلاب باشیم و گوش به فرمان رهبر عزیز ما با حضور خود گوشه‌ای از این کار را به دست گرفته‌ایم. هر کسی در هر جایی در یک سنگر، خادم اسلام و انقلاب است. قطعاً حضورمان، تأثیر خودش را دارد که از حملات موشک، پهپاد، ترور منافقین و... در امان نمانده‌ایم، اما بحمدالله که این مسیر تداوم دارد. بعد از حملات موشکی به ایست‌های بازرسی ما شاهد حضور عظیم داوطلبانه مردم برای ثبت‌نام و خدمت در ایست بازرسی بودیم. 

تعدادی از این شهدایی که در ایست بازرسی‌ها به شهادت رسیدند، دوستان عزیز ما بودند؛ هم‌محله‌ای، هم‌بازی و هم‌مسجدی، اما شهادت دوستان‌مان مانع حضور ما در میدان نشد. دشمن به دنبال نابودی و ایجاد رعب در میان ما بود، اما با ایستادگی در برابر همه این تهدیدها، راه خود را ادامه می‌دهیم. برنامه‌های ما همچنان ادامه دارد. 

شهید حسن عشوری

هدف ما این است که حتی پس از شهادت نیز تأثیرگذار باشیم. قطعاً هر بسیجی، به شهیدی دلبسته است و به او متوسل می‌شود و درد‌دل‌هایش را با او در میان می‌گذارد. من شهید حسن عشوری را دارم که زندگی‌اش را مرور کرده‌ام و با سبک زندگی‌اش آشنا هستم. شهید امنیت حسن عشوری متولد ۲۴مرداد۱۳۶۸ در رودسر نخستین شهید وزارت اطلاعات در مقابله با جریانات تکفیری بود که در تاریخ ۲۴خرداد سال‌۱۳۹۶ در منطقه چابهار در درگیری با گروهک تروریستی به شهادت رسید. به نظر من بزرگ‌ترین دستاورد بسیج در این ایام همدلی و همبستگی عمیق مردم با بسیج است. خاطرات زیادی در این مسیر برای‌مان رقم خورد که مجال بیانش نیست، اما در پایان باید بگویم که ما همیشه منتظر و گوش به فرمان ولی فقیه هستیم.

برچسب ها: ایست بازرسی ، جنگ ، بسیج
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار