کد خبر: 1359758
تاریخ انتشار: ۰۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۰:۴۰
گفت‌وگوی «جوان» با مادر شهید مصطفی کاظمی شهید ۲۳ ساله مدافع امنیت در مقابله با اغتشاشات دی‌ماه ۱۴۰۴
پسرم را به گناه «خدمت به مردم» شهید کردند! پسرم از دوم راهنمایی تا زمان شهادتش روز‌های دوشنبه و پنج‌شنبه را حتماً روزه می‌گرفت و ما هم در این چند سال اخیر با مصطفی جان این روز‌ها را در طول سال روزه می‌گرفتیم. هر کسی می‌خواست این دو روز ما را دعوت کند، افطاری دعوت‌مان می‌کرد 
 شکوفه زمانی
جوان آنلاین: مادر شهید کاظمی می‌گوید: زمانی که مصطفی به دنیا آمد، ۱۰ روز بعد ماه محرم بود و مسجد سرکوچه منزل مادرشوهرم، مراسم عزاداری از بلندگوی مسجد پخش می‌شد. من در حیاط منزل مادر شوهرم می‌نشستم تا بتوانم صدای سینه‌زنی‌ها را گوش کنم و با شنیدن نوحه‌های امام حسین (ع) زار زار گریه می‌کردم و مصطفی را در چنین شرایطی شیر می‌دادم. شهید مصطفی کاظمی متولد ۱۳۸۱، از شهدای مدافع امنیت دهه هشتادی و عضو گردان فاتحین بود که در ۱۸ دی سال گذشته در پمپ‌بنزین قزوین از سوی تروریست‌های وابسته به اسرائیل به شهادت رسید. گفت‌وگوی «جوان» با مهناز کاظمی، مادر این شهید مدافع امنیت را پیش رو دارید. 
 
آقا مصطفی موقع شهادت چند سال داشتند؟
پسرم متولد روز دوشنبه، پنجم اسفند ۱۳۸۱ بود. حول و حوش ۱۰ روز مانده به محرم به دنیا آمد. من با آقامصطفی از زمانی که در شکمم بود در ارتباط بودیم و با هم زندگی می‌کردیم. 
قبل از آنکه متوجه بارداری پسرم بشوم، احساس می‌کردم چیزی مانند عدس داخل کشاله رانم در تحرک است. وقتی دکتر رفتم به من گفت: «برو آزمایش بده ببینم چه گلی آب دادید.» بعد از انجام آزمایش‌ها متوجه شدم باردار هستم. دکترم به شوخی گفت: «گل آب ندادید، بلکه دسته‌گل آن هم از نوع محمدی بوده است.» تا قبل از به دنیا آمدن مصطفی، نمی‌دانستم جنین پسر است یا دختر. یادم است زمانی که به دنیا آمد با آنکه کامل به هوش نیامده بودم، سریع پرسیدم بچه‌ام دختر است یا پسر؟ پرستاران در بیمارستان آتیه تهران از من پرسیدند چه دوست دارید باشد؟ گفتم «هرچه خدا بدهد روی تخم چشمم جا دارد.» من دوست داشتم نامی از اسما رسول‌الله (ص) روی فرزندم بگذارم. چون اسم برادرم محمد بود، نام مصطفی را برای پسرم انتخاب کردم. زمانی که مصطفی را در شکم خود حس کردم و موقعی که به دنیا آمد، از آن روز همه کار‌های من با مصطفی انجام می‌شد. در تمام نشست و برخاستم بود. اگر از چیزی ناراحت می‌شدم به مصطفی تعریف می‌کردم و....
زمانی که مصطفی به دنیا آمد، ۱۰ روز بعد ماه محرم از راه رسید. سرکوچه منزل مادر شوهرم مراسم عزاداری از بلندگوی مسجد پخش می‌شد. من در حیاط منزل مادر شوهرم می‌نشستم تا بتوانم صدای سینه‌زنی‌ها را گوش کنم و با شنیدن نوحه‌های امام حسین (ع) زار زار گریه می‌کردم. هیچ وقت با شنیدن نوحه و مصیبت آقا علی‌اصغر (ع) نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم و حتی نیاز به روضه‌خوان نداشتم. همچنین با شنیدن روضه‌های علی‌اکبر (ع) حالتی داشتم. یک عمر برای روضه‌های علی‌اکبر امام حسین (ع) گریه کردم. به طوری که از شدت گریه نفسم می‌گرفت و با زدن سرفه‌های پی‌درپی نفسم را برمی‌گرداندم. ولی نمی‌دانستم یک روزی خودم می‌خواهم مبتلا بشوم به مادری که علی‌اکبرش را از دست داده و برای شهید جوانم، روضه علی‌اکبر بخوانم. 
 
آقا مصطفی در چه خانواده‌ای بزرگ شدند؟
پدر آقا مصطفی سپاهی بود، ولی بعد‌ها با دادن آزمون بانکی در بانک مشغول به کار شد. 
با همسرم خویشاوند هستیم. برای همین با هم فامیلی مشترک داریم. البته من در قزوین به دنیا آمدم، ولی همسرم متولد تهران بودند. من چهارمین فرزند از یک خانواده ۱۰ نفره هستم و موقعی که با همسرم وصلت کردم، هیچ تضادی بین ما وجود نداشت. 
 
از خصوصیات اخلاقی پسرتان از بچگی تا جوانی‌اش بگویید. چه ویژگی‌هایی داشتند؟
وقتی مصطفی به دنیا آمد، بچه بسیار باهوش و شیطانی بود. چون بسیار شیطان بود، برای آرام کردنش سه ماهگی او را داخل روروک می‌گذاشتم تا بتوانم به کارهایم برسم. چون خیلی کوچک بود، دو طرفش را داخل روروک متکا می‌گذاشتم که بتواند خودش را داخل روروک نگه دارد، اما مصطفی از هوش خودش استفاده می‌کرد و پاهایش را روی زمین می‌کوبید و کلی خود را با روروک به جلو و عقب می‌برد. 
یادم است یک روز پدرش دندانش را جراحی کرده و برای استراحت خوابیده بود. مصطفی آنقدر شیطنت می‌کرد که نمی‌گذاشت من برای پدرش سوپ درست کنم. سریع با روروک به پای پدرش زده و او را از خواب بیدار کرده بود تا خودش را به آشپزخانه برساند. مصطفی اولین کلمه‌ای را که به زبان آورد در سن چهار ماهگی «بابا» بود. تا قبل از یک‌سالگی می‌توانست به راحتی صحبت کند. 
مصطفی، چون در بچگی حساسیت به واکسن سل و هوای آلوده تهران را داشت، برای همین سرفه‌های شدیدی می‌کرد. با آنکه سرما نمی‌خورد، ولی ناگهانی لوزه‌اش چرک می‌کرد و من مجبور بودم هر هفته دکتر ببرم و چکابش کنم. برای اینکه مصطفی از این مشکل بیماری رهایی یابد، به گفته دکتر اگر به شهر مرطوب و خوش آب و هوا می‌رفت این مشکلش برطرف می‌شد. برای همین پدرش برای شهر لاهیجان انتقالی گرفت و ما در سن چهار سالگی مصطفی برای زندگی به شمال رفتیم. آنجا متوجه شدم فرزند دومم را باردار هستم. در لاهیجان کنار یک خانواده مذهبی و اصیل قرار گرفته بودیم و همین موضوع باعث شد من هم بیشتر از قبل در این مسیر پیش بروم. مصطفی را از همان سن کم در کلاس‌های قرآن در رشته حفظ و قرائت ثبت نام کردم و زمانی که من دخترم را باردار بودم، آقا مصطفی خیلی هوایم را داشت و کمک دستم بود. حتی موقعی که خواهرش به دنیا آمد و من در شهر غریب نیاز به کمک داشتم، مصطفی در مراقبت از خواهرش به من کمک می‌کرد تا بتوانم کار‌های خانه را انجام دهم. 
 
شهید در زمینه حفظ یا قرائت قرآن تا چه حدی رشد کرد؟
مصطفی تا رسیدن به مقطع دوم ابتدایی در اثر کلاس‌های قرآنی که برده بودم، توانسته بود قاری شود و کم‌کم حافظ سوره‌هایی از قرآن شده بود. در سر صف مدرسه اجرای قرائت قرآن داشت. از همان موقع به نماز خواندن و روزه گرفتن عادت کرده بود و در کنار آنها کلاس‌های رزمی هم می‌رفت. از دیگر ویژگی‌های مصطفی جان این بود که از سن دوم راهنمایی تا زمان شهادتش روز‌های دوشنبه و پنج‌شنبه را حتماً روزه می‌گرفت و ما هم در این چند سال اخیر با مصطفی جان این روز‌ها را در طول سال روزه می‌گرفتیم. به طوری که این برنامه ما برای دیگران هم جا افتاده بود و اگر قرار بود این روز‌های هفته را ما را به میهمانی دعوت کنند، برای افطار ما را دعوت می‌کردند. 
 
شما شمال زندگی می‌کردید. پس چطور شد شهادت پسرتان در قزوین رقم خورد؟
مصطفی سال دوم راهنمایی بود که پدرش انتقالی گرفت و ما به قزوین رفتیم تا من پیش خانواده باشم. 
تا اینکه مصطفی بدون اینکه تست تمرینی داشته باشد، امتحان کنکور داد و توانست در رشته مهندسی مکانیک دولتی روزانه دانشگاه تبریز قبول شود. مهندسی مکانیک را در تابستان ۱۴۰۴ به صورت هشت ترمه تمام کرد و به عنوان دانشجوی برتر برای ادامه تحصیلاتش به مقطع ارشد راه یافت. مصطفی چند ماه قبل از شهادتش یک نخبه علمی شده بود. تحصیلاتش را تا دفاع از پایان‌نامه‌اش پیش برده بود و همه جا باعث افتخار من بود. 
 
شهید چه فعالیت‌هایی در بسیج انجام می‌داد؟
مصطفی از راهنمایی عضو بسیج بود. از طرفی هم به عنوان عضو بسیج دانشگاه فعالیت داشت. دو سال پیش با پدرش عضو بسیج فاتحین شدند تا در جنگ ۱۲ روزه فعالیت داشته باشند. آنهایی که عضو بسیج فاتحین هستند می‌توانند برای کمک به لب مرز هم بروند. فرمانده پسرم در فاتحین تعریف می‌کرد: «مصطفی دو ساعت پشت در گریه می‌کرد که من را هم برای کمک کردن به لب مرز ببرید. من هم گفتم پسرجان شما پایان خدمت ندارید و دو ماه آمادگی مورد نیاز را ندیده‌اید. همین باعث شد مصطفی برود دوره آموزشی ۴۵ روزه و ۳۰ روز آن را در گردان امام‌علی (ع) پشت‌سر بگذارد.»
در بهترین شرایط، کاربرد بسیج فاتحین برای کشور‌های لب مرز کمک به مرزداران است. مصطفی وقتی که از آموزش ۳۰ روزه آمادگی دفاعی برگشت، دید بسیجیان در خیابان فعالیت دارند. سریع به گردانش زنگ زد و از آمدن خودش به قزوین اطلاع داد تا اگر نیازی به وجودش بود از او استفاده کنند. 
مصطفی ۱۷ دی ۱۴۰۴ خودش برای معرفی به گردان رفت و ساعت یک و نیم شب آمد. وقتی که آمد به من گفت: «مامان، اغتشاشگر‌ها دیوانه شده‌اند و بسیجیان را با سنگ می‌زنند. در صورتی که بسیجی‌ها با آنها کاری ندارند و از مردم مراقبت می‌کنند تا آشوبگر‌ها جایی را آتش نزنند و شیشه‌ای را نشکنند و به زن و بچه مردم آسیب نرسانند.» پسرم شروع اغتشاشات در خیابان‌ها بود. 
 
برای شما از وقایع آن روز‌ها تعریف می‌کرد؟
هر شب وقتی می‌آمد، برای من تعریف می‌کرد و می‌گفت: چه کسانی آسیب دیدند و چه اتفاق‌هایی افتاده است. روز شهادتش در ۱۸ دی‌ماه، مثل همیشه روزه پنج‌شنبه‌اش را نیز گرفته بود. موقع آخرین خداحافظی، گویا قلبم از جا درآمد. فوراً هفت مرتبه آیت‌الکرسی را برای سلامتی مصطفی خواندم، ولی نتوانستم به مصطفی بگویم نرود. چون بودن مصطفی در خیابان از آرمان و اعتقاداتمان بود. دو ساعت بعد مصطفی سالم برگشت و گفت گردان خودمان «فاتحین» فراخوان زده است و من باید آنجا بروم. ساعت چهار بعدازظهر با پدرش به گردان فاتحین رفتند و من هم فکر می‌کردم گردان فاتحین نقشی در خیابان‌ها ندارند و فقط یک فراخوان آماده‌باش است. آن لحظه من دیگر موقع خداحافظی همه چیز یادم رفت. نه چهار قل و نه آیت‌الکرسی را برای سلامتی مصطفی نخواندم. حتی همسرم موقع رفتن به من گفت: «خانم هر دقیقه زنگ نزن که ما کجا هستیم. اگر شب هم نیامدیم نگران ما نباش. آماده‌باش هستیم.»
آن شب خدا یک آرامش خاصی به من داده بود. حتی رختخواب پسرم و همسرم را در هال خانه انداخته بودم که دیر وقت آمدند بخوابند. خودم با دخترم خوابیدم تا اینکه چهار صبح گوشی من زنگ خورد و به من اطلاع دادند: «نگران نباش، کمی سر آقا مصطفی خراشیده و به بیمارستان منتقل شده است.» در مرحله اول فکر کردم شاید زخمی شدنشان به خاطر تصادف در راه برگشت از گردان به منزل است، اما وقتی که متوجه عمق شلوغی‌های آن شب شدم، تازه فهمیدم که چه خبر است. من دائم به گوشی پسرم زنگ می‌زدم که شاید جواب بدهد، ولی جوابی از مصطفی نشنیدم. 
 
در شهادت پسرتان در پمپ‌بنزین قزوین چه اتفاقی افتاد؟
من به خیال خودم که شاید مصطفی زنده است، برای آرامش خودم سجاده‌ام را پهن کردم و نماز و دعا خواندم و ۵۳۰ مرتبه صلوات خاصه حضرت فاطمه زهرا (س) را برای سلامتی مصطفی فرستادم و خواستم تا عزیز من را برگرداند، علی‌اکبرم را سالم برگرداند. در صورتی که همان شب قبل مصطفی شهید شده بود و من خبر نداشتم. ساعت ۷:۳۰ صبح به بیمارستان رفتم و دیدم همسرم زخمی روی تخت بیمارستان افتاده است. 
پدر مصطفی در اثر ضرب و شتم در حادثه پمپ‌بنزین از سوی اغتشاشگران بیهوش شده بود. اغتشاشگران فکر کرده بودند پدر مصطفی شهید شده، برای همین دست از سرش برداشته بودند. مردم او را به بیمارستان منتقل کرده بودند. پدر مصطفی گاهی به هوش می‌آمد و دوباره از هوش می‌رفت. با گریه از همسرم پرسیدم مصطفی کجاست که گفت: «نمی‌دانم مصطفی کجاست. من زمان حادثه بیهوش شده بودم.»
من آن روز تمام بیمارستان‌های قزوین را تک به تک به دنبال مصطفی گشتم، ولی خبری از مصطفی نبود. بعد شوهرم را مرخص کردم و به منزل آوردم. چون در بیمارستان اغتشاشگران زیاد بودند و محل امنی برای ماندن نبود. بعد از ظهر به خاطر شهادت مصطفی خانه ما در رفت و آمد بود و من فکر می‌کردم به خاطر دیدار از همسرم به منزل ما می‌آیند. ساعت هفت شب ناامیدانه از همه جا به عکس مصطفی نگاه می‌کردم و می‌گفتم: «مادر کجای خاک قزوین دنبالت بگردم؟ کجا بی‌یار و یاور شدی؟» آنجا بود که به شهادت مصطفی راضی شدم و به خدا گفتم قبول! مصطفی در دست من امانت بود، ولی من مادر هستم و باید بفهمم مصطفی کجاست؟
ساعت ۱۰ شب پدرم با داداش بزرگم منزل ما آمدند و من فکر کردم برای دیدار از همسرم آمدند، ولی آنها خبر شهادت را به پدر شهید دادند و من از طریق همسرم شهادت پسرم را متوجه شدم. 
 
سخن پایانی
یک جمله را دائم در مغزم مرور می‌کنم: «بِأَی ذَنبٍ قُتِلَتْ؟» واقعاً این بچه‌ها به چه گناهی اربا اربا شدند؟
حادثه پمپ‌بنزین قزوین شباهت به واقعه کربلا دارد. آیا به گناه پوشیدن یک لباس نظامی؟ لباسی که نمی‌گوید در داخلش چه کسی وجود دارد. امکان دارد آن لباس را یک دکتر بر تن کند یا یک کارمند بپوشد یا یک کارگر یا بقّال سر کوچمان. لباسی که نمی‌گوید طرف چه کاره است، بلکه می‌گوید هر کجای این مملکت مشکل دارد، من با پوشیدن این لباس برای رفع آن مشکل آماده جنگیدن و دفاع هستم. لباسی که می‌گوید من برای خدمت به هموطنم که سختی نکشد، این لباس را بر تن می‌کنم. لباسی که در صورت سیل اول از همه حاضر می‌شود، در زلزله هم همینطور، در کرونا نیز همینطور، در جنگ ۱۲ روزه نیز همینطور. آیا پسرم و همرزمانش را به خاطر پوشیدن این لباس به شهادت رساندند؟
بچه‌های مدافع امنیت در هر شرایطی از جان و مال خود می‌گذرند تا مردم را یاری کنند. نکته آخر خدمتتان بگویم هیچ کس باورش نمی‌شد من بتوانم شهادت پسرم را تحمل کنم. یک عمر سر سجاده‌های نمازم از خدا خواستم مبادا من را با بچه‌هایم امتحان کنی، اما باید بگویم شهدا هنگام شهادتشان صبر را برای خانواده مخصوصاً برای پدر و مادرشان از خدا و ائمه اطهار (ع) می‌گیرند. 
هر وقت بی‌تابی مصطفی را می‌کنم، شهید یک آرامشی را از ائمه اطهار (ع) به من هدیه می‌دهد.
برچسب ها: شهادت ، مدافع وطن ، جنگ
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار