گفتوگوی «جوان» با خانواده شهید فراجا محمد قاسمی هماپور که در جنایات مزدوران اجنبی امریکایی-صهیونیستی به شهادت رسید
یک روز مانده به شهادتش خیلی دلم برایش تنگ شده بود، رفتم جلوی در ایستادم. وقتی بیرون آمد، او را دیدم و خیلی بوسیدم. مدام او را بوسیدم. هنگام بوسیدنش سرش را پایین میآورد، چون قد و قامت بلندی داشت و قد من به او نمیرسید. گفت: «مامان گل! سیر شدی؟» گفتم: «من هیچوقت از تو سیر نمیشوم. محمد چند روز است ندیدمت، دلم برایت تنگ شده.»