کد خبر: 1354027
تاریخ انتشار: ۰۵ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با همسر بسیجی شهید مجید حسن‌پور از شهدای قزوین در اغتشاشات دی ماه ۱۴۰۴
«طلب شهادت» دعای ویژه من برای همسرم بود شب ۱۹ دی ماه ساعت ۹ شب با آقا مجید تماس گرفتم، ولی جواب نداد. گفتم حتماً سرش شلوغ است. تا نصف شب منتظر تماسش بودم، وقتی تماس می‌گرفتم، گوشی یا خاموش بود یا جواب نمی‌داد. ساعت هشت صبح با شماره یکی از دوستان آقا مجید تماس گرفتم تا ایشان صدای من را شنید گفت: با شما تماس می‌گیرم. به دلم افتاد دیگر همه چیز تمام شده است
 شکوفه زمانی 

جوان آنلاین: شهید مجید حسن‌پور، مدافع دین، امنیت و سرباز ولایت، خادم‌الحسینی بود که سال‌ها به عنوان یک بسیجی در گردان‌های فاتحین خدمت می‌کرد. او که به عنوان یک مدافع امنیت برای مقابله با اغتشاشگران وارد میدان شده بود، در سن ۴۷ سالگی جام شهادت را نوشید و ۱۹ دی ۱۴۰۴ در پمپ بنزین شهید بابایی قزوین به همراه چند بسیجی دیگر از سوی آشوبگران شهید شد. پدر یکی از شهدای پمپ بنزین قزوین تعریف می‌کرد که وقتی بعد از تماس پسرم به بالای سر جنازه‌اش رسیدم، دیدم چند نفر از زنان اغتشاشگر دستان‌شان را به دست هم داده‌اند و بر سر پیکر پسرم و شهدای دیگر رقص و پایکوپی می‌کنند. شهید حسن‌پور از یک خانواده انقلابی بود و دو برادرش به نام‌های رضا و محسن پیش از او و در جبهه‌های دفاع مقدس به شهادت رسیده بودند. در واقع مجید سومین برادر شهید خانواده شد. مریم اوژان، همسر شهید در همکلامی با ما به مرور خاطرات و زندگی همسر شهیدش پرداخته است. 

 با شهید چند سال زندگی مشترک داشتید؟ خود همسرتان سومین شهید خانواده‌شان بودند؟
با شهید حدود ۲۷ سال زندگی مشترک داشتم که ثمره زندگی‌مان دو فرزند دختر ۲۳ ساله و ۱۹ ساله است. آقا مجید پنجمین و آخرین فرزند خانواده و متولد ۱۳ بهمن ۱۳۵۷ بودند. همسرم یک خواهر و سه برادر داشتند که از بین برادرها، دو برادر ایشان قبل از خودش شهید شده بودند. الان یک برادرشان در قید حیات هستند. خانواده حسن‌پور یک خانواده مذهبی و مؤمن هستند و پدرشان مرحوم حاج‌مسلم انسان شریف و مقید به پرداخت خمس و زکات مال‌شان بودند. در مال‌شان بسیار دقیق بودند و دقت داشتند مبادا کوچک‌ترین لقمه حرامی وارد زندگی‌شان نشود. خیلی مقید به خواندن نماز اول وقت و روزه گرفتن بودند. همانطور مادر شهید مرحوم خاتون انبارلویی مادری مهربان، صبور و کد بانو بودند، دوشا‌دوش حاج‌مسلم برای گذراندن زندگی زحمت می‌کشیدند. چه در کار و امور بیرون از خانه که همسرشان مغازه مصالح‌فروشی داشتند و چه در داخل خانه کمک حال هم بودند. خانواده‌ای بودند که بسیار رفت و آمد داشتند و همیشه سفره‌دار بودند. این خانواده حتی در زمان طاغوت و اوج خفگان روز‌های قبل از پیروزی انقلاب، روضه‌های خانگی خودشان را داشتند. همان زمان سردر منزل‌شان عکس مرحوم امام خمینی (ره) نصب بود و همسایه‌ها می‌گفتند برای‌تان دردسر می‌شود، ولی در پاسخ می‌گفتند: «بالاتر از انقلاب چیزی نداریم و باید این انقلاب را به هر نحوی که شده است، حفظ کنیم.» 

 برادران همسرتان در جبهه‌های دفاع مقدس به شهادت رسیده بودند؟
بله، پدر شوهرم حاج‌مسلم همراه با دو پسر شهیدش رضا حسن‌پور و محسن حسن‌پور در اوایل انقلاب فعالیت‌های‌شان را با شرکت در راهپیمایی‌ها و با برگزاری روضه‌های خانگی و تشکیل گرو‌های انقلابی و ضبط و پخش سخنرانی‌های امام (ره) شروع کرده و بعد از انقلاب هم وارد سپاه پاسداران شده بودند. شهید اول خانواده آقا محسن بود، چون به درس علاقه‌مند بودند، وارد دروس حوزه علمیه شدند. ایشان در ۲۲ تیرماه ۱۳۶۰ در سن ۱۸ سالگی در منطقه سردشت به دست گروهک‌های ضدانقلاب شهید شدند. برادر شوهر دومم نیز آقا رضا فعالیت‌هایش را در جبهه‌های هشت سال دفاع مقدس ادامه دادند. ایشان از فرماندهان متفکر و رشید بودند. دوست و همرزم شهید مهدی زین‌الدین بودند. آقا رضا در سن ۲۳ سالگی وقتی که معاون لشکر ۱۷ علی‌بن‌طالب (ع) بودند روز ۱۴ اسفند سال ۱۳۶۲ در جزیره مجنون و در عملیات خیبر به شهادت رسیدند. یکی از اقوام پدر شوهرم زمان جنگ ایشان را در معراج شهدا دیده و گفته بود: «حاج‌مسلم اجازه نده دو پسرت باهم به جبهه اعزام شوند. حداقل نوبتی بروند و یکی از آنها پیش شما بماند.» حاج‌مسلم لبخند می‌زند و می‌گوید: من هم خودم با آنها عازم جبهه هستم. 

پس روحیه جهادی همسرتان در چنین خانواده‌ای شکل گرفته بود؟
آقا مجید در چنین خانواده غیوری که دو برادر بزرگش به شهادت رسیده بود، پرورش یافت و، چون فرزند آخر خانواده بود، دوران کودکی‌اش با جنگ و جبهه و شهادت دو برادرش عجین شده بود، حتی ایشان در سن چهار سالگی با برادر شهیدش آقا رضا به مناطق جنگی رفته بود. خودش تعریف می‌کرد: «وقتی که در چادر خواب بودم با صدای موشکباران بیدار شدم و از چادر بیرون آمدم. دیدم هواپیما‌های جنگی دارند به سر مردم بی‌پناه موشک می‌اندازند». 

چطور شد شما با خانواده شهیدپرور حسن‌پور آشنا شدید؟ 
در سال ۱۳۷۴ پدرشوهرم که پدر دو شهید بودند، در یک حادثه فوت شدند و علت حادثه هم مشخص نشد. یک موتوری از پشت به ایشان می‌زند و فرار می‌کند و منجر می‌شود پدر شهید ضربه مغزی شود. آن زمان آقا مجید دوران نوجوانی‌اش را طی می‌کردند. همسرم بعد از فوت پدرش با مادرش باهم زندگی می‌کردند. سال ۱۳۷۷ بود که از طریق دوست‌های مشترک‌مان باهم آشنا شدیم و ایشان به خواستگاری من آمدند. آقا مجید شغل پدری‌شان را ادامه دادند و مصالح‌فروشی داشتند. بعد از شش ماه از سال ۱۳۷۷ که باهم عقد کردیم، در اول مرداد ۱۳۷۸ ازدواج کردیم. من ۱۸ سال سن داشتم و آقا مجید ۲۰ سال سن داشتند. خانواده من به این ازدواج راضی نبودند و می‌گفتند سنت کم است و هنوز درکی از زندگی مشترک نداری، ولی من از همان لحظه که آقا مجید را دیدم، مهرش بر دلم نشست. احساس کردم که باید کنار ایشان زندگی مشترک را شروع کنم. با توجه به سن کمی که هر دو در زندگی و کنار هم داشتیم، تلخی و شیرینی روزگار را باهم چشیدیم و باهم بزرگ شدیم. دوشادوش یکدیگر در تمام مراحل زندگی باهم کار کردیم و واقعاً پشت و پناه یکدیگر بودیم. هرکجا کم می‌آوردیم و زمین می‌خوردیم گلایه و شکایتی نداشتیم. همیشه همدیگر را تشویق می‌کردیم که درست می‌شود. ما کار‌های فرهنگی‌مان نیز باهم بود و توفیق این را داشتیم که هر دو خادم موکب باشیم و در موکب اربعین هیئت رزمندگان اسلام برای اربعین خدمت کنیم. سال‌ها در مراسم اربعین به زائران اباعبدالله امام حسین (ع) در مسیر کربلا خدمت می‌کردیم. بهترین جای دنیا برای هر دوی‌مان ابتدا کربلا حرم مطهر آقا امام حسین (ع) و بین‌الحرمین و دوم مزار شهدا بود. هر دو هر کجا بودیم و کارمان تمام می‌شد، خود را به زیارت مزار شهدا می‌رساندیم. آنجا با شهدا درددل می‌کردیم و سبکبال به طرف منزل برمی‌گشتیم. 

 از رفتار آقا مجید چه تعریفی دارید؟ 
آقا مجید خیلی دوست داشت شهید شود. همیشه به من می‌گفت هر جا رفتید دعا کنید تا من هم شهید شوم. من هم از ته دل برایش شهادت می‌خواستم. دوست داشت باهم شهید شویم، ولی من این را دوست نداشتم، چون دخترهایم غصه می‌خوردند. برای همین من می‌گفتم نه یکی‌یکی شهید شویم یا همه باهم یا یکی‌یکی، ولی آقا مجید می‌گفت: من صبر شما را ندارم. اول من بروم و بعد شما بیایید. در دوران کرونا ایشان در طبخ و تهیه غذا به تعداد زیاد مانند (۳ هزار یا ۴ هزار پرس) کمک می‌کردند و همینطور در مراسم دیگر مانند اعیاد یا دهه‌های محرم و... هرکاری بود انجام می‌دادند. ایشان همیشه داوطلب بود و خیلی‌ها به او می‌گفتند تو که اینطوری مغازه‌ات را ول می‌کنی، نمی‌توانی درآمدی داشته باشی (چون منبع درآمد ایشان همین مغازه مصالح فروشی‌اش بود) ولی آقا مجید در جواب آنها می‌گفت: «نه، در شرایط حاضر انجام این کار‌ها مهم‌تر است و من باید حضور داشته باشم و آن کار را انجام دهم». واقعاً با جان و دل کار می‌کرد و من شاهد ایستادن ایشان پای گاز‌های بزرگ در موکب بودم. به خاطر روشن بودن وسایل گازها، سیستم‌های خنکی را خاموش می‌کردند و ایشان فشارش بالا می‌رفت. خودش به درمانگاه‌های اطراف موکب در مسیر کربلا می‌رفت و سُرم و آمپولی می‌زد تا اینکه حالش بهتر شود و بتواند به کارش ادامه دهد. دوستانش که شاهد رفتار وی بودند، می‌گفتند: «ایشان اصلاً استراحت نداشت و شب‌ها نیز به نماز شبش می‌پرداخت.» همیشه آقا مجید می‌گفت: «کار باید برای رضای خدا و برای امام زمان (عج) باشد». نیت همه کارهایش از اول هم همین بود. آقا مجید قلب مهربان و رئوفی داشت و خادم آستان قدس رضوی نیز بود. این محبت‌شان باعث شده بود به آدم‌ها خیلی راحت اعتماد کند. این کارش بارها‌وبار‌ها کسب و کارش را با مشکل مواجه کرده بود. ما هنوز بعد از شهادت ایشان با این مشکلات مالی مواجه هستیم. شهید فکر می‌کرد همه هم مثل خودش هستند، برای همین خیلی راحت به آنها اعتماد می‌کرد. این اواخر به من می‌گفت: «من نمی‌توانم در این دنیا زندگی و مانند این آدم‌ها برخورد کنم. اگر آنها بارهاوبار‌ها به من بدی کنند و اگر من باز به عقب برگردم، نمی‌توانم این رفتارم را ترک کنم»، مهر و محبتش هم به من و دخترهایش نیز به همین شکل بود. بسیار انسان بامحبتی بودند. 

 در خانه و به عنوان یک همسر چه رفتاری داشتند؟ 
همسرم در زندگی خیلی کمک حالم بود. از کمک در خانه گرفته تا کمک در درسم، در کار‌های جهادی که می‌رفتم و در کار خادمی همیشه مشوقم بودند و به من قوت قلب می‌دادند و می‌گفتند: «مریم، هر کجا فکر می‌کنی به وجودت نیاز است، برو و فکرت از منزل راحت باشد». آخرین کاری که در حیات شهید انجام دادم رفتن به اعتکاف بود، چون طلبه هستم، مربی و خادم دانش‌آموزان در مراسم اعتکاف ۱۴۰۴ را به عهده داشتم. آن مکانی که مستقر بودیم یک شهید گمنام داشت که اتفاقاً خود آقا مجید این شهید را دفن کرده است. در تماس تلفنی به ایشان گفتم داریم به زیارت آن شهید گمنام می‌رویم. آقا مجید برگشت به من گفت خوش به سعادتت. یادت نرود برای من ویژه دعا کن. ویژه دعا کردن همان درخواست شهادت بود. وقتی در مراسم شهید گمنام مراسم اعتکاف روضه‌ام تمام شد، صورتم را روی سنگ قبر شهید گمنام گذاشتم و گفتم: «می‌دانید که مجید من چی می‌خواهد بهش بدهید. واقعاً ایشان لیاقت شهادت را دارد.» چند روز بعد از این مراسم به شهادت رسید. وقتی که ایشان در کار خانه به من کمک می‌کرد، از هیچ چیزی دریغ نمی‌کرد. از کار کوچک گرفته تا کار بزرگ انجام می‌داد و می‌گفت: «درست است که به شما کمک می‌کنم، ولی برای من حکم یک نماز شب را دارد»، چون فاصله سنی‌اش با دو دخترش کم بود، ارتباطش با دخترانش ابتدا دوستانه و بعد پدر و دختری بود. دوستانی که آقا مجید را می‌دیدند، همیشه به من می‌گفتند ایشان شهید زنده است و مطمئن باش که شهید می‌شود. 
 گویا شهید عضو بسیج فاتحین نیز بودند؟ 
سالی که جولانی وارد سوریه می‌شود، فراخوان می‌دهند و یک عده مدافع حرم برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) می‌خواهند. نصف شب بود که برادر آقا مجید تماس می‌گیرند و می‌گویند فرمانده‌ات گفته است سریع وسایل شخصی را جمع کن و به گردان بیا. در آن لحظه فکر کردم اگر بخواهم حرفی بزنم و مانع رفتن همسرم شوم، جواب حضرت فاطمه زهرا (س) را در آن دنیا چگونه می‌توانم بدهم. از اعماق وجودم خواستم به سلامت برود و برگردد. آن موقع مصادف با مراسم دهه شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بود و ندایی به من می‌گفت هنوز وقتش نرسیده است برود. کوله‌پشتی آقا مجید به مدت یک ماهی آماده‌باش گوشه منزل بود. می‌رفت گردان و برمی‌گشت. گویا قسمت نبود این سفر را برود. نه ایشان بلکه هیچ ایرانی در آن شرایط اعزام نشد. 

 آخرین لحظه ایشان را کجا دیدید و در روز شهادتش چه اتفاقی افتاد؟ 
در ۱۸ دی ۱۴۰۴ در گردان‌شان فراخوان زده شد که همه در این جلسه حضور داشته باشند. آن روز من همسرم را از زیر قرآن رد کردم و به شوخی گفتم: «مواظب باش مفتی‌مفتی در کوچه و خیابان شهید نشوید. ان‌شاءالله نبرد اصلی‌مان با اسرائیل است». شهید برگشت به من گفت: «شک نکن اینها خودخود اسرائیل هستند». ایشان با دوستانش به سمت پمپ بنزین خیابان شهید بابایی واقع در قزوین اعزام می‌شوند و در مقابل تعداد زیادی از اغتشاشاگران به سمت پمپ بنزین هجوم می‌آورند و در مقابلش نیرو‌های اندک امنیتی بدون وسیله دفاعی ایستاده بودند. نیروی تأمین‌شان شهید افشین حق‌شناس بود که ایشان اسلحه داشت و آن لحظه اسلحه‌اش را کنار می‌گذارد و سمت جمعیت می‌آید و می‌خواهد ارتباط کلامی با مردم بگیرد. ایشان فکر می‌کرد با صحبت کردن می‌تواند جمعیت را آرام کند. نمی‌دانست با یک عده بدتر از داعشی روبه‌رو شده است. لحظاتی بعد همین اغتشاشگران با حمله و با ضربات چاقو و قمه به ایشان حمله می‌کنند و او را شهید می‌کنند و به صورت او اسید می‌ریزند. همسرم و تعداد دیگری از همرزمانش نیز در همین حادثه به شهادت می‌رسند. 


 خبر شهادت چطور به شما اطلاع‌رسانی شد؟ 
آن شب ساعت ۹ شب با آقا مجید تماس گرفتم، ولی جواب نداد. گفتم حتماً سرش شلوغ است، بعداً خودش زنگ می‌زند. نمی‌دانستم آن شب چه اتفاق سنگینی افتاده است. تا نصف شب منتظر تماسش بودم. وقتی تماس می‌گرفتم گوشی یا خاموش بود یا جواب نمی‌داد. تا ۸ صبح فردا مانده بودم چگونه از آقا مجید خبر بگیرم تا اینکه شماره یکی از دوستان آقا مجید را داشتم، به ایشان زنگ زدم تا ایشان صدای من را شنید به من گفت با شما تماس می‌گیرم. به دلم افتاد دیگر همه چیز تمام شده است. با برادر شوهرم تماس گرفتم که ایشان گفتند در راه برگشت از مشهد هستم. منتظر باش الان می‌رسم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید، آماده شدم و بیرون رفتم و دوباره با برادر شوهرم تماس گرفتم، گفتم از آقا مجید خبر دارید؟ آنقدر اصرار کردم که با گریه به من گفت: «مجید شهید شده است»، وقتی که خبر شهادت را شنیدم، فقط با خود ذکر یا زهرا (س) را می‌گفتم و بی‌جهت و بی‌هدف در خیابان راه می‌رفتم و نمی‌دانستم چه کار کنم، یاد روضه حضرت مسلم افتادم که در کوفه غریب بود و نمی‌دانست باید چه کار کند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار