کد خبر: 1355685
تاریخ انتشار: ۱۳ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۴:۰۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با همسر شهید استوار یکم سیامک پهلوانی از شهدای نیروی پدافند هوایی ارتش در جنگ رمضان
ممکن است هر لحظه فرصت‌مان تمام شود آشنایی ما برمی‌گردد به سال‌۱۳۹۹. آن موقع من هنوز به ازدواج فکر نمی‌کردم. زندگی‌ام پر از درس و برنامه‌های شخصی بود تا اینکه یک روز بابا با شوهرخاله‌ام تماس گرفت. شوهر خاله گفت: برادرزاده‌ام هم همراهم هست، اگر بد نیست بیاییم دیدن‌تان.
صغری خیل‌فرهنگ 

جوان آنلاین: پهلوان بود، چون نامش. رفت، اما غیرت، صبر، گذشت و عشق او، در قامت دختر کوچکش نوریا و در دل کویر اصفهان، همیشه زنده خواهد ماند. شهید استوار یکم سیامک پهلوانی، متخصص پدافند خط مقدم نبرد نابرابر با جنگ‌افزار‌های مدرن دشمن، در روز سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۹:۲۶ صبح، در منطقه پدافند هوایی مرکزی (شهید نصر اصفهانی) به آرزوی دیرینه‌اش رسید؛ آرزویی که شاید هرگز بر زبان نیاورد، اما سبک زندگی او را به آن عاقبت بخیری یعنی شهادت رساند. متن پیش رو ما حصل گفت‌وشنودی است با همسرش، باهم بخوانیم.

شروع زندگی و روایت چند عکس 

آشنایی ما برمی‌گردد به سال‌۱۳۹۹. آن موقع من هنوز به ازدواج فکر نمی‌کردم. زندگی‌ام پر از درس و برنامه‌های شخصی بود تا اینکه یک روز بابا با شوهرخاله‌ام تماس گرفت. شوهر خاله گفت: برادرزاده‌ام هم همراهم هست، اگر بد نیست بیاییم دیدن‌تان.

آن روز برای اولین بار آمدند خانه ما. من فقط دو بار از اتاق بیرون آمدم؛ یک بار برای احوالپرسی و بار دوم برای خداحافظی. برخورد خاصی هم نبود، اما همان دو نگاه برای هر دوی‌مان کافی بود. احساس عجیبی در دل من ماند. 

حدود ۹ ماه گذشت. خانواده سیامک دنبال دختری برای ازدواج بودند. خودش به عمویش گفته بود: آن خانواده‌ای که با هم رفته بودیم، خیلی خوب بودند.

بعد از مدتی عکس من را دیدند، پسندیدند و تصمیم گرفتند برای خواستگاری رسمی بیایند. خیلی ساده، بی‌تکلف و صمیمی. خانواده‌ها از همان ابتدا باهم احساس نزدیکی کردند. همه‌چیز آن‌قدر طبیعی و آرام پیش رفت که خودمان هم باورمان نمی‌شد این دیدار ساده، مقدمه زندگی مشترک‌مان باشد. 

من اصلاً قصد ازدواج نداشتم و به این موضوع فکر نمی‌کردم، اما مادرم اصرار کرد و گفت: فقط بگذار بیایند، حرف‌های‌شان را بزنند، اگر نخواستی و به دلت نبود، همان‌جا جواب منفی بده. من هم فقط به خاطر اصرار مادرم قبول کردم. 

وقتی نشستیم به صحبت کردن، لحن و نگاهش خیلی به دلم نشست. یک سؤال پرسید که همان لحظه فهمیدم با بقیه فرق دارد. پرسید: آیا می‌توانی دور از خانواده‌ات زندگی کنی؟ من اهل سرپل ذهاب بودم و او اهل اصفهان، فاصله کمی نبود. از همان حرف اولش فهمیدم چقدر عاقل، منطقی و خانواده‌دوست است. شخصیت پخته‌اش من را تحت تأثیر قرار داد. 

ششم تیرماه سال‌۱۳۹۹ عقد کردیم و ۲۸ اردیبهشت۱۴۰۰ هم موعد عروسی‌مان بود. در واقع عروسی ما، شبیه عروسی‌های معمول نبود. پیک کرونا بود و محدودیت‌های زیادی وجود داشت. به پیشنهاد خودش و با توافق هم، تصمیم گرفتیم مراسم نگیریم تا سلامت کسی به خطر نیفتد. سیامک خیلی مردانگی کرد، به من گفت: حالا که مراسم نمی‌گیریم، پولی که برای هزینه‌های عروسی کنار گذاشته بودم را تمام و کمال به خودت می‌دهم، واقعاً هم داد. نه، فقط در همین حد که من لباس عروس پوشیدم و با هم رفتیم یک آتلیه ساده و چند عکس به یادگار گرفتیم. تمامِ جشنِ شروع زندگی ما، در همان چند عکس خلاصه شد. 

«نوریا» تمامِ یادگار پدر 

سیامک در خانه یک پهلوانِ واقعی بود. من در تمام زندگی‌ام کسی مثل او ندیده‌ام، این‌قدر مهربان، پرانرژی و خوش‌اخلاق. همیشه برای‌مان آهنگ می‌گذاشت و با دخترمان نوریا می‌رقصید. می‌گفت فضای خانه باید همیشه شاد باشد، حتی اگر خودش خسته باشد. نوریا تنها یک سال‌و ۹ ماه داشت و حالا تمام یادگار پدرش است. سیامک هر روز برای دخترمان نیت می‌کرد؛ مبلغی را در صندوق صدقه می‌انداخت و آخر هر ماه همه را به خیریه کودکان بی‌سرپرست دستان مهربان واریز می‌کرد. 

سیامک همه‌جا همین شخصیت را داشت. هر وقت مرخصی می‌آمد و باهم به سرپل‌ذهاب می‌رفتیم، هیچ‌وقت بیکار نمی‌نشست. هرکس مشکلی داشت، به او سر می‌زد. برای هر کسی کاری از دستش برمی‌آمد، حتی کوچک، دریغ نمی‌کرد. انگار خدا در دلش یک موتور مهربانی گذاشته بود که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد. 

برای پدرش جارو می‌کشید، کابینت‌ها را مرتب می‌کرد، ظرف می‌شست، سفره جمع می‌کرد، حتی برای مادر همسرش. 

هیچ وقت پایش را جلوی بزرگ‌تر دراز نمی‌کرد، هیچ وقت جلوتر از بزرگ‌تر راه نمی‌رفت و مهم‌تر از همه، صبر بی‌نظیرش. در اختلاف‌های اوایل زندگی مشترک، همیشه سیامک بود که کوتاه می‌آمد. می‌گفت: زندگی اصلاً ارزش بحث و جدل ندارد.

لباس رزم، قامت سربازی 

سیامک در پدافند هوایی منطقه مرکزی خدمت می‌کرد و تخصصش کار با سامانه‌های توپ ۳۵ میلیمتری بود. کارش رسته عملیاتی بود، شیفت‌های ۲۴ ساعته داشت و بعدش ۴۸ ساعت استراحت، اما راستش ذهنش هیچ‌وقت استراحت نمی‌کرد، همیشه درگیر مسئولیت‌هایی بود که بر دوشش بود. 

چند بار که شرایط کار خیلی سنگین شده بود، برایم تعریف می‌کرد. مثلاً می‌گفت در یکی از شب‌ها، یک انفجار بسیار شدید رخ داد و موجش آنقدر قوی بود که او روی زمین افتاده و ساق پایش زخمی شده بود. با این حال، هیچ‌وقت گلایه نمی‌کرد، فقط می‌گفت: کاریه که باید انجام بدم.
 یکی از بهترین خاطراتم همان روزی بود که با خوشحالی به خانه آمد. گفت: امروز یک پهپاد مزاحم رو از مدار خارج کردیم! احتمالاً خبرش رو تلویزیون نشون بده، ببینش. آن لحظه برق شادی توی چشم‌هایش بود. خوشحال بود که توانسته از امنیت کشورش محافظت کند. 

سیامک هرگز دوست نداشت آسیبی به کسی برسد. دل بسیار مهربانی داشت، گاهی وقتی تصاویر انسان‌های گرفتار در دنیا را می‌دید، واقعاً ناراحت می‌شد. همیشه می‌گفت: کاش هیچ‌کس درد نکشه. با این حال، وقتی مسئله وظیفه‌اش بود، مثل یک صخره محکم و استوار عمل می‌کرد. 

شبی که خواب شهادت دید

تقریباً یک هفته قبل از شروع جنگ، صبح که از خواب بیدار شد، به من گفت: دیشب خواب عجیبی دیدم. حس می‌کردم تو یه جاده بی‌انت‌ها می‌دوم و هواپیما‌های امریکا و اسرائیل بالای سرم هستند. می‌خواستند منو بزنند. یک دفعه دخترمون نوریا را دیدم وسط جاده. هر دوتا افتادیم توی یه گودال. وقتی افتادم توی گودال، دیگه خیالم راحت شد که اون‌ها نمی‌تونن به من آسیبی برسونن. الان که شهید شده، حس می‌کنم اون گودال، قبرش و آن آرامش، آرامش شهادت بود. 

موشک دشمن و رادار بی‌سیم مقر فرماندهی

آخرین دیدار، ساعت۱۰:۳۰ صبح روز ۱۱ اسفند بود. سیامک از سرپل ذهاب راه افتاد به سمت اصفهان. استرس داشتم، اما او دلداری‌ام می‌داد: نگران نباش، اتفاقی برایم نمی‌افتد. شب قبل از شهادت، وقتی به اصفهان رسید، باهم تماس گرفتیم. سیامک پرسید: قبلش فکر می‌کردی اگر بچه داشته باشیم، اندازه نوریا شیرین بشه؟ صبح سه‌شنبه، ساعت۹:۲۶، موشک دشمن به رادار یگان اصابت کرد و سیامک به شهادت رسید. 

بوی گلاب و حس حضور 

ساعت۱۰:۳۰ صبح، همسر یکی از همکاران سیامک تماس گرفت. نیمه‌کاره خداحافظی کرد. ۴۵ دقیقه بعد، عموی سیامک زنگ زد و با گریه پرسید: از سیامک خبر داری؟ گوشی از دستم افتاد. دو روز بعد، پیکر مطهر از اصفهان به سرپل ذهاب منتقل شد. می‌خواست برای آخرین بار ببینمش. پدرش و پسردایی سیامک می‌گفتند: طاقت نداری ببینیش، اما اصرار کردم. بالاخره گفتند: قابل رؤیت نیست، فقط می‌توانی پیکر کفن‌پوشش را ببینی. 

رفتم کنار پیکر. بوی گلاب می‌داد. آرام شدم. کاملاً حضورش را حس می‌کردم. در کیف پول شهید، مقداری خاک رفته بود و یک آیت‌الکرسی. وقتی آیت‌الکرسی را دیدم، حس دلتنگی توأم با آرامشی به من دست داد. گفتم صاحب این کیف پول، به حق صاحب این آیت‌الکرسی، جایش در جهان آخرت خوب است ان‌شاءالله.

امید برای فردایی روشن

سیامک همیشه می‌گفت: این دنیا محل گذر است. دنیا ارزش بد بودن را ندارد. نباید دل کسی را شکست. نباید حرص مال دنیا را خورد، چون ممکن است هر لحظه فرصت‌مان تمام شود. مهم‌ترین خصوصیت اخلاقی‌اش، از خودگذشتگی بود. همیشه خودش را در اولویت قرار نمی‌داد. ترجیح می‌داد به خودش سخت بگذرد، اما من و دخترم ذره‌ای سختی نکشیم. حالا نوریا، دختر یک سال‌و ۹‌ماهه‌ام، بی‌پدر بزرگ می‌شود، اما من عهد بسته‌ام که قوی باشم. همان‌طور که سیامک می‌خواست: همسر یک ارتشی باید بتواند از پس یک خانه و خانواده بربیاید. محکم و قوی باشد. 

من بر این باورم که خداوند متعال بندگانش را تحت آزمایش قرار می‌دهد. هر کسی را به یک شکل. ما باید آنقدر قوی باشیم که در هر شرایطی، از دل ناامیدی، امیدی برای فردایی روشن برای فرزندان‌مان پیدا کنیم.

برچسب ها: شهادت
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار