کد خبر: 1357710
تاریخ انتشار: ۲۱ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۰
گفت‌وگوی «جوان» با محبوبه مرادی روانشناس جهادی میناب
بازماندگان میناب از جایگاه قربانی به حاملان پیام ایثار رسیده‌اند ذهن انسان مثل یک فایل، خاطرات و احساسات را ذخیره می‌کند. وقتی ما به یک حادثه نگاه می‌کنیم، بسته به «نگاه» ما، یا غم و ناامیدی تولید می‌شود یا امید و قدرت. خانواده‌های میناب خوب یاد گرفته‌اند به جای تمرکز بر «از دست دادن» بر «پیامی که شهیدان آوردند» تمرکز کنند. آنها در دل مصیبت، درس‌هایی یافته‌اند که باعث رشد معنوی‌شان شده است
محبوبه قربانی

جوان آنلاین: «این انقلاب باید زنده بماند و زنده ماندنش به این خونریزی‌هاست... بریزید خون‌ها را؛ زندگی ما دوام پیدا می‌کند. بکشید ما را؛ ملت ما بیدارتر می‌شود. ما از مرگ نمی‌ترسیم و شما هم از مرگ ما صرفه ندارید. این دلیل عجز شماست.»
این جملات پرمغز امام خمینی (ره) در سال ۱۳۵۸، بعد از شهادت شهید مطهری، پاسخی قاطع به تهدیدات دشمن بود که هنوز نیز در برابر حملات بی‌منطق و عجزآلود آنها زنده است. دشمنانی که در جنگ اخیر نقاطی از کشور را هدف قرار دادند، اما حمله ددمنشانه به مدرسه «شجره طیبه» میناب پس از حمله به حسینیه امام خمینی (ره)، نشان از اوج ناتوانی و بی‌عدالتی آنها داشت. شهادت بیش از ۱۶۵ دانش‌آموز و ده‌ها معلم و والدین، ضربه‌ای جبران‌ناپذیر بود، اما در میان این غم عظیم، شاهدیم که آن نگاه عمیق و راهبردی امام خمینی (ره) در سال ۵۸، در سال ۱۴۰۵ نیز در میان بازماندگان میناب جان تازه گرفته و مردم این شهر، از دل سوگ، امید و ایستادگی می‌سازند. 
برای واکاوی این پدیده اجتماعی و روان‌شناختی، با «محبوبه مرادی»، روانشناس بالینی از تیم جهادی که از ۱۲ فروردین ماه برای همدردی و درمان بازماندگان شهدا به میناب رفته است، به گفت‌و‌گو نشستیم. مرادی که به دعوت اساتید روانشناسی به این منطقه سفر کرده، چنان درگیر حال و هوای داغدار میناب شده است که با وجود داشتن دو کودک خردسال ۵ و ۲ ساله، هر بار تنها چند روزی نزد خانواده است و دوباره برای ادامه خدمت به میناب بازمی‌گردد. 
در این گفت‌و‌گو، خانم مرادی با استناد به روایت‌های مستقیم بازماندگان و شاهدان عینی، به پرسش‌های اساسی درباره چگونگی عبور از تروما و رسیدن به «رشد پس از سانحه» پاسخ‌هایی روایت‌گونه داده است. وی می‌گوید: «تغییر نگرش در میناب مشهود است؛ جایی که مردم و خانواده‌ها یاد گرفته‌اند از دل غم به «رشد» برسند و از جایگاه «قربانی» به «حاملان پیام ایثار» تبدیل شده‌اند. آنها از این سوگ، نیرویی برای همبستگی و کنشگری گرفته‌اند. آنها رنج‌هایشان را سوختی برای تقویت ایمان و اخلاق ساخته‌اند و در این راه، آرامش و معنای تازه‌ای برای زندگی یافته‌اند. 
در ادامه، گفت‌وگوی کامل با این روانشناس را می‌خوانید. 


در روانشناسی، وقتی با یک حادثه تلخ روبه‌رو می‌شویم، تمرکز بر «آسیب‌های روحی» است. اما شما از «رشد پس از سانحه» صحبت می‌کنید. چگونه می‌توانیم بازماندگان حوادثی مثل میناب را از حس «قربانی بودن» به سمت این دیدگاه جدید هدایت کنیم تا خود را «حاملان پیام ایثار» بدانند؟
در میناب علاوه بر غم عمیق از دست دادن کودکان بی‌گناه و پاک، یک سوگ دسته‌جمعی حس می‌شود. آنقدر این غم سنگین است که حتی پیش از چهلم شهدا، چهره آن بچه‌ها را روی بنر‌های کوچه به کوچه با عبارت «شهادت مبارک» می‌دیدیم. این نشان می‌داد که غم در میناب تنها یک احساس شخصی نیست، بلکه بار سنگینی بر شانه‌های تمام مردم آن شهرستان کوچک است. در واقع، هر کسی که در آن روز‌ها در میناب بود، بازمانده این شوک بزرگ است. اما وقتی با مادران شهدا و بازماندگان گفت‌و‌گو می‌کنیم، معجزه «رشد در دل بحران» را می‌بینم. اجازه دهید در این باره از یک شهید و یک کاسب برایتان بگویم. 
اولین مورد، شهید محمود غلامیان، راننده سرویس مدرسه بود. کار او فقط رساندن بچه‌ها به مدرسه بود، اما او بعد از رساندن تعدادی از دانش‌آموزان به مقصد، دوباره به مدرسه برمی‌گردد که این بار در اثر انفجار پایش به شدت آسیب می‌بیند و با وجود درد شدید، به جای فرار، به راه خود ادامه می‌دهد تا مأموریتش را تمام کند و در نهایت در حالی که قصد رساندن او به بیمارستان بود، به شهادت می‌رسد. او کسی بود که شاید ارتباط خاصی با مدرسه نداشت، ولی به خاطر مسئولیت‌پذیری‌اش در قبال جان بچه‌ها، جان خودش را فدای آنها کرد. 
مورد دوم، آقای مهدی سالاری، یکی از کاسبان شهر میناب است. او مغازه ابزارآلات ساختمانی دارد که نزدیک مدرسه است. آقای سالاری بعد از انفجار، با شجاعت مغازه‌اش را باز می‌گذارد و به مردم می‌گوید: «هر وسیله‌ای که لازم است بردارید تا بتوانید بچه‌های زیر آوار را نجات دهید.»‌او دارایی‌اش را فدای جان دیگران کرد. این رفتار‌ها نشان می‌دهد، در شرایط سخت، انسان‌ها نیاز‌های کوچک و مادی را کنار می‌گذارند و به سمت ارزش‌های بزرگ‌تر می‌روند. شاید در نظریه‌های روانشناسی غربی گفته شود که انسان اول باید نیاز‌های خودش را برآورده کند تا رشد کند، اما ما در میناب دیدیم که مردم با گذشتن از خواسته‌های فردی و فکر کردن به نفع دیگران، به اوج شکوفایی انسانی رسیدند. آنها یاد گرفتند که ایثار، بزرگ‌ترین نوع رشد است. 

این حوادث ارزش‌های پنهان یک جامعه را آشکار می‌کند. از نظر شما، کدام «فضیلت اخلاقی» معلمان میناب می‌تواند برای تربیت نسل امروز به کار گرفته شود؟
بزرگ‌ترین درس میناب، «ایستادگی تا آخرین لحظه» بود. هیچ‌کدام از معلمان آن مدرسه فرار نکردند. آنها حتی لحظه‌ای مدرسه را ترک نکردند و تا زمانی که نفس می‌کشیدند، در خدمت بچه‌ها بودند تا امنیتشان تأمین شود. آنها با تلفن‌های شخصی‌شان با والدین تماس می‌گرفتند تا بیایند و فرزندانشان را ببرند. مثلاً خانم فاطمه شهدادی، معلم ورزش، در انفجار دوم شهید شد. وقتی خانواده‌اش او را پیدا کردند، چند کودک را در آغوش گرفته و از پله‌ها پایین آورده بود. او زیر آوار نبود و بر اثر موج انفجار شهید شده بود و کودکی که در آغوش داشت زنده مانده بود. 
خانم‌ها «بسارده» و «طاهری» در حالی پیدا شدند که دانش‌آموزانی را در آغوش گرفته بودند. خانواده شهیده «ر‌ها زارعی» با احساسی عمیق می‌گفتند: «ما تا ابد مدیون جان‌فشانی خانم بسارده هستیم.» هرچند دختر آنها شهید شده بود، اما نکته زیبا و تأثربرانگیز آنجا بود که مادر رها، برخلاف بسیاری از مادران شهدا، تصویری از پیکر متلاشی‌شده فرزندش در ذهن نداشت و به خاطر سالم بودن پیکر ر‌ها بود که خودش را مدیون خانم بسارده می‌دانست که جان خود را فدا کرد تا حداقل جسد دخترش سالم بماند! این صحنه‌ها یادآوری می‌کند که عشق و مسئولیت‌پذیری، حتی در سخت‌ترین لحظات مرگ، می‌تواند زیبا و الهام‌بخش باشد. 

برای خانواده‌های امروزی که ممکن است درگیر دغدغه‌های روزمره و مادی باشند، داستان‌های ایثار در میناب چه پیامی برای سبک زندگی و تربیت فرزند دارد؟
در پاسخ به این سؤال هم اجازه دهید درباره مادر شهیدی صحبت کنم که سه فرزند داشت. یکی سالم بود، پسرش شهید شده بود و دیگری یک نوزاد ۴۰ روزه بود. طبیعی است که این مادر باید روز‌های سختی داشته باشد، اما در گفت‌و‌گو با او، معلوم شد نگاهی بسیار عمیق و معنوی دارد. او می‌گفت: «پسرم، یک پیام از طرف خدا برای من بود. شهود من بود؛ یعنی گفت‌وگوی خدا با من.»‌تعریف می‌کرد که پسرش کودکی حساس بود. هر وقت در جمعی می‌نشست و صحبت‌ها به سمت غیبت یا حرف‌های نادرست می‌رفت، بی‌قرار می‌شد و اصرار می‌کرد مادرش او را از آن جمع خارج کند. شهید بار‌ها از مادرش پرسیده بود: «مامان، آدم‌ها وقتی می‌میرند چه اتفاقی برایشان می‌افتد؟» یا وقتی در انیمیشن‌ها صحنه‌هایی از دنیای دیگر می‌دید، می‌پرسید: «آیا قدرت ما در آن دنیا بیشتر می‌شود؟» این مادر می‌گفت: «خدا هشت سال با زبان این کودک با من حرف زد و مرا تربیت کرد. حالا صلاح دید که این پیام را از من بگیرد.»‌تعبیرش از شهادت فرزندش هم زیبا بود: «هر وقت دلم تنگ می‌شود، گریه می‌کنم، سپس می‌گویم: خدایا، من چیزی را که به تو دادم، دیگر پس نمی‌گیرم» و اینکه می‌گفت: «گاهی فکر می‌کنم اگر می‌دانستم او فقط هشت سال مهمان من است، کمتر سخت می‌گرفتم، اما وقتی خوب فکر می‌کنم، می‌بینم کار درستی کردم. من داشتم او را برای جهانی بزرگ‌تر آماده می‌کردم. هر تذکری که در مورد نظم، بهداشت یا مشق‌هایش می‌دادم، به این دلیل بود که او را برای هدفی بزرگ‌تر و جهانی بزرگ‌تر تربیت می‌کردم و دوست داشتم فرد موفق و مؤثری در جامعه داشته باشم. من از روش تربیتم راضی‌ام. اگر دوباره خدا فرزندم را برگرداند، با همان دیدگاه او را تربیت خواهم کرد.»‌این روایت یعنی تربیت باید فراتر از دغدغه‌های دنیوی باشد تا پلی به سوی جاودانگی باشد. 

وقتی بازماندگان از خاطرات تلخ خود، داستان‌های الهام‌بخش می‌سازند، چه تغییری در روح آنها رخ می‌دهد؟ آیا این کار نوعی «درمان روحی» است؟
بله، دقیقاً همین‌طور است. خانواده‌ها در شب‌های اول حادثه، در گلزار شهدا می‌خوابیدند و وقتی از کنار مزار شهیدی صدای گریه خانواده‌ای بلند می‌شد، به سمت آن خانواده می‌رفتند و شروع به همدردی می‌کردند. این همدلی و گفت‌وگوها، فشار درونی را کم و فضا را آرام‌تر می‌کرد. 
در مورد شهیده «فاطمه شهدادی» (همان معلم ورزش)، مادرش با افتخار می‌گفت: «دخترم مرا سرافراز کرد و غصه‌ای جز دلتنگی ندارم.»‌می‌گفت دخترش یک ساعت قبل از شهادت، با او تماس گرفته و گفته مادر، بیت رهبری را زده‌اند و من نگران حضرت آقا هستم. برای او دعا کنید. می‌گفت: «دخترم با زبان روزه، پنج دانش‌آموز را نجات داد و من از این جهت بسیار خوشحالم.»
این نگاه در میان خانواده‌ها خیلی پررنگ است. مثلاً مادری که یک فرزندش شهید شده بود دلش را پیش مادری می‌گذاشت که دو فرزندش شهید شده بود. آن مادر دو شهید داده هم دلش را پیش مادری می‌گذاشت که دیگر نمی‌توانست بچه دار شود، اما این مادر هم با شکر خدا می‌گفت نگران آن خانواده‌ای هستند که دلشان خوش به فرزندی بود که از بهزیستی گرفته بودند، اما همان یک فرزند هم تقدیم در راه خدا شد و در نهایت این مقایسه ادامه پیدا کرد تا اینکه همگی به یک نقطه مشترک رسیدند و آن پیدا کردن جای شکر و جای رضایت بود. این مادران کنار هم التیام می‌یابند و دلتنگی‌ها و بی‌قراری‌های درونی خود را با ارزش‌های دینی و اسلامی آرام می‌کنند و این آرامش ستودنی است. 

نگاه ما به این روایت‌ها چگونه باشد تا به جای ایجاد افسردگی، باعث ایجاد «انرژی برای اقدام» و «همبستگی» در جامعه شود؟
ذهن انسان مثل یک فایل خاطرات و احساسات را ذخیره می‌کند. وقتی ما به یک حادثه نگاه می‌کنیم، بسته به «نگاه» ما، یا غم و ناامیدی تولید می‌شود یا امید و قدرت. خانواده‌های میناب خوب یاد گرفته‌اند به جای تمرکز بر «از دست دادن» بر «پیامی که شهیدان آوردند» تمرکز کنند. آنها در دل مصیبت، درس‌هایی یافته‌اند که باعث رشد معنوی‌شان شده و از جایگاه قربانی به جایگاه حاملان پیام ایثار رسیده‌اند. 
این روایت‌ها، مثل داستان‌های کربلا، نه فقط تاریخ، بلکه فرصتی برای بازسازی معنوی هستند. این داستان‌ها به ما کمک می‌کند تا در سختی‌ها قوی‌تر شویم. مثلاً مادری می‌گفت: «قبل از این حادثه چادری نبودم، اما الان به پاس خون فرزندم چادر سر می‌کنم. قبل از شهادت فرزندم نیز با همسرم اختلاف داشتم، اما می‌دانستم فرزندم دوست ندارد ما در جدایی باشیم، به همین دلیل دلخوری‌ها و اختلافات را کنار گذاشتم و کنار همسرم ماندم و او را آرام می‌کردم.»‌این نشان می‌دهد، معنا‌بخشی به رنج، می‌تواند زندگی‌های معمولی را متحول کند و انسان را به آرامش و کمال برساند. 

اگر بخواهید به نسل جدیدی که میناب را ندیده است، از مدرسه «شجره طیبه» درس زندگی بدهید، مهم‌ترین پیام شما چیست و این مدرسه چگونه می‌تواند نماد «پایداری» باشد؟
وقتی می‌گوییم «عزیزم از دست رفت»، فقط درد را بیان می‌کنیم، اما وقتی می‌گوییم «شهید شد»، از مفهومی بزرگ‌تر حرف می‌زنیم. در نگاه دینی، شهید کسی است که خدا او را برگزیده است. خون پاک شهید، هزینه رشد جامعه را می‌پردازد، ظلم را رسوا می‌کند و راه درست زندگی را نشان می‌دهد. اخلاق و رفتار شهید هم الگوی صحیح زندگی است. 
همه انسان‌ها کنجکاو هستند. وقتی تصادفی را می‌بینند، می‌ایستند و نگاه می‌کنند. شهادت نیز دعوتی است برای ما تا بایستیم، نگاه کنیم و پیام آن را درک کنیم. دکتر ویکتور فرانکل، روانشناس بزرگ، می‌گوید: «هر چرایی، چگونگی را توجیه می‌کند.» یعنی اگر بدانیم «چرا» باید رنج را تحمل کنیم، می‌توانیم هر «چگونه‌ای» را تحمل کنیم. 
به نسل جدید باید گفت که میناب، درس‌های زیادی برای ما داشت. اول از همه، پرده از چهره وحشیانه دشمن برداشت و مظلومیت دانش‌آموزان شهید و شهر میناب را به نمایش گذاشت. همچنین، این اتفاق مرزبندی بسیاری از افراد را مشخص کرد و تکلیف کسانی که در مواضع مختلف بودند را روشن ساخت. 

در روانشناسی مثبت‌نگر، برخی افراد بعد از اتفاقات سخت، رشد می‌کنند و حتی از قبل بهتر می‌شوند. مکانیسم این «بهتر شدن» چیست؟
پژوهش‌های علمی روانشناسی می‌گوید بعد از تروما، باور‌های قدیمی می‌شکنند و باور‌های جدید و عمیق‌تر شکل می‌گیرند. همچنین افراد حمایت اجتماعی می‌گیرند و معنای جدیدی برای رنج خود پیدا می‌کنند. این‌ها باعث می‌شود نگاه آنها به زندگی تغییر کند، اما ناقص است و کامل آن روانشناسی اسلامی است که می‌گوید در بحران، «توحید» انسان قوی‌تر می‌شود. او می‌فهمد که هیچ‌چیز در این دنیا ماندنی نیست، جز خدا؛ بنابراین تصمیم می‌گیرد تمام کارهایش، از تربیت فرزند تا زندگی‌اش را برای خدا انجام دهد. این تغییر جهت از «مادی» به «معنوی»، باعث تقویت انگیزه و پایداری می‌شود. 
نکته مهم دیگر «حمایت اجتماعی» است. در بسیاری از نظریه‌های غربی، وقتی درباره اضطراب، استرس و تروما بررسی می‌شود، عوامل مختلفی مطرح می‌گردد که رشد سلامت از جمله تیپ شخصیتی، نوع آسیب و شدت آن را ممکن می‌سازد، اما یک عامل مشترک و کلیدی وجود دارد و آن «حمایت اجتماعی» است. اگر افراد از حمایت اجتماعی برخوردار شوند، سریع‌تر آرام می‌گیرند و به زندگی عادی برمی‌گردند. در بررسی مواردی که به خودکشی ختم شده‌اند نیز مشاهده می‌شود فرد حمایت اجتماعی قوی نداشته است؛ لذا «حمایت اجتماعی»، یکی از مؤلفه‌های بسیار حیاتی در سلامت روان افراد، سطح تاب‌آوری و صبر آنان است. شواهد نشان می‌دهد افرادی که از این نوع حمایت به طور مطلوب برخوردارند، سریع‌تر به زندگی عادی بازمی‌گردند و با سلامت روانی کامل‌تری از دل حوادث تلخ و تکان‌دهنده بیرون می‌آیند. 
تعریف حمایت اجتماعی همچنین فراتر از یک مفهوم انتزاعی است. این حمایت به منظور شلوغ کردن در اطراف فرد نیست، بلکه به معنای ایجاد ارتباط عاطفی صمیمی و مشارکت عملی در انجام برخی کار‌ها و سبک‌تر کردن بار وظایف افراد متأثر است. 
در این مدتی که در میناب بوده‌ایم نیز تأثیرات این حمایت بسیار مشهود بود. به عنوان نمونه، زمانی که با مادران شهدا صحبت می‌کنیم، متوجه برخورد گرم و پذیرای آنها می‌شویم. شنیدن جملاتی مانند «خوش آمدید به شهر ما»، نشان می‌دهد بسیار خوشحال هستند و حضورمان قوت‌قلب بزرگی برای آنان است. بسیاری از آنها از اینکه از شهری دیگر آمده‌ایم و در حال کمک به آنها هستیم، به صورت عجیب و خالصانه‌ای تشکر می‌کنند و این نشان می‌دهد وقتی مردم احساس می‌کنند مهم هستند و رنج، غم و ناراحتی آنها دیده و شنیده می‌شود، انگیزه‌ای عمیق در آنها شکل می‌گیرد و حال دلشان بهتر می‌شود و احساس ارزشمندی و آرامش می‌کنند و این همان معنای واقعی «حمایت اجتماعی» است. چقدر خوب است این حمایت در این برهه زمانی در کشور، در جای جای شهر‌هایی که مردمش در جنگ رمضان آسیب روحی دیده‌اند از جمله شهر میناب انجام شود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار