کد خبر: 1356189
تاریخ انتشار: ۱۴ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسران معلمان شهیده مدرسه میناب
تا پای جان به وظیفه وفادار ماندند نهم اسفند ۱۴۰۴، تنها ساعاتی پس از حمله موشکی به حسینیه امام خمینی (ره)، مدرسه‌ای به نام شجره طیبه در شهرستان میناب هدف کینه قرار گرفت
 محبوبه قربانی

جوان آنلاین: نهم اسفند ۱۴۰۴، تنها ساعاتی پس از حمله موشکی به حسینیه امام خمینی (ره)، مدرسه‌ای به نام شجره طیبه در شهرستان میناب هدف کینه قرار گرفت. مدرسه‌ای که در آن، نه تنها علم، بلکه ایمان و اخلاق نیز آموخته می‌شد. جایی که فرزندان کارگر و کارمند، خانواده‌های کم‌برخوردار و مرفه، شیعه و سنی، در کنار هم زیر یک سقف، آرزو‌های بزرگ را می‌پروراندند، اما در این حمله ناجوانمردانه، پرواز این آرزو‌ها متوقف شد. جمعی از معصوم‌ترین انسان‌ها همراه با معلمانی که می‌سوختند تا راه را روشن کنند، پر کشیدند. معلمانی که حضورشان تنها به انتقال دانش نبود، بلکه چراغ راه هدایت و الگوی اخلاق و ایمان بود. 

در هفته‌ای که به نام معلم نامگذاری شده است به سراغ دو خانواده از این دل‌سوختگان رفتیم؛ آقای «مرتضی نجاتی»، همسر شهیده مهدیه رسولی، معاون دبستان پسرانه شجره طیبه و آقای «اسماعیل شیرگیر»، همسر شهیده زهره شهریاری، معلم پایه دوم این دبستان که همراه با جنین شش‌ماهه‌اش، در عشق به دانش و میهن سوختند. روایت این عزیزان، شرحی از یک فقدان نیست، بلکه حدیثی از اوج فداکاری، ایمانی راسخ و مسئولیتی است که تا پای جان، بر دوش کشیده شد. 

اولین گفت‌و‌گو با آقای نجاتی، همسر شهیده «مهدیه رسولی» است. روایتی سرشار از افتخار به همسری که از سر وظیفه‌شناسی جان فدا کرد. 

از همسرتان بگویید. چطور با او آشنا شدید و ازدواج با او چگونه رقم خورد؟

مرتضی نجاتی: همسرم مهدیه رسولی، لیسانس زبان انگلیسی داشت و متولد سال ۱۳۶۴ بود. او شش سال معلم پایه سوم دبستان پسرانه «شجره طیبه» میناب بود و با صبر و عشق تدریس می‌کرد. سپس به عنوان معاون همان مدرسه، دلسوزانه مراقب دانش‌آموزان بود. ما نسبت فامیلی داشتیم و سال ۱۳۹۲ ازدواج کردیم. حاصل این پیوند، دو فرزند به نام‌های محمدطا‌ها که ۱۰ ساله است و یک دختر سه‌ساله به نام نیکا. 

ویژگی اخلاقی برجسته‌ای که همسرتان در زندگی مشترکتان داشت، چه بود؟

مهدیه از همان روز‌های اول زندگی مشترک، با ویژگی‌های اخلاقی بی‌نظیرش، قلبم را تسخیر کرد. در کارهایش مسئولیت‌پذیری بالایی داشت و هرگز دیگران را سرزنش نمی‌کرد. هیچ‌وقت دنبال مقصر نبود و می‌دانست اگر مشکلی وجود دارد، به جای بحث و جدل، باید دنبال راه‌حل گشت. این آرامش و عاقلانه برخورد کردن، ویژگی بارز و ماندگار او بود. 

گفتید از معلمی به معاونت مدرسه تغییر شغل داد. این حجم از مسئولیت را چگونه در زندگی‌اش مدیریت می‌کرد؟

وقتی مهدیه معلم بود، کارهایش نسبتاً کمتر بود، اما زمانی که به سمت معاونت مدرسه رفت، حجم و فشار کاری‌اش بیشتر شد. با این حال، او با همان مسئولیت‌پذیری همیشگی به کارش ادامه می‌داد. گاهی آنقدر مشغله کاری در مدرسه زیاد بود که عملاً فرصتی برای انجام کار‌های خودش باقی نمی‌ماند. حتی تا ساعات پایانی شب یا روز‌های جمعه با لپ‌تاپ کار‌های مدرسه را انجام می‌داد. وقتی از او می‌خواستم بیشتر استراحت کند، می‌گفت مجبورم، چون در مدرسه به همه کارهایم نمی‌رسم. 

از نظم و انضباط کاری‌اش بگویید. 

پسرم و یکی دیگر از بچه‌های فامیل در همان مدرسه درس می‌خواندند. آنها را صبح زود به مدرسه می‌بردم، اما همسرم منتظر ما نمی‌ماند و زودتر به مدرسه می‌رفت. می‌گفت باید زودتر از بچه‌ها در مدرسه باشم. او زودتر از همه به مدرسه می‌رفت و دیرتر از همه می‌آمد. مورد دیگر سخت‌گیری در مرخصی و استفاده از امکانات و شرایطی که داشت، بود. معمولاً مرخصی ساعتی نمی‌گرفت مگر در موارد بسیار ضروری. مثلاً زمانی که دخترمان باید عمل لوزه می‌شد، او طوری برنامه‌ریزی و با دکتر هماهنگ کرد که تاریخ عمل به آخر هفته بیفتد و کمتر مرخصی بگیرد. بعد از عمل که نیکا خونریزی کرد و وضعیتش بحرانی شد، مهدیه به اجبار چند روز مرخصی اضافه گرفت. در واقع اگر شرایط حادی پیش نمی‌آمد، راضی به گرفتن مرخصی نمی‌شد. 

شنیده‌ایم که خیلی از والدین اصرار داشتند فرزندانشان را در آن مدرسه ثبت‌نام کنند. مدرسه چه ویژگی‌هایی داشت؟

این مدرسه ویژگی منحصربه‌فردی داشت. دانش‌آموزانش از سراسر میناب می‌آمدند، نه فقط از یک محله. علت این استقبال، حضور معلمان برتر و رویکرد دینی و تربیتی مدرسه بود. در ابتدا کلاس‌ها کم‌جمعیت بود، اما با گذر زمان و جذب نیرو‌های متعهد، تعداد دانش‌آموزان افزایش یافت و همین نشانه اعتبار و کیفیت بالای آموزش بود. با وجود محدودیت مالی، معلمان با عشق و تعهد کار می‌کردند. مدرسه فقط ویژه فرزندان نظامی نبود، بلکه از همه اقشار از کم‌درآمد تا مرفه و حتی شیعه و سنی دانش‌آموز داشت. مردم به خاطر کیفیت آموزشی و تربیتی، آن را آگاهانه انتخاب می‌کردند. 

از رفتار شهیده با همکاران و دانش‌آموزان در محیط مدرسه بگویید. 

صمیمیت و محبت در محیط کار، از ویژگی‌های مهدیه بود. هرگز از امکانات مدرسه برای کار‌های شخصی استفاده نمی‌کرد. حتی با هزینه خودش، برای همکارانش در روز معلم هدیه می‌گرفت. این کار نشان‌دهنده صمیمیت و محبت او به سایر معلم‌ها بود. برخلاف روال معمول که دانش‌آموزان در روز معلم بیشتر برای معلم درسی‌شان هدیه می‌گرفتند، آنها برای مهدیه به عنوان معاون مدرسه هم هدیه می‌گرفتند، چون مهدیه با دانش‌آموزان خیلی مهربان و صمیمی بود. 

گفتید پسرتان هم در همان مدرسه تحصیل می‌کرد. برخورد مادر با فرزندش در محیط مدرسه طرفدارانه نبود؟

مهدیه هیچ‌گاه بین محمدطا‌ها و دیگر دانش‌آموزان تفاوتی قائل نمی‌شد. این انصاف و دوری از استفاده موقعیت شغلی، یکی از ویژگی‌های بارز اخلاقی‌اش بود. سال گذشته فرزندمان برای انتخابات شورای دانش‌آموزی ثبت‌نام کرده بود و نفر اول انتخابات شد، اما مهدیه به شدت با این موضوع مخالفت می‌کرد. وقتی مدیر مدرسه خواست او را به عنوان نفر اول و رئیس شورا معرفی کند، مهدیه صریحاً گفته بود این کار را نکنید. در نهایت، به دلیل رأی واقعی دانش‌آموزان و اصرار مدیر مدرسه، پسرمان نفر اول شد، اما این نگرانی همچنان در مهدیه بود. 

نشانه‌ای از تغییر رفتار یا حال‌وهوای مهدیه قبل از شهادتش دیده بودید؟

بله. همان روز حادثه، برای یک کار بانکی قرار بود با همسرم به بانک برویم. طبق روال، بچه‌ها را به مدرسه رساندم و بعد به بانک رفتیم. باورتان نمی‌شود، او نسبت به روز‌های دیگر حال‌وهوایی دیگر داشت. بسیار شاد، سرحال و پرانرژی بود. برخلاف همیشه، حتی از من جلوتر قدم می‌زد و خوشحال بود. از این همه شادی و سرحالی تعجب می‌کردم. چون او هرگز عجله یا شتاب‌زده نبود و همیشه صبور و با حوصله رفتار می‌کرد، ولی آن روز انگار انرژی بیشتری داشت و به من و کارمند بانک اصرار می‌کرد زودتر کارهایمان را انجام دهیم تا به مدرسه برگردد. مورد دیگر چند روز قبل از شهادتش بود که با هوش مصنوعی عکسی از خودش درست کرد و آن را در گروه فامیل ارسال کرده بود. زیر عکس نوشته بود: «این عکس را نگه دارید، به زودی به کارتان می‌آید!» آن روز کسی متوجه منظورش نشده بود....

روز حادثه

کارمان در بانک تمام شد و مهدیه به مدرسه رفت. آن روز چند بار با من تماس گرفت و با شوخ‌طبعی حالم را پرسید. آخرین تماسش حدود نیم ساعت قبل از حادثه بود که من برای تعمیر خودرو به تعمیرگاهی در نزدیکی مدرسه رفته بودم. به تعمیرگاه که رسیدم، ناگهان صدای انفجاری وحشتناکی شنیدم. بدون وقفه خودم را به سمت مدرسه رساندم. ساختمان مدرسه به طور کامل تخریب شده بود. با دیدن پیکر‌های قطعه‌قطعه، دیگر امیدی به زنده ماندن مهدیه نبود. یک لحظه احساس کردم تمام دنیا روی سرم خراب شد. 

پسرتان در این حادثه آسیبی ندید؟

خیر. کادر مدرسه قبل از حمله به والدین اعلام کرده بودند که دنبال بچه‌ها بروند و آنها را به خانه ببرند. همان‌طور که با وحشت به دنبال مهدیه و بچه‌ها می‌گشتم، با خودم فکر کردم که شاید قبل از انفجار همراه مهدیه به خانه مادرم که نزدیک مدرسه بود رفته باشند. بلافاصله به آنجا رفتم که متوجه شدم مهدیه خودش بچه‌ها را به خانه نبرده و یکی از بستگان این کار را کرده است. با دیدن محمدطا‌ها کمی آرام شدم. از او سراغ مادرش را گرفتم که گفت هنوز در مدرسه است. سراسیمه دوباره به مدرسه برگشتم، اما او را پیدا نکردم... حوالی ساعت چهار صبح هنوز از پیکر خبری نبود. با تلاش و کمک خداوند بالاخره پیکر مهدیه پیدا شد و خواهرش برای شناسایی رفت. 

آیا خاطره‌ای از او دارید؟

خاطرات زیاد است، اما یکی از آنها به پیام روز مرد برمی‌گردد. آن روز برایم نوشت: «من بهترین هدیه خدا برای تو هستم.» با خنده از کنارش گذشتم، اما بعد از شهادتش وقتی دوباره آن پیام را دیدم، تازه فهمیدم چه حرف درستی زده بود. بگذارید نکته‌ای را بگویم. مهدیه پیش از شهادتش دو بار فرصت داشت: یک‌بار به‌خاطر کار بانکی که می‌توانست عجله نداشته باشد و بار دیگر وقتی یکی از بستگان که برای بردن بچه‌ها به مدرسه رفته بود، به او گفته بود احتمال حمله هست و به خانه برگردیم، اما مهدیه گفته بود: «ما باید آخرین دانش‌آموز را تحویل خانواده‌اش بدهیم، بعد به خانه بیاییم. اگر هم زدند، شهید می‌شویم.» این نشانه‌ها یعنی او انتخاب شده بود و خدا صدایش کرده بود....

تأثیر شهادت مادر بر رفتار محمدطا‌ها چگونه است؟

او دچار شوک عاطفی شده است. زمان غذا خوردن بهانه می‌گیرد. دلتنگی‌اش را با قهر و لجبازی نشان می‌دهد. او از هر چیزی که یادآور مادرش باشد، فرار می‌کند. حتی حاضر نیست به مزار مادرش بیاید. از گروه‌های کلاسی که دوستانش پیام تسلیت فرستاده بودند، هم خارج شد. حتی از جلسه مشاوره، وقتی از مادرش به طور مستقیم یاد شد، خارج شد و دیگر همکاری نکرد. دخترم نیکا هم هنوز منتظر است مادرش از مدرسه برگردد. فقط از خود مهدیه خواسته‌ام فرزندانش را آرام کند. 

معلمی که با شش ماهه‌اش رفت... 

اسماعیل شیرگیر: «همسرم ارادت خاصی به حضرت زهرا (س) داشت. به خود بی‌بی متوسل شدم تا پیکرش پیدا شود. دو روز بعد پیکر پیدا شد، اما از او و جنین شش‌ماهه‌اش فقط یک دست مانده بود. دستش را از روی حلقه ازدواجمان شناسایی کردم...»

از آشنایی با همسرتان بگویید. چگونه و چه سالی رقم خورد؟

من و زهره در محل کار با هم آشنا شدیم. سه سال از ازدواجمان می‌گذشت که فهمیدیم باردار است که این یادگار هم برایم نماند. 

ویژگی‌های اخلاقی و معنوی که در زندگی مشترکتان از او دیدید، چه بود؟

زهره همسری ساده‌زیست، صبور و باایمان بود. زندگی مشترک ما از همان روز‌های اول با ساده‌زیستی و بی‌توقعی او شروع شد. هیچ آرزویی نداشت که من از عهده آن برنیایم. اعتقادات عمیقی به دین داشت. یادم می‌آید زمان خواستگاری، نیت کرد و از حضرت فاطمه زهرا (س) خواست که نگاه ویژه‌ای به زندگی ما داشته باشد. با این همه مسئولیت کاری، هیچ‌گونه خللی در تعادل زندگی خانوادگی ما ایجاد نمی‌شد. او بسیار مهربان و همواره خندان بود. بسیاری از موانع زندگی با صبوری و مهربانی زهره حل می‌شد و من هرگز از زندگی مشترکمان مشکلی نداشتم. 

از تعهد شغلی او بگویید و اینکه این تعهد چگونه در زندگی روزمره‌اش نمود پیدا می‌کرد؟

او معلم پایه دوم مدرسه پسرانه «شجره طیبه» میناب بود. برای پاسخگویی به سؤالات دانش‌آموزانش شب و روز نمی‌شناخت. بسیاری از بچه‌ها برای جبران عقب‌ماندگی درسی، شب‌ها تماس می‌گرفتند یا پیام می‌دادند. زهره با اینکه خسته بود، ولی با حوصله و رغبت کامل برای هر دانش‌آموزی که لازم بود، موضوع درسی را توضیح می‌داد و تماسی را بی‌پاسخ نمی‌گذاشت. 

چند روز مانده به شهادت، تغییراتی در رفتار یا حال‌وهوای همسرتان دیده بودید؟ 

زهره دو یا سه روز قبل از شهادت، تغییرات روحی خاصی داشت. شادتر، مهربان‌تر و دوست‌داشتنی‌تر از همیشه بود. منتظر فرزندمان بودیم. با هم تصمیم گرفته بودیم نام فرزندمان که پسر بود را «محمد» بگذاریم، اما سرنوشت طور دیگری رقم خورد. او با همان جنین شش‌ماهه کنار فرزندان دانش‌آموزش آسمانی شد. من فرزندم را ندیدم و برای همیشه با مادرش ماندگار شد و پا در این دنیای خاکی نگذاشت. 

روز حادثه

آن روز با شنیدن صدای انفجار، بلافاصله خودم را به مدرسه رساندم. از شدت اضطراب توان راه رفتن نداشتم. وضعیت مدرسه فاجعه‌بار بود. انفجار کل ساختمان را تخریب کرده بود. تمام اشیا و مبلمان در آن پودر شده بود. صحنه شبیه صحنه کربلا بود. پیکر‌ها تکه‌تکه شده بودند و دیدن این منظره هر کسی را شوکه می‌کرد. تعدادی از همکاران همسرم و بعضی از دانش‌آموزان را که سر و صورتشان زخمی و خاکی بود، در حیاط مدرسه دیدم که گفتند زهره داخل ساختمان بوده است. ساعت‌ها دنبالش گشتم تا اینکه ناامید از زنده ماندنش، باورم شد شهید شده است. 

چطور موفق شدید پیکر مطهر همسرتان را شناسایی کنید؟ 

ناامید از پیداکردن پیکر زهره، یاد ارادت او به حضرت زهرا (س) افتادم. همان لحظه با دلی شکسته به خانم بی‌بی متوسل شدم و خواستم تا پیکر مطهر زهره پیدا شود. دو روز گذشت تا اینکه مرا برای شناسایی به سردخانه بردند. باورتان نمی‌شود، تکه‌های زیادی از پیکر‌ها را در یک جا گذاشته بودند. بین تکه‌ها، چشمم به حلقه ازدواجمان در یک دستِ قطع شده افتاد. از روی آن حلقه متوجه شدم که این دست همسرم است، چون حلقه ازدواجمان شبیه هم بود. از کل پیکر همسر و جنین شش‌ماهه‌اش تنها یک دست باقی مانده بود. 

در دعوت آستان قدس رضوی همراه دیگر خانواده‌های شهدای میناب مشرف شدید؟ از همسر شهیده چگونه یاد کردید؟

بله. هر لحظه او را کنار خودم احساس می‌کردم. قرار بود با هم عید به مشهد برویم، اما او جلوتر رفت و من بعد از او مشرف شدم. گوشه‌گوشه حرم او را احساس می‌کردم. او که همیشه با لبخند و ایمان می‌زیست، حالا آرام گرفته است. نام او به عنوان معلمی متعهد و همسری وفادار همواره زنده خواهد ماند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار