برادر شهید: برادرم اصرار داشت که به جبهه برود، من هم، چون خیلی به او وابسته بودم گفتم من هم میآیم، جدایی یکدیگر را نمیتوانستیم تحمل کنیم. یک روز که رزمندهها را اعزام میکردند، ما هم رفتیم که به جبهه اعزام شویم، اما یک نفر آمد و گفت اینها سنشان کم است و نباید اعزام شوند، با ناراحتی برگشتیم جوان آنلاین: به کرمانشاه میروم و از آنجا به سمت روستای جعفرآباد و ناو در بخش کاکاوند شهرستان دلفان، همانجا که پیکر شهید غلامعلی نجفی با حضور حداکثری مردم و مسئولان تشییع شد. مردی که اهل خانه از او به نیکی یاد میکنند و میگویند: «غلامعلی خیلی خوش اخلاق بود. به خصوص این اواخر دوست داشتنیتر شده بود انگار هر کسی میخواهد شهید شود، قبل از شهادت تغییر میکند و اخلاق خوبش بیشتر نمایان میشود. بابا اینطور بود؛ حتی چهرهاش نورانی شده بود، انگار میدانست به شهادت میرسد، واقعاً لباس شهادت برازندهاش بود. میگفت اگر من شهید شدم مرا در روستای خودم به خاک بسپارید تا شاید مزار من موجب آبادی بیشتر روستا شود.» در ادامه ماحصل همکلامی ما را با خانواده شهید پیش رو دارید.
همسر شهید؛ مثل شهدا شده بود
مادر من با پدر همسرم نسبت فامیلی داشتند. پدرم که در دوران دفاعمقدس شیمیایی شده بود در سال ۶۸ به شهادت میرسند. ما حدود ۱۱ سال با هم اختلاف سنی داشتیم، یعنی هنگام ازدواج من ۱۵ ساله بودم و همسرم حدود ۲۶ سال داشت. در روستا زندگی میکردیم، روستایی که هنوز جادهاش آسفالت نبود، گازکشی نشده بود، مدرسه نداشت و بعدها مدرسه ساخته شد، روستایی که فقیر و یتیم زیاد داشت و تقریباً همه تحت پوشش کمیته امداد بودند.
کمک کردن به دیگران را دوست داشت
ایشان خیلی خصوصیات خوبی داشت، همیشه دوست داشت به دیگران کمک کند، احترام خاصی به اعضای خانواده من و خودش به ویژه پدر و مادرش میگذاشت. ۲۴ سال زندگی مشترک داشتیم و سه فرزند داریم؛ حدیث متولد ۸۱، محمد مهدی متولد ۸۵ و اسما متولد ۸۷ است. رابطهاش با بچهها خیلی خوب بود، با اینکه زیاد خانه نبود، اما همیشه پیگیر کارهای آنها بود و بچهها هم هر کاری داشتند حتی شده تلفنی به پدرشان میگفتند و او هم انجام میداد.
شبی که خبر شهادتش آمد
هفتهها قبل از آغاز جنگ ۱۲ روزه بیشتر در محل کار بود یا در آمادهباش بودند یا به مأموریت میرفت، یعنی حدود دو ماه قبل از جنگ درگیر کارهای محوله بود و در طول روز فرصت نمیکرد که به خانه بیاید، عمدتاً شبها به خانه میآمد، میگفت به حضورش در محل کار نیاز دارند. هفته آخر هم کلاً در محل کار بود. بعد از ظهر روز آخر تماس گرفت که میخواهد به خانه بیاید و گفت دختر بزرگم که رانندگی بلد است، آماده باشد تا هر وقت کارم تمام شد، به محل کارش برود و با هم به خانه بیایند. دخترم هم لباس پوشید و آماده نشست و منتظر تماس مجدد پدرش شد تا به دنبالش برود، اما چند ساعت گذشت و خبری نشد. او ساعت حدود شش بعدازظهر تماس گرفته بود، در حالی که ساعت از ۱۰ شب هم گذشت و تماس نگرفت. ما هم که تماس میگرفتیم جواب نمیداد یا گوشیاش خاموش بود. دیگر ساعت از ۱۱ شب گذشته بود که دوباره تماس گرفتم، اما گوشی همچنان خاموش بود. بعد از آن یکی از همکارانش با دختر کوچکم تماس گرفت و گفت دست بابا زخمی شده است و وسایلش نزد من است فردا صبح بیایید ببرید. من گفتم اگر فقط دستش زخمی شده باشد، چرا وسایلش نزد همکارش است، خیلی نگران شدیم گفتیم ما همین الان میآییم که گفتند مسیر بسته است و شما نمیتوانید به اینجا بیایید. پسرم رفت و از هر کسی از همکارانش که میپرسید، میگفتند حالش خوب است، اما الان از او خبر نداریم که کجاست. تا اینکه همان شب یکی از همسایهها آمد و خبر داد که شهید شده است و چند دقیقه بعد که دیگر ساعت از دو نیمه شب هم گذشته بود، یکی دیگر از همسایهها که خانمی گیلانی است به خانه ما آمد و به محمد گفت، پدرت شهید شده است و به ما گفتند صبح بیایید تا پیکرش را ببینید. صبح رفتیم و فقط صورتش را به ما نشان دادند که سالم بود و سایر قسمتهای بدنش را به ما نشان ندادند.
به مقام شهدا غبطه میخورد
همیشه به بچهها توصیه میکرد که مراقب مادرتان باشید، مبادا اذیت شود. اواخر خیلی تکرار میکرد که حق ندارید به مادرتان چیزی بگویید که ناراحت شود، انگار میدانست که دیگر خودش نیست. همیشه خوب بود، اما این اواخر واقعاً تغییر کرده بود. آخرین باری که به شهر خودمان رفتیم به شوخی به او میگفتند که قیافهات مثل شهدا شده است. خواهرزادهام که نوجوان است از ایشان زیاد عکس میگرفت و میگفت عکسهایت شبیه عکس شهدا شده است. خودش هم مقید بود که همیشه به مراسم بزرگداشت شهدا برود، من هم با ایشان میرفتم، خیلی به مقام شهدا غبطه میخورد و میگفت خوش به حالتان که شهید شدید و از ما و دیگران میخواست که دعا کنید، شهید شوم.
وصیت کرد که در روستایش به خاک سپرده شود
پیکرش در حرم حضرت معصومه (س) با حضور گسترده مردم تشییع شد، جمعیت زیادی آمده بودند از فامیل و قوم و خویش گرفته تا دیگر مردم قدرشناس و جمعیت زیادی حضور داشتند که برایم قابل تصور و پیشبینی نبود. ۱۲ سال در قم زندگی کرده بود و خیلیها او را میشناختند. وصیت کرده بود که پیکرش در روستای خودش به خاک سپرده شود، چون روستای ما خیلی دورافتاده و محروم بود، میگفت شاید به همین خاطر مسئولان به روستا بیایند و آنجا آباد شود.
اسما دختر کوچک شهید؛ بابا با ما خیلی صمیمی بود
پدرم به خاطر شغلش که نظامی بود و شرایط خاص کشور، وقت زیادی را در محل کار صرف میکرد و حتی اوقاتی هم که در خانه بود، فازغ از مسئولیتهایش نبود و گاه و بیگاه ممکن بود از او بخواهند که در محل کارش حضور یابد. ما با هم خیلی صمیمی بودیم و اهل شوخی هم بود. من همیشه موقع رفتن بابا از خانه پشت سرش آب میریختم. روز آخر نمیدانم چطور شد که بابا زودتر از من با آسانسور رفت. بعد هم به اتفاق برادر و خواهرم ایشان را تا پادگان بردیم. چون ماشینهای شخصی را داخل پادگان راه نمیدهند همان در ورودی پادگان پیاده شد ما هم خداحافظی کردیم و برگشتیم. اتفاقاً آن روز خداحافظی ما قدری طولانی هم شد، همدیگر را بغل کردیم و احساس کردم چهره بابا تغییر کرده و نورانی شده است. موقع برگشتن گریه کردم، چون همان لحظه چند جا مورد هدف موشکهای دشمن قرار گرفته بود به ذهنم خطور کرد نکند پادگان بابا هم هدف قرار بگیرد. همان دیدار آخر ما شد و دیدار بعدی ما در بهشت حضرت معصومه (س) بود. لباس شهادت برازنده بابا بود، اما زود به جایگاه ابدی رفت. من همیشه با بابا و مامان به گلزار شهدا میرفتم و میدیدم خانوادهها چطور بر سر مزار عزیزان خود، حرفهایشان را زمزمه میکنند، با هم سر مزار شهدای گمنام میرفتیم و بابا میگفت برای خانوادههای شهدا خیلی سخت میگذرد، اما این شرایط برای خانوادههای شهدای گمنام سختتر است و من الان بیشتر درک میکنم که این جداییها چقدر سخت و دردناک است.
اسدعلی برادر شهید؛ دوران تحصیل سختی داشت
خانواده ما مذهبی بود ما شش برادر و چهار خواهر بودیم که برادر شهید ما بچه چهارم و پسر دوم خانواده بود. من هم بعد از ایشان متولد شدم. بابای ما خیلی علاقه داشت که فرزندانش درس بخوانند و تحصیل کنند، اما روستای ما مدرسه نداشت، اصلاً امکان تحصیل برای ما وجود نداشت، در کل منطقه ما شاید یکی دو نفر سواد داشتند، چون نه جاده و مسیر رفت و آمد آسانی و نه وسیلهای برای تردد بود، اما بابا اصرار داشت که ما درس بخوانیم برای همین تلاش کرد تا راهی پیدا کند. ما یک عمو داشتیم که در شهر زندگی میکرد، بابا به این نتیجه رسید که تنها راه درس خواندن ما این است که ما را پیش عمو بفرستد. بابا شناسنامه ما دو برادر را گرفت و ما را نزد عمو براتعلی شهسواری فرستاد. عموی ما براساس نام مادری شناسنامه گرفته بود و بابای ما نام پدری شناسنامه گرفت. این بود که نام خانوادگی ما متفاوت بود. خلاصه ما پیاده و سواره به شهر به خانه عمو رفتیم. خدا رحمت کند ایشان را خیلی به ما کمک کرد. چون خودش پسر نداشت، با ما مثل پسران واقعی خودش برخورد و از ما مواظبت و به ما رسیدگی میکرد.
در تعطیلی مدارس کار کشاورزی میکرد
خلاصه اینکه ما سه سال در خانه عمو ماندیم و به تحصیل مشغول بودیم. بعد از آن خانواده ما هم به شهر آمدند. هیچ وقت یادم نمیرود همان سال اول که ما به شهر رفتیم که مقارن با آغاز سال تحصیلی در مهرماه بود، تا شش ماه خبری از خانواده نداشتیم. تعطیلات نوروز که فرا رسید بابا دنبال ما آمد. موقع برگشتن جاده پر از برف بود، وسیله نقلیه نبود فاصله ۴۰ کیلومتری را بابا در جلوی ما حرکت میکرد و ما که بچه بودیم، پا جای پای بابا میگذاشتیم تا به خانه رسیدیم. ۱۵ روز تعطیلات نوروز را ماندیم و دوباره برگشتیم. میخواهم بگویم دوران سختی بود و دور از خانه بودیم و به سختی تحصیل کردیم. شاید این شرایط اکنون برای جوانان امروزی غیرقابل تصور و باور باشد. تابستانها هم که مدرسه تعطیل بود در کار کشاورزی به بابا کمک میکردیم، چون خانواده پرجمعیتی داشتیم هر کاری که از دست ما بر میآمد، کوتاهی نمیکردیم و سعی میکردیم خانواده را راضی نگه داریم تا بتوانیم به تحصیل هم ادامه دهیم.
به دلیل سن کم اجازه ندادند به جبهه برود
این دوران گذشت تا به دوران جنگ تحمیلی هشت ساله رسیدیم. سال ۶۶ برادر ما گفت که میخواهد به جبهه برود، در حالی که دانشآموز بودیم. این را هم بگویم از همان مدرسه ما مدیر و معلم و چند دانشآموز به جبهه رفته بودند. مدیر مدرسه ما آدم بسیار خوبی بود، هنوز هم رفت و آمد خانوادگی داریم، میگفت شما، چون درستان خوب است، بهتر است به درس ادامه بدهید و اگر خواستید میتوانید به دبیرستان نظامی بروید، اما برادرم اصرار داشت که به جبهه برود، من هم، چون خیلی به او وابسته بودم گفتم من هم میآیم، جدایی یکدیگر را نمیتوانستیم تحمل کنیم. یک روز که رزمندهها را اعزام میکردند ما هم رفتیم که به جبهه اعزام شویم، اما یک نفر آمد و گفت اینها سنشان کم است و نباید اعزام شوند، با ناراحتی برگشتیم.
دبیرستان که تمام شد در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کردیم. برادرم در دانشگاه آزاد قبول شد و من قبول نشدم. بعد از مدتی هم در آزمون دانشگاه افسری نیروی هوایی ارتش شرکت کرد و پذیرفته شد و رفت در ارتش مشغول به کار شد.
یک بار تا مرز شهادت رفته بود
یکی دیگر از خاطراتم از برادر شهیدم مربوط به حضور ایشان در جنوب شرق کشور است. تازه ازدواج کرده و به سیستان و بلوچستان رفته بود. دورهای بود که گروهک ریگی در آنجا دست به اقدامات تروریستی میزد. یک روز که با ایشان تماس گرفتم تا جویای احوالش شوم گفت امروز به مأموریتی اعزام شده بودیم در مسیری که ما میرفتیم گروهک تروریستی جندالشیطان اقدام به آتش زدن دو اتوبوس کرده بود که بر اثر آن تعدادی به شهادت رسیدند. اگر ما نیم ساعت دیرتر حرکت کرده بودیم ما هم به شهادت میرسیدیم و من فکر میکنم که تقدیرم چیز دیگری است تا اینکه در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. حالا به او میگویم ما ۲۰ سال با هم درس خواندیم و با هم بودیم، جدایی از ایشان برایم سخت است، اما خوش به حالش که عاقبت بخیر شد و به هدفش رسید و به مقام بلند شهادت نائل آمد. حالا ما به ایشان افتخار میکنیم؛ امید داریم که در دنیا و آخرت دست ما بگیرد.
مردم روستا خوب قدردانی کردند
لازم است از حضور مردم روستای خودمان در مراسم تشییع و یادبودها تشکر کنم. شهید خدمات زیادی به مردم کرده بود و آنان نیز به خوبی از او قدردانی کردند و همه حضور داشتند. کسانی در این مراسم بودند که شاید هرگز به چنین مراسماتی نرفته بودند. میتوانم بگویم برخی از مردمی که در تشییع پیکر شهید حضور داشتند بیشتر از ما ناراحت بودند و برای هر نوع همکاری اعلام آمادگی میکردند. وقتی ما رسیدیم همه مقدمات آماده شده بود، چادر زده بودند، صندلی چیده بودند. انشاءالله که بتوانیم زحمات مردم را جبران کنیم. همین که پیکر شهید در این روستا به خاک سپرده شد امیدواریم مسئولان توجه بیشتری به این روستا کنند و دلبستگی و وابستگی اهالی به روستا بیشتر شود و ما شاهد بازگشت اهالی به روستا باشیم و به اصطلاح مهاجرت معکوس صورت گیرد.
حدیث دختر بزرگ شهید؛ خیلی به هم وابسته بودیم
پدر، چون نظامی بود بیشتر اوقات سر کار بود، اما حتی موقعی که در محل کار بود، تلفنی با هم ارتباط داشتیم. رابطه ما خیلی صمیمی بود. برای همین بسیاری از کارها را به من میسپرد که انجامش دهم. میگفت حدیث برو بانک فلان کار را انجام بده، حدیث برو بازار فلان وسیله را بخر، حدیث برو فلان جا این کار را بکن، خلاصه همیشه با هم ارتباط داشتیم. با اینکه دیدار حضوری کمتری داشتیم، اما لحظه به لحظه از حال هم با خبر بودیم و خیلی خیلی به هم وابسته بودیم. این وابستگی میان همه اعضای خانواده بود، یعنی با مادر و برادر و خواهر کوچکم هم همین وابستگی وجود داشت. بابا خیلی خوش برخورد و خانواده دوست بود و تأکید میکرد تا به همدیگر احترام بگذاریم. من، چون روانشناسی خواندهام درک میکردم که چقدر از نظر روحی و روانی دوست دارد به دیگران کمک کند. حتی به مردم روستای زادگاه خودش هم خیلی علاقهمند بود و سعی میکرد هر کاری که از دستش برمیآید برای آنها انجام دهد، اگر خودش نمیتوانست کاری را انجام دهد به دوستان و مسئولان مراجعه میکرد و از آنان میخواست آن کار را انجام دهند. روستای زادگاه پدر، خیلی محروم بود. از مدرسه و جاده و لوله کشی گاز و آب شرب و برق محروم بود و پدر دائم در رفت و آمد برای حل مشکلات روستا بود و از هر طریقی که شده تلاش کرد تا وضعیت روستا بهتر شود.
در محرومیتزدایی از روستای زادگاه خودش خیلی زحمت کشید
یک سال عید نوروز خانوادگی به روستای پدر رفتیم. من کوچک بودم، یادم هست که ماشین تا داخل روستا نمیرفت، برای همین ماشین را در یک روستای دیگر گذاشتیم و پیاده به سمت روستای پدری حرکت کردیم، هوا سرد بود و در عین حال گاز هم نبود، با گازوئیل وسایل گرمایشی را روشن کردیم که بویش هم خیلی آزار دهنده بود. بهخصوص مادرم که میگرن داشت دچار سردرد شدی میشد، به طوری که یکی دوشب اول خواب خوبی هم نداشتیم. لولهکشی آب نبود و اهالی مجبور بودند آب مورد نیاز خود را از سرچشمه که با روستا فاصله داشت، تأمین کنند. حتی وقتی خانوادهای میهمان داشت، خانمها سینیهای حامل ظرفها را روی سر میگذاشتند و به سرچشمه میرفتند. چه گرمای تابستان و چه سرمای زمستان مجبور بودند این کار را انجام بدهند. برای شستن لباسها هم همینطور بود و مردم روستا اذیت میشدند. همه هم و غم بابا این بود که این مشکلات روستا را حل کند و همیشه میگفتای کاش بتوانم کاری کنم که روستا آباد شود، مدرسه داشته باشد و بچههای روستا بتوانند درس بخوانند. از خیرین دعوت میکرد تا کمک کننند برای بچههای روستا کتاب، دفتر و لوازمالتحریر تهیه شود تا بتوانند تحصیل کنند، یعنی دوست داشت بچههای روستا سواد داشته باشند. برای احداث جاده روستا که مورد درخواست اهالی از بابا بود، خیلی تلاش کرد، حتی وصیت کرده بود که اگر برای من اتفاقی افتاد حتماً دیگران پیگیری کنند تا جاده روستا احداث شود. در دوره کرونا دکتر را به روستا آورد تا رایگان اهالی را ویزیت کند. چون شغلش نظامی بود، کمتر وقت آزاد داشت، اما در همان اندک اوقات فراغتش به دیگران کمک میکرد و از جمله اینکه برای مردم روستا زحمت زیادی کشید.
لباس شهادت برازندهاش بود
خیلی خوش اخلاق بود. بهخصوص این اواخر دوست داشتنیتر شده بود، انگار هر کسی میخواهد شهید شود، قبل از شهادت تغییر میکند و اخلاق خوبش بیشتر نمایان میشود. بابا اینطور بود، حتی چهرهاش نورانی شده بود، انگار میدانست به شهادت میرسد، واقعاً لباس شهادت برازندهاش بود. میگفت اگر من شهید شدم مرا در روستای خودم به خاک بسپارید تا شاید مزار من موجب آبادی بیشتر روستا شود. اصلاً اهل تکبر نبود. با اینکه نظامی بود و درجه نظامی داشت، اما هرگز آن را به رخ نمیکشید. نه تنها توقع احترام نداشت، بلکه خودش به همه از کوچک و بزرگ احترام میگذاشت. از انجام هیچ کاری دریغ نمیکرد. من فیلمی از ماه محرم روستا دیدم که پدر داشت مسجد را جارو میزد. حتی زمانی که خسته بود باز دست از کار و کمک نمیکشید. وقتی به او میگفتند شما که خستهای برو کمی استراحت کن. میگفت نه من اینطوری راحت هستم و به کارش ادامه میداد. حتی در آشپزخانه هم کار و کمک میکرد. سفارش این بود که روی سنگ مزارش بنویسیم سرباز وطن.
فیلمبرداری از خداحافظی آخر
روزهای آخر کمتر به خانه میآمد، وقتی بعد از سه روز به خانه آمد، دور هم نشسته بودیم که در قالب شوخی و جدی گفت، اگر من شهید شدم فلان کار را کنید. مثلاً گفت مدرسه روستا نیمهکاره است باید تکمیل شود، راه مرا ادامه دهید و بعد هم لباس پوشید که برود. ما ناراحت بودیم و گفتیم شنیدیم همکاران شما بیشتر به خانه میروند و شما کمتر میآیی، حالا که آمدی بیشتر بمانید یا اصلاً مرخصی بگیر و بیا. گفت کار دارم و باید بروم. موقع رفتن من احساس خاصی داشتم و به فکرم رسید که از آن لحظات خداحافظی فیلم بگیرم. برادر و خواهرم رفتند بغلش کردند و خداحافظی کرد و من همچنان مشغول فیلمبرداری بودم. صحبت از احتمال جنگ و حمله بود، اما من بیشتر به شوخی گرفته بودم و میگفتم در گذشته هم از این حرفها میزدند، اما نشد. این حرفها برای نظامیها عادی است آنها همیشه باید اینطور فکر کنند. یک لحظه به ذهنم رسید که من هم بروم بابا را بغل کنم، اما ترجیح دادم به فیلمبرداری ادامه بدهم. خواهرم ایشان را از زیر قرآن رد کرد و پشت سرش آب ریخت و من الان پشیمانم کهای کاش فیلم نمیگرفتم و میرفتم بغلش میکردم.