کد خبر: 1351515
تاریخ انتشار: ۲۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۰:۴۰
روایت «جوان» از حضور در مراسم تشییع پیکر شهید جنگ تحمیلی رمضان علی گیلانی و همکلامی با مادر شهید
دوست دارم مادر شهید هم بشوی! ۱۳ اسفند ماه (سال ۷۹) تولدش بود؛ برایش تولد گرفتیم، شمع‌ها را روشن کردیم. به او گفتیم آرزو کن... شمع‌ها را فوت کرد و آرزو کرد. وقتی شهید شد، با خودم گفتم: «شاید او شهادت را آرزو کرده بود که خیلی زود مستجاب شد»
 صغری خیل فرهنگ

جوان آنلاین: در چهاردهمین روز از اسفند سال ۱۴۰۴ بود که خبر رسید علی گیلانی شهید شد. سرباز سپاه رباط کریم بود. با همه بهت و ناباوری، هرطور بود خودم را همراه با بچه‌های پایگاه مقاومت بسیج‌ام‌ابی‌های حوزه ۶۱۶ حضرت زهرا (س) به مراسم تشییع شهید عزیزمان رساندم. وقت همراهی با پیکرش، با حسرت به تابوت او نگاه می‌کردم. در هر قدم، او را خطاب حرف‌هایم قرار می‌دادم و می‌گفتم: «بگو بدانم چه کردی که به این عاقبت‌بخیری رسیدی؟! ادعا نداشتی، ادا نداشتی، اما گوی سبقت را از بسیاری از مدعیان ربودی و شهید شدی!» به بچه‌محلمان گفتم: «داغ نبودنت برای مادری که سراسیمه و بی‌تاب به دنبال تو می‌دود و خواهری که نامت را فریاد می‌زند و رفیق عزیز صدایت می‌کند، سخت و تلخ خواهد بود، اما شاید همین عنوان شهادت تسلای خاطرشان شود.» کوچه‌پس‌کوچه‌های روستای سعیدآباد آن روز پر شده بود از شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر امریکا.» مردم میان همان بغض و اشک‌هایشان روی دستان (که نه، روی دل‌های داغدارشان) تو را تا خانه ابدی همراهی کردند. مردم آمده بودند که افتخار روستایشان را تشییع کنند و چقدر لحظات سخت و سنگین گذشت برای پدرت... مرد زحمتکش و دوست‌داشتنی روستا... حتی نمی‌توانستم به چشم‌هایش نگاه کنم، حس شرمندگی امانم را بریده بود، اما تو در میان همه این حضور باشکوه تا «گلزار شهدای جنگ رمضان» امامزاده اظهرالدین بدرقه شدی. شهید عزیز علی جان! برای عاقبت‌بخیری ما هم دعا کن...

در ادامه، مادر شهید (سید عصمت سازور) همراهی‌ام کرد تا نوشتار زیر تقدیم نگاه مهربان‌تان شود. او از دردانه شهیدش گفت که بار‌ها نوید شهادتش را داده و گفته بود: «دوست دارم مادر شهید هم بشوی...»

دنیا را به من داد

مادر شهید همان ابتدای همکلامی از برادر و عموی شهیدش می‌گوید: «من قبل از اینکه مادر شهید بشوم، خواهر شهید هستم. برادرم در خرمشهر شهید شد و عمویم در حلبچه به شهادت رسید. ما با مفهوم جهاد و شهادت بیگانه نبودیم. ۵۵ سال دارم و چهار فرزند؛ دو پسر و دو دختر. علی‌آقا فرزند آخرم بود و یک روز قبل شهادتش ۲۵ ساله شد.»

مهربان بود و دلسوز

قبل از هر سؤالی سراغ خلقیات شهیدش می‌رود: «خیلی مهربان بود؛ هم دلسوز و هم خوش‌اخلاق، مخصوصاً نسبت به پدرش خیلی احترام و محبت داشت. صبح‌ها که از خواب بلند می‌شد، می‌آمد صورت من و دست پدرش را می‌بوسید و می‌گفت: «بابا از من راضی باش.» سرباز بود، وقتی از سربازی برمی‌گشت، نیمه‌وقت سر کار کابینت‌سازی می‌رفت.

سه ماه بود که رنگ مردانگی روی صورتش نشسته و متأهل شده بود. سه ماهی از عقدشان می‌گذشت و می‌خواستیم بعد از عید برایش عروسی بگیریم و او را راهی خانه خودش کنیم... مهربان بود، برای روز مادر یک شاخه گل خرید، آورد و گفت: «مامان جبران می‌کنم.» من می‌گفتم: «همین یک شاخه گل اندازه دنیا برای من ارزش دارد؛ تو با همین گل دنیا را به من دادی.»

پناه خواهر

مادرشهید در ادامه می‌گوید: «رابطه‌اش با خواهر و برادرهایش خیلی خوب بود. آنقدر با هم صمیمی بودند که خواهرش حتی طاقت نداشت درباره نبودن برادرش حرفی بزند. از همان روزی که علی‌آقا شهید شد، یک لحظه آرام و قرار ندارد؛ گریه می‌کند. علی‌آقا نام خواهرش را در گوشی‌اش «پناهم» ذخیره کرده بود. حالا با شهادت علی، خواهر چگونه پناهش باشد؟ او که خودش حالا بی‌پناه شده است و جانی برایش نمانده است.»

آرزوی شهادت و تولد...

خانم سازور می‌گوید: «علی‌آقا همیشه می‌گفت: «مامان تو که خواهر شهید شدی، دوست دارم مادر شهید هم بشوی. من شهید می‌شوم و شما مادر شهید!»، اما من در جوابش می‌گفتم: «این حرف را نزن! تاب شنیدنش را هم ندارم»، اما او می‌گفت: «مامان خواهر شهید شدی، دوست نداری مادر شهید بشوی؟» می‌گفتم: «نه علی جان برو؛ خدا پشت و پناهت باشد؛ سالم برو و سالم برگرد» و هر مرتبه که راهی می‌شد، او را از زیر قرآن رد می‌کردم.

۱۳ اسفندماه (سال ۷۹) تولدش بود؛ برایش تولد گرفتیم، شمع‌ها را روشن کردیم. به او گفتیم آرزو کن... شمع‌ها را فوت کرد و آرزو کرد. وقتی شهید شد با خودم گفتم: «شاید او شهادت را آرزو کرده بود که خیلی زود مستجاب شد.» او رفت و بعد از یک روز خبر شهادتش را برای ما آوردند.»

و خبر شهادت...

به خبر شهادت می‌رسیم؛ به سخت‌ترین لحظات همکلامی. او در سپاه رباط کریم خدمت می‌کرد و مسئول حسینیه بود و کلید حسینیه دستش بود. قرار بود اذان صبح، ظهر و شب را پخش کند و امورات حسینیه را هماهنگ کند. ما از همه‌جا بی‌خبر بودیم که از محل خدمتش با ما تماس گرفتند و پرسیدند: «علی آمده خانه؟!» گفتیم: «نه، علی تازه امروز آمده سپاه، مگر قرار نبود سه روز آنجا بماند؟!» بعد گفتند: «کلید حسینیه دست علی کانده؛ به علی بگویید کلید را برگرداند.» از ساعت چهار بعدازظهر تا ۱۱ شب منتظرش ماندیم، ولی نیامد. با خانواده پیگیرش شدیم و وقتی رفتیم سپاه، قسمشان دادیم که حقیقت را بگویند. ابتدا گفتند: «حسینیه را زدند، اما کسی داخلش نبوده.»

بعد متوجه شدند که علی همان صبح ساعت ۷:۴۰ دقیقه صبح وارد پادگان می‌شود و بعد تحویل گرفتن کلید‌های حسینیه وارد حسینیه می‌شود و همان‌جا کمی استراحت می‌کند و ساعت ۱۰ صبح (بیشتر یا کمتر نشده بود) که با حملات رژیم صهیونیستی به آنجا، حسینیه تخریب و آوار رویش می‌ریزد و شهید می‌شود.
وقت وداع با پیکرش، چهره او را دیدم، حتی یک خط هم روی صورتش نیفتاده بود؛ فقط روی صورتش کمی کبودی دیده می‌شد.

نوحه‌خوان امام حسین (ع)

علی‌آقا یک مدتی کتاب نوحه گرفته بود. وقتی به روستا می‌رفت، مخصوصاً روز‌های عاشورا نوحه می‌خواند. روستای ما شیروان بود. در شهر هشتگرد هم از روز اول محرم تا روز بعد از عاشورا، بیشتر وقتش در آشپزخانه خادم بود؛ چای می‌داد؛ غذا می‌داد و کمک می‌کرد. هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد.

شهادتش مبارک

در انتهای همکلامی به شهدای خانه اشاره می‌کند و می‌گوید: «برادرم شهید «سید عظیم سازور» و عموی شهیدم «سید علی‌اکبر سازور» و همچنین پسرخاله‌ام «مرتضی زرهرن» که در سوریه شهید شد، افتخار ما بودند و حالا ما به شهادت پسرم افتخار می‌کنیم. شهادتش مبارک باشد. در پایان از همین‌جا از همه کسانی که از زمان شهادت پسرم در همه مراسم‌ها در کنار ما بودند و شهید را عزیز خود دانستند، قدردانی می‌کنم.»

برچسب ها: سپاه ، شهادت ، مدافع وطن
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار