هر چقدر از ارادت و علاقه داداش رضا نسبت به رهبری بگویم کم گفتهام. خیلی حضرت آقا را دوست داشت. فرماندهشان میگفت وقتی خبر شهادت رهبر را اعلام کردند رفت روی خاکریز و با صدای بلند گریه کرد. رضا میگفت: بدون آقا زندگی دیگر معنا ندارد جوان آنلاین: «با همسر رضا هماهنگ کرده و به سمت محل کار رضا رفتیم. میخواستیم فرماندهاش را ببینیم. رفتیم و فرماندهاش را هم ملاقات کردیم. از همان ابتدا شروع کرد از سختی کارشان گفت و بعد هم صحبتهایش رسید به روضه و مداحی. روضه به قتلگاه و حضرت زینب (س) که رسید، رو به ما کرد و گفت: خدا صبرتان بدهد! آنجا بود که من و خواهرم فریاد کشیدیم و گریه کردیم و گفتیم چه جوری به پدر و مادرم این خبر را بدهیم!... رفتیم خانه مادرم همین که زنگ خانه را زدیم. پدر و مادرم سریع آمدند بیرون و گفتند: برای رضا اتفاقی افتاده؟! من سریع گفتم: رضا شدید مجروح شده! پدرم فریاد کشید و گفت: کمرم شکست! خواهرم گفت: بابا خانهات خراب شد. آنجا همه فهمیدند که رضا شهید شده!» بخشهایی از واگویههای خواهرانه شهید رضا بختیاری از شهدای هوا فضای سپاه در جنگ تحمیلی رمضان را پیش رو دارید.
میخواهم موشک بسازم
برادرم رضا فرزند چهارم خانواده بود و زمان شهادتش ۳۷سال داشت. او تحصیلاتش را در دانشگاه هوافضا گذراند. ما چهار دختر بودیم و رضا تنها برادرمان بود. ما در خانواده خیلی ساده و مذهبی بزرگ شدیم. اهل هیئت رفتن و حضور در مراسمهای مذهبی بودیم. خوب یادم است که مادرم تعریف میکرد و میگفت: وقتی رضا به دنیا آمد وزن بالایی داشت و همه به مادرم میگفتند؛ ماشاءالله پسر تپلی به دنیا آوردی! از همان بچگی عاشق خلبانی بود. میگفت: وقتی بزرگ شدم، خلبان میشوم. گاهی در عالم کودکی هم دو تخته را به شکل بال کنار هم میگذاشت و مثلاً پرواز میکرد. همیشه میگفت: میخواهم موشک درست کنم.
مسئولیتپذیر، دقیق و منظم
احترام به پدرومادر از خصوصیات اخلاقی برادرم بود. رضا خیلی مادر و پدرم را دوست داشت و هوای پدر و مادرم را داشت. برادرم رضا ماشاءالله از نظر اقتصادی خیلی به فکر زندگیاش بود و همیشه دوست داشت خانوادهاش کم و کسری نداشته باشند. به فکر ما هم بود و گاهی به شوخی گلایه همسرم را به او میکردم و او که میدانست من شوخی میکنم، میگفت: میدانم که آقا کمال شما را دوست دارد و هوایتان را دارد. خیلی برادر خوبی بود، همیشه پشت و پناه ما خواهرها بود، اگر مشکلی داشتیم با او که از همه ما کوچکتر بود مشورت میکردیم و مسئولیتپذیر بود. در همین شب یلدایی که گذشت، برادرم شیفت بود، من چند روز قبل به او گفتم: میشود شیفتت را عوض کنی؟! میگفت: نه همه در این شب دوست دارند کنار خانوادههایشان باشند. نمیتوانم من هم این درخواست را داشته باشم. فرماندهشان بعد از شهادتش میگفت: رضا خیلی مسئولیتپذیر و در کارهایش بسیار دقیق و منظم بود.
حرز امام جواد (ع)
رضا از سن ۱۴ سالگی وارد بسیج شد. عضو بسیج پایگاه محلهمان بود. کلاسها و برنامههای متعدد و مختلفی داشتند که رضا در همه آنها شرکت میکرد. رضا بعد از جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به خاطر شهادت دوستانش خیلی ناراحت بود. حالش واقعاً دگرگون شده بود. چند روز بعد از جنگ به خانه مادرم آمد. من هم رفتم خانه مادرم. آنجا او را دیدم، یک حرز امام جواد (ع) به دستش بستم، به برادرم گفتم: این را از خودت جدا نکن! این حرز از تو محافظت میکند. این جمله را که گفتم، یک بغض تلخی کردم. نمیخواستم جلوی رضا گریه کنم. از خانه زدم بیرون و شروع کردم به گریه کردن.
شما هم به این ضیافت دعوتید!
همسر من روحانی است، هر وقت برادرم و همسرم همدیگر را میدیدند، مینشستند و درباره مسائل سیاسی صحبت میکردند. بعضی اوقات هم آنقدر گرم صحبت میشدند که وقتی سفره را میانداختیم با صدای بلند دعوتشان میکردیم به شام یا ناهار و میگفتم: شما هم به این ضیافت دعوتید. آخرین میهمانیمان روز هفتم اسفند منزل خواهرم بود. همه برای افطار دعوت شده بودیم. رضا چقدر با بچهها منچ بازی کرد. کمی هم صحبت کرد، میگفت: باید پولهایم را جمع و جور کنم و یک باغ یا باغچهای بخرم و آخر هفتهها همگی دور هم جمع شویم. من هر سال تولد امام حسن (ع) جشن میگیرم و افطار میدهم. رضا به من گفت: شماره کارت بده من هم مبلغی را برایت واریز کنم. رضا مبلغ را زد. من و بابا باهم زرشکپلو درست کردیم. حالا ما ماندهایم با خاطرات قشنگی که برادرم با مهربانی برای ما ساخت.
حلما و محمدمهدی
همسرِ برادرم از همشهریانمان بود. سال ۱۳۹۲ ازدواج کردند و صاحب دو فرزند به نامهای محمدمهدی و حلما شدند. داداش رضا همیشه به بچهها سفارش میکرد طوری زندگی کنید که مایه افتخار خانواده باشید. برای تحصیل بچهها خیلی برنامه داشت. ماشاءالله دخترش به ما تسلی میدهد و میگوید: گریه نکنید، پدر من جایش خوب است. پسرش هم چند روزی مریض شد و تب کرد، دائماً میگفت: داخل گلویم یک چیزی گیر کرده.
میگفتند اینجا نیست
همیشه میگفت: دعا کنید تا ما هم عاقبت بخیر شویم. شب ۱۰اسفند ماه ۱۴۰۴ بود که همسر رضا با من تماس گرفت و گفت: میگویند محل کار رضا را زدهاند! با شنیدن این خبر فریاد کشیدم و تلفن را قطع کردم. کمی بعد به همسرش زنگ زدم و گفتم به من توضیح بده بدانم چه شده؟! گفت یکی از همکاران رضا با من تماس گرفته که اینجا را زده و همه بچهها را به بیمارستان منتقل کردهاند. آدرس گرفتم و همراه با همسرم راهی بیمارستان شدم. به بیمارستان که رسیدیم یکی از همکاران برادرم را دیدم. او به من گفت: آبجی شما بروید فردا خبر میدهیم. خواهرم هم آمده بود، ما فقط گریه و بیتابی میکردیم. بیرون از بیمارستان همکاران رضا را دیدیم و عکس رضا را نشان دادیم، او را شناختند و به ما گفتند: صورتش شدید سوخته بود و ما او را به بیمارستان فرستادیم. من و خواهرم همه بیمارستانهای کرج را گشتیم. هر جا رفتیم گفتند: اینجا نیست! با خواهرم قرار گذاشتیم که فردا صبح به فاصله زمانی یک یا دو ساعت خودمان را به خانه مادرم برسانیم تا ببینیم آنها خبری دارند یا نه! ابتدا خواهرم رفت و شروع کرد به چسب زدن شیشهها. به مادرم گفته بود خطرناک است، اینطور حداقل بهتر است. بعد من رفتم، از من پرسید: تو اینجا چه میکنی؟ گفتم: دندانپزشکی بودم. با خودم گفتم بیایم اینجا تا به شما سر بزنم. اصلاً نمیتوانستیم خودمان را کنترل کنیم، برای همین با خواهرم از خانه زدیم بیرون و با همسر رضا هماهنگ کردیم و به سمت محل کار رضا رفتیم. میخواستیم فرماندهاش را ببینیم. رفتیم و فرماندهاش را هم ملاقات کردیم، از همان ابتدا شروع کرد از سختی کارشان گفت و بعد هم صحبتهایش رسید به روضه و مداحی. روضه به قتلگاه و حضرت زینب (س) که رسید، رو به ما کرد و گفت: آبجی خدا صبرتان بدهد!
آنجا بود که من و خواهرم فریاد کشیدیم و گریه کردیم و گفتیم چه جوری به پدر و مادرم این خبر را بدهیم! او به ما گفت: بروید و خبر مجروحیت را بدهید، اما اگر گفتند شهید شده؟! حقیقت را بگویید. رفتیم خانه مادرم همین که زنگ خانه را زدیم. پدر و مادرم سریع آمدند بیرون و گفتند: برای رضا اتفاقی افتاده؟! من سریع گفتم: رضا شدید مجروح شده! پدرم فریاد کشید و گفت: کمرم شکست! خواهرم گفت: بابا خانهات خراب شد. آنجا همه فهمیدند که رضا شهید شده!
آن شب یکی از بدترین شبهای زندگیمان بود. ما برادر یکی یک دانهمان را از دست داده بودیم. بارها هم میگویم که اگر این عنوان شهید کنار اسمت نبود، شاید ما هیچ گاه طاقت نمیآوردیم. اگر شهید نبود و به مرگ ساده میرفت، زندگی برایمان خیلی سخت میشد.
بچهها بهانهات را میگیرند
۱۵ اسفند ماه سال ۱۴۰۴ برای وداع به بهشت سکینه (س) رفتیم. همان جا برادرم را بغل کردم و کف پاهایش را بوسیدم و برایش لالایی خواندم. خیلی سخت بود. مراسم تشییع هم روز ۱۶اسفند ماه انجام شد. شنبه صبح رفتیم معراج شهدا و به همه خواهرهایم گفتم آرامآرام گریه کنید. من هر روز میروم سر مزارش در امامزاده محمد (ع) و با او درددل میکنم و حرف میزنم، میگویم داداش بابا و مامان در این مدت خیلی پیر شدهاند، کمرشان خم شده، مهدی و حلما خیلی بهانهات را میگیرند و من هر روز غروب دلم سخت میگیرد و آرام برایت اشک میریزم.
این قربانی را از ما بپذیر
در جایی خواندم که در آخرالزمان، خونهای زیادی ریخته میشود. بعد از شهادت برادرم همهاش میگویم خدایا این قربانی را از ما قبول کن. میدانیم که این خونهای ریختهشده بیثمر نخواهد بود و همین خونها مردم و کشور را بیدار و آگاه میکند. همه تلاشم این است که راه شهدا را ادامه دهم و خادم خانواده شهدا باشم و بتوانم به آنها سر بزنم و فرزندانم را طوری تربیت کنم که در راه اسلام و رهبر جانشان را فدا کنند.
زندگی دیگر معنا ندارد
هر چقدر از ارادت و علاقه داداش رضا نسبت به رهبری بگویم کم گفتهام. خیلی حضرت آقا را دوست داشت. فرماندهشان میگفت: وقتی خبر شهادت رهبر را اعلام کردند رفت روی خاکریز و با صدای بلند گریه کرد. رضا میگفت: بدون آقا زندگی دیگر برایم معنا ندارد.