کد خبر: 1351694
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۴:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با خانواده شهید فراجا حسین رمضانی از شهدای فتنه امریکایی- صهیونی ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ اصفهان
سرباز وطن بودن خستگی ندارد بزرگ‌ترین حسرت من این است که اجازه ندادند در لحظه تدفین صورت حسین را ببینم، خیلی اصرار کردم، اما نپذیرفتند. آرزو می‌کنم که مرگ من هم با شهادت باشد. شهادت، مرگی بسیار زیباست. این را به خوبی می‌دانم که شهدا زنده‌اند و حسین من هم زنده است و این از بزرگ‌ترین دلخوشی‌های من است که او زنده است 
 صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ – اصفهان، بچه‌های یگان ویژه در محاصره اغتشاشگران می‌افتند و بعد هم... شناسایی پیکر شهدا کار دشواری بود. مزدوران فتنه‌گر آنقدر با چاقو بر سر و صورتشان ضربه زده بودند که شناسایی با مشکل مواجه شده بود. پدر شهید می‌گوید: «یک روز با ذوق و شوق آمد و گفت: بابا، من استخدام شدم!» چنان خوشحال بود که فقط نگاهش کردم و در دل گفتم خدا پشت و پناهت باشد پسرم.» همسرش هم می‌گوید: «ما همچون مردم از لحاظ معیشتی دچار مشکل بودیم. تأمین هزینه‌های دو فرزند کوچک از جمله پوشک و شیر خشک، بسیار دشوار بود. ما به گرانی و کمبود کالا‌ها معترض بودیم، اما اعتراض ما فقط با کلام بود، نه با اعمال وحشیانه. کار‌های خرابکارانه کار انسان‌های عادی نیست و کار عده‌ای خاص است.» نوشتار پیش‌رو، حاصل گفت‌وگوی ما با پدر و همسر شهید فراجا حسین رمضانی است که در فتنه امریکایی- صهیونی ۱۸ دی‌ماه اصفهان به شهادت رسید. با هم می‌خوانیم. 

 تیپ تفنگداران دریایی
من جلال رمضانی، متولد سال ۱۳۵۲ هستم. در خانواده‌ای کاملاً مذهبی به دنیا آمدم؛ پدرم کشاورزی زحمتکش بود و مادرم خانه‌دار. من تا کلاس پنجم درس خواندم و بعد وارد بازار کار شدم. در سال ۱۳۶۷ به صورت استخدامی در شرکت ریسندگی «پروین» مشغول به کار شدم و تا سال ۱۳۷۱ در آنجا فعالیت داشتم. در اردیبهشت‌ماه ۱۳۷۱ برای خدمت سربازی اعزام شدم. دوره آموزشی سه ماهه‌ام را در سیرجان گذراندم و به عضویت نیروی دریایی درآمدم. سپس به بندرعباس منتقل شدم و پس از گذراندن ۲۴ ماه، خدمت سربازی‌ام را به پایان رساندم. فقط ۲۵ روز مانده به پایان خدمتم با خانمم که نوه عمه‌ام بود، ازدواج کردم. خداوند به ما دو فرزند عنایت کرد؛ پسرم حسین که به درجه شهادت نائل شد و دخترم محدثه. بعد از آن، تمام نیرو‌های آموزشی سیرجان در حالت آماده‌باش قرار گرفتند و به بندرعباس اعزام شدیم. من به «تیپ تفنگداران دریایی» رفتم و آنجا دوره‌های تخصصی آموزش رزمی دیدم. مأموریت اصلی ما برای جزایر سه‌گانه (تنب بزرگ، تنب کوچک و ابوموسی) بود. در طول خدمتم، ۴۰روز در جزیره ابوموسی و ۴۰ روز در زیر آب (زیردریایی) حضور داشتم. همچنین پنج روز در جزیره تنب و ۲۵ روز در جزیره لارک خدمت کردم. یکی از خاطرات به یادماندنی‌ام شرکت در «مانور پیروزی ۴» بود که طی آن هشت روز و هشت شب پیوسته در آب بودیم. در نهایت، ناوی که بر آن بودیم ما را برای تعمیرات به بوشهر برد و خدمت سربازی‌ام در سال ۱۳۷۳ به پایان رسید. 

 قبرستان بقیع و... 
حسین‌آقا، اولین فرزند من بود. از همان کودکی عشق به امام حسین (ع) در وجودش نهادینه شده بود. مادرش وقتی می‌خواست به او شیر بدهد، همیشه با وضو بود و زمان شیر دادن نوار‌های روضه را گوش می‌کرد و با اشک روضه به او شیر می‌داد. از این‌رو از همان طفولیت با محبت اهل‌بیت (ع) بزرگ شد. البته مثل همه بچه‌ها، شیطنت‌های کودکانه خودش را هم داشت. ارادت زیادی به امام حسین (ع) داشت. خاطره‌جالبی از سال ۱۳۸۸ دارم؛ به اتفاق خانواده به زیارت خانه خدا رفتیم. عصر روزی که در قبرستان «بقیع» بودیم، دیدم حسین‌آقا با حالتی ناراحت و بی‌قرار گریه می‌کند. پرسیدم: «پسرم چه شده؟» گفت: «دنبال قبر حضرت زهرا (س) می‌گردم.» گفتم: «پسرم کسی از قبر حضرت اطلاعی ندارد.» عشق اهل‌بیت (ع) و امام حسین (ع) در وجودش بود. 

 بابا من استخدام شدم!‌
نمی‌دانم چطور پسرم را برایتان روایت کنم و از کدام یک از خلقیاتش بگویم. پسرم خیلی رک بود و صادقانه صحبت می‌کرد. اصلاً اهل دورنگی و پنهان‌کاری نبود. دوران تحصیلی را از دبستان شهدای کرد آغاز کرد. سپس برای دوره‌راهنمایی به مدرسه‌ی شهید فیض رفت و بعد هم در هنرستان کیخسروی ادامه تحصیل داد و دیپلمش را گرفت. بعد از پایان درس، برای انجام خدمت سربازی اعزام شد. دوره‌آموزشی را در دزفول سپری کرد و پس از آن به سپاه صاحب‌الزمان (حمزه) در اصفهان منتقل شد. حدود شش ماه تا پایان خدمتش مانده بود که به من گفت: «می‌خواهم استخدام شوم.» راستش را بخواهید من راضی نبودم، چون خودم سربازی رفته بودم و می‌دانستم کسی که لباس نظامی می‌پوشد، خیلی وقت‌ها اختیار زمان و زندگی‌اش با خودش نیست. اما حسین یک روز با ذوق و شوق آمد و گفت: «بابا، من استخدام شدم!» چنان خوشحال بود که فقط نگاهش کردم و در دل گفتم، خدا پشت و پناهت باشد پسرم. بعد از آموزش در اراک قرار بود در همانجا بماند، اما با شروع ماجرای کرونا، انتقالی گرفت و به اصفهان آمد تا خدمتش را در پادگان شهید بهشتی ادامه دهد. پس از پایان دوره، حدود دو سال او را برای مأموریت به تهران فرستادند. در این مدت، هر پنج‌شنبه آخر شب از تهران می‌آمد، ما هم تا صبح کنارش می‌ماندیم تا دلتنگی‌مان را رفع کنیم. با اینکه خستگی از چهره‌اش معلوم بود، اما او همیشه با لبخند می‌گفت: «بابا، سرباز وطن بودن خستگی ندارد.» بعد از مدتی، بخشنامه‌ای صادر شد که بر اساس آن نیرو‌های هر شهر باید در شهر خودشان خدمت کنند. وقتی فهمید شامل حال او هم می‌شود، خیلی خوشحال شد. برگشت اصفهان و گفت: «بابا، حالا که برگشتم، می‌خواهم ازدواج کنم.» راستش دستم خالی بود و خودش هم چیز زیادی نداشت، برای همین دو بار مخالفت کردم. اما آنقدر با اصرار و علاقه گفت که نمی‌توانستم، نه بگویم. رفتیم خواستگاری و وصلت کردیم. خدا به او دو فرزند عطا کرد. 

 دلبسته شهدا بود
ارادت عمیقی به شهدا داشت. یکی از همرزمانش به نام شهید چراغی به شهادت رسیده بود و حسین تا مدت‌ها عکس پروفایل گوشی‌اش را به تصویر این شهید عزیز مزین کرده بود. بسیار برای او اشک می‌ریخت. همچنین زمانی که آقای رئیسی هم شهید شد، بسیار متأثر شد و مرتباً از تصاویر ایشان در شبکه‌های اجتماعی بارگذاری می‌کرد. دو سال پیش، یکی از همکارانش در نیروی انتظامی به شهادت رسید. حسین به همسرش توصیه کرده و گفته بود «یک قبر خالی آنجا هست، اگر شهید شدم، دلم می‌خواهد مرا همانجا خاک کنند.» ما هم پیشنهاد دادیم، اما گفتند آن منطقه به خاطر مشکل وجود منابع آب زیرزمینی، امکان تدفین ندارد. حسین دلبسته شهدا و بر سیره و راهشان بود که به شهادت رسید. 

 همه آمدند، جز حسین من!
از روز چهارشنبه ظهر، دلواپسی عجیبی داشتم. پنج‌شنبه ظهر با حسین تماس گرفتم و گفتم: «بابا، بیا پیش من یک قهوه بخور.» گفت: «دیرم شده، باید بروم» و رفت. تا شب، این دلواپسی رهایم نمی‌کرد. بالاخره ساعت ۷:۱۰ شب تماس گرفتم. صدایش را شنیدم، از او پرسیدم: «باباجان! خوبی؟» گفت: «خوبم، بابا کاری نداری» و قطع کرد. آخرین جملاتی که بین من و او رد و بدل شد، همان خداحافظی کوتاه بود. تمام شب مضطرب بودم. آرام نداشتم. چند مرتبه به محل کارش رفتم، همه از مأموریت‌های محوله‌شان برگشته بودند، جز حسین من! همکارانش وقتی متوجه شدند من پدر حسین هستم، اطرافم جمع شدند و از خوبی‌ها و منش و شجاعتش برایم صحبت کردند. آنجا بود که شک کردم، اتفاقی برایش افتاده و نهایتاً در دفتر فرماندهی خبر شهادتش را به ما دادند. 

 لایق شهادت بود
پسرم حسین هم مانند بسیاری از مردم از نظر اقتصادی به شدت تحت فشار بود. وقتی حقوقش را می‌گرفت، می‌آمد و می‌گفت: «بابا من با این حقوق چکار کنم؟! اجاره خانه، مایحتاج خانه و پوشاک بچه‌ها و پرداخت اقساط.» خیلی برایش سخت می‌گذشت. برای اینکه بتواند نیاز‌های خانواده‌اش را فراهم کند، بعد از ساعت کاری و اتمام شیفت کاری در تاکسی‌های اینترنتی کار می‌کرد تا کمک‌خرجی برایش باشد. با وجود این، من خوشحالم که خداوند متعال او را لایق شهادت دانست و به واسطه این شهادت عزت را به خانواده‌ام عطا کرد. حسین رفیق خوبی برای من بود. همیشه می‌گفت: «بابا من برای تو کاری نکردم!» نهایتاً هم به‌خاطر همین شهادتش به من عزت و آبرویی بخشید که به آن می‌بالم. در پایان باید بگویم که باور و اعتقاد من این است که این مملکت به هیچ دستی از بیرون نیاز ندارد. ما مردم ایران، پشت این کشور هستیم. 

همسر شهید
 گریه‌روز خواستگاری
آشنایی من با حسین به سال ۱۴۰۱ برمی‌گردد. او به همراه مادر و مادربزرگش به منزل ما آمدند و بعد از آن هم برای آشنایی بیشتر چند جلسه‌ای با هم دیدار و گفت‌و‌گو داشتیم. یکی از خاطراتی که من از آن ایام دارم به اولین جلسه خواستگاری برمی‌گردد. در همان جلسه ابتدایی قرار شد برویم و با هم صحبت کنیم. همان ابتدای صحبت متوجه شدم که حسین‌آقا گریه می‌کند. از این رفتارش بسیار تعجب کردم. برایشان لیوانی آب آوردم و علت را جویا شدم. از ایشان پرسیدم: «چه شده است؟ چرا گریه می‌کنید؟» و با بغض گفتند: «رفیق من، فرمانده من، شهید چراغی شهید شده و حالم خیلی بد است.» آنجا بود که متوجه شدم در غم از دست دادن رفیق شهیدشان بی‌تاب شده‌اند. بعد رو به من کرد و گفت: «امسال در روضه حضرت زهرا (س) سینه‌زنان از خانم‌جان خواستم که یک خانواده خوب نصیبم کند تا بتوانم ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدهم.» در ادامه صحبت‌ها، وقتی از عقایدشان پرسیدم، حسین‌آقا پاسخ داد: «من ولایی هستم، مقیدم و اعتقاداتم قوی است و به آنها پایبندم، اما شرایط را برای شما آزاد می‌گذارم و هیچ اجباری به لحاظ باور‌ها و اعتقاداتتان برای شما ندارم.»، اما تأکید زیادی بر تربیت و پرورش بچه‌ها بر سیره و منش اهل‌بیت (ع) داشت که درعین‌حال متناسب با شرایط جامعه هم باشد. در جلسه دوم، وقتی پرسیدم اگر من مقید نباشم، چه اتفاقی می‌افتد؟ ایشان با متانت پاسخ دادند: «من به‌هرحال شما را آزاد می‌گذارم، ولی من مقید هستم و دوست دارم در زندگی مشترکمان، در باور‌ها با هم هم‌عقیده باشیم تا بتوانیم بچه‌هایمان را زیر سایه اهل‌بیت (ع) تربیت کنیم.»

 ایشان مرد زندگی من است
حسین‌آقا با شجاعت کامل، خطرات احتمالی کارش و تمام شرایط را برای من شرح دادند. از نبودن‌ها و مأموریت‌ها و گاه‌وبیگاهشان صحبت کردند و من در تمام این مدت به چهره‌مظلوم و حرف‌های صادقانه‌شان می‌اندیشیدم. خوب به یاد دارم مرتبه دوم که قرار بود بنشینیم و صحبت کنیم، مشغول پوست کندن پرتقال بود. من هم نگاهش می‌کردم و می‌دیدم که چقدر مرتب و تمیز پرتقال‌ها را پوست می‌کند و سعی دارد که یک قطره آب پرتقال هم روی زمین نچکد! بعد رو به من کرد و گفت خدا شاهد است که از صبح چند پرتقال پوست کنده‌ام که بتوانم اینجا در کنار شما این کار را خیلی تمیز انجام بدهم. من که خنده‌ام گرفته بود، در دل *تلاشش را تحسین کردم و با خود گفتم: حتماً در زندگی مشترکمان هم همین‌طور خواهد بود. با دیدن آن اخلاص، به دلم یقین شد که: «ایشان مرد زندگی من است.»

 آغازی پاک زیر سایه اهل‌بیت (ع)
آنجا بود که به او بله گفتم و داستان زندگی مشترکمان شروع شد. ما مراسم عروسی مفصلی نگرفتیم؛ یک میهمانی ساده و معنوی برگزار کردیم تا آغاز زندگی‌مان بدون گناه آغاز شود. ما در محفلی بدون رقص و آواز و نگاه‌های نامحرم، در میان مولودی‌خوانی و شادی خالصانه، زندگی‌مان را آغاز و بعد هم به مشهد سفر کردیم. جالب است بدانید که حتی در مسیر بازگشت از مراسم، ماشین ما پر از صدای دعای فرج و مداحی بود. خود حسین‌آقا روضه حضرت زهرا (س) را گذاشته و گریه می‌کرد. او به آرزویش رسیده‌بود؛ همسری هم‌عقیده و آغازی پاک برای خانواده‌ای که قرار بود زیر سایه اهل‌بیت (ع) باشد. 

 حدیث کسا و تسمیه فؤاد
سالروز تولد پسر اولم با تاریخ ۱۷ دی‌ماه مصادف شد، درست یک روز قبل از شهادت پدرش. زمانی که متوجه شدیم او در راه است، نامش را نوشتیم و میان برگه‌های قرآن گذاشتیم. وقتی پسرمان به دنیا آمد، پدرش نام او را فؤاد گذاشت که این نام، یک اسم مشترک و مورد تأیید هر دوی ما بود. حسین‌آقا هرگز اصرار یا سماجتی برای دیکته کردن نظراتش به دیگران نداشت. ایشان در مورد انتخاب اسم فرزندمان، با احترام کامل گفت: «شما ۹ ماه سختی کشیدید و این حق شماست.» ما اسم فؤاد را با عشق و علاقه انتخاب کردیم، زیرا در حدیث کسا حضرت زهرا (س) امام‌حسین (ع) را «ثمره الفؤادی» (میوه دلم) صدا می‌زنند. در شبی که فؤاد در تاریخ هفدهم دی‌ماه به دنیا آمد، حسین تمام شب را در ماشین بدون کولر بیرون در بیمارستان ماند، چون اجازه ورود همراه را نداشتیم. او تا صبح آنجا ماند. پس از مرخصی، اولین نفری که دیدم، همسرم بود که در آن ۱۰،۱۵ روز حساس پس از زایمان، مانند یک دایه مهربان برایم زحمت می‌کشید. برای فرزند دوم، اسم عماد را انتخاب کردیم که یکی از القاب امام زمان (عج) است، با این امید که فرزندمان در دینش محکم و استوار باشد. 

 مانند ۲ رفیق بودیم
حسین اهل کار و کمک به من در انجام امور خانه بود. اگرچه زمان کمی در خانه بود، اما وقتی بود، اصلاً اهل دستور دادن نبود؛ حتی اگر کار‌های خانه می‌ماند و گاهی غذا آماده نبود. در طول سه سال زندگی، هرگز ندیدم بگوید: «من مرد خانه‌ام و باید دستور دهم.» ما در خانه مانند دو رفیق بودیم. او همیشه خستگی‌ها و فشار‌های شغلی‌اش را پشت در خانه می‌گذاشت و با آرامش وارد می‌شد. با وجود اینکه حقوق ایشان خیلی زیاد نبود، اما شیفت‌های طاقت‌فرسایی داشت. ساعت ۲ ظهر از سر کار می‌آمد و ساعت ۵ صبح روز بعد دوباره می‌رفت، اغلب بدون ناهار خوردن، تا شغل دومش را نیز مدیریت کند. با وجود این خستگی، او همیشه مراعات وضعیت روحی من را می‌کرد. 

 من باید بروم
صبح روزی که حسین می‌خواست به مأموریت برود، از من خواست بچه‌ها را برای چکاپ ببرم. خیلی اصرار داشت پس از چکاپ اجباری بچه‌ها، ما را به فروشگاه برد. از من خواست هر چه نیاز دارم، خرید کنم برای خانه و بچه‌ها. بعد با هم به خانه رفتیم که از طرف محل کار با او تماس گرفتند و گفتند: «خودتان را به محل کار برسانید.» من به حسین گفتم: «امروز تولد فؤاد است، می‌خواهی بروی؟ مرخصی ندارید؟» حسین گفت: «اتفاقاً مرخصی دارم، اما اگر من به محل کار نروم، یکی دیگر از همکارانم باید برود و وظیفه من را انجام بدهد، یعنی به خاطر تولد فرزند من، کسی دیگری به زحمت بیفتد. این کار درستی نیست!» می‌دانستم که حق با اوست. با وجود این، تا لحظه آخر مکرراً می‌گفتم: «حسین، می‌خوای نروی؟»، اما او با خنده و چهره‌ای بشاش می‌گفت: «نه به خدا باید بروم، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. من باید بروم.» و از ما خداحافظی کرد و رفت. 

 در محاصره اغتشاشگران
بعد از ظهر همان روز، بعد از رفتنش، تماس گرفت و حال بچه‌ها را پرسید و برای اینکه من دلهره نگیرم، گفت: «همه چیز خوب است.»، اما من وقتی شب با او تماس گرفتم، پاسخم را نداد. قبلاً از پدرم خواسته بود که به همسرم بگوید با من تماس نگیرد، چون صدای تیر می‌آمده و می‌دانست من با شنیدنش، نگران خواهم شد. آن شب ساعت ۹:۳۰ به بعد، هر چه پیام می‌دادم یا زنگ می‌زدم، جوابی نیامد و دیگر هیچ پاسخی از او دریافت نکردم. بی‌خبری‌های ما با شنیدن خبر شهادتش به پایان رسید. به خاطر شرایط روحی که داشتم، خیلی دیر از جزئیات شهادتش مطلع شدم. البته همه سعی داشتند که نگویند چه اتفاقی برای او افتاده‌است! در آن شرایط هم هر کسی خبری متفاوت می‌داد؛ برخی می‌گفتند تیر خورده و برخی دیگر از تکه‌تکه شدن بدن او صحبت می‌کردند و من مدام قسم‌شان می‌دادم که حقیقت ماجرا را به من بگویند. بالاخره با اصرار زیاد، فهمیدم چه بر سر او آمده‌است. با دیدن فیلم پیکرش، توانستم او را در میان پیکر‌های شهدا بشناسم. واقعاً دردناک بود. همراه با چند نفر از همکارانش در محاصره اغتشاشگران اجنبی می‌افتند و با ضربات متعدد چاقو به شهادت می‌رسند. آن‌قدر به سر و صورتش ضربات متعدد وارد شده‌بود که امکان شناسایی چهره‌اش نبود. 

 حسین من زنده است
حسین من همیشه دعا می‌کرد که «عاقبت بخیر شود» و از من هم می‌خواست برایش دعا کنم. وقتی اتفاقات بدی می‌افتاد، می‌گفت: «می‌سپارم به خدا.» او معتقد بود که خدا بهترین اتفاق را برای بندگانش رقم می‌زند. حالا من هم که با شهادت او در این مسیر الهی قرار گرفته‌ام، همه زندگی‌ام را به خدا می‌سپارم و می‌دانم که بالاتر از او و اراده‌اش چیز دیگری نیست و نخواهد بود. بزرگ‌ترین حسرت من این است که اجازه ندادند در لحظه تدفین صورت حسین را ببینم، خیلی اصرار کردم، اما نپذیرفتند. آرزو می‌کنم که مرگ من هم با شهادت باشد. شهادت، مرگی بسیار زیباست. این را به خوبی می‌دانم که شهدا زنده‌اند و حسین من هم زنده است و این از بزرگ‌ترین دلخوشی‌های من است که او زنده است. 

 به خدا می‌سپارم
ما هم همچون مردم از لحاظ معیشتی دچار مشکل بودیم. تأمین هزینه‌های دو فرزند کوچک، از جمله پوشک و شیر خشک، بسیار دشوار بود. ما به گرانی و کمبود کالا‌ها معترض بودیم، اما اعتراض ما فقط با کلام بود، نه با اعمال وحشیانه. کار‌های خرابکارانه کار انسان‌های عادی نیست و کار عده‌ای خاص است. من مطمئنم کسانی که آن اعمال خشن را انجام دادند، از ما نبودند. بنابراین، مجازات عاملین آن ظلم را به خدا می‌سپارم تا هر طور که صلاح می‌داند، مجازاتشان کند.

برچسب ها: اصفهان ، شهید ، شهید امنیت
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار