کد خبر: 1352963
تاریخ انتشار: ۳۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۰۳:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با خواهر شهید جنگ تحمیلی رمضان پاسدار هوافضا شهید عبدالله مؤمن‌نسب
صبر داریم و احساس غرور می‌کنیم دلتنگش هستم، اما وقتی آیه «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» را به یاد می‌آورم، حضور ایشان را در کنارمان احساس می‌کنم و از اینکه برادرم در این دوره حساس جامعه، در طرف درست تاریخ ایستاده بود و شجاعانه و قهرمانانه در راه وطن، دین و انقلاب اسلامی خود را فدا کرد و به دست اشقی‌الاشقیا به مقام بلند شهادت رسید، احساس غرور و افتخار می‌کنم
صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: روایت خواهرانه‌اش اینطور آغاز می‌شود: «متأسفانه عده‌ای نفوذی بی‌وطن، محل خدمتی‌شان را لو می‌دهند و با گرایی که دشمن می‌گیرد، محل حضور او و دوستانش مورد اصابت دشمن قرار می‌گیرد. وقتی بچه‌ها متوجه لو رفتن محل خدمت‌شان می‌شوند، باهم عهد و پیمان می‌بندند که هر اتفاقی افتاد، محل و مکان حساس خدمتی‌شان را ترک نکنند. در حقیقت آنها عاشقانه و آگاهانه به استقبال شهادت رفتند و لحظه‌ای ترس به دل‌شان راه ندادند. در ادامه، ظهر روز جمعه ۱۵ اسفند ۱۴۰۴، دشمن صهیونی راه‌های خروجی و آسانسور مخفی محل را بمباران می‌کند و او و دیگر همرزمانش در آن محل حبس می‌شوند. همکاران دیگرشان را از وضعیت پیش آمده مطلع می‌کنند و با شجاعت به کارشان ادامه می‌دهند، اما ساعاتی بعد هواکش محل هم مورد اصابت قرار می‌گیرد و در ادامه این عزیزان از کپسول اکسیژن استفاده می‌کنند و باز هم به کارشان ادامه می‌دهند، اما دشمن صهیونی دست‌بردار نبود. این بار اسرائیلی‌ها از سنگرشکن استفاده می‌کنند که به یک باره اکسیژن محیط را می‌کشد و این عزیزان در حالی که روضه حضرت زهرا (س) می‌خواندند، کم‌کم نفس‌های‌شان به شماره می‌افتد و یکی بعد از دیگری به شهادت می‌رسند.» روایت خواهر شهید جنگ تحمیلی رمضان پاسدار هوافضا شهید عبدالله مؤمن‌نسب را در ادامه می‌خوانیم.

از شهید برای ما بگویید و از نگاه انقلابی و مکتبی خانواده و نقشی که در تربیت و پرورش ایشان داشت. 
برادرم عبدالله متولد ۹دی۱۳۶۱، سرگرد پاسدار هوافضا و بسیجی فعال بود. پدرم پاسدار و رزمنده هشت سال دفاع مقدس است و مادرم پیش از اینکه مادر شهید بشود، سعادت خواهر شهید بودن را داشت. ما همگی در خانواده‌ای آگاه، مؤمن، انقلابی و ولایی تربیت شده‌ایم و هر کدام از بچه‌ها به نوبه خود در مسیر انقلاب فعال هستند. او از همان دوران بچگی به نماز و روزه اهمیت می‌داد و از سن کم، بصیرت بالایی داشت. ۱۴ یا ۱۵سال داشت که با منطق بحث‌های سیاسی و انقلابی را دنبال می‌کرد و اهل مطالعه و تحقیق در این زمینه بود. برادرم مدافع و جان‌فدای انقلاب اسلامی و رهبری بود و این را با شهادتش به اثبات رساند. او در سن ۱۵سالگی در حوزه علمیه آیت‌الله حائری مشغول تحصیل شد، بعد به خدمت سربازی رفت و بعد از مدتی وارد سپاه شد. 

 چطور برادری برای شما بود؟ کمی از خلقیات او بگویید. 
ایشان بسیار باگذشت بود و دل رحیمی داشت. اگر از کسی ناراحت می‌شد، به ساعت نمی‌کشید که خودشان طاقت نمی‌آوردند و از دل طرف مقابل درمی‌آوردند، حتی اگر خودشان هم مقصر نبودند. بسیار قانونمدار رفتار می‌کرد. در همه زمینه‌های اجتماعی، کاری را که به ایشان سپرده می‌شد به نحو احسن انجام می‌دادند، حتی ظرف شستن، نظافت منزل و... او با پدر و مادرش بسیار مهربان و دلسوز بود و احترام بسیاری به آنها می‌گذاشت. مرتب احوالپرسی می‌کرد و اگر کاری داشت دریغ نمی‌کرد؛ از خرید برای خانه تا بردن دکتر و کوتاهی موی پدر و... بی‌ادعا بود، دل پاک و رئوفی داشت، مردمدار، اهل صله‌رحم بود و این مسئله خیلی برای‌شان اهمیت داشت. اهل امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر بود، خوش‌اخلاق و باگذشت و بسیار اهل شوخی بود. در هر جمعی وارد می‌شدند، باعث شادی و نشاط آن مجلس بود. همه این خصوصیات اخلاقی‌اش را که مرور می‌کنم با خود می‌گویم که او حقیقتاً لایق شهادت بود. 

 از فعالیت‌های ایشان در بسیج برای ما بگویید. از چند سالگی عضو بسیج شدند؟ از علاقه و حضورشان در بسیج بگویید. 
از نوجوانی عضو فعال بسیج بود. با اینکه پاسدار هوافضا و مشغله کاری‌اش زیاد بود، اما در جلسات بسیج در حد امکان شرکت می‌کرد و در مواقع فتنه و... ساعاتی که در محل کار نبود، در بسیج حاضر می‌شد و خدمت می‌کرد. از بسیجیان فعال گردان۳۰۴ امام علی- حیدر کرار بود. بسیاری از دوستانش می‌گفتند که عبدالله میان بچه‌ها به نترس بودن و شجاعت شهرت داشت و روحیه ایثار و فداکاری و تواضع‌شان مثال‌زدنی بود. با اینکه خودش از متخصصان نظامی هوافضا بود، با این حال مطیع اوامر فرمانده بسیج بود و به اوامر و تصمیمات ایشان با جان و دل عمل می‌کرد. 

 از شهادت و عشق به شهادت برای‌تان صحبت کرده بود؟
اصلاً. هیچ‌وقت حرفی از شهادت نمی‌زد. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که به مسئولیتش درست عمل کند. می‌گفت همانطور که سردار حاج‌قاسم سلیمانی فرموده‌اند: «باید شهیدانه زندگی کرد که شهید شوی»، اما من که اینگونه نیستم، البته سعی خودم را می‌کنم. 

 از رابطه برادر و خواهری‌تان روایت کنید. چقدر این رابطه صمیمی بود؟
او برادری امین، تکیه‌گاه، مشاور، مثل یک رفیق مهربان و دلسوز هم در دوران تجردش و هم در دوران تأهلش بود. من مشکلات زندگی‌ام را با ایشان مطرح می‌کردم و او دلسوزانه ساعت‌ها برایم وقت می‌گذاشت، مثل یک مشاور راهکار می‌داد. با شهادتش در واقع من فقط برادرم را از دست نداده‌ام، بلکه یک حامی بزرگ را در زندگی از دست داده‌ام؛ یک رفیق خوب که دیگر در کنارم ندارم. بسیار باگذشت، مهربان، مسئولیت‌پذیر بود. به جرئت می‌توانم بگویم که جای خالی او با هیچ چیزی برایم پر نخواهد شد. 

 مکرراً به مسئولیت‌پذیری ایشان در دوران مأموریت‌هایش اشاره کردید. خاطره‌ای در این زمینه دارید؟
برادرم بسیار مسئولیت‌پذیر بود. وقتی کاری را قبول می‌کردند، آن کار را به نحو احسن انجام می‌دادند. هیچ‌وقت از محل کار و مسئولیت‌های‌شان و مأموریت‌های‌شان حرفی نمی‌زدند، ولی همان مسئولیت‌پذیری‌شان را همکاران بعد از شهادت برای ما روایت کردند. آنها از شجاعت او تعریف کردند که عبدالله هر چه توان داشت برای هرچه بهتر اجرایی کردن مأموریت‌ها هزینه می‌کرد و در شرایط سخت هم با صلابت می‌ایستاد و از هیچ مسئولیتی شانه خالی نمی‌کرد. برادرم تا آنجا که می‌توانست از مرخصی‌هایش استفاده نمی‌کرد و می‌گفت کشور به ما نیاز دارد. 

 از حال و هوای او در روز‌های آغاز جنگ تحمیلی ۱۲روزه رژیم غاصب صهیونی بگویید. در چه شرایط روحی قرار داشتند؟
با آغاز جنگ تحمیلی ۱۲ روزه، عبدالله بسیار متأثر و ناراحت بود، به طوری که وقتی جنگ تمام شد و به منزل برگشت، به طور ناگهانی قلبش گرفت و شبانه با اورژانس به بیمارستان منتقل کردیم، در صورتی که پیش‌زمینه بیماری نداشت، اما به خاطر شرایط پیش‌آمده چند روز بستری شد و تحت مراقبت ویژه قرار گرفت. بعد از پیگیری مراحل درمان و آنژیوگرافی، وقتی حالش بهتر شد بعد از یک هفته الحمدلله به سلامت مرخص شد، البته پزشک از ما خواست که به مدت ۲۰ روز در منزل استراحت کنند، اما برادرم بعد از چند روز استراحت طاقت نیاورد و به محل کار رفت. برادر کوچک‌ترم که همراه ایشان در بیمارستان بود، برای ما تعریف می‌کرد که عبدالله ناگهان شروع می‌کرد به گریه و می‌گفت چقدر از دوستانم جلوی چشمانم شهید شدند و در خون خودشان غلتیدند، اما من سالم ماندم. بعد با تأسف و حسرت می‌گفت: «فکرش را بکنید که من در آن شرایط زنده ماندم و حالا در بیمارستان با مرگ طبیعی از دنیا می‌روم.» او با گریه می‌گفت: «من لایق شهادت نیستم. بحق گفته‌اند که شهادت نصیب هر کسی نمی‌شود.»

 نظرشان در مورد غزه، فلسطین و تجاوزات اسرائیل چه بود؟
خیلی دوست داشت به جبهه مقاومت ملحق شود. بسیار تلاش کرد که راهی سوریه بشود و به مردم سوریه، لبنان و فلسطین کمک کند و در کنار دیگر مدافعان و حق‌طلبان بجنگد. خیلی تلاش می‌کرد، اما به ایشان اجازه ندادند و از این بابت بسیار ناراحت بود، البته از کمک مالی و دعا در حق همرزمان و مدافعان حرم دریغ نداشت و همیشه هم از ما می‌خواست برایش دعای عاقبت‌بخیری کنیم و نهایتاً دعای ما با شهادت‌شان اجابت شد. 

 نهمین روز اسفند ماه سال ۱۴۰۴ و روز آغاز جنگ تحمیلی رمضان کجا بودند؟
از ابتدای جنگ به محل کارش رفت و ما دیگر ایشان را ندیدیم. فقط در چند تماسی که خودش داشت، جویای احوالات خانواده بود و تأکید داشت که دعا کنیم. در کل ما هیچ‌وقت نمی‌توانستیم با ایشان تماس بگیریم، خودش با ما تماس می‌گرفت.

 آخرین بار چه زمانی ایشان را ملاقات کردید؟
حدود یک هفته قبل از جنگ بود که عازم مشهد بودیم. از ایشان خداحافظی کردم و گفتند: «خوش به حال‌تان، مراقب خودتان باشید، سلام من را به امام رضا (ع) برسانید و بخواهید که مرا هم دعوت کند.»

 چه زمانی متوجه شهادت‌شان شدید؟
دوشنبه یعنی ۱۸ اسفند۱۴۰۴ با دایی‌ام تماس گرفتند و شهادت عبدالله را به ایشان اطلاع دادند. دایی‌ام با برادرم موضوع را مطرح کرد و بعد هم من متوجه شدم. لحظه سخت و سنگینی بود. آنطور که بعد‌ها متوجه شدیم، ایشان ظاهراً ۱۶ اسفندماه به شهادت رسیدند. ما ۵/۲ روز بعد متوجه شهادتش شدیم، چون پیکرشان قابل دسترس نبود و چند روزی تا آواربرداری و تفحص و شناسایی طول کشید. او در کنار دیگر همرزمانش در محل خدمتی خود بودند که متأسفانه عده‌ای نفوذی بی‌وطن محل خدمتی‌شان را لو می‌دهند و با گرایی که دشمن می‌گیرد، محل حضور او و دوستانش مورد اصابت دشمن قرار می‌گیرد. وقتی بچه‌ها متوجه لو رفتن محل خدمت‌شان می‌شوند، باهم عهد و پیمان می‌بندند که هر اتفاقی افتاد، محل و مکان حساس خدمتی‌شان را ترک نکنند. در حقیقت آنها عاشقانه و آگاهانه به استقبال شهادت رفتند و لحظه‌ای ترس به دل‌شان راه ندادند. در ادامه ظهر روز جمعه ۱۵ اسفند ۱۴۰۴، دشمن صهیونی راه‌های خروجی و آسانسور مخفی محل را بمباران می‌کند و او و دیگر همرزمانش در آن محل حبس می‌شوند. همکاران دیگرشان را از وضعیت پیش آمده مطلع می‌کنند و با شجاعت به کارشان ادامه می‌دهند، اما ساعاتی بعد هواکش محل هم مورد اصابت قرار می‌گیرد و در ادامه این عزیزان از کپسول اکسیژن استفاده می‌کنند و باز هم به کارشان ادامه می‌دهند، اما دشمن صهیونی دست‌بردار نبود. این بار اسرائیلی‌ها از سنگرشکن استفاده می‌کنند که به یک باره اکسیژن محیط را می‌کشد و این عزیزان در حالی که روضه حضرت زهرا (س) می‌خواندند، کم‌کم نفس‌های‌شان به شماره می‌افتد و یکی بعد از دیگری به شهادت می‌رسند. دوستان‌شان گفتند متأسفانه آن منطقه کاملاً در دید دشمن صهیونی بوده و هر کدام از نیرو‌ها برای کمک به بچه‌ها وارد عمل می‌شد، مورد اصابت قرار می‌گرفت و به شهادت می‌رسید. تعدادی از دوستان و همکاران داوطلبانه برای کمک و آواربرداری می‌روند که بعد از شهید شدن تعدادی از آنها، موفق می‌شوند پیکر بچه‌ها را بیرون بیاورند. نمی‌دانم چرا، اما شهادت برادرم و همرزمانش در آن شرایط من را به یاد شهدای کانال کمیل می‌اندازد. وقتی هم خبر شهادت برادرم را شنیدیم، بسیار غافلگیر شدیم و مات و مبهوت بودیم. خیلی حال‌مان بد بود، چون ایشان به ما از مسئولیت‌های‌شان نگفته بودند و در کل هم هیچ‌وقت حرفی از شهادت و... نمی‌زدند. ما بسیار غافلگیر شدیم و باورش برای‌مان دشوار بود. اصلاً به خودم می‌گفتم: «مگر می‌شود؟ مگر ممکن است؟» تا اینکه سه‌شنبه ۱۹ اسفند ساعت۱۳ پیکر مطهر ایشان را زیارت کردیم و من صورت مبارکش را دیدم. گویی خوابیده بود. من چهره برادرم را غرق در بوسه کردم. 

 مایلیم از مراسم تشییع برادرتان بدانیم که قطعاً مردم با حضورشان همراهی شایسته‌ای با شما و خانواده شهید داشتند. 
بله حقیقتاً همانطور است که گفتید. در مراسمی بسیار باشکوه در روز شهادت آقا امیرالمؤمنین علی (ع) همراه با سرداران عزیزمان تشییع شدند و فردای آن روز هم از سه‌راه ورامین به سمت حرم حضرت عبدالعظیم (ع) با هشت شهید دیگر تشییع و در دارالرحمه حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) به خاک سپرده شدند و عیش ملکوتی‌شان شروع شد. 

 قطعاً دوری و دلتنگی از برادر برای‌تان سخت است. این ایام دلتنگی‌های‌تان را با چه تسلی می‌دهید؟
بسیار دلتنگش هستم، اما وقتی آیه «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ» را به یاد می‌آورم، حضور ایشان را در کنارمان احساس می‌کنم و از اینکه برادرم در این دوره حساس جامعه، در طرف درست تاریخ ایستاده بود و شجاعانه و قهرمانانه در راه وطن، دین و انقلاب اسلامی خود را فدا کرد و به دست اشقی الاشقیا به مقام بلند شهادت رسید، احساس غرور و افتخار می‌کنم. این شهدای عزیز باعث سربلندی و عزت جامعه و خانواده هستند و با امید به اینکه رژیم‌صهیونیستی از صفحه تاریخ محو و نابود شود و با ظهور امام زمان‌مان برادر شهیدم رجعت کند، دلتنگی‌ام را تسلی می‌دهم. قطعاً این شهادت‌ها دل‌ها را بیدار و اسلام را زنده‌تر می‌کند. من حالا خواهر شهید شده‌ام و همانطور که برادرم واقعاً و حقیقتاً پای شعارشان ماندند و تا آخرین نفس‌های‌شان پای نظام جمهوری اسلامی، وطن و اسلام ایستادند، من هم تا آخرین نفس ان‌شاءالله پای ایران و انقلاب اسلامی خواهم ماند و اگر لازم شود اسلحه به دست می‌گیرم و به میدان می‌روم. 
 
وقتی خبر شهادت حضرت آقا را شنیدند، چه کردند؟
وای بر آن لحظات سخت و تلخ و جان‌فرسا. وقتی این خبر را شنید، این جمله را گفت: «جانم به فدای جانباز انقلاب، ولی‌فقیه، امام حاضر، نایب امام غایب (عج)، فخر شیعه و... حضرت سیدعلی خامنه‌ای مدظله‌العالی بشود، صلوات.» بسیار و به شدت ناراحت بود و نماز می‌خواند و گریه‌های شدید می‌کرد و می‌گفت: «دیگر بعد از آقا دنیا ارزش ماندن ندارد.»

 برادرتان متأهل بود؟
بله، حدود ۱۳سال پیش ازدواج کرد. ما به شکل سنتی به خواستگاری رفتیم. برادرم برای ازدواج دختری مؤمن، ولایی و چادری می‌خواستند که مقلد امام خامنه‌ای باشد و خانواده همسرش از خانواده‌ای مؤمن و با اصالت باشد که الحمدلله حاصل شد. با یک مراسم ازدواج معمولی و ساده زندگی مشترک‌شان را شروع کردند. حاصل این زندگی ۱۳ساله پسری به نام محمدصدرا ۱۲ساله و دختری به نام مهدیس هشت ساله است. او توجه زیادی به تربیت بچه‌ها داشت. برادرم کارش طوری بود که دو‌سه روز در هفته در منزل حضور داشت، اما در همین چند روز هم به تفریح و هم به معنویات بچه‌ها رسیدگی خاصی داشت. دخترش را از هفت سالگی و پسرشان را از ۱۰سالگی ملزم به نماز و حجاب کرد. بچه‌ها هم به امور معنوی علاقه زیادی پیدا کردند و الحمدلله خودشان را مقید می‌دانستند که با همسر و فرزندان‌شان در مسجد، هیئت، زیارتگاه‌ها، راهپیمایی‌ها و... حضور داشته باشند و هر سال با هر سختی‌ای که بود به زیارت اربعین مشرف می‌شدند. 

 احوالات خانواده بعد از شهادت پدرشان چگونه است؟
الحمدلله خداوند صبر زیادی به همسر و فرزندان‌شان داده و آرامش خوبی دارند، اما گاهی که بچه‌ها بی‌تاب پدر می‌شوند، خانواده در کنارشان است و بچه‌ها آنها را به گردش و تفریح می‌برند و به آنها رسیدگی می‌کنند. 

 سخن پایانی.
آخرین جمله من خطاب به مسئولان و مردم عزیزم است. برادر من نفسش را، جانش را داد که نفس و جان ما بماند. در اینجا از مردم همیشه در صحنه تشکر و قدردانی می‌کنم و از آنها می‌خواهم تا همین امروز که پرشور در صحنه بوده‌اند تا نابودی کامل کفر در صحنه حضور داشته باشند. از مسئولان امر می‌خواهم که انتقام امام شهیدمان، برادرم و همه شهدا را که فقط با نابودی رژیم منحوس صهیونیستی به سرانجام می‌رسد، محقق کنند.

برچسب ها: شهدا ، دشمن ، جنگ تحمیلی
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار