کد خبر: 1346805
تاریخ انتشار: ۰۹ اسفند ۱۴۰۴ - ۰۰:۴۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با همسر سرهنگ شهید مهدی شریفی که در مقابله با تجاوز رژیم‌صهیونیستی و امریکا به شهادت رسید
همسرم و همرزمانش رفتند تا ایران پایدار بماند وقتی به بیمارستان رسیدم به خودم گفتم الان مهدی روی تخت، منتظر من است که دیدم پدرم در حیاط با دو دستش به سرش کوبید. همانجا فهمیدم چه شده است، اما نمی‌خواستم باور کنم. فقط داد می‌زدم که می‌خواهم مهدی‌ام را ببینم. به زور رفتم و او را دیدم. مهدی خوابیده بود فقط یک زخم عمیق روی پیشانی‌اش دیدم
شکوفه زمانی 

جوان آنلاین: سرهنگ شهید مهدی شریفی در ۳۱ خرداد ۱۴۰۴ زمانی که در مأموریت مقدس دفاع از مرز‌های ایران اسلامی در منطقه عملیاتی نفت‌شهر بود، در حمله هوایی رژیم‌صهیونیستی و امریکا به شهادت رسید. این یورش ددمنشانه، باعث شهادت این افسر غیور و مؤمن شد و روح پاکش به افلاک پر کشید و به کاروان مدافع میهن و امنیت پیوست. فرزانه چله‌نیا دبیر آموزش و پرورش و همسر شهید مهدی شریفی سال‌ها همسفر زندگی این شهید گرانقدر بود. او در گفت‌و‌گو با ما از همسر شهیدی روایت می‌کند که اسوه‌ای جاوید از اخلاص، غیرت، وفاداری و شجاعت بود. نامش بر تارک افتخارات ارتش جمهوری اسلامی ایران خواهد درخشید و راهش چراغی فراسوی نسل امروز برای فردایی روشن‌تر است. 


چطور شد که آقا مهدی مسیر زندگی‌شان را در خدمت در ارتش انتخاب کردند و وارد دانشکده افسری امام‌علی (ع) شدند؟ 
آقامهدی جز خودش چهار خواهر و برادر دارد. ایشان چهارمین فرزند خانواده اش بود. مهدی دو برادر دارد که برادر بزرگ‌تر از افسران نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران و برادر کوچک‌تر از فرهنگیان آموزش و پرورش هستند. دو خواهر ایشان هم هر دو فرهنگی هستند. حضور برادر بزرگ‌تر در ارتش نشان می‌داد که این مسیر در خانواده شهید از قبل وجود داشت. خودش هم علاقه‌مند به حضور در ارتش بود، بنابراین انتخاب کرد تا زندگی‌اش را در حراست از کشور بگذراند. 

شهید در چه خانواده‌ای رشد کردند؟ 
پدر و مادر مهدی هر دو در قید حیات هستند. پدر‌شان بنا و مادرشان خانه‌دار هستند؛ هر دو مذهبی و اهل نماز و معتقد به حلال و حرام هستند. آقا مهدی در چنین خانواده‌ای و در تاریخ اول مرداد ۱۳۶۴ در روستای ۱۲ امام بخش قلعه شاهین در شهرستان سرپل‌ذهاب متولد شد. مهدی از همان دوران کودکی بسیار مستعد و مسئولیت‌پذیر و در تمام مراحل تحصیلی جزو دانش‌آموزان برتر مدرسه بود. در دوره دبیرستان در رشته ریاضی فیزیک ادامه تحصیل داد و فارغ‌التحصیل شد و در سال ۱۳۸۴وارد دانشکده افسری امام‌علی (ع) شد. در این دوران همیشه برتر بود و با پشتکار زیادی که داشت، دانشکده افسری را با نتیجه ممتاز تمام کرد. بعد از اتمام دوران دانشکده در پادگان‌ها و مناطق عملیاتی مختلفی خدمت کرد و همیشه هم به عنوان افسر نمونه معرفی می‌شد. 
البته طبق خاطراتی که پدر و مادر مهدی برایم تعریف کردند یا خودش قبلاً گفته بود، خیلی به نظام علاقه داشت. هر شغلی سختی‌های خودش را دارد، ولی من از هر لحظه زندگی با مهدی لذت می‌بردم. با وجود مشغله‌های کاری زیاد همیشه برایش اولویت داشتم و برای خوشحال‌کردن من هر کاری می‌کرد. ذاتاً منظم و مسئولیت‌پذیر بود، ولی شغلش هم باعث شده بود که این خصوصیات در ایشان دو چندان شود و عادت داشت هر کاری را که شروع می‌کند باید به نحو مطلوب به سرانجام برساند. 

شما چگونه با خانواده ایشان آشنا شدید؟ 
ما در سال ۱۳۹۲ ازدواج کردیم. با هم نسبت فامیلی داشتیم و دورادور هم را می‌شناختیم. وقتی ازدواج کردیم آقامهدی در منطقه خدمت می‌کرد. البته دو هفته منطقه بود و دو هفته هم مرخصی داشت. مرخصی برای یک نظامی که معنا ندارد. چون وقتی کسی این شغل مقدس را انتخاب می‌کند با جان و دل زحمات و سختی آن را می‌پذیرد و چه بسا خود را برای شهادت نیز آماده کرده باشد، اما مهدی هیچ وقت عادت نداشت مسائل کاری را به خانه بیاورد و همیشه برای راحتی خاطر من و بچه‌ها تلاش می‌کرد. قبل از اینکه عقد کنیم، فکر می‌کردم چه اشکالی دارد دو هفته سر خدمت و همانقدر هم در خانه است، اما بعد از اینکه عقد کردیم و مهدی را بهتر شناختم، یک دل نه صد دل و از عمق جان عاشقش شدم و نزدیک‌ترین رفیق و همراه زندگی‌ام شد. حتی یک روز دوری از او جهانم را تیره و کامم را تلخ می‌کرد. برای همین خیلی اصرار می‌کردم که از منطقه برگردد و در پادگان خدمت کند. چند سالی را در پادگان ماند، اما از آنجا که برای خدمت در مناطق عملیاتی بسیار کاربلد و استاد بود، فرمانده پادگان دوباره او را به منطقه منتقل کرد. 

مسئولیت‌شان در محل کارشان چه بود؟
ایشان فرمانده گردان در منطقه و به عنوان افسر میدان تیر هم خیلی باتجربه و کاربلد بودند. چندین بار هم به عنوان افسر نمونه انتخاب و جهت تقدیر و تشکر به تهران دعوت شدند. چون رشته تحصیلی مهدی در دوران دبیرستان ریاضی فیزیک و مدرک کارشناسی‌شان مهندسی سیستم در دانشکده افسری ارتش بود، همان سال ۱۳۸۴ وارد دانشکده افسری ارتش شدند و پس از چهار سال تلاش و تحصیل در رشته مهندسی سیستم در سال ۱۳۸۸ با مدرک کارشناسی فارغ‌التحصیل شد و با رسته پیاده به ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست. 
آقامهدی خدمت در تیپ ۷۱ پیاده مکانیزه پادگان ابوذر، در منطقه نظامی و حساس گرده‌نو را پذیرفت و با روحیه‌ای خستگی‌ناپذیر، نظم و انضباط مثال‌زدنی، تعهد دینی و بصیرت نظامی، جایگاه ویژه‌ای در دل همکاران و فرماندهان خود پیدا کرد. 
ایشان در سال ۱۴۰۰ دوره عالی رسته‌ای را در مرکز آموزش پیاده شیراز با موفقیت به پایان رساند. در ادامه این مسیر در سال ۱۴۰۳ به پاس لیاقت، تعهد، شجاعت و روحیه انقلابی، به عنوان یکی از فرماندهان نمونه نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران معرفی شد؛ افتخاری که گواهی بر روح بلند و اندیشه والا و نظامی‌گری حرفه‌ای ایشان بود. 

از شهید چند فرزند به یادگار مانده است؟ 
دو فرزند پسر به نام‌های محمدحسین (۱۰ساله) و مهراد (چهار ساله). 

روحیات آقا مهدی چگونه بود؟ 
مهدی همیشه در کارش جدی، دقیق، منضبط و مسئولیت‌پذیر بود، اما همانقدر هم با محبت، خوش‌رو و خوش‌خنده و همیشه سعی می‌کرد حق هیچ‌کس را ضایع نکند و برای رفاه سربازانش و بهترشدن اوضاع آنها از هیچ تلاشی مضایقه نمی‌کرد. در خانه هم دوست داشت به لب همه لبخند بیاورد و با برادر و خواهرانش خیلی صمیمی و مهربان بود. احترام پدر و مادرش را خیلی حفظ می‌کرد. اگر خانه بود حتماً به آنها سر می‌زد و اگر کاری داشتند که می‌توانست به آنها کمک کند حتماً انجام می‌داد و از انجام دادن آن کار دریغ نمی‌کرد و همه اعضای خانواده او را دوست داشتند و از کار‌های او راضی بودند. وقتی به منطقه می‌رفت همیشه بچه‌ها را می‌بوسید و به من می‌گفت: «می‌دانم که مراقب بچه‌ها هستی، ولی مراقب خودت هم باش.» برای رفع دلتنگی در مواقعی که منطقه بود، من و بچه‌ها با او تماس تلفنی یا تصویری می‌گرفتیم. گاهی می‌گفت: «غصه می‌خورم که نمی‌توانم هر لحظه شاهد رشدکردن و بزرگ‌شدن بچه‌ها باشم و کار‌ها و حرف‌های‌شان را ببینم.» برای همین از کار‌ها و حتی حرف زدن و شعر خواندن بچه‌ها برایش فیلم می‌فرستادم. 

از روز حادثه بگویید، چطور از شهادت آقامهدی مطلع شدید؟ 
از زندگی با مهدی احساس خوشبختی می‌کردم، اما حیف که دوام خوشبختی من فقط ۱۲سال به طول انجامید. جنگ همچون زلزله‌ای ویرانگر، بنای آشیانه پر مهر ما را برهم زد و داغی ابدی بر دلم گذاشت. ۳۱خرداد۱۴۰۴ بدترین روز زندگی من شد. صبح آن روز با مهدی تماس گرفتم، اما می‌ترسیدم از اوضاع خیلی بپرسم. فقط می‌گفتم هر لحظه از خودت به من خبر بده. همین که می‌دانستم سلامت است، برایم کافی بود. البته چندین شب بود که تا صبح در منطقه مرزداری می‌کرد و نمی‌خوابید. آن روز هم، چون می‌دانستم، خسته است خیلی با او تماس نگرفتم. فقط ساعت یک ظهر پیام داد و احوالپرسی کرد. به او گفتم خیلی نگرانت هستم. گفت: «اصلاً نگران نباش و توکلت به خدا باشد، مراقب خودتان باشید و خانه پدرت بمانید تا خودم برگردم.» قرار بود روز بعد خانه باشد فقط یک روز از نوبت ماندن در منطقه‌اش باقیمانده بود. به ایشان تلفنی گفتم: «چشم به راهت هستیم» و با هم خداحافظی کردیم تا استراحت کند، اما نمی‌دانستم که چه اتفاقی در کمین مهدی است. شاید ساعت دو و ربع بود که این اتفاق افتاد. من خبر نداشتم. فقط چند نفر از فامیل‌ها به من زنگ زدند و احوالپرسی کردند. دلشوره گرفتم و فوراً سراغ مهدی را گرفتم یکی از بستگان گفت، مهدی زخمی شده است. نفهمیدم چطور شماره مهدی را گرفتم و منتظر شنیدن صدای مهربانش شدم که اسمم را صدا بزند، اما یک صدای غریبه از پشت خط به من گفت: «خانم، مهدی زخمی شده و ایشان را به بیمارستان قصرشیرین بردند، بروید آنجا.» خدا می‌داند چی کشیدم تا به بیمارستان رسیدیم، همه می‌دانستند چی شده، فقط خودمان خبر نداشتیم چه اتفاقی افتاده است. 
وقتی به بیمارستان رسیدم به خودم گفتم الان مهدی روی تخت، منتظر من است که دیدم پدرم در حیاط با دو دستش به سرش کوبید. همانجا فهمیدم چه شده است، اما نمی‌خواستم باور کنم. فقط داد می‌زدم که می‌خواهم مهدی‌ام را ببینم، به زور رفتم و او را دیدم. مهدی خوابیده بود فقط یک زخم عمیق روی پیشانی قشنگش دیدم. گفتم چرا دکتر بالای سرش نیست؟ چرا هیچ کاری نمی‌کنید؟ به زور من را بیرون آوردند. پسر کوچکم هم همراهم بود و مدام گریه می‌کرد. به خاطر او مجبور شدم بیرون بیایم. روز بعد پیکر پاک شهید عزیزم را در گلزار شهدای بخش قلعه شاهین به خاک سپردیم. 
ما در شهر سرپل‌ذهاب ساکن هستیم. همیشه وقتی همسرم به منطقه می‌رفت، او را از زیر قرآن رد می‌کردم و برایش آیت‌الکرسی می‌خواندم و صدقه می‌گذاشتم. بزرگ‌ترین ترسم این بود که نکند یک روز مهدی را نداشته باشم. از خدا می‌خواستم حتی شده یک دقیقه من را زودتر از مهدی پیش خودش ببرد؛ غافل از اینکه تقدیر ما جور دیگری رقم خورده بود. 
آخرین باری که مرخصی آمد، قبل از رفتن یک سری مطالب را به من گفت و حتی در حرف‌هایش اسم شهادت را آورد. از حرفش ناراحت شدم و به او گفتم: «دیگر حق نداری اینجوری حرف بزنی.» مهدی همیشه می‌گفت: «برایم دعا می‌کنی؟ من می‌گفتم چه دعایی؟... برای سلامتی‌ات و اینکه هر چی می‌خواهی خدا بهت بدهد و سایه‌ات روی سرخودم و بچه‌ها باشد»، اما مهدی با تعجب می‌گفت: «همین»؟ من هم می‌گفتم: «عاقبت بخیر بشی»، اما نمی‌دانستم که قرار است با شهادت عاقبت‌بخیر بشود!»
مهدی در طی جنگ رژیم غاصب صهیونیستی و در روز ۳۱ خرداد ۱۴۰۴ در منطقه عملیاتی نفت شهر و هنگامی که با چند تن دیگر از همرزمانش از جمله فرمانده پادگان ابوذر مشغول بازدید از لانچری که مورد اصابت پهپاد‌های رژیم صهیونی قرار گرفته بود به فیض شهادت نائل آمد و در اثر برخورد پهپاد حامل موشک به پیکر پاک و مقدسش جان به جان آفرین تسلیم کرد. 

خاطره خاصی از شهید دارید که عنوان کنید؟ 
یکی از خاطراتی که خودم شاهد آن بودم و همچنین سربازان شهید بعد از شهادتش برای ما تعریف کردند، این بود که آقا مهدی در اوایل خدمتش فرمانده منطقه سومار بود و زمانی که در تابستان در آن منطقه خدمت می‌کرد، هوا بسیار گرم بود. یکی از آسایشگاه‌های سربازان آن منطقه کولر و وسیله خنک‌کننده نداشت و مهدی با تلاشی که داشت دنبال وسیله خنک‌کننده برای سربازان آن آسایشگاه بود. حتی موقعی که من هم تماس می‌گرفتم و احوال‌شان را می‌پرسیدم که اوضاع خوبه است؟ چیزی کم ندارید؟ ایشان دغدغه همین مسئله را داشت. برای استراحت سربازان آنها را به اتاق کاری خودش می‌آورد تا خنک شوند و موقع استراحت اذیت نشوند. تا اینکه بتواند در اسرع وقت کولر برای آنها فراهم کند. دوستانش تعریف می‌کردند آقامهدی عادت داشت خوراکی‌هایی که همراه خود به منطقه می‌آورد تنهایی نخورد و بین دوستان و سربازان تعارف و پخش کند. 
خاطره بعدی که یادم هست زمانی که بچه‌ها به دنیا آمدند آقا مهدی برای انتخاب اسم بچه‌ها به من می‌گفت: «چون خودت زحمت به دنیا آمدن بچه‌ها را متحمل می‌شوی و آنها را بزرگ می‌کنی، حق انتخاب اسم بچه‌ها با شماست.»
من اسم «محمد حسین» را برای فرزند اولم انتخاب کردم که آقامهدی هم خوشش آمد و پسندید. برای فرزند دومم به آقامهدی گفتم اسم فرزند اول را من انتخاب کردم، اسم فرزند دوم را شما انتخاب کنید. ایشان گفت: «حتماً اسمی را که شما انتخاب می‌کنید من دوست دارم» و دوباره به من واگذار کرد. باید بگویم خیلی سلیقه‌های‌مان شبیه به هم بود و من اسم «مهراد» را انتخاب کردم و ایشان هم پذیرفت. آقا مهدی یک خصوصیت خوبی که داشت در هر کاری مشورت را با دیگران لازم می‌دانست و در انجام کارهایش هم بسیار احترام برای دیگران قائل بود. 

به عنوان کلام آخر چه صحبتی برای خوانندگان صفحه «ایثار و مقاومت» دارید؟ 
همسرم و هزاران جوان و رزمنده ایرانی دیگر جان خود را برای اسلام فدا کردند تا ایران عزیزمان همیشه سربلند و پایدار بماند و بچه‌های میهن‌مان بتوانند در آرامش و سلامتی زندگی کنند. مهدی هم با خدا معامله کرد. از خدا می‌خواهم جایش وسط بهشت باشد و همانطور که در قرآن می‌خوانیم شهدا زنده‌اند و از پروردگارشان روزی می‌گیرند، جایگاه مهدی نیز همانطور باشد. 
هیچ وقت فکر نمی‌کنم که مهدی دیگر حضور ندارد. من و پسرانم هر لحظه با خاطرات، حرف‌هایش زندگی می‌کنیم و پسرانم را طوری تربیت می‌کنم که باعث افتخار پدرشان شوند و امیدوارم هیچ‌کس دیگر واقعاً داغ عزیزش را نبیند، چون خیلی سخت است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار