کد خبر: 1350867
تاریخ انتشار: ۱۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۲۳:۳۰
در غروب سرخ‌فامِ خورشید انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله العظمی سید علی حسینی خامنه‌ای
تنها سایه‌ای از او دیدیم آفتاب وجودش در حجاب ماند! هنوز نه نامی از «رهبری» بود و نه نشانی از «قدرت». دهه ۴۰ و ۵۰، روزگار نواندیشی و فریاد‌های زیرپوستی بود. آن زمان که روحانی جوانی با نگاهی نافذ و بیانی که حلاوتی دِگر داشت، در محافل روشنفکری مشهد و تهران دیده می‌شد. در زیر گنبدِ فیروزه‌ای حسینیه ارشاد، جایی که سنت و مدرنیته با هم ممزوج شده بودند، ایشان پلی بود میان این دو جهان و از معدود روحانیونی که زبان نسل تحصیلکرده را می‌دانست و با آنان دمخور بود
پروین قائمی
 جوان آنلاین: پیش از این، قلم چرخید و از «توئی که نشناختمت» گفت؛ یک بار برای مظلومیتِ فراوان آیت‌الله دکتر بهشتی و بار دیگر برای اخلاص خستگی‌ناپذیرِ آیت‌الله سید ابراهیم رئیسی. امروز اما، کلمات در برابر نامی قد علم کرده‌اند که گویی هرچه بیشتر به او نزدیک می‌شوی، ابعاد ناشناخته‌تری از وجودش رخ می‌نماید. این بار سخن از مردی است که باید عنوانش را گذاشت: «توئی که هیچ نشناختمت!». چرا «هیچ»؟ چون در میان هیاهوی سیاستمداران پرطمطراق و جنجال‌های بی‌پایان رسانه‌ای، آن روح صیقل‌خورده و آن ادیب نکته‌سنج، چنان در میان عبای تقوا و ردای مسئولیت پنهان ماند، که گویی ما تنها سایه‌ای از او را دیدیم و از اصل آفتاب غافل ماندیم. آنچه مرثیه‌نگاری‌های ما در این سوگ را نیز ابتر ساخته است.
 
 از کوچه‌های مشهد تا طنین حسینیهٔ ارشاد
خاطرات من از او به سال‌هایی بازمی‌گردد که هنوز نه نامی از «رهبری» بود و نه نشانی از «قدرت». دههٔ ۴۰ و ۵۰، روزگار نواندیشی و فریاد‌های زیرپوستی بود. آن زمان که روحانی جوانی با نگاهی نافذ و بیانی که حلاوتی دِگر داشت، در محافل روشنفکری مشهد و تهران دیده می‌شد؛ او رفیق شفیق دکتر علی شریعتی بود. در زیر گنبدِ فیروزه‌ای حسینیهٔ ارشاد، جایی که سنت و مدرنیته با هم ممزوج شده بودند، ایشان پلی بود میان این دو جهان و از معدود روحانیونی که زبان نسل تحصیلکرده را می‌دانست. کسی که رمان‌های کلاسیک جهان را ورق زده بود و موسیقی و هنر را نه به چشم «تابو»، که به دیدهٔ «زبان روح» می‌نگریست. رفاقت ایشان با دکتر شریعتی، نه یک همنشینی ساده، که پیوند دو اندیشه برای بیداری یک ملت بود. ایشان از همان روز‌ها نشان داد که دین در نگاهش، نه قفسی برای محبوس کردن انسان، که بالی برای پرواز است.
 
 تقوا؛ نخ تسبیح زندگی یک سیاستمدار
انقلاب که پیروز شد، بسیاری در جادوی قدرت حل شدند؛ اما ملت که قدم به قدم «خودسازی» این مرد بزرگ را رصد می‌کرد، دید که او چگونه بر مدار تقوا باقی ماند. در این «زمانهٔ بلبشو» که سیاستمدارانش به سادگی آلوده می‌شوند، او پاکیزگی را نه به‌عنوان یک شعار، که به‌عنوان شیوهٔ زیست برگزید. سیاستمداری بود که هرگز اجازه نداد تا «سیاست»، «فرهنگ» را در وجودش ببلعد! در اوج بحران‌های نظامی و اقتصادی، همان قدر نگران کیفیت یک فیلم سینمایی یا وزن یک قصیدهٔ تازه بود، که نگران مرز‌های کشور! این توازن، اعجابی است که تنها در سایهٔ یک خودسازی طولانی و جانکاه به دست می‌آید.
ما در عصری زندگی می‌کنیم که سیاست با آلودگی، رانت و دنیاطلبی گره خورده است. در این زمانهٔ بلبشو و بی‌در و پیکر، مرور زندگی او یک درس بزرگ است: چگونه می‌توان در اوج قدرت بود و «پاکیزه» ماند؟ ایشان سیاست را به مسلخ بی‌اخلاقی نکشاند و با پیروی از مقتدایش علی (ع)، برای آن حرمت عبادت قائل می‌شد. در تمام این سالیان، با وجود تمامی فشار‌ها و دشمنی‌ها، مدار تقوا و انصاف را رها نکرد. از ادبیات و شعر، پلی ساخت برای تلطیف فضای سخت سیاست و از هنر، ابزاری برای تعالی روح. ثابت کرد که می‌توان «سیاستمدار» بود، اما «فرهیخته» ماند؛ می‌توان «رهبر» بود، اما «علاقه‌مند به شعر و موسیقی»؛ و از همه مهم‌تر، می‌توان «قدرتمند» بود، اما «بندهٔ خالص خدا» باقی ماند.
 
 هنر؛ جایی که رهبری در برابر تندروی‌ها ایستاد
شاید برای برخی غریب باشد، اما آن بزرگ دیده‌بان بیدار هنر بود. آنجا که تندروی می‌خواست ریشهٔ هنر را به اتهام کج‌روی بزند، او بود که سد می‌شد. ماجرای فیلم «مارمولک» کمال تبریزی را به یاد داریم. وقتی فریاد‌ها بلند شدند، ایشان با نگاهی عمیق و سعهٔ صدری بی‌نظیر، وجه مثبت و اصلاح‌گر اثر را دید و از آن دفاع نمود. یا آن زمان که بابک بیات، آهنگساز برجسته، دلشکسته بود؛ این آغوش باز و دلجویی وی بود که مرهمی شد بر زخم هنرمند. رهبر، ادیبان و هنرمندان را گرامی می‌داشت؛ نه به خاطر جایگاهشان، که به خاطر «حرمت قلم و صدا». ثابت کرد که می‌توان پیشوا بود و در عین حال، با ظرافت یک منتقد ادبی، دربارهٔ بینوایانِ هوگو یا اشعار بیدل دهلوی سخن گفت و دل‌ها و ذهن‌های مستعد را به سوی آن رهنمون ساخت.
 
 علم؛ بر لبهٔ دانایی و اقتدار
در کنار لطافت شعر و ظرافت هنر، جبههٔ دیگری در ذهن ایشان گشوده بود که شاید برای مردی با ریشه‌های عمیق حوزوی و سنتی، شگفت‌آور به نظر برسد: مرز‌های دانش نوین. رهبر سال‌ها پیش از آنکه واژه‌هایی مثل «نانوتکنولوژی»، «سلول‌های بنیادی» یا «هوش مصنوعی» در ادبیات عمومی ما جا بیفتند، دیده‌بان بیدار این عرصه‌ها بود. به یاد دارم زمانی که دانشمندان جوان ما در «رویان» با ناباوری جهانیان روبه‌رو بودند؛ این حمایت‌های بی‌دریغ و باور عمیقِ وی بود که، چون سدی در برابر یأس ایستاد. بار‌ها در دیدار با نخبگان، نه با زبان یک ناظر دور، که با تسلطی تحسین‌برانگیز بر «نقشهٔ جامع علمی کشور» سخن گفت. برای رهبر، «علم» تنها راه رهایی از وابستگی بود. همواره می‌فرمود: «اَلعِلمُ سُلطان»؛ علم قدرت است و هر کس آن را بیابد، می‌تواند دست برتر را داشته باشد و در دنیای پرآشوب امروز از خویش دفاع کند. در این میان رفتارش با نخبگان جوان، بس دیدنی و ستودنی بود. در برابر هوش و ذکاوت جوان ایرانی، نه تنها به شوق می‌آمد، که با فروتنی تمام پای درد دل‌های تخصصی‌شان می‌نشست. این توجهِ ویژه به «مرز‌های دانش»، نشان‌دهندهٔ شخصیتی است که در عین ریشه داشتن در هزار سال تاریخ و سنت، چشم به افق‌های دوردست داشت. او ثابت کرد که دین و علم نه تنها در تقابل نیستند، بلکه در ساحت یک «حکیم»، دو بال برای پرواز یک ملت به سوی تمدن نوین قلمداد می‌شوند.
دیدارهایش با جوانان و نخبگان علمی، نه جلسات خشکِ اداری، که شبیه به کلاس‌های درسِ پرشور بود. با اشتیاق به ایده‌های نوین گوش می‌سپرد و جوان را نه به‌مثابهٔ اعداد و آمارها، که «موتورِ پیشران تمدن» می‌دید. عجیب است که در کهنسالی، بیش از بسیاری از مدیران میانسال و حتی جوان، به «تحول» باور داشت. همواره از کرانه‌های دانش سخن می‌کرد؛ از جایی که دانش به قدرتِ درون‌زا مبدل می‌شود. پیوند عاطفی‌اش با نخبگان، از جنس «باور» بود. وقتی آنان را به حضور می‌پذیرفت، گویی فرزندانِ معنوی‌اش را در آغوش می‌گرفت و به آنها جسارت نترسیدن می‌داد. در نگاه وی، علمی که منجر به استقلال نشود، تنها نوعی ظاهر‌سازی است. این راهبرد علمی، ریشه در همان غیرت ملی و دینی داشت که از دوران جوانی در جانش ریشه دوانده و بارور شده بود.
 
 از ورزش قهرمانی تا حمایت از بانوانِ این مرز و بوم
توجه ایشان به ورزش، فراتر از یک اعتنایِ متعارف بود. رهبر، قهرمانان تیم‌های ملی را فرزندان خود می‌دانست. به‌ویژه وقتی پای بانوان ورزشکار به میان می‌آمد، نگاهش فرسنگ‌ها با جزم‌اندیشی فاصله نشان می‌داد. ایشان بود که ایستاد تا دختران این سرزمین با حفظ کرامت و حجابِ خویش، بر سکو‌های جهانی بایستند و ثابت کنند که «عفاف» نه تنها مانع نیست، بلکه شکوه و جلادهندهٔ اراده است. او در برابر کسانی که زن را در پستوی خانه‌ها می‌خواستند، راه را برای حضور عزتمندانهٔ آنان در عرصه‌های داخلی و بین‌المللی گشود. من هر بار که تصویرش را در حال تجلیل از بانوان قهرمان و محجبه می‌دیدم، درخشش رضایت را در چشمانش حس می‌کردم. ایشان با این حمایت، نه تنها به ورزشکاران، بلکه به تمام زنان این مرز و بوم اعتماد به‌نفس بخشید. پیام‌های تبریک صمیمانه‌اش به دخترانی که با پرچم ایران و سیمای نجابت بر سکو‌ها ایستادند، پیامی روشن به جهان بود: ایران، سرزمین زنانی است که هم قهرمان هستند و هم عفیف. این نگاه متعالی، مرز بین «تجدد‌مآبی غربی» و «تحجر کور» را مشخص کرد و به عزت رسمیت بخشید.
 
 سعهٔ صدر؛ شنیدن در اوج اقتدار
یکی از ابعاد ناشناختهٔ شخصیت آن بزرگ، سعهٔ صدر در برابر نقد‌ها بود. بار‌ها دیدیم که در جلسات دانشجویی یا محافل نخبگان، جوانی با شور و حرارت و گاه با صراحتی تند و تیز، لب به سخن می‌گشود. در آن لحظات، ایشان نه با تشر یک حاکم، بلکه با لبخند یک پدر و منطق یک حکیم با آن مواجه می‌شد. بار‌ها نشان داد که «نقد» را نه‌تنها برمی‌تابد، بلکه آن را برای پویایی جامعه ضروری می‌شمارد. این سعهٔ صدر، ریشه در همان تقوایی داشت که دهه‌ها برایش زحمت کشیده بود. کسی که خود را در ترازوی «نقدِ حق» می‌بیند، از «نقد خلق» نمی‌هراسد.
زمانی در یادداشتی، نقدی بر برداشت ایشان از یک رمان مشهورِ کلاسیک نوشتم. با خود می‌گفتم که شاید این نقد در میان انبوه مشغله‌های ایشان گم شود یا بدتر، به مذاق همراهان خوش نیاید! اما در کمال ناباوری، بازخوردی که دریافت کردم، درس بزرگی از «اخلاق نقدپذیری» بود. ایشان نه تنها نقد مرا با دقت خوانده بود، که با نهایت لطف و فروتنی، آن را پذیرفته و از من تشکر کرده بودند. این واقعه برای این قلم تکان‌دهنده می‌نمود. کسی که سکاندار یک نظام است، چنان در برابر منطق سر تعظیم فرود می‌آورد که نقد یک نویسندهٔ ناشناس را بر نگاه خود ترجیح می‌دهد. این همان تقوای نظری است که در کمتر سیاستمداری در جهان امروز یافت می‌شود.
 
 زهد آگاهانه؛ زیستن بر زیلوی تاریخ!
از ساده‌زیستی‌اش چه بگویم؟ از زیلوی آبی‌رنگی که در حسینیهٔ امام خمینی پهن بود و تا واپسین دیدارش، همچنان به نمادی از «اقتدار بی‌پیرایه» در جهان مبدل شده بود. من بار‌ها شنیده بودم که رهبران و سیاستمداران بزرگ دنیا، وقتی قدم به حریم زندگی ایشان می‌گذاشتند، از جمع میان «هیمنهٔ کلام» و «سادگی محیط» مبهوت می‌شوند. ایشان در حالی که بر مقدرات منطقه‌ای حساس از جهان و خاورمیانه حاکم بود، در زندگی شخصی به گونه‌ای زیست می‌کرد که گویی هنوز همان روحانی ساده‌زیست سال‌های دور است. این زهد از جنس فقر نبود، که از جنس استغنا بود. او عمداً از تجملات مرسومِ قدرت فاصله گرفت تا ضربان قلبش با طبقات محروم جامعه همنوا باشد.
در دنیایی که سیاستمدارانش برای چند روز بیشتر ماندن در کاخ‌ها، به هر آلودگی‌ای تن می‌دهند، وی نشان داد که قدرت، اگر با ساده‌زیستی گره بخورد، نه تنها انسان را نمی‌فریبد، بلکه به او عزتی می‌بخشد که در چشم جهانیان و به‌ویژه به ظاهر قدرت‌های بزرگ، نفوذناپذیر جلوه کند. این پاکیزه زیستن آن هم در اوج عزت، آرزوی قلبی رهبر بود که در تمام این سال‌ها و با دقت تمام، از آن مراقبت کرد. این سادگی، خود یک «فریاد سیاسی» بود. ایشان در اوج قدرت، چنان «پاکیزه» زیست نمود که حتی دشمنان کینه‌توزش نیز نتوانستند لکه‌ای بر دامن زندگی مادی او بیابند. این، همان «تقوای مجسم» است. ایشان اجازه نداد که زرق و برق قدرت، چشم باطنش را کور کند. در این زمانهٔ «بی‌در و پیکر» که اختلاس و دنیاطلبی، چهرهٔ سیاست را سیاه کرده است، او، چون سروی بلند، پاک، استوار و دست‌نایافتنی برای وسوسه‌های مادی ایستاد و بر این مسیر مستقیم، تا پایان زندگی مشی نمود.
 
 از «قصر‌های هزار و یک شب» تا «بیت هدایت»؛ یک گسل تاریخی
برای آنکه بدانیم امروز در کجا ایستاده‌ایم، باید حافظهٔ تاریخی‌مان را کمی بکاویم و «بیت» امروز را با «دربار» دیروز مقایسه کنیم. دربار پهلوی، کانون تجملات سرسام‌آور و فساد‌های خانوادگیِ عجیب بود. در آن روزگار، کاخ‌نشینی یک ارزش قلمداد می‌شد و نزدیکان شاه، از برادر و خواهر تا تبار دورتر، هر کدام بخشی از منابع ملی را به عنوان «حق‌السهم خانوادگی» غارت می‌کردند! جشن‌های ۲۵۰۰ سالهٔ شیراز – که در آن غذا را با هواپیما از رستوران ماکسیمِ پاریس می‌آوردند – نمادی از فرسخ‌ها فاصلهٔ حاکمیت با مردم بود. امروز اما، ما با پدیده‌ای روبه‌رو هستیم که در تاریخ معاصر جهان بی‌نظیر است. در «بیت رهبری»، نه تنها نشانی از آن لوستر‌های مطلا و فرش‌های ابریشمین کاخ نیاوران و سعدآباد نبود، که به کانون عبادت و هدایتِ صدر اسلام شباهت می‌برد. در گذشته، «دربار» دیواری بود میان مردم و حاکمیت؛ اما این بیت در روزگار ما، پناهگاه نخبگان، شاعران، خانواده‌های شهدا و حتی منتقدان بود. تفاوت در اینجاست: آنجا خاندان سلطنتی بر سرِ سفرهٔ ملت می‌نشستند؛ اما در اینجا «خانوادهٔ رهبری» حتی از حقوق معمول شهروندی خود نیز برای حفظ حرمتِ نظام چشم‌پوشی کردند. مقایسهٔ آن فساد ساختاری و رانت‌های خانوادگی دربار، با پاکی نفوذناپذیر زندگی رهبر و فرزندانشان، نشان‌دهندهٔ یک انقلاب اخلاقی بزرگ است. او عیان ساخت که می‌توان بر صدر نشست و همچون مولا علی (ع)، «رعیت‌وار» زیست. می‌توان در مرکز قدرت بود و اجازه نداد حتی یک ریال از بیت‌المال، صرف رفاه نزدیکان شود. این گسل تاریخی میان «دربار» و «بیت»، همان چیزی است که به این نظام، مشروعیت مردمی و الهی بخشیده است.
 
 مبهوت در برابر سادگی؛ روایت مهمانان فرامرزی
سادگی زیست رهبر انقلاب اسلامی، تنها یک شعار داخلی برای دلخوشی توده‌ها نبود. این حقیقتی بود که در چشمان مبهوت قدرتمندترین رهبران جهان، وقتی قدم به اتاق کوچک ملاقات‌های ایشان می‌گذاشتند، به‌وضوح دیده می‌شد. بار‌ها شاهد بودیم که مردانی که در کاخ‌ها و قصر‌های باشکوه شرق و غرب عالم حکم می‌رانند، هنگامی که با آن صندلی‌های قدیمی و دیوار‌های بی‌تزئین روبه‌رو می‌شدند، گویی بنای محاسباتشان دچار لرزه می‌شد و فرو می‌ریخت! ماجرای سفر ولادیمیر پوتین به تهران، از یاد رفتنی نیست. مردی که خود مظهر قدرت و دیسیپلین سَرد روسی است، در یکی از سفرهایش، پروتکل‌های دیپلماتیک را کنار نهاد و مستقیم از فرودگاه به دیدار این پیرِ فرزانه شتافت. هدیهٔ او، یکی از قدیمی‌ترین و نفیس‌ترین نسخه‌های خطی قرآن کریم بود. آن لحظه که پوتین با احترامی آمیخته به حیرت، آن گنجینهٔ معنوی را تقدیم می‌کرد، قاب تصویر گویای همه چیز بود: تلاقی قدرت سخت نظامی با قدرت نرم معنوی. پوتین بعد‌ها در برخی محافل گفته بود که «من در او مسیح را دیدم!». این اعتراف نه یک تعارف سیاسی، بلکه واکنش به «تجمل‌ستیزی» آگاهانه‌ای است که در تمام زوایای زندگی ایشان جاری بود.
رهبران دنیا عادت کرده‌اند که اقتدار را در میان چراغ‌های لوکس و ستون‌های مرمرین جست‌و‌جو کنند؛ اما در تهران با مردی روبه‌رو می‌شدند که اقتدارش را از «ایمان»، «کلمه» و «سادگی» می‌گرفت. این بساطت، برای مهمان خارجی یک پیام استراتژیک داشت: کسی که به دنیا و زخارفش دلبسته نیست، هرگز در برابر تهدید و تطمیع سر خم نخواهد کرد. این «زهد سیاسی»، همان نقطهٔ کوری است که تحلیلگران غربی هرگز نتوانستند در معادلاتشان بگنجانند و حتی آن را به درستی فهم کنند.
 
 مرز خون و حکومت؛ دیواری در برابر «آقازادگی»
در برهه‌ای که «آقازادگی» به دردی بی‌درمان در پیکرهٔ سیاست ما بدل شده و نام فرزندانِ مسئولان با رانت و مناصب حکومتی گره خورده است، ایستادگی رهبر در برابر ورود نزدیکانش به ساحت قدرت، شگفت‌آور بود. ایشان آگاهانه و با صلابتی کم‌نظیر، دیواری بلند میان «خانواده» و «حکومت» کشید! فرزندانش نه در هیئت دولت جایی داشتند، نه در شورا‌های عالی و نه در بنگاه‌های اقتصادی عریض و طویل. این «پرهیز خودخواسته»، یک کنش نمایشی نبود، بلکه ریشه در همان تقوایی داشت که ایشان را از آلودگی‌های قدرت مصون داشت. ایشان می‌دانست که لغزش یک نزدیک، می‌تواند لکه‌ای بر دامن نظام و اعتقادات مردم باشد. در میانهٔ این بلبشوی سیاست، ثابت کرد که می‌توان در رأس قدرت بود و اجازه نداد که خویشاوندسالاری عدالت را قربانی کند. این پاکیزگی خانوادگی، گواهی بود بر صدق گفتار و کردار ایشان. مردی که حتی به قیمت انزوای خبری فرزندانش، از حریم بیت‌المال و مناصب عمومی پاسداری کرد و آن را معتبر نمود.
 
 آرزوی قلبی؛ عروج در اوج عزت
رهبرِ این دیار، همواره یک «شهید زنده» بود. از همان روز حادثهٔ تروریستی در مسجد ابوذرِ تهران – که نیمی از توان جسمیِ خویش را نثار راهِ حق کرد – گویی تقدیرش بر مدار ایثار نوشته شد. آن بزرگ که در تمام این سال‌ها، شاهد شهادت یاران و دوستان دیرین – از بهشتی و باهنر تا سلیمانی و رئیسی – بود، همواره با حسرتی عارفانه به این کاروان می‌نگریست. به اعتقاد این قلم، ایشان در تمام این دهه‌ها، با هر قدمی که بر مدار تقوا برداشت و با هر ایستادگی‌ای که در برابر ظلم کرد، در حال نگارش وصیت‌نامهٔ عملیِ خویش بود. او که در میان غوغایِ سیاستمداران آلوده، چون گوهری تابناک، پاک زیست، در نهایت به همان نقطه‌ای رسید که آرزوی قلبی‌اش بود: شهادت در اوج عزت و سرافرازی.
 
 کلام آخر‌ای توئی که هیچ نشناختمت! شاید سال‌ها بگذرد تا غبار سیاست فرو‌نشیند و آیندگان بفهمند که چه گنجینه‌ای از تقوا، عرفان، ادب و هنر در جان و ضمیرِ تو نهفته بود و مردمان این مرز و بوم، به کینِ دشمن آن را از کف دادند. تو برای ما فراتر از یک مقام سیاسی، که یک «الگوی خودسازی» بودی. تو بر ما عیان ساختی که چگونه می‌توان در دنیای مدرن، هم متجدد بود و هم مؤمن؛ هم مقتدر بود و هم لطیف. توئی که در سکوت، برای فرهنگ و هنر این مرز و بوم پدری کردی، نامت در صحیفهٔ تاریخ این سرزمین، به عنوان حکیمی آینده‌نگر جاودانه خواهد ماند:
هرگز نمیرد آن‌که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریدهٔ عالم دوام ما
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار