اثری که هماینک در معرفی آن سخن میرود، همانگونه که از عنوان آن هویداست، دفاعیات محمدمهدی عبدخدایی، دبیرکل کنونی جمعیت فدائیان اسلام را دربردارد. جوان آنلاین: اثری که هماینک در معرفی آن سخن میرود، همانگونه که از عنوان آن هویداست، دفاعیات محمدمهدی عبدخدایی، دبیرکل کنونی جمعیت فدائیان اسلام را دربردارد. این مجموعه ازسوی داود امینی گردآمده و پژوهشکده تاریخ معاصر آن را روانه بازار کتاب ساخته است. تارنمای ناشر در معرفی مضمون و محتوای این دفتر اشاراتی به شرح پی آمده دارد: «کتاب بیداری دینی که دفاعیات محمدمهدی عبدخدایی را در خود دارد، به همت انتشارات پژوهشکده تاریخ معاصر و در ۲۸۲ صفحه منتشر شد. این مجموعه بر پایه اسناد رسمی پرونده عبدخدایی، صورت بازجوییها دفاعیه دادگاه و خاطرات زندان نامبرده در سالهای ۱۳۳۱ و ۱۳۳۲ شکل گرفته است؛ اسنادی که برای نخستینبار در اختیار پژوهشگران قرار میگیرد. اثر در دو فصل تنظیم شده است: فصل نخست با مروری بر مبارزات سیاسی ـ عقیدتی فدائیان اسلام به زندگی و نقش چهرههایی، چون آیتالله شیخ غلامحسین تبریزی، شهید سیدعبدالحسین واحدی و دکتر سیدحسین فاطمی میپردازد و زمینههای فکری و سیاسی آن دوران را ترسیم میکند. فصل دوم، اما به سراغ نقطه کانونی ماجرا میرود؛ روایت عبدخدایی از ریشههای شکلگیری واقعه سوءقصد به دکتر فاطمی و بازخوانی دفاعیات او در دادگاه. کتاب میکوشد در میانه جدال روایتها درباره فدائیان اسلام با تکیه بر اسناد آرشیوی، بخشی از ابهامات تاریخی این جریان را روشن سازد. انتشار این مجموعه، نهتنها برای علاقهمندان به تاریخ معاصر ایران، بلکه برای پژوهشگرانی که در پی فهم نسبت دین و سیاست در دهه ۱۳۳۰ هستند، منبعی مهم بهشمار میآید. فهرست مطالب مندرج در این اثر، به ترتیب پی آمده است: مقدمه/فصل اول، مبارزات سیاسی ـ عقیدتی فدائیان اسلام/ زندگی و شخصیت آیتالله شیخ غلامحسین تبریزی/ زندگی و مبارزات شهید سیدعبدالحسین واحدی/ زندگی دکتر سیدحسین فاطمی/نتیجهگیری/فصل دوم، بررسی ریشههای شکلگیری واقعه دکتر فاطمی از زبان محمدمهدی عبدخدایی/اسناد پرونده صورت بازجوییها، دفاعیه و زندان محمدمهدی عبدخدایی/نمایه.»
محمدمهدی عبدخدایی، در گفتوگو با تارنمای دفاع پرس، بخشی از زندگی مبارزاتی خویش را اینگونه بازگفته است: «من به نواب صفوی خیلی ارادت داشتم؛ وقتی او را شهید کردند همه وجودم لرزید، احساس کردم یتیم شدم. در آن دوره، در تبریز مخفی و فراری بودم. روزی هم که اعدامش کرده بودند، خبردار نشدم. شبش پسرخالهام آمد و گفت: نیمه شب گذشته، چهار نفر را تیرباران کردند؛ سید مجتبی نواب صفوی، سیدمحمد واحدی، خلیل طهماسبی و مظفرعلی ذوالقدر. من با اینها زندگی میکردم. وقتی به نواب صفوی نگاه میکردم، مثل اینکه یک قدیسی را میدیدم. هنوز هم که ۹۰ سال دارم و او ۳۱ ساله بود که تیرباران شد، به وی ارادت دارم. چهار سال مرا برازجان فرستادند؛ زندان برازجان بدترین زندان ایران بود. شاید باور نکنید، اما من قهرمان شکنجه در زندان بودم! خیلی اذیتم کردند؛ از جمله اذیتهایی که کردند، یک تکهاش را میگویم. من را برای پرونده خوانی آورده بودند به دادگاه؛ در پرونده خوانی خواستم به دستشویی بروم. به افسر مربوطه گفتم، اینجا دستشویی کجاست؟ سپس دیدم که میخواهند من را شلاق بزنند؛ در ذهنشان فکر کردند من میخواهم از پنجره دستشویی فرار کنم، چراکه ظاهراً قبلا یک زندانی تودهای این کار را کرده بود! به هر ترتیب ما را به خاطر درخواست دستشویی رفتن، چنان شلاق زدند که همبندانم میگفتند، مانند کرم در زمین میلولیدی! من کم سالترین، زندانی تبعیدی سیاسی زندان برازجان بودم. روزی که رفتم، ۲۰ سالم بود و روزی که آمدم ۲۸ ساله بودم. در همان مقطعی که از زندان آزاد شدم، شهید مهدی عراقی آمد و به من پیشنهاد از سرگیری مبارزه را داد، اما من از ته دل گفتم که خستهام و دیگر طاقت شلاق خوردن را ندارم!....»