کد خبر: 1364647
تاریخ انتشار: ۳۱ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۴:۴۰
رمضان سال ۱۳۴۲ در زندان قزل قلعه در آیینه تذکار‌های رهبر شهید انقلاب اسلامی
وقتی گفتند آزاد هستی دلتنگ برادران زندانی شدم رهبر شهید: «وقتی وارد قزل قلعه شدم، همراه من یک قرآن، تسبیح، دفترچه تلفن و دفتر سفینه غزل بود، به اضافه کتاب تذکره المتقین که حاوی نکات عرفانی است. همچنین چهار تومان و دو قران هم در جیب داشتم. چون در زاهدان که بودم، همه پول من پنج تومان بود که با هشت قران آن وقتی در ساواک زاهدان بودم، نان و تخم مرغ خریده بودم. زندانبان وقتی آن مبلغ ناچیز را در جیب من دید، متأثر شد و دلش سوخت...»
محمدرضا کائینی
جوان آنلاین: امروز و در ادامه بازخوانی تحلیلی خاطرات رهبر شهید انقلاب اسلامی از دوران مبارزات، به دومین دستگیری ایشان در سال ۱۳۴۲ و در پی سخنرانی افشاگرانه در مسجد شیعیان زاهدان می‌پردازیم. در بخش پیشین وقایع مسیر زاهدان تا پادگان سلطنت‌آباد تهران مورد خوانش قرار گرفت و اینک رویداد‌های یک ماه و نیم حضور در زندان قزل قلعه. امید آنکه تاریخ‌پژوهان حیات آن بزرگ و عموم علاقه‌مندان را مفید و مقبول آید. 
 
 در سلول انفرادی «قزل قلعه»
پس دستگیری و گسیل شهید آیت‌الله العظمی خامنه‌ای به تهران در نیمه رمضان سال ۱۳۴۲، نخست ایشان را به پادگان سلطنت‌آباد و سپس زندان قزل قلعه منتقل ساختند. مجاهد جوان و نستوه نهضت اسلامی، در یک روز برفی وارد این محبس شد و در یکی از سلول‌های انفرادی آن جای گرفت:
«اتومبیل پس از طی مسافتی به راست پیچید و ما از کنار یک مانع بلند که نگهبانی بغل آن ایستاده بود، عبور کردیم. در آن سوی مانع، میدانی پوشیده از برف دیدم. اتومبیل در نقطه‌ای از میدان ایستاد. دو مأمور پیاده شدند و من نیز با آنها پیاده شدم. در گوشه‌ای از میدان قلعه بزرگی دیدم که با دیواری تقریباً ۱۰ متری احاطه شده بود. در یک سو، ساختمان‌هایی کم‌ارتفاع با رنگ زرد نظامی دیده می‌شد و در سوی دیگر، ساختمان جدیدی قرار داشت. یکی از این دو مأمور به داخل ساختمان جدید رفت و دومی مشغول بررسی موتور و لاستیک‌های اتومبیل شد. از گفت‌و‌گو‌های بین راه آنها متوجه شدم که ترک زبانند. من هم ترکی بلدم. خواستم بدانم آنجا کجاست؛ بنابراین به مأموری که پیش من مانده بود به ترکی گفتم: بورا‌ها رادی؟ یعنی اینجا کجاست؟ این سؤال به ترکی، اثر خود را در طرف گذاشت. با نگرانی و احتیاط، نگاهی به چپ و راست انداخت و با لهجه‌ای ترکی گفت گیزیل گلعه؛ یعنی قزل قلعه. من راجع به این زندان چیز‌هایی شنیده بودم. معروف بود که در آنجا زندگی دشوار است و با زندانیان با بی‌رحمی و قساوت رفتار می‌کنند. مأموری که به داخل رفته بود، برگشت. هر دو به راه افتادند و من هم پشت‌سرشان به سمت قلعه حرکت کردم. در دیوار خارجی قلعه باز شد، یک سرباز از آن بیرون آمد و شتابان از روی برف‌ها به سمت ما دوید. با اشاره به من پرسید همین است؟ مأمور‌ها پاسخ دادند بله خودش است. بعد سرباز رو به من کرد و گفت با من بیا. من به دنبال او رفتم و بعد‌ها با او آشنایی پیدا کردم. جوان شیرازی خوبی بود که دوران خدمت سربازی‌اش را در آنجا می‌گذرانید. از در اصلی که وارد شدم، خود را در برابر دیوار بلند دیگری در فاصله چند متری یافتم که آن هم در دیگری داشت. این در دوم باز شد. میدان بزرگی را دیدم که در میان آن، ساختمان‌های زندان قرار داشت. به سمت قلعه زندان رفتیم. در قلعه - که در آهنی بزرگ و مهیبی بود و با زنجیر‌های آهنی بسته شده بود - باز شد. بعد از این در راهروی تنگی بود که در دو طرف آن، سلول‌ها در کنار هم قرار داشت مرا وارد یکی از این سلول‌ها کردند....» 
 
 یک استوار نظامی که می‌خواست به من کمک کند
نخستین برگ از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای از زندان قزل‌قلعه را حضور استوار زمانی مأمور تفتیش و بازبینی وسایل زندانیان در سلول ایشان رقم می‌زند؛ استواری که به اذعان روایتگر قصد دارد تا به وی خدمت کند:
«همراه من یک قرآن، تسبیح، دفترچه تلفن و دفتر سفینه غزل بود به اضافه کتاب تذکره المتقین که حاوی مجموعه رسائل و اذکار عده‌ای از علما و فقهای بزرگ و همگی پیرامون عرفان شرعی است. این کتاب را آقا سیدکمال شیرازی در کرمان به من داده و در زاهدان انیس من بود. همچنین چهار تومان و دو قران هم در جیب داشتم. چون در زاهدان که بودم، همه پول من پنج تومان بود که با هشت قران آن وقتی در ساواک زاهدان بودم، نان و تخم‌مرغ خریده بودم. مرا به سلولی بردند. این سلول مربعی، دو متر در دو متر بود. نیمی از آن کمی بلندتر بود که به عنوان سکویی برای نشستن و خوابیدن در نظر گرفته بودند. روی آن هم، تشکی پرشده از کاه قرار داشت. دو پتو به من دادند. من برای نخستین بار، در چنین اتاقک کوچکی بازداشت می‌شدم. مدتی متحیر نشستم و دور و برم را نگاه کردم. دیدم در سقف روزنه کوچکی است که نگهبان برای مراقبت از زندانی جلوی آن رفت و آمد می‌کند و به آن سر می‌زند. همچنین در بالای در روزنه کوچکی دیدم که پوششی روی آن کشیده بودند. در گوشه دیگر، چراغ کم نوری سوسو می‌زد که بیش از ۱۵ وات روشنی نداشت. دقایقی پس از آنکه مرا در سلول انداختند، در سلول باز و یک نظامی وارد شد. بعد‌ها فهمیدم که نامش استوار زمانی است. پنج مأمور دیگر هم با همین درجه به طور نوبتی نگهبانی زندان را انجام می‌دادند. دو نفر از آنها میان زندانیان خیلی معروف بودند؛ یکی همین استوار زمانی بود و دیگری رئیس این گروه، یعنی استوار ساقی که بعد‌ها درباره او صحبت خواهم کرد. استوار زمانی وارد شد و گفت با خودت چه داری؟ گفتم می‌توانی بگردی! او شروع کرد به بازرسی و گشتن. قرآن را بیرون آورد، به آن نگاهی انداخت و گفت این قرآن است اشکالی ندارد، می‌توانی آن را نگه داری. ظاهراً وقتی مبلغ پول ناچیز را در جیب من دید، متأثر شد و دلش سوخت. بعد راجع به کتاب تذکره المتقین پرسید و گفت این کتاب دعاست؟ می‌خواست از من پاسخ مثبت بشنود تا کتاب را هم پیش من بگذارد، اما به او گفتم این کتابی در زمینه عرفان است و... سخنم را قطع کرد و گفت بله، کتاب دعاست، کتاب دعاست، اشکالی ندارد، می‌تواند پیش شما بماند. این برخورد به روشنی نشان می‌داد این مرد قصد کمک به من دارد. او به جز دفترچه تلفن که در جیبم بود چیز دیگری از من نگرفت. رفت و من تنها ماندم....» 
 
 قرائت قرآن با صدای بلند در سلول و پی جویی اعراب خوزستانی
آغاز آشنایی با عناصر و هویت‌های گوناگون در زندان رژیم پهلوی، به شکل جدی و عمیق آن در محبس قزل‌قلعه برای رهبر شهید روی داد. نقطه آغازین این فرآیند، تلاوت زیبایی بود که زندانیان عرب خوزستانی را به خود جلب کرد:
«به قرآن پناه بردم و با صدای بلند به خواندن آن پرداختم. در تلاوت من نشانه‌ای از لهجه فارسی نیست و این شبهه را القا می‌کند که یک عرب در حال تلاوت است! همانطور که مشغول تلاوت بودم، دیدم فردی پوشش سوراخ کوچک در را پس زده و به من می‌نگرد. رفت و یکی دیگر آمد و باز همینطور یکی دیگر. من گمان می‌کردم که این افرادی که جلوی سوراخ در می‌آیند و می‌روند از نگهبانان هستند، اما زمانی فهمیدم نگهبان نیستند که یکی از آنها با لهجه عربی مخصوص خوزستانی‌ها با من حرف زد. متوجه نشدم چه می‌گوید و پاسخش را هم ندادم. یکی دیگر آمد و به عربی پرسید تو اهوازی هستی؟ گفتم نه من مشهدی هستم. آنها رفتند و دیگر هم برنگشتند. بعد‌ها فهمیدم آنها از تشکیلاتی بودند که جبهه آزادی بخش عرب نامیده می‌شد. ابتدا جمال عبدالناصر از آن جبهه حمایت می‌کرد، بعد بعثی‌های عراق آن را زیر چتر حمایت خود گرفتند و از آن برای رویارویی با انقلاب اسلامی استفاده کردند. در افتادن اینها با انقلابی که رژیم ضدعربی و ضداسلامی شاه را برانداخته بود، شگفت‌آور است... چند روز پس از بازداشتم، برای خروج از سلول و آمدن در راهرو، نسبت به من سختگیری نکردند؛ بنابراین با این افراد آشنا شدم و آنها با من بسیار مأنوس شدند، من هم با آنها انس گرفتم. همه آنها، چون ایرانی بودند، فارسی می‌دانستند، اما من به خاطر علاقه ویژه‌ای که به زبان عربی دارم، با آنها به این زبان صحبت می‌کردم....» 
 
 سخنرانی‌های شبانه در ماه رمضان
حضور اعراب متدین و روزه دار خوزستانی در زندان و تقاضای آنان از خامنه‌ای جوان برای سخنرانی در محافل شبانه و رمضانی خویش از جمله وقایعی است که در یادمان‌های رهبر شهید ماندگار شده بود. در حواشی این جلسه رویداد‌هایی نیز به وقوع می‌پیوست که بدان جذابیتی دوچندان می‌بخشید:
«شب‌ها، شب‌های ماه رمضان بود. برادران خوزستانی پس از افطار، در راهروی زندان جمع می‌شدند، پتو می‌انداختند، چای درست می‌کردند و قلیان می‌کشیدند. من از داخل سلول آنها را نگاه می‌کردم. بعد‌ها که به من هم اجازه بیرون آمدن در راهرو را دادند، در برنامه‌های آنها شرکت می‌کردم. قرار شد هر شب برای آنها صحبت کنم؛ بعد هم سیدکاظم - یکی از آنان که صدای خوبی داشت - به خواندن مداحی و مرثیه‌خوانی بپردازد و طبق معمول به ذکر مصیبت امام‌حسین (ع) برسد. صحبت‌های من به صورت غیر صریح، متضمن محکوم‌سازی رژیم حاکم بود. درباره زندگی امیرالمؤمنین علی (ع) و عدالت آن حضرت و نیز ویژگی‌های حاکم اسلامی سخن می‌گفتم. آنها از این سخنان خشنود و خوشحال می‌شدند. تعجبی هم نداشت، زیرا این سخنان متناسب با آرمان‌های آنها، امید‌ها و رنج‌هایشان بود. هر شب یکی از افراد جلسه، مسئولیت پرداخت هزینه آن را داشت؛ البته به جز من که کاملاً بی‌پول بودم. بیشتر خرج هم، بابت خرید چای و شکر بود. یک ارمنی به نام آوانسیان هم در زندان با ما بود. بعد‌ها مطلع شدیم که او از رهبران حزب توده است. او در بین زندانیان، از رفاه خاصی برخوردار بود. امکاناتی در اختیار داشت که در اختیار دیگران نبود. این زندانی ارمنی یک بار به یکی از جلسات رمضانی ما نزدیک شد و به صحبت من گوش داد و بسیار خوشحال شد. چند شب بعد نزد ما آمد و گفت به من اجازه می‌دهید که مسئولیت خرج جلسه بعدی را بر عهده داشته باشم؟ گفتیم با کمال میل. جالب اینجا بود که او نظر ما را درباره نجاست و طهارت می‌دانست و متوجه بود که اگر به چیزی دست‌تر بزند، از نظر ما آن چیز نجس می‌شود. البته این نظر رایج و غالب علما در مورد اهل کتاب است. در اینجا به عنوان جمله معترضه یادآور می‌شوم که من به طهارت اهل کتاب معتقدم. بر این اساس او برای ما چای و شکر آورد، ولی آنها را نزد خودمان گذاشت تا برادران مسلمان زندانی، خودشان آن را آماده کنند....»
 
 استوار ساقی، زندانبان متفاوت
برای آنان که در جریان مبارزات نهضت اسلامی، «قزل‌قلعه» را تجربه کرده بودند، استوار ایوب ساقی یک نام آشناست. چه او به فتوت و جوانمردی شهرت داشت و جمله آنان که از وی شناخت داشتند، از جمله خامنه‌ای شهید، رفتار وی را با زندانیان می‌ستایند. این نکته در «خون دلی که لعل شد»، اینگونه انعکاس یافته است:
«گفتم که پنج نظامی با درجه استواری به صورت نوبتی نگهبان زندان بودند. رئیس‌شان ساقی بود. از آن چهار نفر دیگر هم دو نفر خشن و تندخو بودند، دو نفر دیگر ملایم و خوش اخلاق. ساقی یک نظامی بلندقد، تنومند قوی بنیه و چهارشانه بود. برای خود، عزم و اراده و شخصیتی داشت. زبان فارسی او ته لهجه ترکی داشت؛ درجه‌دار بود، ولی به افسران امرونهی می‌کرد که من شخصاً این را دیدم. در یکی از دفعاتی که مرا به اتاق بازجویی احضار کردند، بازجو که درجه سرهنگی داشت، از من سؤال می‌کرد و من پاسخ می‌دادم. ناگهان دیدم ساقی بدون اجازه وارد اتاق شد و با لحنی آمرانه، با تندی و قاطعیت با سرهنگ به گفت‌و‌گو پرداخت. در یک مورد دیگر هم، جایگاه او را در میان افسران مشاهده کردم و آن وقتی بود که پاکروان، رئیس ساواک برای بازدید از زندان آمد. به همراه او ۱۰ افسر بودند که درجه‌های آنها کمتر از سرهنگی نبود. تنها متکلم در میان همه اینها ساقی بود. وقتی پاکروان به سلول من رسید، از من سؤال‌هایی کرد و پاسخ دادم. ساقی مداخله کرد و با صدایی غرش‌آلود و کمی گرفته و توأم با اعتماد به نفس به من اشاره کرد و گفت تیمسار! این زندانی آرامی است. ساقی، مردی با شهامت و جوانمرد بود. هر کدام از زندانی‌ها را که مقاوم و نستوه بودند، دوست می‌داشت و به آنها احترام می‌گذاشت. برعکس، با افراد ضعیف، تندی و سختگیری می‌کرد. همین که می‌دید یک زندانی التماس می‌کند یا می‌گرید، او را به باد فحش و ناسزا می‌گرفت و به خاطر کاری که موجب زندانی شدنش شده بود، او را نکوهش می‌کرد. بعد از پیروزی انقلاب، استوار ساقی هم مانند سایر کارکنان زندان‌های سیاسی دستگیر شد. من آن وقت در شورای انقلاب بودم. شورا با حضور بسیاری از اعضا جلسه داشت که خبر دستگیری ساقی به ما رسید. همه اعضای شورا دچار تأثر شدند؛ چون بیشتر آنها گذرشان به زندان قزل‌قلعه افتاده بود و ساقی را می‌شناختند. ما در شورای انقلاب توافق کردیم که یک گواهی بنویسیم و در آن مراتب رضایت خود را از این فرد نظامی اعلام کنیم و همگی آن را امضا کنیم و همین کار را هم کردیم....» 
 
 زندانیان شاخصِ «قزل قلعه»، در حماسه رمضان ۴۲
در پی رویداد‌های اعتراضی سال ۴۲، بسا چهره‌های مشهور اعم از روحانی و غیرروحانی، در زندان قزل قلعه به سرمی‌بردند. آنان به جریانات گوناگون تعلق داشتند و به دلایل متفاوتی نیز به آنجا آورده شده بودند. راوی در بخشی از خاطرات خویش، درباره این افراد نیز سخن به میان آورده است:
«طی روز‌هایی که در زندان بودم، مطلع شدم اوضاع کشور خلاف خواست و نظر رژیم حاکم پیش می‌رود. به دنبال اوج‌گیری فعالیت‌های اسلامی حماسه‌آمیز ماه رمضان در برخی مساجد، موجی از بازداشت‌ها به راه افتاده بود. از جمله بازداشتی‌های این جریان تعدادی از همکاران ما بودند؛ مانند شهید باهنر که پس از انقلاب در سال ۱۳۶۰ و در حالی که مقام نخست وزیری داشت، در انفجاری که از سوی گروه منافقین صورت گرفت به همراه شهید رجایی - رئیس‌جمهور - به شهادت رسید. همچنین تعدادی از وعاظ و خطبای تهران، جزو بازداشت شدگان بودند. با آنکه این بازداشتی‌ها هم در زندان قزل قلعه به سر می‌بردند، اما امکان دیدار با آنها در زندان میسر نشد زیرا آنها در بخش دیگری زندانی بودند. مقامات زندان در برخی روز‌های هفته به ما اجازه می‌دادند تا برای هواخوری و استفاده از آفتاب، حدود یک ربع در حیاط گردش کنیم. البته این اجازه هم پس از ایام بازجویی داده می‌شد، ایام بازجویی هم بر حسب نوع اتهام - کوتاه یا بلند - ممکن بود تا دو ماه یا بیشتر طول بکشد. 
در یکی از روز‌های گردش در گوشه‌ای از حیاط، مردی بلندقد و ۵۰-۶۰ ساله را دیدم که با وقار و آرامش قدم می‌زد. لباس مرتب و تمیز او، حاکی از آن بود که از شخصیت‌های مهم بازداشتی است. درباره‌اش پرسیدم، گفتند او سرتیپ قرنی است. سرتیپ قرنی یکی از تیمسار‌های عالی‌رتبه ارتش شاه بود که فعالیت انقلابی و شاید دینی داشت. به طریق غیر مستقیم با آقای میلانی - که از مراجع انقلابی شمرده می‌شد- تماس گرفته بود و طرح رهبری یک جنبش انقلابی را که مشترکاً با هم بر عهده داشته باشند، به ایشان پیشنهاد کرده بود. من قبلاً این مطلب را شنیده بودم و از موضع آقای میلانی در قبال این طرح، اطلاعاتی در دست ما نبود. ولی کل جریانات به لورفتن طرح و دستگیری قرنی و فرد رابط میان او و آقای میلانی - که یکی از خویشان آقا بود - منتهی شد و قرنی به سه سال زندان محکوم شد. قرنی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی از سوی امام به عضویت شورای انقلاب درآمد و پس از انقلاب به ریاست ستاد مشترک ارتش منصوب شد و سرانجام از سوی گروه انحرافی فرقان به شهادت رسید....» 
 
 یا سید، جدک ویانا
و سرانجام پایان دوره دوم از زندان قهرمان ما نیز فرارسید، او در یک ظهرگاه خبر آزادی خویش را دریافت کرد. همبندانی که در این مدت با وی اُنس داشتند، همدلانه در جمع‌آوری وسایل کمکش کردند و در بدرقه، برایش هوسه خواندند:
«بعد از نماز ظهر، یکی از روز‌ها در راهروی زندان نشسته بودم و به تنهایی ناهار می‌خوردم. یادم است که ناهار آن روز آبگوشت بود. ناگهان مأموری مرا صدا زد و گفت شما را در دفتر می‌خواهند. من عبایم را روی دوش انداختم و به دفتر افسر زندان رفتم. وقتی مرا دید، گفت شما آزاد هستی؛ وسایل خود را جمع کن و برو بیرون. با دلی لبریز از خوشحالی به سلول برگشتم. این خوشحالی با قدری تأسف هم توأم بود؛ تأسف از جدایی از برادرانی که در پی آن معاشرت دلپذیر شبانه‌روزی زندان، خیلی با آنها انس گرفته بودم. در حال جمع و جور کردن وسایلم بودم که دیدم مأموری در داخل زندان با صدای بلند گفت فلانی آزاد شد! همه زندانیان از سلول‌هایشان بیرون ریختند و مرا در جمع‌آوری وسایل مانند پتو و ... - که برخی خویشان تهرانی به زندان آورده بودند و البته اندک هم بود - کمک کردند. مأمور، آن وسایل را برداشت و بیرون برد. بعد برادران عرب جمع شدند و به شیوه عرب‌ها هوسه و تکرار می‌کردند: یا سید، جدک ویانا....»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار