کد خبر: 1364132
تاریخ انتشار: ۲۷ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۱:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با مادر شهید محمدمهدی صفره، دانشجوی نخبه‌ای که در جنگ تحمیلی رمضان به شهادت رسید
پایان‌نامه‌اش عمیق بود و پایان خودش عمیق‌تر! بدترین صحنه‌ای که در طول عمرم دیده بودم و مرا به یاد خرابه‌های شام و کاروان اسرای اهل‌بیت (ع) انداخت، همان شبی بود که به محل کار پسرم رفتم و دیدم بر اثر بمباران امریکا هیچ اثری از بچه‌هایی که در آن شرکت کار می‌کردند، نیست. پابرهنه به حالت گریه و زاری به سمت آوار‌های محل کار محمدمهدی دویدم
 شکوفه زمانی

جوان آنلاین: شهید محمدمهدی صفره، دانشجوی نخبه رشته مترجمی زبان عربی دانشگاه تهران و متولد سال ۱۳۸۳، تازه‌دامادی بود که تنها با گذشت ۲۰ روز از زندگی مشترکش به شهادت رسید. او که فعال بسیج مساجد و عضو جامعه اسلامی دانشگاه تهران بود، در روز ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ با اصابت پرتابه دشمن به محل کارش شهید و پیکر پاکش در قطعه ۴۲ بهشت‌زهرا (س) تهران دفن شد. سکینه حاج‌رضایی، مادر شهید در گفت‌و‌گو با «جوان» درخصوص زندگی این نخبه علمی می‌گوید: «چون محمدمهدی را از توسل به امام رضا (ع) گرفته بودیم، برای همین در ۱۳ شهریور ۱۴۰۴ در حرم امام‌رضا (ع) مراسم عقدش را برگزار کردیم. بعد از عقد در ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ مراسم عروسی‌اش را برپا کردیم، ولی پسرم فقظ ۲۰ روز با عروسم زندگی و با شهادتش ما را ترک کرد....»

زندگی شهید صفره را از کجا آغاز می‌کنید؟

«پسرم متولد ۷ تیر ۱۳۸۳ بود و یک خواهر ۱۲ ساله دارد. اولین نکته‌ای که از زندگی شهید به ذهنم می‌رسد، این است که ما محمدمهدی را از توسل کردن به امام رضا (ع) گرفتیم، برای همین هفتم تیرماه هرسال برای تولد پسرم به مشهد و حرم امام‌رضا (ع) می‌رفتم. آنجا جشن تولدش را برپا و هر سال کیک و شیرینی برای این روز تهیه و بین زوار حرم پخش می‌کردم. 

محمدمهدی در خانواده‌ای فرهنگی متولد شده بود. هر دوی ما (پدر و مادرش) فرهنگی هستیم و هر دو در دبیرستان تدریس داریم. باید بگویم فرزندمان از همان ابتدا با قلم و کاغذ، بازی‌های فکری، هوشی و بازی‌هایی که نیاز به فکر و هوش و ذکاوت داشت، آشنا شد. کار‌هایی که محمدمهدی انجام می‌داد و در آن بیشتر فعالیت داشت، همه از مدل کار‌های فرهنگی بود. محمدمهدی در همان ابتدای کودکی با پدرش به مسجد می‌رفت و نماز می‌خواند؛ حتی با خودم در روضه‌هایی که در مسجد برگزار می‌شد، شرکت می‌کرد. یادم است محمدمهدی در شب‌های قدر ماه مبارک رمضان با ذکر دعای جوشن‌کبیر در دامان خودم به خواب می‌رفت. بعد از اتمام دعای جوشن‌کبیر برای سحری با پسرم به منزل می‌رفتیم. محمدمهدی در همان سن هشت، ۹ سالگی همراه ما روزه می‌گرفت. البته در دو سال اول تا ظهر روزه می‌گرفت و غذا می‌خورد و بعد ادامه روزه خودش را می‌گرفت. به اصطلاح خودمان کله‌گنجشکی می‌گرفت تا اینکه کم‌کم عادت کرد چگونه روزه بگیرد. وقتی که کمی بزرگ‌تر شد، از سن ۱۰ سالگی روزه‌های ماه مبارک رمضان را به طور کامل می‌گرفت. به ما می‌گفت: «مامان من بزرگ شدم و دوست دارم مانند شما‌ها همان شب افطار کنم و غذا بخورم.»

محمدمهدی بچه نحیف و لاغری بود. برای همین من نمی‌خواستم به خودش فشار بیاورد. خداراشکر موفق شد روزه‌های ماه مبارک رمضان را قبل از آنکه به سن تکلیف برسد، کامل بگیرد. در ایام کودکی با خودم در مراسم و هیئت‌های مذهبی شرکت می‌کرد تا وقتی که بزرگ‌تر شد و با پدرش در مراسم مذهبی شرکت می‌کرد.»

از شهید صفره به عنوان نخبه علمی یاد می‌شود، تحصیلاتشان چطور بود؟

«چون پسرم هوش زیادی داشت، سال سوم دبستان را جهشی خواند و بعد دوباره کلاس هشتم را همینطور. متولد نیمه دوم ۱۳۸۳ بود، اما، چون جهشی خوانده بود، دو کلاس نسبت به همسن‌هایش جلوتر افتاده بود. با معدل ۱۹ و خرده‌ای از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد و در سن ۱۶ سالگی با قبولی در کنکور وارد دانشگاه تهران شد. محمدمهدی، چون از کودکی با قرآن مأنوس شده بود، به زبان عربی آشنایی و تسلط داشت. برای همین رشته دانشگاهی‌اش را مترجمی زبان عربی تعیین کرد و در دانشگاه تهران مشغول تحصیل شد. چون ایشان دانشجوی معتدل‌الف بود، ارشدش را نیز بدون دادن کنکور و مستقیم از کارشناسی به ارشد پذیرفته شد.»

چطور شد محمدمهدی در دوره دانشجویی به فکر تشکیل خانواده افتاد؟

«پسرم در ترم ششم دانشگاه با یکی از همکلاسی‌های دانشگاهش آشنا شد و از همان ابتدا من و پدرش را در جریان گذاشت و گفت: «من دوست دارم با این فرد بیشتر آشنا شوم.» این آشنایی منجر به ازدواج شد و من هم قول دادم اگر ارشدش را قبول شود و در کنار تشکیل خانواده درسش را هم بخواند، برایش به خواستگاری خواهیم رفت. تا اینکه معدل محمدمهدی خیلی خوب شد و به عنوان نفر اول رشته خود بدون کنکور وارد مقطع کارشناسی ارشد شد. من هم همانطور که قول داده بودم، در سال آخر تحصیل پسرم در مقطع کارشناسی ارشد برایش خواستگاری رفتیم و به طور کلی از لحظه آشنایی تا ازدواجش یک‌سال بیشتر طول نکشید.»

عقد و ازدواجشان چه زمانی بود؟

«چون محمدمهدی را از نذر و نیاز به امام رضا (ع) گرفته بودم، برای همین در ۱۳ شهریور ۱۴۰۴ در حرم امام‌رضا (ع) مراسم عقدش را برپا کردیم. بعد از عقد در ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ مراسم عروسی‌اش را گرفتیم. حدود ۲۰ روزی از ازدواجش می‌گذشت که ۱۱ اسفندماه روز بعد از اعلام شهادت رهبر عزیزمان پسرم در شرکتی که کار می‌کرد بر اثر شلیک موشک دشمن به شهادت رسید.»

گویا شهید موفق شده بود، یک مدرک بین‌المللی آشپزی هم بگیرد؟

«بله. محمدمهدی وقتی که در دانشگاه تحصیل می‌کرد، قبل از ازدواجش در کنار تحصیلش دنبال شغلی می‌گشت و برای همین به یکی از مؤسسات آشپزی رفت و ثبت‌نام کرد. بعد مدرک آشپزی بین‌المللی را گرفت و یک آشپز بین‌الملل شد. بعد از گرفتن گواهینامه توانست در چندین رستوران کار کند و بعد از آنکه تبحرش بالا رفت، از طرف شرکتی از طریق دانشگاه تهران او را جذب کار کردند و به عنوان آشپز ماهر در آن شرکت استخدام شد.»

چگونه از شهادت پسرتان اطلاع پیدا کردید؟

«محمدمهدی در ماه مبارک رمضان به شهادت رسید. همان روز خانمش به من خبر داد که قرار بود برای افطار به خانه پدرخانمش برود، اما نرفته است. هرچه با او تماس می‌گیریم، جواب نمی‌دهد. عروسم از من می‌خواست تا با هم به محل کارش برویم و آنجا خبری از محمدمهدی بگیریم. ساعت ۸:۳۰ شب به محل کار محمدمهدی واقع در جردن رفتیم. دیدم محل کارش از سوی حمله موشکی دشمن با خاک یکسان شده است، یعنی یک ساختمان سه‌طبقه به آوار تبدیل شده بود. کوچه پر از نیرو‌های امنیتی و سگ‌های زنده‌یاب بود. با دیدن این صحنه حالم خیلی بد شد و به آقایانی که آنجا بودند، التماس کردم که «آیا محمدمهدی من اینجاست یا نه؟» به ما گفتند: «تا فردا زمان می‌برد آواربرداری کنیم، شما بروید. هر خبری شد به شما اطلاع می‌دهیم.» قرار بود تا فردا به ما اطلاع بدهند، اما شش روز تمام طول کشید و نهایتاً پیکر محمدمهدی پیدا شد. زمانی که بالای سر پیکر پسرم رفتیم، دیدم دو تا دست و دو تا پا و یک تیکه از قسمت بالاتنه پسرم که در واقع قلب پسرم بود، در درون تابوت به من هدیه داده شده است. متأسفانه باید بگویم هیچی از این پیکر‌های شهدا سالم نبود. تمام تنشان مثل اربابشان امام‌حسین (ع) با زبان روزه و تشنه و بدنی ارباً اربا شده و بدون سر به شهادت رسیده بودند. پیکر محمدمهدی در کنار دوستان شهیدش بعد از تشییع در قطعه ۴۲ بهشت زهرا خاکسپاری شد.»

با دیدن جنایت امریکا و اسرائیل در صحنه شهادت پسرتان چه حسی داشتید؟

«بدترین صحنه‌ای که در طول عمرم دیده بودم و مرا به یاد خرابه‌های شام و کاروان اسرای اهل بیت (ع) انداخت، همان شبی بود که برای دیدار پسرم به محل کارش رفتم و آنجا دیدم که هیچ اثری از این بچه‌هایی که در آن شرکت کار می‌کردند، نیست. پابرهنه به حالت گریه و زاری به سمت آوار‌های محل کار محمدمهدی حرکت کردم و فریاد می‌زدم: «محمدمهدی من کجاست؟ من می‌خواهم پسرم را ببینم.»

در آنجا از همسرم خواستند که مرا به منزل ببرند و گفتند: «به خاطر گوشی‌هایمان ممکن است دوباره اینجا از سوی دشمن موشک زده شود. لطفاً به منزل بروید، ما به شما زنگ می‌زنیم.» من آن شب تا صبح همچنان گریه می‌کردم و امید داشتم که پسرم شهید نشده باشد. لحظه‌ای که دوستان‌شان آنجا شهید شده بودند، چند نفری هم از آن کارکنان باقی مانده بودند به ما گفتند: «ما محمدمهدی را ندیدیم.» ولی بعد از چند روز آواربرداری، موتور محمدمهدی را از زیر آوار بیرون آوردند و گفتند: «بله، پسرتان اینجاست.» ولی هنوز به پیکر محمدمهدی نرسیدیم و بعد از پیداشدن آهن‌قرضه‌های موتور پسرم، دو روز بعدش طول کشید تا پیکرش پیدا شود، یعنی حدوداً همان پنج یا شش روز بعد از شهادت محمدمهدی چند تیکه از پیکر بدن پسرم را به ما تحویل دادند و ما آن را تشییع کردیم و در گلزار شهدای قطعه ۴۲ به خاک سپردیم.»

بعد از شهادت محمدمهدی چه چیزی باعث قوت قلب شما شده و صبرتان را قوت بخشیده است؟

«بعد از شهادت پسرم توفیقی شد به همراه خانواده شهدا به زیارت عتبات عالیات برویم. این از لطف و محبت خدا به ما و تعدادی از خانواده‌های شهدا بود که در جنگ رمضان عزیزی را از دست داده بودند. روز عرفه به همراه عروسم و مادرعروسم برای زیارت آقا اباعبدالله‌الحسین (ع) وارد صف زیارت شدیم. صف خیلی شلوغ بود. ازدحام جمعیت ما را به سمتی حرکت می‌داد و این شلوغی منجر شد من و عروسم و مادرش از هم جدا شویم. چند بار عروسم را صدا زدم. آنقدر شلوغ بود که صدا به صدا نمی‌رسید. ناگهان به فکرم افتاد عکس محمدمهدی را که در دست داشتم، بالا ببرم تا بتوانیم همدیگر را پیدا کنیم. چند دقیقه طول نکشید، بلافاصله بعد از بالابردن عکس پسرم، عروسم به سمتم آمد و گفت: «مامان جان، اینجا هستم» که من به سمتش رفتم. بعد مادرعروسم پیشمان آمد و هر سه همدیگر را پیدا کردیم. ناخودآگاه به یاد اربعین‌هایی افتادم که همراه محمدمهدی می‌رفتیم. به پسرم گفتم: «محمدمهدی، اینجا هم علمدار کربلای ما شدی.» مثل پیاده‌روی اربعین که ایشان با قد بلندش و چفیه‌ای که به سر داشت، جلو می‌رفت و ما هم پشت سرش راه می‌رفتیم تا همدیگر را گم نکنیم. غم و اندوه دلم را فرا گرفت که‌ای کاش محمدمهدی الان پیش ما بود. خیلی دلم برایش تنگ شده...‌ای کاش الان با هم زیارت می‌کردیم... همچنان این‌ای کاش‌ها فکرم را درگیر کرده بود. بعد از زیارت به هتل برگشتیم. فردای آن روز وقتی از مرقد آقا سیدمحمد (برادر امام هادی (ع)) برمی‌گشتیم، من از خستگی زیاد در اتوبوس خوابم برد. خواب دیدم که محمدمهدی پیشم آمد و به من گفت: «مامان جان، من همراه فائزه (همسرش) بودم و در حرم داشتم زیارت می‌کردم. برو از فائزه بپرس یک نشانی از حضور من به شما بدهد که بدانید من پیشتان بودم و زیارت می‌کردم.» عروسم در صندلی پشت سرمان نشسته بود. وقتی از خواب بیدار شدم، پرسیدم: «فائزه جان، محمدمهدی گفت یک نشانه‌ای از شما بپرسم که در زیارت کربلا همراه ما بوده است.» عروسم گفت: «مامان جان، محمدمهدی معلومه که باهامون بوده!» دوباره گفتم: «از من خواسته یک نشانه به من بدهید. آن نشانه چیست که فکر مرا درگیر کرده است؟» عروسم یک لحظه فکر کرد و گفت: «بله مامان جان؛ عطری که محمدمهدی همیشه به خودش می‌زد، فضای اتاقی را که استراحت می‌کردم پر کرده بود.» عروسم گفت: «آن لحظه حضور محمدمهدی را حس کردم و این همان نشانی است که خواسته به شما بگویم.» حقیقتاً که شهدا زنده‌اند و این ما هستیم که درکی از حقایق زندگی آنها نداریم. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باشد.»

دوستان هم‌دانشگاهی محمدمهدی چه خاطراتی از ایشان بیان کرده‌اند؟

«یکی از دکتر‌ها و استادان دانشگاه محمدمهدی بعد از شهادت پسرم برایمان تعریف می‌کرد: «شهید دانشجوی دوره لیسانس و ارشد من بود. ایشان در دوره کارشناسی بسیار فعال، جدی، خوش‌خنده، باهوش و تیزبین بود. محمدمهدی در درس ترجمه شفاهی بی‌نظیر بود. در جا مطلب را دریافت و برمی‌گرداند. بعد‌ها آمد و گفت برای پایان‌نامه موضوع می‌خواهم. پرسیدم: «چه موضوعی مدنظر داری؟» گفت: «نمی‌خواهم موضوع سطحی باشد. دوست دارم عمیق، سخت و دشوار باشد!» با خنده گفتم: «چرا؟ همه دنبال موضوع آسان هستند، تو سخت می‌خواهی؟» گفت: «نمی‌خواهم بی‌فایده چیزی بنویسم.» در نهایت موضوعی سخت انتخاب کرد....» گفت: «این خوب است؛ یک چیز درست‌درمان می‌نویسم.» منابع را گرفت و شروع کرد، اما بخت یار آن موضوع نبود. محمدمهدی شهید شد و گفته بود: «راضی و قانع به کم نیستم.» راست می‌گفت، در شیوه رخت بستن از این دنیا هم راضی به کم نبود.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار