کد خبر: 1363466
تاریخ انتشار: ۲۴ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۱:۲۰
«از پلیس زاهدان تا پادگان سلطنت آباد تهران واگویه تلخی‌ها و شیرینی‌ها» به بیان رهبر شهید
انس با «سفینه غزل» در هواپیمای ساواک و به سوی تهران! تسلط به خویش و تبدیل تلخ‌ترین فرصت‌ها به موسمی برای آرامش از خصال بارز قائد شهید امت اسلامی بود. شواهد و از جمله خاطرات آن بزرگ نشان از آن دارد که این ویژگی از جوانی و ۲۴ سالگی در وی وجود داشته است. از جمله مصادیق این امر، ساعتی است که وی تحت‌الحفظ و در هواپیمایی از سوی ساواک زاهدان به تهران اعزام شد؛ لحظاتی که او به جای اندیشه به تلخی‌های آن دوره به التذاذ از یک غزل زیبا پرداخت
 محمدرضا کائینی
جوان آنلاین: رهبر شهید انقلاب اسلامی در دومین سفر مبارزاتی خویش در سال ۱۳۴۲ به شهر زاهدان رفت و در ظهرگاه نیمه ماه رمضان، در مسجد شیعیان آن به ایراد یک سخنرانی پرشور و بیدارگر پرداخت. آن بزرگ در غروب همان روز دستگیر و پس از انجام بازجویی‌های اولیه در زاهدان به تهران اعزام شد. بر او از لحظات اولیه دستگیری تا استقرار در پادگان سلطنت آباد تهران، لحظاتی تلخ و شیرین سپری شد که مقال پی‌آمده درصدد بازخوانی تحلیلی آن است. 
 
 با سخنان من، رئیس پلیس زاهدان حیرت زده شد و فروریخت!
افشاگری رهبر شهید انقلاب اسلامی در ۱۵ رمضان ۱۳۴۲ که منجر به رسوایی یکی از وعاظ‌السلاطین گسیل شده به این شهر شد از سوی نهاد‌های امنیتی این شهر بی‌واکنش نماند. آنها در غروب آن روز، آن مبلغ بیدارگر را در مسجد شیعیان بازداشت کردند و نزد رئیس پلیس زاهدان بردند. به این ترتیب، دومین داستان دستگیری و زندانی‌شدن قهرمان داستان ما آغاز شد:
«غروب روز ۱۹ رمضان به منزل یکی از مؤمنین برای افطار دعوت شده بودم. بعد از افطار به اتاق خود در مسجد بازگشتم تا برای سخنرانی آن شب آماده شوم. دیدم کسی مرا از پشت در صدا می‌زند. در را باز کردم، جوانی شیک و خوش‌لباس را دیدم. به من سلام کرد و گفت: شما فلانی هستید؟ گفتم: بله. گفت: رئیس پلیس شما را خواسته. گفتم: برای چه؟ گفت: چیزی نیست، می‌خواهد با شما در مورد مسائلی حرف بزند. گفتم: من معنای این احضار را می‌دانم، اما این کار به مصلحت شما نیست؛ من دعوت شده‌ام امشب منبر بروم، اگر مردم بدانند من بازداشت هستم ـ به ویژه با توجه به آنچه امروز در مسجد واقع شد ـ عاقبت بدی برای شما خواهد داشت... به هرحال آن جوان برایم توضیح داد؛ چاره‌ای جز ملاقات با رئیس‌پلیس نیست و من در این قضیه اختیاری ندارم. از مسجد که خارج شدم، دیدم پلیس و ارتش آن را در محاصره گرفته‌اند، دانستم که رژیم در اتخاذ یک موضع بازدارنده جدی است، ناگزیر همراه با آن جوان به نزد رئیس پلیس رفتم. مردی تنومند بود، با درجه سرهنگی. در انتهای یک سالن بزرگ و مجلل ـ با آنچه در بیرجند دیده بودم شباهتی نداشت- و پشت میزی بزرگ تکیه زده بود. وقتی وارد شدم، مشغول نوشتن چیزی بود. البته این معمولاً یک ژست مصنوعی است که به واردشونده القا کنند به او اهمیتی نمی‌دهند؛ بنابراین هدف از این کار تضعیف روحیه واردشونده است. به او سلام کردم. نه جواب سلام داد و نه سرش را بلند کرد. من نیز چاره‌ای ندیدم جز اینکه به همین شکل با او برخورد کنم؛ بدون اینکه از او اجازه بگیرم، روی شیک‌ترین مبل اتاق نشستم؛ سپس خود را به چیز‌هایی مشغول کردم که کاملاً حاکی از بی‌توجهی به او بود. افسر که فهمید نتوانسته مرا دچار شکست روحی کند، سرش را بلند کرد و گفت: شما فلانی هستی؟ گفتم: بله. گفت: چرا مردم را تحریک می‌کنی؟ گفتم: شمایید که مردم را تحریک می‌کنید! معتدل‌تر نشست، گویی انتظار چنین پاسخی را نداشت. گفت: چطور؟ گفتم: من مسائل دین و احکام شرعی را برای مردم بیان می‌کنم، کجای این کار تحریک است؟ اما شما با این کارتان مردم را تحریک می‌کنید. در خطوط چهره‌اش، نشانه‌های آرامش پدیدار شد و گفت: ما نمی‌خواهیم مردم را تحریک کنیم، شما در سخنانت به اصلاحات شاه اهانت کردی. گفتم: اطلاعاتی که به شما رسیده دروغ است. لحن سرهنگ عوض شد. از جمله مطالبی که در خلال سخنانش گفت، این بود: ما هم مانند شما مسلمانیم و آقای خمینی را دوست داریم! شکی نیست که این حرف را راست نمی‌گفت، بلکه قصد فریب و ظاهرسازی داشت. در دل گفتم: خدایا تو را شکر که این نظامی مغرور را واداشتی تا ناچار شود با یک طلبه جوان فقیر که در چنگ اوست، ظاهرسازی و چاپلوسی کند! ملایمت و مهربانی نشان داد و شروع کرد به نصیحت من: شما در آغاز زندگی و عنفوان جوانی هستی، چرا خودت را به دردسر می‌اندازی و برای خودت مشکلات درست می‌کنی؟! چنین نصایحی معمولاً مخاطب را نرم می‌کند و وقتی نرم شد با او تندی می‌کنند و هر چه بخواهند به او دیکته می‌کنند! لذا باید در چنین موقعیتی، طوری قاطعانه سخن گفت که نصیحت‌کننده را ناامید سازد. به او گفتم: قبلاً مرا در بیرجند دستگیر کردند و به نزد رئیس پلیس بردند؛ حرفی را که در آنجا زدم، برای شما هم تکرار می‌کنم. به او گفتم: شما مأمورید و من هم مأمور! من موظفم رسالت دینی خود را انجام دهم، شما هم می‌توانید وظیفه‌ای را که برعهده دارید انجام دهید؛ شما کاری بیش از کشتن من از دست‌تان برنمی‌آید و من خود را برای کشته‌شدن آماده کرده‌ام، پس مرا از چه می‌ترسانید؟ تأثیر چنین سخنی روی اهل دنیا، مانند تأثیر صاعقه است. آنها از کلمه مرگ وحشت دارند. این افسر که جوانی خود را هم گذرانده بود از مرگ می‌ترسید و اینک می‌دید جوانی در سرآغاز راه زندگی به او می‌گوید: من خود را برای مرگ آماده کرده‌ام و از آن نمی‌ترسم! سرش را برگرداند، حیرت‌زده شد و فرو ریخت. بعد خونسردی و آرامش خود را بازیافت و دوباره با مهربانی به من گفت: ان‌شاءالله مسئله‌ای برایت پیش نمی‌آید، فقط باید تعهد بدهی که دوباره دست به چنین کار‌هایی نزنی؛ حالا برای پاسخ دادن به چند سؤال به اتاق کنار برو!....»
 
 اینجا دفتر ساواک است!
به شهادت اسناد، مواجهه جدی آیت‌الله خامنه‌ای با سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک)، پس از دستگیری دوم انجام پذیرفت. وی در زاهدان و از سوی عوامل ساواک، مورد بازجویی قرار گرفت و سپس برای طی مراحل اداری و گذراندن دوره زندان به تهران گسیل شد. به نظر می‌رسد متولیان این نهاد امنیتی، در جریان دستگیری دوم این خطیب مبارز دریافتند با یکی از مخالفان مصمم خویش روبه‌رو هستند؛ چیزی که گذر زمان آن را بیشتر اثبات نمود:
«در اتاق کنار، بازجو مرا به سؤال گرفت؛ بالای منبر چه گفتی؟ چرا چنین گفتی؟ مقصودت از فلان مطلب چه بود؟ این سؤال‌ها نشان می‌داد، همه آنچه من بالای منبر گفته‌ام به آنها رسیده. وقتی بازجویی پایان یافت، مرا به جای دیگری بردند. در آنجا با چهره‌های عبوس خاصی مواجه شدم و فهمیدم، اینجا ساواک است. رئیس ساواک زاهدان، در آن زمان از اشرار معروف بود. او قبلاً همین مقام را در مشهد داشت و بعد به زاهدان منتقل شد. از آنجا هم به کرمان رفت و جنایات وحشتناکی را مرتکب شد. او پس از شعله‌ور شدن انقلاب از کرمان گریخت. به هر حال مرا به اتاقی بردند و چند جوان دور مرا گرفتند. با دقت مرا بازرسی کردند. کیف بغلی مرا برداشته و عکس‌هایی را از آن درآوردند و درباره صاحبان عکس‌ها از من سؤال کردند. کوشیدند تا از طریق توهین و تمسخر، نسبت به من جنگ روانی کنند، ولی بحمدالله من تسلیم نشدم، در برابر آنها سست نشدم و شکست نخوردم؛ در عین حال زجر و آزار بسیاری کشیدم. ساعتی بعد مرا بیرون بردند و سوار ماشین کردند و به خارج از شهر بردند. هوا تاریک و بسیار سرد بود. آن سال از سال‌هایی بود که در منطقه سرمای سختی شد به طوری که در زاهدان ـ که معمولاً سابقه برف ندارد ـ آن سال برف بارید! فهمیدم جایی که مرا برده‌اند، پادگان نظامی است. مرا در بازداشتگاه نگهبانی انداختند. این میهمان جدید، برای سربازان غیرمنتظره بود. آنها جوان لاغر و کم‌سن و سالی را دیدند، با عمامه‌ای بر سر و عینکی بر چشم و لباس طلاب علوم دینی بر تن؛ این ویژگی‌ها معمولاً احساسات را برمی‌انگیزد. سربازان از جای خود برخاستند، دور مرا گرفتند و با احترام به من سلام دادند. فرمانده سربازان وقتی آن رفتار را از افراد خود دید، دستپاچه و نگران شد و سریعاً مرا به مکانی انفرادی برد، اما خود او نیز با من با عواطف خاصی برخورد کرد که حاکی از تأثر بود. مرا به اتاق کوچکی برد که یک بخاری خاموش در آن بود. رفت و برگشت و بخاری را روشن کرد و با مهربانی از من پرسید شما که هستید؟ و شروع کرد به صحبت کردن با من. بعد غذا آورد و سپس بیرون رفت. پس از لحظاتی بار دیگر آمد و در اتاق نشست. فرد دیگری هم با او نشست و با هم صحبت‌های جالبی کردیم. از جمله به من گفت کسی که باعث شده شما به اینجا بیایید، از خودتان است! و من منظور او را فهمیدم. همین که صبح فرارسید، با من خداحافظی کرد و رفت. 
این نکته را در اینجا بگویم که در همه بازداشت‌ها، هیئت ظاهری و قیافه من جلب توجه می‌کرد. به یاد دارم در نخستین بازداشت، وقتی وارد اردوگاه شدم، جلوی در نگهبانی بازداشتگاه ایستاده بودم تا ترتیبات اداری لازم انجام شود. در این اثنا، تیمسار مین‌باشیان که از مشهورترین تیمسار‌ها بود از پله‌های روبه‌رو پایین آمد. از دور که چشمش به من افتاد به من خیره شد و به سمتم آمد. وقتی به من رسید؛ پرسید شما که هستید؟ چرا شما را به اینجا آورده‌اند؟ پاسخ دادم: به من می‌گویند چیز‌هایی گفته‌ای که مخالف مصالح کشور است! پرونده‌ام را خواست و در حالی که پرونده را ورق می‌زد از تأسف و عجب سر تکان می‌داد و مکرر می‌گفت: عجیب است! چرا چنین کردی؟! چرا این را گفتی؟ و بعد رفت....» 
 
 «تحت‌الحفظ»، در نخستین سفر با هواپیما
تقدیر چنین بود که نخستین سفر شهید خامنه‌ای با هواپیما به اراده و دستور ساواک زاهدان انجام گیرد! جالب این است که وی نخستین مسافرت پس از پیروزی انقلاب اسلامی خویش را نیز با هواپیما و به مقصد زاهدان انجام داد؛ آنگاه که امام خمینی طی حکمی، وی را مأمور به بررسی مسائل استان سیستان‌و‌بلوچستان کرد:
«به هر حال صبح زود به مقر ساواک منتقل شدم و تا عصر در آنجا ماندم. در این مدت از من بازجویی شد که چند ساعت طول کشید. تعجب کردم وقتی دیدم بازپرس از دوستان دوران کودکی من است و من در بازی‌های کودکانه او و برادرانش شرکت می‌کردم! پدر‌و‌برخی برادرانش از علما و سادات بودند. عصر بود که مرا به فرودگاه آوردند و به همراه دو مأمور در هواپیما نشاندند. هواپیما به مقصدی که برای من نامعلوم بود، پرواز کرد. بعد‌ها متوجه شدم؛ عازم تهران هستیم. این نخستین سفر من با هواپیما بود. پیش از آن، هواپیما سوار نشده بودم و اتفاقاً اولین سفر هوایی من پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز برای مأموریتی به زاهدان بود. امام راحل طی حکمی ـ که در صحیفه امام آمده ـ مرا به بلوچستان فرستادند. آقای راشد یزدی هم که در سال ۱۳۵۷ با من در ایرانشهر ـ از شهر‌های بلوچستان ـ تبعید بود، در این سفر همراهم بود. از تهران با هواپیما عازم کرمان شدیم و روز همه‌پرسی برای نظام جمهوری اسلامی (۱۰ فروردین ۱۳۵۸ هـ. ش/ اول جمادی‌الاول ۱۳۹۹ هـ. ق)، در کرمان بودیم و از آنجا به زاهدان رفتیم. در فرودگاه، تعدادی از مشایخ منطقه به استقبال ما آمدند. در آنجا به آنها گفتم من این فرودگاه را در نخستین سفر هوایی زندگی‌ام ترک کردم و اکنون نیز در نخستین سفرم بعد از پیروزی انقلاب به همین فرودگاه قدم می‌گذارم....»
 التذاذ از غزل، در نخستین سفر هوایی
تسلط به خویش و تبدیل تلخ‌ترین فرصت‌ها به موسمی برای آرامش و استراحت از خصال بارز قائد شهید امت اسلامی بود. شواهد و از جمله خاطرات آن بزرگ نشان از آن دارد که این ویژگی از جوانی و ۲۴ سالگی در وی وجود داشته و به مرور توسعه بیشتری یافته است. از جمله مصادیق این امر، ساعتی است که وی تحت‌الحفظ و در هواپیمایی از سوی ساواک زاهدان به تهران اعزام شد؛ لحظاتی که او به جای اندیشه به تلخی‌های آن دوره به التذاذ از یک غزل زیبا پرداخت:
«در هواپیمایی که مرا به صورت تحت‌الحفظ به تهران می‌برد به مسائل مختلفی می‌اندیشیدم به آینده این نهضت اسلامی که برپا شده به برپاکننده این نهضت یعنی امام خمینی به پدری که برای ادامه معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید داشت بینایی‌اش را از دست می‌داد به آینده‌ای که در انتظار من بود و... از فکر به این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست، منصرف شدم. مجله‌ای برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم. چشمم به غزلی افتاد که از آن خوشم آمد. من عادت داشتم که هر شعری را می‌پسندیدم، در دفتر خاصی که آن را «سفینه غزل» نامیده بودم، می‌نوشتم. دیدم دو مأمور همراه من، از دو طرف گردن می‌کشند تا ببینند من چه می‌نویسم! بدون توجه به فضولی آنها به نوشتن ادامه می‌دادم؛ آنها هم به نگاه کردن ادامه می‌دادند. وقتی شعر را نوشتم، ذیل آن این عبارت را هم افزودم: این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مأمور خوش‌اخلاق از زاهدان به جای نامعلومی می‌برد، نوشتم! این عبارت، اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت. هواپیما شبانه به آسمان تهران رسید. منظره درخشش چراغ‌های شهر، دل‌انگیز بود. دیدم مأموران همراه من نیز خیلی به دیدن چشم‌انداز تهران علاقه‌مندند و از اینکه به پایتخت رسیده‌اند، احساس خوشحالی می‌کنند به ویژه یکی از آن دو خیلی ابراز خوشحالی می‌کرد. به او گفتم قدر مرا بدان، چون به خاطر من با هواپیما به تهران آمدی؛ اگر بازداشتی کس دیگری جز من بود، تو را با اتومبیل به خاش می‌فرستادند و باید شب تا صبح بیابان‌های برهوت را طی می‌کردی، ولی خب حالا شب خوشی را در تهران خواهی گذراند! خنده‌ای از ته دل کرد که برخاسته از احساس کامل خوشبختی و رضایت بود....» 
 
 پس از نماز در پادگان سلطنت‌آباد به خوابی عمیق و آرام فرو رفتم!
خامنه‌ای جوان پس از دستگیری در شهر زاهدان به تهران منتقل شد و، چون همیشه مدتی را در سلول انفرادی به سر برد. وی در مواجهه با فضای پرارعاب ساواک به سان پیران پخته عمل می‌کرد و امکان ایجاد هراس‌افکنی ازسوی دشمن را به حداقل می‌رساند. هم از این روی به محض رسیدن به پادگان سلطنت‌آباد و دلالت به اتاقی که برایش آماده ساخته بودند با آرامش و خونسردی به استراحت پرداخت:
«از پلکان هواپیما پایین آمدیم. ماشین ساواک، جلوی پلکان منتظر ایستاده بود. ما را سوار کرد و در خیابان‌های تهران به راه افتاد. من عقب نشسته بودم و نگاه کردن به بیرون ممکن نمی‌شد، اما برخی خیابان‌هایی را که از آنها گذشتیم، شناختم. شب بسیار سردی بود و برف می‌بارید. به یک منطقه خالی از ساختمان رسیدیم. نگرانی خفیفی به سراغم آمد، چون احتمال دادم می‌خواهند مرا در این جای پرت و خالی به قتل برسانند. پس از مدتی ماشین ایستاد و من صدای ایست را شنیدم. فهمیدم که ما به یک پادگان نظامی رسیده‌ایم. یکی از مأموران همراه پیاده شد، برگه‌ای را به نگهبان داد، راه باز شد و ما وارد شدیم. بعد‌ها متوجه شدم که آنجا پادگان سلطنت‌آباد است. جلوی مرکز نگهبانی از ماشین پیاده شدیم. مرا بازرسی کردند، بعد افسر نگهبان مرا از مأموران همراه تحویل گرفت و آنها رفتند. مرا به اتاقی تمیز و بزرگ بردند که در آن دو تختخواب و یک بخاری بود. افسر از من پرسید شما شام خورده‌ای؟ گفتم نه. برایم شام آورد. شام خوردم، نماز خواندم و پس از آن به خوابی عمیق و آرام فرو رفتم. چون تاریکی بیرون اتاق را احاطه کرده بود، بیرون را نمی‌دیدم. صبح بیدار شدم و فرایض را به جا آوردم. بعد یک نفر آمد و گفت صبحانه می‌خواهی؟ من به علت مسافرت، روزه نبودم. گفتم بله. یک فنجان بزرگ چای با نان مخصوص ارتش ـ که معمولاً با مقداری روغن و شکر و کمی کافور مخلوط بود و ضخامت هم داشت و بسیار خوشمزه بود ـ برای من آورد. کنار نان، کمی کره هم بود. من گرسنه بودم و همه‌اش را خوردم و لذت بردم....» 
 
 کلام آخر
تا اینجا و در بازخوانی یادمان‌های خامنه‌ای شهید از دوران مبارزه، در می‌یابیم او در فرایند نهضت اسلامی و باوجود جوانی و عدم تجربه پیشین در مواجهه با سازمان‌های امنیتی با هوشمندی، دقت، موقع‌شناسی و مطالعات گسترده، تهدیدات، دستگیری‌ها و زندان‌های رژیم پهلوی را به هیچ می‌گرفت و از آنها عبور می‌کرد. بی‌جهت نبود که به هنگام پیروزی انقلاب اسلامی که در آستانه ۴۰ سالگی قرار داشت با مهارتی که به سیاستمداران پرسابقه شباهت می‌برد، پذیرای مأموریت‌ها و مسئولیت‌های فراوان شد که تفصیل آن مجالی دیگر می‌طلبد.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار