ساعت ۱۸ روز دوشنبه است. با جمعی از اهالی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری در کوچهای سبز وپر درخت، منتظریم تا آخرین نفر به جمعمان افزوده شود جوان آنلاین: ساعت ۱۸ روز دوشنبه است. با جمعی از اهالی دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری در کوچهای سبز وپر درخت، منتظریم تا آخرین نفر به جمعمان افزوده شود. بازار گپ و گفت گلانداخته و از جنگ و توافق تا جزئیات مراسم بزرگ تشییع رهبری موضوع گعده سرپایی دوستان است. برای دیدار با خانواده یکی از شهدای روز نهم اسفند در بیت رهبری آمدهایم. خانواده شهید سردار شیرازی، رئیس دفتر نظامی رهبر انقلاب. سردار از حاضران در جلسه شورای عالی دفاع در دفتر نظامی رهبری بود که در نخستین روز جنگ، همراه شهیدان موسوی و شمخانی و نصیرزاده بهشهادت رسیدند. صحبتهای میهمانان تازه گرم شده که ماشینی جلوی پایمان ترمز میکند. چشمها به سمت درب ماشین برمیگردد و مردی لاغراندام و موسپید کرده با کتوشلواری سرمهای از آن پیاده میشود. او همان آخرین نفری است که منتظرش بودیم. دکتر حداد عادل.
با رسیدن آقای حداد، به سمت محل قرار در میانه کوچه قدم برمیداریم. مردان خانواده در حیاط به استقبالمان آمدهاند. با یکیک میهمانان دست میدهند و خوشامد میگویند. مرد سالخوردهای که ظاهراً پدرهمسر شهید است، به چشم دکتر حداد آشنا میآید و تا پلههای انتهای حیاط را بالا برویم، متوجه میشوند که در دهه ۶۰ جایی همسفر بودهاند. از حافظه خوب هردویشان تعجب میکنم. وارد خانه که میشویم، همسر و دختران شهید ایستادهاند به انتظار. یکی دو تصویر از شهید، و تصاویری از رهبر انقلاب اسلامی بر دیوار خانه نشسته. خانه باصفا و پرآرامشی است. جز همین یکی دو عکس، نشانی از عزا در خانه نیست و این خود حکمتی بزرگ دارد در منازل شهدای ما.
آقای دکتر حداد عادل و همسر شهید شیرازی که بزرگترهای مجلسند بالاتر مینشینند. دخترهای شهید یک سمت، و میهمانها سمتی دیگر. آقای حداد، که خود به واسطه شهادت دخترش داغدار و عزادار است، به نمایندگی از جمع به خانواده شهید تبریک و تسلیت میگوید. همسر شهید، تسلیت دکتر را با تسلیتی متقابل پاسخ میدهد. آدمی در برابر عظمت قربانیانی که این دو خانواده تقدیم کردهاند و اینطور هر یک خالصانه و متواضعانه دم از شهیدان دیگر میزنند احساس حقارت میکند. عظمت دو خانوادهای که عزیزترینشان را در راه خدا دادهاند و احساس باخت مایی که این مدال را و هیچ مدال دیگری را به سینه نداریم.
آقای حداد میگوید شهید را از چندین دهه قبل میشناختم. اوج انس و نزدیکیمان هم ایام حج سال ۱۳۷۸ بود که همسفر حج شدیم و یک ماه تمام با سردار شیرازی هماتاق بودیم. منظم بود و وقتشناس. اهل مراعات بود و مطلقا هیچ زحمتی برای اطرافیان نداشت؛ گویی که اصلاً در اتاق نبود. وقتهای خالیام را در هتل، صرف نوشتن یادداشتهایی درباره حج میکردم و نوشتههای روزانهام را برای حاجمحمد میخواندم. بهدقت گوش و تحسین میکرد و تشویقم میکرد به ادامه نوشتن. به تهران که برگشتیم همان یادداشتها شد کتابی و منتشر شد.
آقای دکتر نفسی تازه میکند و میگوید همین آشنایی و رفاقت، شروعی شد برای اینکه دائماً امور وحوائج مردم را به او ارجاع بدهم. هرکس مشکلی داشت و حس میکردم گره به دست او حل شدنی است، با او درمیان میگذاشتم و مشکل مردم را بیتوقع حل میکرد. من با صاحب حاجت فخر میکردم که از برکت انقلاب اسلامی مردانی هستند که بیتوقع و چشمداشت و آشنایی و پارتی، مشکل مردم را حل میکنند.
بالاخره به مناسبتی صحبت از دختر شهید دکتر حدادعادل میشود. بغض گلویش را گرفته و اشک، گوشههای عینکش را مهآلود کرده. با بغض صحبت از دختر عزیزش میکند. میگوید جزو برنامهام بود که هر هفته در روز مشخصی به منزل دخترم بروم. در آخرین دیدار قبل از شهادتش که به خانهشان رفتم، گفت بابا عید امسال قرار است همراه آقا به مشهد برویم. شما هم کاش بیایید. بغض مرد تبدیل به گریه میشود و میگوید حالا قرار است دخترم همراه آقا برای تشییع به مشهد برود. همه خانه سراسر بغض و اشک میشود.
همسر شهید، که استاد حوزه علمیه و از فعالان و موکبداران اینشبهای میادین است، از خاطراتشان میگوید. اولین جملهاش این است که «من ۴۸ سال در بهشت زندگی کردم» و شروع میکند به گفتن خاطراتی از زندگی خوب و عاشقانهاش با شهید. میگوید من به خود حاجمحمد همیشه میگفتم مگر بهشت خدا چه دارد که من حالا در زندگی کنار شما ندارم؟ آرامش من کنار تو، شبیه آرامش بهشتیان است.
طبع شاعری و ادیبانه آقای حداد پنهان نمیماند و میان صحبتهای خانم، بیتی از سعدی میخواند:
جانا بهشت صحبت یاران همدم است
دیدار یار نامتناسب جهنم است
از هدف قرار گرفتن و آسیب شدید به منزلشان در جنگ ۱۲ روزه میگوید. بیهیچ لرزش صدا. انگار نه انگار که تمام زندگی ۴۸ سالهاش یکشبه سوخته. میگوید پابرهنه از خانه بیرون زدیم و به خواست خدا کوچکترین آسیبی ندیدیم. محافظان، حاجمحمد را بردند و دیگر آنقدر حجم کارهایشان زیاد شد که تا چندماه برنگشتند. خدا خواست که بماند و کارهای نظامی کشور را در این چندماه انجام دهد و کارهای بررگ و مؤثری هم این اواخر کرد. بچهها امکان ملاقات و حتی تماس با پدرشان را نداشتند و من شدهبودم کبوتر نامهرسان. جمعهها میتوانستم شهید را در محل کارش ببینم و نامههای پدر دختری را بینشان رد و بدل کنم. صحبتهای همسر شهید که تمام میشود، یکی از حاضران ذکر مصیبت حضرت سیدالشهدا را میخواند. شب اول محرم است و رزق اولین اشک امسالمان در منزل شهید نوشته میشود. همه بغضهای در گلومانده اشک میشود. دختران شهید بیقراری میکنند. مداح بیت شعری میخواند که:
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
روضهخوانی که تمام میشود و چراغها را روشن میکنند، آقای حداد هدیهای از طرف دفتر رهبر انقلاب به خانواده شهید هدیه میکنند. تابلویی از تصویر سردار شیرازی به همراه رهبر شهید انقلاب و دو کتاب. آقای حداد خطاب به خانواده شهید میگوید البته کتابی هم اخیرا درباره دختر شهیدم نوشتهام به نام «عزیز و با وفا» و به زودی چاپ میشود. انشاءالله میگویم یک نسخه خدمتتان بیاورند.
خطاب به یکی از دخترها، که عروس خانواده یکی از شهداست میگویند یک کتاب ۵۰۰ صفحهای هم اخیراً نوشتم که ۱۰ صبح امروز نگارشش تمام شد. درباره شهید شما هم مطالبی در آن آوردهام. انگشت به دهان ماندهام از این حجم کار پیرمردی ۸۱ ساله و نحیف که عزادار دختر شهید، و رهبر و دوست دیرین خود است و همچنان کارهای تدریس و تألیفش با حجم زیاد پابرجاست.
موقع خداحافظی، آقای حداد با همه خانواده، یک به یک، گرم و صمیمی صحبت میکند. با بعضی از میهمانهای همراه هم درباره مسائل مختلف گپی کوتاه میزنند. با خانمهای گوینده خبر درباره حواشی صداوسیما و با بعضی درباره مدیریت مدرسهها و آموزشپرورش و اعلام آمادگی همراهی مدرسه فرهنگ، که زیرنظر خودشان است. آقای مداح را ویژهتر تحویل میگیرند. اسمش را میپرسند و باز با همان طبع شاعری میگویند کاش بیت اول آن شعر را هم میخواندی که:
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
و شعر را تا بیت آخرش میخوانند. خانواده شهید تا پشت درب خانه بدرقهمان میکنند. میگویند عادت شهید بود که تا پشت درب، دنبال میهمان برود و شما هم امروز میهمان شهید بودید. از هم جدا میشویم و میرویم و من به این فکر میکنم که همنشینی و مصاحبت طولانی دوستان آقا با ایشان، چقدر بزرگشان کردهاست. چقد به آنها عمق دادهاست. کسانی را میمانند که در گلخانهای رفتوآمد داشتهاند و خود بوی گل گرفتهاند. کاش من هم بعد از دیدار این خانوادهها از این بوی بهشتی بینصیب نمانم.