جوان آنلاین: نوروز، نه فقط جشنی برایِ رویشِ دوبارهیِ طبیعت، که آیینهای است در برابرِ تاریخ؛ آیینهای که در آن، هم شکوفههایِ نویدبخشِ بهار را میتوان دید و هم سایههایِ سنگینِ سالهایِ رفته و زخمهایِ دهان گشودهیِ تاریخ. امسال، نوروزِ ۱۴۰۵، در حالی فرا میرسد که باغِ ایران، هرچند هنوز عطرِ شکوفههایش مشام را مینوازد، اما ترکشهایِ جنگ، ویرانیهایی بر جای گذاشته و فضایی از اندوه و نگرانی را بر دلها سنگینی میکند. این تضادِ آشکار میانِ جشنِ زندگی و واقعیتِ مرگ، خود داستانی است از استقامت؛ رقصی است میانِ امید و ناامیدی، میانِ شکوفه و باروت. در چنین فضایی، سنتهایِ نوروزی، بیش از همیشه، رنگِ دیگری به خود میگیرند. خانهتکانی دیگر تنها غبارروبی از گوشه و کنارِ خانه نیست، بلکه تلاشی است برایِ زدودنِ غبارِ غم از دلها و اندیشهها. سبزه گره زدن، نه فقط برایِ برآورده شدنِ آرزوها، که نمادی است از امید به سبز شدنِ دوبارهیِ زندگی در دلِ خزان. سفرهیِ هفتسین، با تمامِ ارکانش، از سیبِ سرخی که نمادِ عشق است تا سبزهای که نشانِ رویش، بر سرِ میزِ زندگی میآید، در این روزگار، بیش از هر زمان دیگری، معنایی عمیقتر پیدا میکند؛ تلاشی است برایِ حفظِ ریشهها در هنگامی که تندبادِ حوادث، در پیِ بر کندنِ آنهاست. اما نوستالژی، چه بارِ سنگینی بر دوشِ نوروز میگذارد. خاطراتِ نوروزهایِ دور، آن زمان که صدایِ خندهها بلندتر بود و سایهیِ جنگ کمتر، در این ایام، بیش از پیش در ذهنها جان میگیرد. یادِ دید و بازدیدها، دیدنِ چهرههایِ شادِ اقوام، و دور هم بودنها، تلخ و شیرین، بر دل مینشیند. این نوستالژی، نه فقط حسرتی بر گذشته، که یادآوری است از آنچه ارزشمند بود و باید دوباره برایش کوشید. در این باغِ خزانزده، شکوفههایِ نوروز، چون اشکهایِ شوق و اندوه، بر شاخسارِ خاطراتِ گذشته میدرخشند. ایران، این سرزمینِ کهن، در نوروزِ ۱۴۰۵، چون مادری است که در دلِ اندوهِ فرزندانِ از دست رفته، هنوز لالاییِ امید میخواند. در میانِ هیاهویِ خبرهایِ تلخ و گرد و غبارِ ویرانی، جوانانی هستند که با همان شور و عشقِ همیشگی، در پیِ برپاییِ آیینهایند؛ هرچند شاید با سبدی کوچکتر و سفرهای سادهتر، اما با دلی سرشار از ایمان به این سرزمین. نوروز امسال، بیش از هر سال، نمادِ ایستادگیِ ملت ایران است؛ ملتی که در دلِ سختترین شرایط، توانسته است زیبایی را بیافریند و امید را زنده نگه دارد. این بهار، فصلِ اندیشیدن به تواناییِ بیپایانِ انسان برایِ بازسازیِ خویش و جهانِ پیرامون است. آری نوروز پیش رو، در این باغِ خزانزده، رقصِ شکننده، اما پر مقاومتی است میانِ شکوفههایِ بهار و باروتِ جنگ. این رقص، آیینهای است از روحِ ملت ایران؛ ملتی که هرچند زخمی و اندوهگین، اما همچنان با امید به فردایی روشن، در پیِ حفظِ جوهرهیِ زندگی و زیبایی است. نوروز، در این میان، نه فقط جشنی برایِ آغاز، که دعوتی است به همدلی، به مقاومت، و به یادآوریِ اینکه حتی در دلِ تاریکترین شبها، نورِ امید، همیشه سوسو میزند؛ و در این میان، عشق و همدلی، آن بذرهایِ نادری هستند که در دلِ خاکِسترِ جنگ، جوانه میزنند. گاه، نگاهی در چشمِ دیگری، درمانی است برایِ زخمهایِ عمیق. گاه، دستی که به یاری درازمیشود، پلی است بر فرازِ درهیِ ناامیدی. عشق، نه فقط میانِ عاشقان، که در تار و پودِ همین همدردیهایِ کوچک و بزرگ، در همین لبخندهایِ بیدلیل، در همین شریک شدنِ غم و شادیهایِ اندک، تجلی مییابد. در این روزگارِ تلخ، همین عشقهایِ بی ادعا و همین همدلیهایِ خالصانه است که، چون شبنمی بر گلبرگِ صبحگاهیِ نوروز، طراوتِ زندگی را به ما بازمیگردانند و یادآور میشود که حتی در دلِ سردترین زمستانها، گرمایِ انسانیت، همیشه شعلهور است و میتواند چراغِ راهِ فردایی روشنتر باشد.