سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: شاید بسیاری از شما یادتان باشد در دوران دفاع مقدس دانشآموزان و نوجوانان همین سی و چند سال پیش به همراه خانوادههای خود در گریز از بسیاری از شهرها، برای مدتی طولانی با مدارس خداحافظی کردند. درهای مدارس بسته شد آنهم به مدتی طولانی. آموزشی هم از راهدور برگزار نمیشد. هنوز درس «باز باران با ترانه» را به یاد دارم که معلم دبستان به همراه درسهای دیگر پشت سر هم در بازگشایی دوباره مدارس به ما میآموخت و ما هم گیج و مبهوت، اما خوشحال از آمدن دوباره مان به مدرسه آنها را یاد میگرفتیم.
اگر امروز فرصتی فراهم شود تا تمام دانشآموزان و دانشجویان آن سالها که گاهی با ترس و لرز به مدرسه میرفتند، گاهی به دلیل حملات کشور عراق مدرسههایشان بسته بود و گاهی نیز به دلیل گریز از محل سکونت خود به مدرسه نمیرفتند، بتوانند چند خطی درباره آن روزها سخن بگویند. حرفهایی شنیدنی خواهیم شنید که از مجموع آنها چه کتابهای گرانبهایی که به یادگار نخواهد ماند. تجربیاتی که هر یک از ما در آن دوران پیدا کردیم هنوز هم پس از گذشت چند دهه در زندگی ما ملموس است.
درسها با افتادن آبها از آسیاب دوباره خوانده و همه چیز از سر گرفته شد. نه تنها معلمها و آموزگاران، کتابها را به پایان رساندند، که سالهای پس از آن هم یکی پس از دیگری آمد و بچهها باز در کلاسها حاضر شده و بزرگ و بزرگتر شدند. آنچه امروز از آن سالها به یاد فراگیران همدورهای من و احتمالاً امثال من در آن سالها مانده، تجربیاتی است که در لابهلای اتفاقات آن روزها به یادمان مانده است. برخی با رها کردن شهر و دیار خود، در شهرها و جاهایی ساکن شدند که پیش از آن برایشان ملموس نبود. قومیتهای مختلف با فرهنگهای خاص خود از شهری به شهر دیگر رفتند و با زندگیهایی روبهرو شدند که شاید پیش از آن برایشان قابل تصور هم نبود. مردم در این مهاجرتها یاد گرفتند سازگار شوند و ما کودکان و نوجوانان در آن روزها بیش از همه این سازگاریها را به خاطر میسپردیم.
یادم میآید پدرم برای محافظت از ما تصمیم گرفت ما را که خانوادهای پرجمعیت بودیم، در روستایی دورافتاده در حاشیه یکی از شهرها سکنی دهد. جایی که درونش مستقر شدیم مانند خانه خودمان نبود و نه راحتی آنجا را داشت. برایم جایی غریب و ناملموس بود. ولی هیجان رفتن و ماندن در آنجا را به یاد دارم. اینکه فضای تازهای در زندگیمان پیش آمده بود برایم جالب و پرهیجان بود. خانوادهای افغان در نزدیکی محل اقامت ما زندگی میکردند که اتفاقاً دختری همسن و سال من داشتند. یادش به خیر، حتی کارهایی که او گاهی از روی شیطنت انجام میداد را به یاد دارم ولی وجود او باعث شد تا بتوانیم به محل زندگی هم سر بزنیم و او با فرهنگ خانواده من آشنا شود و من با فرهنگ خانواده او. مادربزرگش شیرینیهایی به شکل گندم ولی بسیار بزرگتر از دانههای گندم درست و هر یک را به دقت در روغن سرخ میکرد. هنوز طعم خوشمزه و بینظیر آن شیرینهای خانگی را به یاد دارم که دیگر در هیچ جا نظیرش را ندیدم و نخوردم.
تجربیاتی که در آن ماهها و سالها در لابهلای سفرها یا خانهنشینیها پیدا میکردم بسیار بیشتر از آن چیزی بود که در کتابها و تمرینات درسی مدارس میآموختم. به راستی با توجه به تعطیلی مدارس، هم بیشتر بود و هم به یاد ماندنیتر.
هماکنون که مدارس تعطیل شده است و دانشآموزان و دانشجویان مانند آن روزها درهای بسته مدارس را تجربه میکنند بهتر است خانوادهها تجربیات آن سالها را به یاد بیاورند. بسیاری از ما این روزها نگران یادگیری و تحصیل دانشآموزان و نوجوانان هستیم و بسیاری دیگر اعتقاد دارند که جبران این روزها دیگر امکانپذیر نخواهد بود، چون هر چه باشد زمان در حال از دست رفتن است. اما بهتر است این را بگوییم که نگرانی چیزی نیست که امروز به آن نیاز داشته باشیم، ما امروز به آرامش نیاز داریم و هر آن چیزی که خانههایمان را آرام کند.
بیماری درد و رنج و اندوهی به دنبال دارد که همه از آن ناراحت هستیم، اما تجربیاتی به همراه دارد که به خواست خدا بچههای ما این روزها در حال تجربه کردن آنها هستند و نه تنها دانشآموزان و دانشجویان که تمامی افراد در حال تجربه آنها هستند.
بیماری چیز خوبی نیست، ولی شاکر باشیم از اینکه فرصتی برای تجربههای تازه و بیمانند برای فرزندانمان فراهم شده است. سالها بعد، همین نسلی که ما امروز نگران یادگیری یا نگران حال و اوضاعشان هستیم، چیزهایی را خواهند گفت که شاید بیش از چیزهایی باشد که ما پدران و مادران امروز از سالهای کودکی خود به یاد میآوریم.
این تجربیات سواد زندگی افراد را بالا میبرد پس نگران تجربهکردن و آموزههایی که در سایه این تجربیات به دست میآورند، نباشیم.
سالهاست با وجود شبکههای مجازی حتی افرادی که با کتاب بیگانه بودند هم هر روز پیامهایی دریافت میکنند که نکات مختلف آموزشی را به آنها منتقل میکند، این مطالب بارها برای ما مطرح شده و در زندگیمان رد و بدل شدهاند، شاید بسیاری از آنان را به یاد نیاوریم و شاید هم برایمان کاربرد مثبت داشتهاند، اما آنچه فراموش نمیکنیم تجربیاتی است که در طول سالها به دست آوردهایم. این روزها کودکان، نوجوانان و جوانان در خانه نشستهاند و شاهد تکتک رفتار والدین خود هستند. شاید پس از شش سالگی که به مدرسه رفتهاند چنین تجربیات طولانی مدتی را از ماندن در خانه تجربه نکرده باشند، آن هم به نحوی که همه افراد خانواده در خانه هستند و همه همزمان با هم فقط و فقط در خانهاند. بنابر این یک جور نزدیکی کمنظیر بین افراد خانواده به وجود آمده است که نباید به راحتی از کنارش گذشت.
شاید بیش از آنکه بچهها میتوانند از این شرایط درسهای زندگی خود را بگیرند، پدر و مادرها در شرف یادگیری تجربیات تازه باشند. رفتار والدین این روزها با فرزندان در خانه نشسته خود پدیدهی تازهای است که زندگی جلوی پایمان قرار داده است.