
احمد محمدتبريزي
قهرمانان گمنام زيادي در گوشه و كنار كشور زندگي ميكنند و انتشار كتابهايي از رشادتشان در دوران دفاع مقدس، عموم مردم را متوجه حماسهآفرينيهايشان ميكند. دفاع مقدس براي معرفي نقشآفرينيهاي اين قهرمانان هيچ چيزي كم ندارد و همانند يك معدن الماس، نياز به استخراج، كشف و كنكاش دارد.«يوسف سمندريان» از همان قهرماناني است كه از همان اولين روزهاي جنگ با هواپيمايي جنگي به جنگ دشمن متجاوز بعثي رفت و 983 سورتي پرواز انجام داد. سمندريان در يكي از پروازهايش مورد هدف قرار گرفت و پنج سالي را در اسارت دشمن گذراند.
كتاب «شش و سي دقيقه عصر» شرح حال زندگي اين خلبان آزاده است؛ امير سرتيپي كه در سرزمين مردان باغيرتي همچون باكريها زاده شد و رشد كرد. سمندريان به دليل علاقه زيادش به خلباني از تبريز راهي تهران شد و پس از موفقيت در آزمايش و آزمونها وارد نيروي هوايي ميشود.
تا ميانههاي كتاب شرح گذراندن دورههاي خلباني و آموزشي در امريكا را ميخوانيم كه هم از جذابيت برخوردار است و هم اطلاعات جالبي از سبك زندگي و آموزشي اين افراد ميدهد. نقطه عطف كتاب به فصل پنجم و شروع جنگ تحميلي برميگردد. فصل جديد زندگي سمندريان و ديگر خلبانان نيروي هوايي ارتش در اين قسمت شروع ميشود و آنها وارد مرحلهاي تازه از زندگيشان ميشوند.
بعثيها كه پيش از شروع رسمي جنگ دو فروند هواپيماي شكاري ايران را مورد هدف قرار داده و يك خلبان را شهيد و يكي را اسير كرده بودند، آتش جنگ را كاملاً روشن كرده بودند. حسين لشكري در جريان همين درگيري به اسارت بعثيها درآمد. روزهاي اول جنگ، خلبانان نيروي هوايي ارتش جواب دندانشكني به دشمن متجاوز دادند و مانع پيشروي زمينيشان شدند. در نبود سپاه و بسيج، اين خلبانان مأموريت سنگيني بر دوش داشتند. سمندريان هم در همين روزها اولين پرواز رسمياش در جنگ را انجام داد.
مردم داوطلب ناهار و شام خلبانان را تدارك ميديدند و خلبانان با شجاعت مانع نفوذ دشمنان ميشدند. همه دست در دست هم مقابل دشمنان ايستاده بودند و كسي نميخواست مقابل دشمن تسليم شود:« اگر در آن دوران پايگاه دزفول در منطقه نبود، خيلي زود منطقه جنوب از دست ايران خارج ميشد. ما دست تنها داشتيم از اين كشور دفاع ميكرديم و در مقابل ما نه تنها عراق بلكه يك دنيا قرار داشت. »(ص121)
شهادت خلبانان و دوستان سمندريان تأثير زيادي روي همسرش گذاشته بود. در شرايط سخت جنگ و نبودنهاي شوهر و شهادت آشنايان، همسر سمندريان با استفاده از اسلحه كمري شوهرش دست به خودكشي ميزند و با آسيب ديدن بخشي از نخاع، توانايياش براي راه رفتن را از دست ميدهد. با اين اتفاقات سمندريان به تبريز منتقل ميشود. او پروازهايش را از اين پايگاه انجام ميدهد و به همراه ديگر خلبانان همچنان به نقشآفرينيهايش در جنگ ادامه ميدهد.
اواخر سال 1363 سمندريان براي مداواي همسرش به آلمان ميرود. پس از عدم معالجه همسر به ايران بازميگردند و دوباره پروازها از سر گرفته ميشود. سال 65 مرحله ديگري از زندگي اين خلبان آذري شروع ميشود. او پس از بمباران چند كارخانه عراقي، وقتي هواپيمايش آسيب ميبيند از هواپيما به بيرون ميپرد و داستان اسارتش از همين جا شروع ميشود. بازجوييها، شكنجهها و نشستن روي صندلي الكترونيكي فشار زيادي را به سمندريان وارد ميكند. از طرفي فكر خانواده و فرزندانش او را رها نميكرد.
بيخبري، دلتنگي و شكنجههاي پشت سر هم لحظات سختي را براي خلبان اسير ايراني رقمزده بود. نبردن خلبانان ايراني به اردوگاههاي اسراي ايراني و بودن در كنار زندانيان عراقي يا ماندن در سلولهاي تاريك انفرادي شرايط را بسيار سخت كرده بود. خواندن قرآن و حفظ كردن آيات كوچك بزرگترين نعمت در دوران اسارت بود و باعث ميشد سمندريان درد دوري از خانواده و پرواز را تسكين دهد.
پايان جنگ و توافق بر قطعنامه 598 وضعيت را براي اسرا بهتر ميكند. سال 69 با تبادل اسرا، سمندريان نزد خانوادهاش بازميگردد. مسير سخت و دشوار اين خلبان شجاع پس از هشت سال جنگ كه نزديك به چهار سالش در اسارت گذشت به پايان ميرسد.
ميلاد رضازاده در «شش و سي دقيقه عصر» با پرداختن درست به جزئيات و با نگارشي روان و شيوا، ضمن دادن اطلاعات كافي به خواننده، تجربه خوانش كتاب را براي مخاطب دوچندان ميكند. اين كتاب را كه توسط حوزه هنري استان آذربايجان شرقي و انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده ميتوان اثري قابل اتكا و خوب در حوزه دفاع مقدس دانست.