کد خبر: 1367506
تاریخ انتشار: ۱۷ تير ۱۴۰۵ - ۰۶:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با مادر پاسدار شهید امیرحسین فخری‌قهی از شهدای جنگ تحمیلی رمضان
جهادگر، مربی نوجوانان و پاسدار وطن بود همسر مرحومم چندین بار به امیرحسین گفته بود: تو شهید شو تا من پدر شهید بشوم. من وقتی متوجه این حرفش شدم به همسرم گفتم: تو چطور دلت می‌آید این را بگویی؟ همسرم گفت: شهادت بالاترین افتخار است... پدر امیرحسین جانباز دفاع مقدس بود، اما هیچ وقت قبول نکرد دنبال کار‌های جانبازی‌اش برود. حتی نخواست شغل دولتی برود. در میدان تره‌بار کار می‌کرد
 شکوفه زمانی
جوان آنلاین: شهید امیرحسین فخری‌قهی، نخبه نرم‌افزار سایبری و از پاسداران گمنام کشورمان بود که در جریان جنگ تحمیلی چهل‌روزه در بمباران دشمن امریکایی- صهیونیستی به شهادت رسید. امیرحسین متولد ۱۳۷۸ در خیابان ۱۷ شهریور تهران و تنها پسر خانواده بود که بعد از فوت پدرش، خود را مکلف می‌دانست که از خانواده نگهداری کند. شهید فخری در روز ۱۱ اسفندماه ۱۴۰۴ با اصابت پرتابه دشمن به محل کارش به شهادت رسید و پیکر پاکش در روز ۱۵ اسفند در گلزار شهدا و قطعه ۴۲ تشییع و خاکسپاری شد. اشرف کثیری، مادر شهید، در گفت‌و‌گو با «جوان» درباره تنها پسرش می‌گوید: «امیرحسین نذر امام حسین (ع) بود. هر وقت اسمش را صدا می‌کردم به یاد امام حسین (ع) می‌افتم. پسرم مثل آقا امام حسین (ع) لب‌تشنه با زبان روزه شهید شد...»
 
کمی از خانواده‌تان بگویید. گویا پدر شهید هم از جانبازان دوران جنگ دفاع مقدس بودند؟
پسرم امیرحسین متولد ۲۸ دی‌ماه ۱۳۷۸ در تهران بود. شهید در خانواده‌ای به دنیا آمد که پدرشان مرحوم محمد فخری هم سابقه شرکت در جبهه‌های جنگ تحمیلی به عنوان پرستار و بهیار را داشت. پدر امیرحسین در دفاع مقدس چنددرصدی شیمیایی شد. در یک عملیات وقتی گاز شیمیایی می‌زنند، همسرم که ماسک به صورتش بود، وقتی می‌بیند رفیقش ماسک ندارد، ماسک خود را به ایشان می‌دهد و خودش چفیه جلوی صورتش می‌گیرد. این کارش باعث می‌شود درگیر عارضه بیماری شود. همسرم علاوه بر حضور در خط مقدم، کار بهیاری هم انجام می‌داد و مجروحان را مداوا می‌کرد. طی همان عملیاتی که گفتم، مدت زیادی از ایشان خبری نبود؛ طوری که خانواده‌اش فکر کردند شهید شده و برایش مراسم گرفته بودند. ولی بعد از مدتی از جبهه برگشتند. همسرم به درجه رفیع شهادت نائل نشد، ولی پسرش راه او را ادامه داد و به شهادت رسید. 
 
همسرتان چه شیوه تربیتی را در خانه اعمال می‌کردند؟
همسر مرحومم چندین بار به امیرحسین گفته بود: تو شهید شو تا من پدر شهید بشوم. من وقتی متوجه این حرفش شدم به همسرم می‌گفتم تو چطور دلت می‌آید این‌جوری بگی؟ اما همسرم می‌گفت: این بالاترین افتخار است. همسرم هیچ وقت قبول نکرد تا به او درصد جانبازی بدهند. حتی کار دولتی و کار در مخابرات را هم نپذیرفت و همیشه می‌گفت من برای دل خودم به جبهه رفتم. برای همین کار آزاد (حسابداری در میدان مرکزی میوه و تره‌بار) انجام می‌داد. ایشان بسیار زحمت‌کش بود و اعتقاد به نان حلال داشت. همیشه در حال خواندن قرآن و نماز امام زمان (عج) بود. 
 
امیرحسین چندمین فرزند خانواده بود؟
فرزند دوم خانواده بود. همان‌طور که از اسمش پیداست، من و پدرش با نذر و نیاز او را از امام حسین (ع) گرفتیم و برای ادای نذرمان سالیان سال به یک هیئت نزدیک منزلمان غذا تهیه می‌کردیم. هر وقت اسم امیرحسین را صدا می‌کردم، به یاد امام حسین (ع) می‌افتادم و به خود می‌بالیدم که اسم پسرم هم اسم امام حسین (ع) است. پسرم مثل آقا امام حسین (ع) لب‌تشنه با زبان روزه شهید شد. امیرحسین ۱۰ سالش بود که به پیشنهاد پدرش عضو بسیج مسجد الغدیر محله‌مان شد. محله ما میدان خراسان است و امیرحسین سال‌ها در این مسجد فعالیت می‌کرد. 
 
از فعالیت‌هایی که امیرحسین در مسجد الغدیر (روحانی) میدان خراسان داشت توضیح دهید. 
پسرم در طی دوران تحصیلاتش شاگرد زرنگ کلاس بود و در هر مقطعی از تحصیل به درسش خیلی اهمیت می‌داد. بسیار علاقه‌مند بود و در کنار تحصیل، زبان انگلیسی هم می‌آموخت تا اینکه بعد‌ها تدریس زبان انگلیسی را هم در آموزشگاه زبان انجام می‌داد. ایشان در طی دورانی که مربی بسیج بود، به بچه‌ها زبان یاد می‌داد. در این دوران هم با دوستان مسجدی بسیاری که از لحاظ رفتاری و اخلاقی مثل خودش بودند، دوست بود. من همیشه هر وقت هر کدام از بچه‌هایم که از خانه خارج می‌شدند، دعای عاقبت‌به‌خیری را اول برای همه جوان‌ها بعد برای بچه‌های خودم می‌خواندم. زمان گذشت تا اینکه همسرم سال ۹۸ در سن ۵۵ سالگی شب ۲۱ ماه رمضان به رحمت خدا رفت. با فوت همسرم بچه‌هایم پشت و پناه‌شان را از دست دادند، مخصوصاً امیرحسین که تازه به سن ۱۸ سالگی رسیده بود و نیاز به همراهی داشت. ولی امیرحسین از آن واقعه به بعد نخواست که جای خالی پدرش برای من و خواهرهایش حس شود و از آن موقع بود که مرد زندگی ما شد و در کنار تحصیل در رشته مهندسی نرم‌افزار، کار هم می‌کرد. ایشان همیشه در کارش موفق بود و هر روز پیشرفت می‌کرد. در مسجد نیز مربی‌گری می‌کرد و به بچه‌ها قرآن و کامپیوتر و زبان یاد می‌داد. ولی از این کارهایش هیچ حقوقی دریافت نمی‌کرد. گاهی به مناسبت‌های مختلف بچه‌های مسجد را به اردوی مشهد می‌برد. هر وقت می‌خواست با بچه‌ها به مسافرت برود، بغض گلویش را می‌گرفت. شاید علتش دوری از ما و تنها گذاشتن ما بود. همیشه در کار‌های جهادی شرکت می‌کرد. از جمله در زلزله کرمانشاه برای کار جهادی مدت زیادی همراه بچه‌های مسجد رفته بود. اما به ما نمی‌گفت چه کار می‌کند. اصلاً دوست نداشت از کارهایش برای ما توضیح بدهد. در مورد بیشتر کارهایش بعد از شهادتش متوجه شدیم. 
 
پس شهید در کار‌های جهادی هم پیش‌قدم بود؟
بله، وقتی اردوی جهادی می‌رفت، همیشه لباس‌ها و کفش و کیفش خاکی بود. ما می‌فهمیدیم رفته برای کمک و دیگر سؤالی نمی‌کردیم. یک نکته خیلی مهم که می‌خواهم اشاره کنم، مسئولیت‌پذیری پسرم و دوم نجابتش بود که زبانزد همه از جمله همسایه‌ها و دوستان و آشنایان و مادران شاگردانش بود. وقتی برای شهادتش مراسم از طرف مسجد خودشان برایش گرفته بودند، هر خانمی وارد مسجد می‌شد برای ما از نجابت امیرحسین تعریف می‌کرد. اینکه امیرحسین چه مربی خوبی برای بچه‌هایشان بود. از لحاظ مسئولیت‌پذیری هم هر وقت دوستان در مسجد از او کاری می‌خواستند، حتی شده خسته از سر کار آمده بود، ولی باز لباس می‌پوشید و مسجد می‌رفت. همه مراسم و مناسبات اعم از اعیاد شعبانیه برای چراغانی محل و مسجد تا دیروقت بیرون فعالیت داشتند و برای نذری‌های شب‌های محرم و احیا مبالغی را جمع‌آوری می‌کردند و با دوستانشان تدارک می‌دیدند و با دوستانش خیلی شب‌ها در برنامه ایست‌بازرسی شرکت می‌کرد. برای امیرحسین خستگی معنا نداشت. به شاگردانش خیلی علاقه داشت و هر کاری می‌کرد تا به آنها چیز‌های جدید یاد بدهد؛ از زبان و کامپیوتر و برنامه‌های نرم‌افزار گرفته تا تفریحاتی مثل کوه‌نوردی و فوتبال را برای آنها تدریس می‌کرد. بچه‌ام مرد خانه شده بود و همه کار‌های خانه را انجام می‌داد و هرچه خواهرانش مخصوصاً خواهر کوچکش احتیاج داشت، زود برایش فراهم می‌کرد. انگار دینی گردن خودش می‌دانست که در نبود پدرش باید او همه کار را انجام دهد. کار‌های تحصیل خواهرش را خودش انجام داد. وقتی فهمید خواهرش گرافیک دانشگاه شاهد قبول شده بدون اینکه از سهمیه‌ای استفاده کند، خیلی خوشحال بود. 
 
چطور شد که امیرحسین وارد سپاه شدند؟
در یک مقطعی از طرف سپاه وارد مسجدشان شدند و نیرو می‌خواستند. ایشان هم بدون اینکه به ما چیزی بگوید ثبت‌نام کرد و اسمش از بین همه کسانی که ثبت‌نام کرده بودند درآمد. خیلی خوشحال بود که اسمش درآمده است. به خواهر بزرگش گفته بود، ولی باز از تخصص اصلی شغلی‌اش به ما نگفت. همیشه به خواهرش می‌گفت آبجی من مطمئنم بابا برایم دعا کرده است که من اینجا اسمم دربیاید. چون از آن همه که ثبت‌نام کرده بودند فقط اسم من درآمده است. در صورتی که اصلاً من فکرش را نمی‌کردم. زمان کنکور امیرحسین حوزه‌اش افتاده بود دانشگاه افسری امام حسین (ع) و همسرم وقتی او را به حوزه برده بود، به امیرحسین گفته بود: نمی‌توانی دانشگاه افسری بروی و درس بخوانی. من خیلی دوست دارم تو وارد سپاه بشوی. ولی پسرم گفته بود: بابا من رشته ریاضی فیزیک بیشتر علاقه دارم. برایش زحمت کشیدم تا این شد که وقتی اسمش برای سپاه درآمد، گفت: «دعای بابا بوده است.» از آنجایی که پدرش خیلی دوست داشت پسرم در این راه باشد، خودش هم برای امیرحسین دعا کرد و اسباب آن را فراهم کرد تا امیرحسین پا به این مسیر بگذارد. این‌طور که ما فهمیدیم و به ما گفتند، امیرحسین نخبه نرم‌افزار بود و وارد حوزه تخصصی‌تر (سایبری- جنگال) شده بود و این رشته را ادامه داده بود. راه‌های پیشرفتی بسیاری در حوزه رشته خود داشت و هر روز در این رشته موفق‌تر شده بود. به طوری که بعد‌ها ما فهمیدیم در آن سن کم امیرحسین به درجه ستوان یکم رسیده بود. البته این مطالب را ما بعد‌ها (بعد از شهادتش) فهمیدیم. وقتی از محل کارش به منزل ما آمدند به ما گفتند ما گمنام هستیم و نباید شناخته بشویم. برای همین وقتی که امیرحسین وارد سپاه شده بود، دیگر از ایشان خواسته بودند به خاطر شرایط امنیتی زیاد به پایگاه مسجدشان نرود. برای همین وقتی امیرحسین پاسدار شد، کلاس برای بچه‌ها کمتر می‌گذاشت و بیشتر به کارشان می‌پرداخت. 
 
از لحظات آخری که با امیرحسین بودید چه خاطراتی دارید؟
انگار پسرمان از ماه‌ها قبل خودش را برای چنین روزی آماده کرده بود. چون پارسال بعد از مدت‌ها چند روزی من را به سفر مشهد برد. چه سفری! بهترین سفر بود. بعد به من گفت مامان ان‌شاءالله سال دیگر کارهایت را می‌کنم، اگر از سرکار اجازه بدهند خودم کربلا می‌برم. آخه من هنوز کربلا نرفته بودم. انگار خودش پی به همه چیز برده بود و به او الهام شده بود. من آن موقع هنوز از رسته شغلی امیرحسین خبر نداشتم. ایشان خیلی تودار بود. اصلاً هیچی از موقعیت شغلی‌اش به ما بروز نداده بود. فقط یک بار که خواهرش به او گفته بود داداش می‌خوام برای ازدواجت اقدام کنم، در خلوتی به خواهرش گفته بود هرکسی نمی‌تواند با من وصلت کند. خواهرش به او گفته بود این حرفا چیه؟ من خیلی‌ها را می‌شناسم که با افراد نظامی وصلت می‌کنند... امیرحسین به ما نگفته بود که چه شغلی دارد و از آنجایی که امیرحسین می‌خواست جای خالی پدرش را برای ما پر کند، تمام کار‌های پزشکی من را انجام داده بود. انگار خودش می‌دانست که دیگر فرصت ندارد. برای همین همه‌جوره کمک‌حال ما بود. دو روز قبل از آن حادثه شهادتش تصمیم می‌گیرد برای خواهر کوچکش مبینا تولد مفصلی بگیرد. با خواهر بزرگترش صحبت کرد و گفت می‌خواهم برای مبینا کادو ساعت و ایرپاد بگیرم، چون می‌دانست به او احتیاج دارد. از سرکارش سفارش داده بود برایش آوردند. خودش کادو کرد و جمعه به خواهر و همسرخواهرش گفت که می‌خواهم جمعه برای مبینا توی رستوران تولد بگیرم و خوشحالش کنم. با خواهرش رفتند برایش کیک هم گرفتند و آن شب یعنی جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴ آخرین تولد را امیرحسین برای خواهرش گرفت. وقتی خواهرش داشت دعا می‌کرد، موقع شمع فوت کردن گفت چه دعایی کردی؟ خواهرش گفت شخصی نمی‌گویم. امیرحسین گفت: «اول برای سلامتی رهبر دعا کن، بعد برای خودت.» کی می‌دانست قراره فردایش رهبر عزیزمان شهید شود. شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ امیرحسین مثل همیشه سر کارش حاضر شد. وقتی فهمید جنگ شده، زود با همه تماس گرفت تا مطمئن بشود ما سالم هستیم. وقتی از سرکار برگشت گفت هرچه با یکی از دوستانم تماس می‌گیرم جواب نمی‌دهد. تا اینکه آخر شب متوجه خبر شهادت دوست دوران بچگی‌اش شد که باهم در بسیج بودند. پسرم با این رفیقش بسیار همدیگر را دوست داشتند. آن شب پسرم بدجور بی‌قرار شده بود. شبانه به منزلشان رفت و بعد فردا به همراه خانواده دوستش به معراج شهدا رفت. از آنجایی که معراج شهدا فقط برای حضور خانواده درجه‌یک بود، مادر شهید دست امیرحسین را گرفت و داخل معراج برد و این دو دوست با هم وداع کردند. شب که بچه‌ام به منزل برگشت، خیلی حالش بد بود. حتی افطار نکرد. گفت مامان فردا تشییع دوستم است، شما هم می‌آیید؟ چون ما از دوستان خانوادگی بودیم گفتیم آره فردا صبح ما هم می‌آییم. 
 
چطور از حادثه شهادت امیرحسین با خبر شدید؟
شب امیرحسین به همسرخواهرش گفته بود احتمالاً نگذارند من فردا همراه شما بیایم. ولی آدرس داد و گفت شما فردا ۷ صبح بروید. اما طاقت نیاورد و گفت: من هم می‌آیم. حرکت کردیم. وقتی آنجا رسیدیم، دامادم گفت خیلی به گوشی پسرم تماس می‌گرفتند که امیرحسین سرکار برود. پسرم تا ظهر در مراسم تشییع دوستش ایستاده بود. با دوستش که وداع کرد، یک لحظه دیدم امیرحسین نیست. به دامادم گفتم: «امیرحسین نیست» گفت: «خیلی به او زنگ زدند، دیگر رفت» و این آخرین دیدار من با امیرحسین شد. آخرین صحبتم با پسرم در مراسم تشییع دوست امیرحسین بود. قبل از حرکت به بهشت زهرا (س) داخل آسانسور وقتی فهمید من لباس گرم فراموش کردم بیاورم، گفت مامان شما بروید من خودم می‌روم برایت می‌آورم. من آن آشفتگی را که از غم از دست دادن دوستش داشت، توی چهره ماه امیرحسین دیدم. آن آخرین دیدار من با امیرحسین بود. پسرم همین که می‌رسد سرکارش، روز ۱۱ اسفند همه محل‌های سایبری را می‌زنند. با اینکه محل کارشان خانه امن بود - که این را هم ما بعد‌ها فهمیدیم - نگو که این وطن‌فروش‌ها مکانش را لو داده بودند. طرفای ساعت ۳بعدازظهر دو تا دخترای من بدجور دلشان شور می‌زد. در صورتی که من آرام بودم. هرچی به گوشی امیرحسین زنگ زدم جواب نمی‌داد. در حالی که آن موقع پیکر امیرحسین زیر آوار بود.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار