کد خبر: 1369177
تاریخ انتشار: ۲۷ تير ۱۴۰۵ - ۰۱:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با فرزند شهید رضا حق‌شناس از شهدای هوافضای سپاه در جنگ تحمیلی رمضان
بابا از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم من ۱۶ سال سایه پدر بر سرم بود. اما ایشان در همین زمان کم هر چیزی که بلد بود به من و خواهرم یاد داد. بابا به من نماز خواندن و عشق به اهل بیت (ع) را آموخت. به من یاد داد که تفکر بسیجی داشته باشم و با مسجد و هیئت انس بگیرم. ایشان یک رزمنده مکتبی بود و ولایتمداری را به ما آموخت 
 علیرضا محمدی

جوان آنلاین: «رضا حق‌شناس» یکی از رزمندگان هوافضای سپاه بود که در خلال جنگ تحمیلی رمضان در مصاف با دشمن امریکایی- صهیونیستی به شهادت رسید. آقارضا در هنگام شهادت دو فرزند ۱۹ ساله و ۱۶ ساله داشت که اکنون محمد حق‌شناس، فرزند ۱۶ ساله شهید، با ما هم‌کلام شده است تا فرازی از زندگی و خاطرات پدر شهیدش را روایت کند. سرهنگ حق‌شناس را باید رزمنده‌ای گمنام و در عین حال مکتبی بدانیم که بیش از دو دهه از عمر خود را در سپاه خدمت کرد و عاقبت این خدمت خالصانه نیز با سعادت شهادت در بامداد ۲۰اسفندماه در کنار دو همرزمش مهدی بازگیر و احسان حسینی رقم خورد. محمد حق‌شناس در گفت‌و‌گو با ما می‌گوید: «من نماز خواندن را از پدرم یاد گرفتم. بار‌ها با او به سفر اربعین رفتیم و عشق به آقا امام حسین (ع) را از زمزمه‌های پدر و مادرم به ودیعه دارم.»

چند سال دارید و در خانواده چند خواهر و برادر هستید؟
من و یک خواهرم که الان ۱۹ ساله است، دو یادگاری شهید رضا حق‌شناس هستیم. من خودم ۱۶ سال دارم و پدرم هم متولد سال ۱۳۵۹ بود. ایشان هنگام شهادتش در بامداد ۲۰ اسفندماه سال گذشته (۱۴۰۴) ۴۵ سال داشت. 


شما هنوز در سن نوجوانی قرار دارید، چه تصوری از شهادت بابا دارید؟
پدرم عاشق امام علی (ع) بود و در سفر‌هایی که با هم اربعین به کربلا و نجف می‌رفتیم، عشق و ارادت ایشان به امیرالمؤمنین (ع) بسیار نمایان بود. جالب است که شهادت پدرم هم در بامداد ۲۰ اسفند مصادف با ۲۱ ماه رمضان که شهادت امام علی (ع) است رقم خورد. بابا در طول عمرش بار‌ها آرزوی شهادت کرده بود. بار آخر که با هم نجف مشرف شده بودیم، مقابل حرم امام علی (ع) بودیم که پدرم رو به من کرد و گفت: پسرم! دعا کن و از آقا بخواه که پدرت شهید بشود. رو به ایشان کردم و گفتم: بابا چرا چنین حرفی می‌زنی؟ گفت: خیلی از دوستانم شهید شدند و الان جای خوبی رفته‌اند. من هم دوست دارم شهید بشوم و پیش رفقایم بروم... با این حرف‌هایی که بابا می‌زد، ما می‌دانستیم که شهادت خواسته قلبی ایشان است. بنابراین وقتی به شهادت رسید، هرچند خیلی ناراحت و دلتنگ شدیم، ولی اینکه او به آرزویش رسید، ما را دلخوش می‌کند. تصوری که من از شهادت پدرم دارم این است که او به خواسته دلش رسید. آن چیزی که سال‌ها در آرزویش بود و لایقش بود را به دست آورد و عاقبت به خیر شد. 

در زندگی چه چیز‌هایی را از پدرتان یاد گرفتید؟
من خیلی چیز‌ها را از بابا یاد گرفتم. هرچه دارم از او و مادرم دارم. پدرم به من نماز خواندن یاد داد. کنارم می‌ایستاد و با صدای بلند نماز می‌خواند تا من تکرار کنم و یاد بگیرم. ایشان خیلی دوست داشت که من و خواهرم تربیت مذهبی و انقلابی داشته باشیم. پدرم من را تشویق می‌کرد که در بسیج فعالیت کنم. همین‌طور من را با محیط مسجد و هیئت آشنا کرد. نسل به نسل پدر‌های ما به فرزندان‌شان عشق به امام حسین (ع) و اهل بیت (ع) را یاد دادند و پدر من هم همین‌طور بود. ایشان آدم بسیار مهربانی بود و بر محبت و احترام به والدین بسیار تأکید می‌کرد. خودش هم در مواجهه با والدینش بسیار متواضع، صبور و مهربان بود. 

آخرین سفر اربعین که با هم رفتید چه زمانی بود؟
سال گذشته به دلیل جنگ ۱۲ روزه پدرم نتوانست به سفر اربعین برود. سال قبل از آن با هم رفتیم و همان‌طور که عرض کردم ماجرای حرم امام علی (ع) و دعایی که گفته بود برای شهادتش بکنم پیش آمد. این سفر‌های اربعین خیلی برایم خاطره‌انگیز است. هنوز هم در ذهن مرورشان می‌کنم و آرزو دارم که یک‌بار دیگر چنین سفری را تجربه کنم. هرچند که بابا دیگر نیست و باید بدون ایشان به زیارت اربعین بروم. 

از بین دوستان شهید پدرتان، ایشان به کدام شهید بیشتر ارادت داشت؟
«شهید سید مهدی سهرابی». پدرم با این شهید خیلی رفیق بود و سر مزارش زیاد می‌رفت. خیلی هم شهید سهرابی را یاد می‌کرد. این شهید گرانقدر از شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه است. پدرم از جمله کسانی بود که پیکر شهید سهرابی را پس از شهادت، از زیر آوار خارج کرده بود. همیشه می‌گفت: «مهدی (شهید سهرابی) خیلی آدم خوبی بود.» تعاریفش از این شهید و اوقاتی که به مزارش می‌رفت، هیچ‌وقت از ذهن من پاک نمی‌شود. اگر از من بپرسند که پدرم در زندگی‌اش به چه کسانی حسادت می‌کرد، من می‌گویم تنها جایی که حس کردم بابا حسادت می‌کرد یا بهتر بگوییم به مقام کسی رشک می‌برد، همان شهدا بودند. یادم است زمان تشییع پیکر شهید سهرابی، پدرم با اشاره به بنر تصویر ایشان در مراسم به من گفت: ببین پسرم، اگر آدم کار‌های خوبی انجام دهد و خوب هم این دنیا را ترک کند، خدا او را همین‌قدر عزیز می‌کند و در چشم مردم او را بزرگ می‌کند. 

پس ایشان زمینه‌های شهادت‌شان را در ذهن شما و خانواده ایجاد کرده بود؟
بله همین‌طور است. بابا خصوصاً پس از جنگ ۱۲ روزه زیاد از شهادت صحبت می‌کرد و قدم به قدم ما را آماده شهادتش کرده بود. همیشه که به زیارت مزار شهدا می‌رفت، ما را هم همراهش می‌برد. اگر ایشان نبودند، خودمان به همراه مادرم می‌رفتیم و اینها باعث شده بود که زمینه‌های پذیرش شهادت بابا فراهم شود. البته نه اینکه ما باور داشته باشیم که او شهید می‌شود، بلکه یک‌سری مقدمات در دل‌مان ایجاد شده بود. وقتی خبر شهادت پدرم را شنیدیم، مسلماً ناراحت شدیم. اما یک حس عجیبی داشت؛ انگار هم به آن افتخار می‌کردیم و هم غمگین بودیم. هم باورمان نمی‌شد و هم به چشم می‌دیدیم که پیکرش روی دست مردم و داخل تابوت مزین به پرچم ایران جا به جا می‌شود. یک نکته‌ای که باعث تأسف ما شد، این بود که پیکرش را در معراج به ما نشان ندادند، چون گویا صورت ایشان مجروح شده بود. ما نتوانستیم او را برای بار آخر ببینیم و دیدار ماند به قیامت. 

آخرین وداع‌تان با پدرتان تفاوتی با دفعات قبل داشت؟
آخرین باری که بابا از خانه رفت، ظهر روز قبل از شهادتش بود. ظهر که رفت، بامداد روز بعد ساعت ۳صبح به شهادت رسید. همیشه که از خانه می‌رفت، صرفاً خداحافظی می‌کرد. اما آن روز به من گفت: «دیگر برنمی‌گردم و حواست به مادر و خواهرت باشد.» این حرف‌هایش برایم خیلی عجیب بود. نمی‌دانستم که دارد آخرین وصیت‌هایش را به من می‌کند. بابا آن روز بعد از اینکه از خانه خارج شده بود، پیش پدر و مادرش (بابابزرگ و مادربزرگ) که هر دو در قید حیات هستند رفت و از آنها حلالیت گرفت. حتی دست و پای آنها را هم بوسید و گفت که او را حلال کنند. بعد به آنها هم گفته بود که می‌رود و شاید این رفتن بازگشتی نداشته باشد. همان شب پدرم و دوستانش به مأموریت می‌روند و نهایتاً ساعت سه و نیم صبح به شهادت می‌رسد. 

وقتی که جنگ تحمیلی رمضان شروع شد، پدرتان چه نظری داشتند؟ خصوصاً وقتی که خبر شهادت مقام معظم رهبری را شنیدند، چه واکنشی داشتند؟
آقا روز ۹ اسفند شهید شدند و خبر شهادت‌شان ۱۰اسفند منتشر شد. پدرم هم بامداد ۲۰ اسفندماه به شهادت رسید. وقتی که خبر شهادت آقا منتشر شد، بابا خیلی ناراحت شده بود. به شدت متأثر بود و حتی آن روز که می‌خواست به سرکارش برود، رمز کارت‌های بانکی‌اش را به من گفت. پرسیدم چرا این رمز‌ها را می‌گویی؟ گفت: شاید دیگر برنگشتم؛ اینها را داشته باش که اگر نیاز شد بتوانید از کارت‌ها استفاده کنید. حتی عکس کارت‌ها را انداخت و به من داد که بدانم هر رمزی متعلق به کدام کارت است و من این عکس‌ها را هنوز دارم. از همان روز به بعد انگار بابا دیگر در این دنیا نبود. خودش را آماده شهادت کرده بود تا پیش مقام معظم رهبری و دوستان شهیدش برود. خیلی هم طول نکشید که ایشان هم به شهادت رسید و همراه قافله شهدا شد. 

گویا پدرتان متولد اسفند بود و در اسفند هم به شهادت رسید؟
بله؛ ایشان متولد ۱۹ اسفند سال ۵۹ بود و بامداد بیستم یا به تعبیری شامگاه ۱۹ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت رسید. در واقع روز تولد زمینی‌اش، تولد دوباره‌ای یافت. این تقارن خیلی جالب است. اما جالب‌تر از آن این است که بابا در روز شهادت امام علی (ع) به شهادت رسید؛ امامی که پدرم بسیار به او ارادت داشت و بسیار به امیرالمؤمنین (ع) عشق می‌ورزید. وقتی که پدرم را تشییع می‌کردند، من یاد تشییع پیکر شهید سید مهدی سهرابی و حرف‌های آن روز پدرم افتادم. بابا می‌گفت: آدم اگر خوب زندگی کند و خوب بمیرد، این‌طور خدا او را عزیز می‌کند و آن روز دیدیم که پیکر خودش روی دستان مردم به سوی آرامگاه ابدی‌اش می‌رود. بنر تصویر بابا هم نصب شده بود و بعضی از مردم تصاویر او را به دست داشتند. عین صحنه‌هایی که در تشییع پیکر شهید سهرابی بود، اینجا هم رقم خورده بود. انگار بابا در تشییع پیکر دوستان شهیدش، مراسم تشییع خودش را دیده بود. 

سخن پایانی. 
من ۱۶ سال سایه پدر بر سرم بود. اما ایشان در همین زمان کم هر چیزی که بلد بود به من و خواهرم یاد داد. بابا به من نماز خواندن و عشق به اهل بیت (ع) را آموخت. به من یاد داد که تفکر بسیجی داشته باشم و با مسجد و هیئت انس بگیرم. ایشان یک رزمنده مکتبی بود و ولایتمداری را به ما آموخت. من دوست دارم راه او را در همه مسائل طی کنم. مثل او باشم و عاقبتم را در راهی گره بزنم که بابا رفت و در همین مسیر هم عاقبت به خیر شد. یک چیزی که ایشان خیلی تأکید داشت و به من گوشزد می‌کرد این بود که هیچ‌وقت با بزرگ‌تر از خودت، خصوصاً پدر و مادرت، بلند حرف نزن و آنها را از خودت نرنجان. البته این حرف‌ها را که می‌زد، خودش هم عمل می‌کرد. هیچ‌وقت به یاد نداریم که بابا بخواهد با پدربزرگ و مادربزرگ به تندی حرف بزند. خود آنها هم می‌گویند که شهید هیچ‌وقت حتی در ناراحتی حرف تندی به ما نزد و هر دو از بابا راضی بودند. پدرم آدم مهربانی بود و این مهر و محبت را مثل ارثیه‌ای برای ما به جا گذاشت. امیدوارم ما هم بتوانیم راه او را به خوبی طی کنیم و شهید شفیع ما در آن جهان باشد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار