وقتی خبر شهادتش در ایست بازرسی را به ما دادند، دلم آتش گرفت، اما با همان حال رو به دوستانش کردم و گفتم: «برای چی اینجا نشستید؟! چرا ناراحتید؟ بلند شوید و بروید محل خدمتتان، شما باید راه امیر را ادامه بدهید. امیر شهید شده، اما راهش که ادامه دارد. شما نباید اینجا بمانید و فقط گریه کنید.» بعدها به ما گفتند: «ما مانده بودیم چهطور خبر شهادت امیر را به شما بدهیم.» این خواست امیر بود که ما را به مسجد کشاند تا خودمان خبر شهادت را متوجه شویم جوان آنلاین: به همت فرمانده پایگاه ولیعصر (عج) حوزه ۳۲۵ اماممهدی (عج)، راهی خانه شهید امیرمحمد نظری میشویم؛ یکی از شهدای جوان جنگ رمضان. خانهای که باصفا و وسعت قلب پدر و مادر شهید، گرم و پذیراست؛ کسانی که سالها با عشق او را تربیت کردند و اکنون، خود را خادمان شهید میدانند و عهد بستهاند که سبک زندگی شهید را روایت کنند. در ادامه، به همراه فرمانده و دوستانش، به محل حادثه شهادت او میرویم؛ جایی که هنوز رد ترکشها بر زمین، دیوارها و درختان اطراف، گواهی بر آن لحظات است. فرمانده از آن لحظات حساس میگوید؛ از ترکشهایی که ساق پای امیرمحمد را نشانه رفت؛ همان پاهای طلایی که در زمین فوتبال شهرت داشت و امیرمحمد بسیار به آنها عشق میورزید. گویا خداوند او را با همان چیزی آزمود که بیشترین تعلق خاطر را به آن داشت. در کنار این روایت، لیلا اسکندری، مادر شهید از گرهگشاییهای امیرمحمد و دعاهایی که به برکت شهادت او مستجاب میشود، میگوید. ما ساعتها در کنار پدر و مادر شهید نشستیم و با آنها همکلام شدیم؛ این نوشتار، مرور خاطرات و گفتوگوهای ما با مادر شهید امیرمحمد نظری است.
امیرمحمد پاطلا!
من مادر شهید امیرمحمد نظری هستم. دو پسر و سه دختر دارم. پسر بزرگم هفت ساله بود که لطف خدا شامل حال ما شد و صاحب چهارقلو شدیم؛ سه دختر و یک پسر. امیرمحمد، تنها پسر چهارقلوها، در تاریخ ۶اردیبهشت سال ۱۳۸۷ به دنیا آمد.
از همان کودکی، امیرمحمد خیلی مظلوم بود. او همیشه آرامتر و بیادعاتر از بقیه بچههایم بود. یادم است وقتی چیزی میخریدم یا خوراکی بینشان تقسیم میکردم، اول به سه خواهرشان میدادم و آخر از همه به امیرمحمد میرسید. هیچوقت اعتراضی نمیکرد؛ با همان مظلومیت همیشگیاش ساکت میماند.
کلاس دوم ابتدایی بود. یک روز از مدرسه آمد خانه و گفت: «مامان، من میخوام تو مدرسه فوتبال بازی کنم. بچهها بهم میگن، پاطلایی.» همه اینها را با ذوق برایم تعریف میکرد. من به او گفتم: «باشه، اما یه شرط داره. اگه قبول کنی، من هم قبول میکنم ثبتنامت کنم.» پرسید: «چه شرطی؟» گفتم: «اگه کارنامه ترم اولت رو بیاری و همه نمرههایت ۲۰ باشه، میفرستمت برای فوتبال.» او هم با جدیت قبول کرد. وقتی کارنامهاش را آورد و نمرههای ۲۰ او را دیدم، او را برای فوتبال ثبتنام کردم. از سوم ابتدایی فوتبال را شروع کرد و تا زمان شهادتش به صورت حرفهای ادامهاش داد.
آچارفرانسه مسجد بود
پسرم در کنار فوتبال، از همان بچگی اهل مسجد هم بود. وقتی محل زندگیمان را تغییر دادیم، باز هم مسجد را رها نکرد. خیلی مسجد را دوست داشت، بیش از حد. معمولاً ساعت هشت از باشگاه برمیگشت، اما هر برنامه یا فعالیتی که در مسجد بود، خودش را میرساند. مسئولیت برنامههای ورزشی مسجد هم با امیرمحمد بود. با اینکه از باشگاه خسته برمیگشت، باز هم دستبردار نبود. میگفت: «مامان، همون دعا رو برام بخون، من میخوام برم.» من هم برایش دعای فرج و دعای شفا را میخواندم و بعد راهی مسجد میشد. امیرمحمد خیلی بچه بااعتقاد و مؤمنی بود. هم در ورزش جدی و پرتلاش هم در مسجد و کارهای مذهبی. وقتی از باشگاه برمیگشت، میگفتم: «پات خوب شد؟» میگفت: «آره مامان، برا من دعای فرج خوندی، خوب شدم.» علاقه عجیبی به دعای فرج داشت. همیشه میگفت: «این دعا رو دوست دارم، برایم بخوان.»
یکشنبهها به پایگاه مالکاشتر میرفت؛ هم برای فوتبال، هم برای تمرین در سالن ورزشی. وقتی که شنید به آنجا حمله شده و ورزشگاه را زدهاند، خیلی ناراحت شد و گفت: «مامان، ورزشگاه رو زدن...» بعد خودش آرامم کرد و گفت: «اشکال نداره، بهترشو درست میکنیم. ناراحت نباش.» روحیهاش همینطور بود، خیلی امیدوار و محکم. برای مراسمهای مسجد، وقتی میخواستند پرچم بزنند یا خیرات بدهند، امیرمحمد با ذوق و شوق جلوتر از همه بود. همیشه برای کمک کردن نفر اول بود. هر کاری در مسجد پیش میآمد، همه سراغ امیرمحمد میرفتند. خانمهای مسجد میگفتند: «امیرمحمد آچارفرانسه ماست؛ وقتی است، خیالمان راحت است.» خیلی مسئولیتپذیر بود.
استجابت دعا
وقتی میگویم امیرمحمد من مؤمن و معتقد بود، واقعاً شواهد این صحبت را به عینه دیده بودم. راستش اگر کسی مشکلی داشت و امیرمحمد برایش دعا میکرد، سریع آن مشکل رفع میشد. دوستان مسجدیام وقتی کار یا مشکلی داشتند، میگفتند: «به امیرمحمد بگو دعا کند.» او هم به سجده میرفت و دعا میکرد و خیلی وقتها بعد از یکی - دو روز خبر میدادند حاجتشان را گرفتهاند. حالا بعد از شهادت یقین دارم که او باز هم گرهگشا خواهد بود. چند شب پیش در راهپیمایی یکی از خانمهای پایگاه را دیدم که میگفت: «من عنایت پسرتان را دیدم.» من خودم هم میدانستم پسرم خیلی دستبخیر و سخاوتمند بود. دل بزرگی داشت و همیشه برای کمک به دیگران پیشقدم میشد.
پای کار شهدا
امیرمحمد آنقدر به شهدا علاقه داشت که من همیشه میگویم عشقش به شهدا وصفناشدنی بود. هر وقت برای تشییع پیکر شهدا میخواست برود، به او میگفتم: «امیرمحمد، برای جوانها و برای همه دعا کن، مامان.» میگفت: «چشم مامان، دعا میکنم.» بعد به شوخی و محبت به او میگفتم: «فقط برای شهادت خودت دعا نکنی!» وقتی خبر میرسید تشییع شهداست، فرمانده پایگاهشان به بچهها اعلام میکرد. امیرمحمد هم با دوستانش برنامه میگذاشتند که فردا چه ساعتی برای تشییع بروند. همیشه پای کار شهدا بود. مثلاً در تشییع شهدای جنگ ۱۲ روزه، با شوق خاصی شرکت کرد.
شهادت لیاقت میخواهد!
ما اوایل جنگ رمضان در شهرستان بودیم. پدربزرگ امیرمحمد (آقای نظری) بیمار بود و پسرهایش نوبتی کارهایشان را انجام میدادند؛ نظافت و رسیدگی و... وقتی ما آنجا رفتیم، خدا شاهد است امیرمحمد یک لحظه آرام و قرار نداشت. گوشی دستش بود و دائم با دوستانش در تماس بود که بداند چه اتفاقی افتاده، اوضاع چطور است و چه خبر شده؟!
انگار جانش آنجا بود. امیرمحمد دو بار خواب شهادت دیده بود. اولین بار قبل از شروع جنگ بود که آمد و گفت: «مامان، من خواب دیدم شهید شدم. داخل یک باغ خیلی بزرگ بودم.» خیلی نگران شدم. زنگ زدم و تعبیر خواب را هم پرسیدم. گفتند خدا به آرزوی قلبیاش توجه کرده است. بار دوم که خواب دید، گفت: «مامان، دوباره همون خواب رو دیدم.» حس میکرد این خوابها بیحکمت نیست. امیرمحمد خیلی به شهادت علاقه داشت. همیشه از شهادت حرف میزد. من زیاد جدی نمیگرفتم. میگفتم بالاخره یک نوجوان است، ۱۶، ۱۷ سال بیشتر ندارد، اما واقعاً فهم و درکش خیلی بیشتر از سنش بود. شب قبل از شهادتش، به یکی از دوستانش در پایگاه گفته بود: «چی میشد ما هم شهید میشدیم؟ البته ما لیاقت نداریم...» و فردای همان شب، امیرمحمد به آرزویش رسید. بعد از شهادتش خیلیها میگفتند گریه نکن. من هم به خودم گفتم اگر گریهای است، برای مصیبتهای بزرگ کربلاست. همهاش میگفتم: «یا اباعبدالله، اگر گریه میکنم برای حضرت علیاکبر (ع) گریه میکنم، برای حضرت علیاصغر (ع) گریه میکنم، برای دل خانم رباب گریه میکنم.»
و خبر شهادت امام خامنهای
قبل از اینکه خبر قطعی شهادت حضرت آقا منتشر شود، شایعهها و حرفهای زیادی بین مردم میچرخید. امیرمحمد همیشه سعی میکرد به ما دلداری بدهد. میگفت: «اینها همه دروغ است، کار دشمن است. نگران نباشید.» آن شب حدود ساعت سه بامداد خوابیده بودیم. امیرمحمد هم دراز کشیده بود و استراحت میکرد. ناگهان برادرش صدا زد و گفت: «تلویزیون را روشن کن، انگار خبری شده.»
تلویزیون را روشن کردیم و دیدیم خبر شهادت امامخامنهای عزیزمان را میدهند. از همان لحظه تا حدود ساعت ۹ صبح کاملاً در خودش فرو رفته بود. هیچ حرفی نمیزد؛ فقط سکوت کرده بود. حالش خیلی دگرگون شده بود. همان ساعتها بود که من را صدا کرد و گفت: «مامان، من باید برم. ایست بازرسی داریم.» از شوک خبر شهادت آقا نمیتوانست راه برود. من خودم او را تا محل ایست بازرسی بردم. دوستانش هم آنجا بودند. پیادهاش کردم و برگشتم. آنقدر رهبر عزیزمان را دوست داشت که شنیدن آن خبر برایش خیلی سنگین بود و طاقت نیاورد.
همان دوران جنگ تحمیلی ۱۲ روزه هم حال و هوای امیرمحمد خیلی عوض شده بود. از شهادت فرماندهان خیلی ناراحت شده بود. غم را میشد در چهرهاش دید. همیشه به من میگفت: «مامان دعا کن... دعا کن اسرائیل و امریکا نابود بشن. برای همه رزمندهها دعا کن.»
درسخوان و منظم
در درس هم خیلی موفق بود. در مدرسه نمونه دولتی ۱۷ شهریور در رشته ریاضی قبول شده بود، اما به کامپیوتر علاقه زیادی داشت. برای همین او را پیش مشاور بردم. وقتی برای ثبتنام به هنرستان رفتیم، دیدم مادرهای زیادی آنجا بودند که با التماس و حتی گریه میخواستند بچههایشان ثبتنام شوند. وقتی آقای صادقی کارنامه امیرمحمد را دید، گفت: «برو او را بردار و بیاور، همینجا ثبتنامش میکنیم.» گفتم: «ولی او جای دیگری قبول شده است.» گفت: «اشکالی ندارد، بیاوریدش همینجا.» امیرمحمد در همه برنامهها شرکت میکرد؛ در شورا، در نماز جماعت و در برنامههای مذهبی مدرسه. گاهی میآمد خانه و میگفت: «مامان، فردا مدرسه زیارت عاشورا دارند و نذری هم میدهند. اگر دوست داری میتوانی بانی شوی.» خیلی به این کارها علاقه داشت. باور و اعتقاد عمیقی داشت. هر وقت به موفقیتی میرسید، میگفت این لطف خداست. مثلاً اگر در مدرسه نمره خوبی میگرفت یا در باشگاه فوتبال بازی خوبی میکرد و گل میزد، وقتی به خانه میآمد، میگفت: «ببین مامان، این عنایت خداست. حتماً خدا به خاطر کاری که دیشب کردم یا دعایی که خواندم، به من لطف کرده است.»
یکبار مسابقات فوتبال بود. از طرف مدرسه یا پایگاه به او یک کارت هدیه داده بودند. همانجا دوستش را صدا زده و گفته بود: «ببین، من فوتبال بازی کردم، کارت هدیه رو گرفتم، ولی بیایید همه با هم بریم، با همین کارت یه چیزی بگیریم بخوریم.» با هم رفته بودند و برای بچهها خوراکی خریده بودند. هیچوقت دوست نداشت چیزی فقط برای خودش باشد. امیرمحمد اصلاً راضی نبود کسی اذیت شود. خدا شاهد است در تمام این ۱۷ سالی که زندگی کرد، حتی راضی نبود یک مورچه زیر پایش اذیت شود، چه برسد به آدمها.
چطور میتوانم در خانه بمانم؟!
امیرمحمد خیلی منظم بود و همیشه برنامههایش را به ما هم اطلاع میداد. مثلاً میآمد خانه و میگفت: «من فردا فلان ساعت باید بروم.» بعد هم سر همان ساعت آماده میشد و میرفت. یادم است یک روز قبل از شهادتش حدود ساعت چهار بعدازظهر، در حالی که روزه هم بود، به خانه آمد و گفت: «میخواهم بروم سلمانی.» گفتیم حالا زود است، چند روز دیگر هم میتوانی بروی، گفت نه و رفت. بعد از سلمانی آمد خانه، حمام رفت و آماده شد. وقتی میخواست به پایگاه برود، همیشه غسل شهادت میکرد. آن شب تا صبح در پایگاه ماند و حدود ساعت چهار صبح به خانه برگشت. به من گفت: «من را ساعت ۱۰ صبح بیدار کنید.» گفتم: «تو خستهای، دو روزه درستوحسابی خانه نبودی.» گفت: «فرماندهمان شب و روز آنجاست. چطور من میتوانم در خانه بمانم و استراحت کنم؟ من که مسئولیت خانواده ندارم، ولی ایشان مسئولیت خانواده هم دارند.»
خیلی نگران فرماندهاش بود و همیشه در قبال ایشان هم احساس مسئولیت میکرد. به امیرمحمد گفتم: «من ساعت ۱۰ بیدارت نمیکنم، بخواب خستهای.» ساعت ۱۰ نشده، یکدفعه دیدم امیرمحمد آماده است. او لباسهایش را پوشیده بود. همیشه با لباس شخصی میرفت، اما آن دو روز آخر یک پیراهن شبیه لباس خاکی داشت که همان را میپوشید. آن روز قبل از رفتن گفتم: «برایت یک لیوان آب جوش بیاورم؟» گفت: «نه مامان، من روزهام.» گفتم: «باشه، برو. وقتی برگشتی برای افطار برایت دمنوش درست میکنم، با هم میخوریم.» رفت. قبل از رفتن، با پدرش کلی صحبت کرد. حالا که به آن لحظهها فکر میکنیم، میبینیم انگار میخواست با ما خداحافظی کند... فرماندهاش میگفت: «ما هر ساعتی به امیرمحمد میگفتیم بیا کار داریم، مسئولیتی است، گشت داریم... بلافاصله میگفت، میآیم.» قبل از جنگ هم با موتور میرفت گشت میزد. همیشه نفر اول اعلام آمادگی میکرد، خیلی به این کارها علاقه داشت.
برای چی اینجا نشستید؟!
آن روز حادثه؛ ظهر بود که ناگهان صدایی شنیدیم. گفتند: «چند نقطه را زدهاند...» با خودم برنامههای امیرمحمد را مرور کردم. گفتم: «امیرمحمد رفت پایگاه، رفت مسجد و بعد هم ایست بازرسی...» سریع به گوشیاش زنگ زدیم، اما گوشیاش خاموش بود. خدا شاهد است، من و پدرش از شدت اضطراب صدای ضربان قلبهایمان را میشنیدیم.
با هم گفتیم لباس بپوشیم برویم ببینیم در مسجد چه خبر است. وقتی رسیدیم، دیدیم همه دوستانش حیران در حیاط مسجد ناراحت و غمگین، هر کدام در گوشهوکناری نشستهاند. از آنها پرسیدیم: «امیرمحمد کجاست؟ امیر زخمی شده؟ من تاب و تحملش را دارم. اگر اتفاقی برای امیرمحمد من افتاده، به من بگید، من میتوانم تحمل کنم.»
آنجا بود که خبر شهادتش را به ما دادند. دلم آتش گرفت، اما با همان حال رو به دوستانش کردم و گفتم «برای چی اینجا نشستید؟! چرا ناراحتید؟ بلند شوید و بروید محل خدمتتان، شما باید راه امیر را ادامه بدهید. امیر شهید شده، اما راهش که ادامه دارد. شما نباید اینجا بمانید و فقط گریه کنید.» بعدها به ما گفتند: «ما مانده بودیم چهطور خبر شهادت امیر را به شما بدهیم.»، اما این خواست امیر بود که ما را به مسجد کشاند تا خودمان خبر شهادت را متوجه شویم.
حالا من خادم امیر هستم!
روز وداع با پیکر امیرمحمد شد. یک حالوهوای خاصی بود. او را که دیدم، احساس کردم هر چه نور در عالم است، جمع شده و روی صورت امیرمحمد نشسته. یک لبخند آرام و زیبا روی لبش بود. بوی عجیبی در فضا بود. فقط خدا را شکر میکردم و میگفتم من پیش حضرت زهرا (س) سربلند هستم.
با همه داغی که در دل داشتم، حس میکردم امیرمحمد روسفید رفت و ما هم به برکت او، سرافراز شدیم. من امیر را به خدا برگرداندم. در دلم او را بردم و تحویل حضرت زهرا (س) دادم. گفتم: «من تا امروز مادرش بودم، از امروز او را به شما سپردم. از این به بعد من خادم او هستم.»
بعد به مسئول آنجا گفتم: «خواهش میکنم چند دقیقه بگذارید تنها باشم.» رفتم کنار امیر و با او حرف زدم. گفتم: «خوش به سعادتت... چه کار کردی که خدا تو را خرید؟ چه کار کردی که امام حسین (ع) تو را طلبید؟» واقعاً شهادت مقام خیلی بزرگی است، مقامی که خدا نصیب هر کسی نمیکند.
سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج)
همانطور که سردار بزرگ ما، شهید سلیمانی میگفت: «باید شهیدانه زندگی کنید تا بفهمید شهیدشدن یعنی چه؟!» خدا شاهد است اگر از مدرسهاش بپرسید، از محله بپرسید، همه همین را میگویند که او شهیدانه زیست. امیرمحمد از بچگی همینطور بود. یک بار وقتی کوچکتر بود، من او را فرستادم بیرون تا برایم خریدی انجام بدهد. کمی دیر به خانه برگشت. وقتی آمد، گفت: «مامان، ببخشید دیر شد. یک خانم مسن را دیدم که کلی وسیله دستش بود. وسایلش را گرفتم و تا خانه رساندم. راهش هم خیلی طولانی بود...» انگار کمک کردن به دیگران برایش زیباترین کار دنیا بود. امیرمحمد با اینکه فقط ۱۷ سال داشت، درکش خیلی بالا بود. یکبار دخترعموی کوچکش که حدود یکسال داشت خانه ما بود. شب، امیرمحمد ساعت سه به خانه رسید، اما، چون شارژ گوشیاش تمام شده بود، زنگ در را نزد که بچه از خواب بیدار نشود. اینقدر مراعات حال دیگران را میکرد. صبحها ساعت شش و نیم میرفت مدرسه. برایش دو لقمه آماده میکردم. وقتی برمیگشت میدیدم چیزی نخورده. میگفتم: «مامان، من برای تو دو تا لقمه گذاشتم، چرا نخوردی؟» میگفت: «اینها را دادم به دوستام، به بچههایی که چیزی نداشتن.»
یکبار به او گفتم: «هدفت چیه از این کار؟ چرا لقمههایت را میدی؟» گفت: «برای سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام زمان (عج).» آن موقع امیرمحمد فقط ۱۴سالش بود، اما اینطور نیت و معرفت داشت. همیشه میگفتند خدا خوبها را برای خودش برمیدارد. امیر هم راهش را رفت و مطمئنم جایش خوب است. برای آیندهاش هم خیلی برنامه داشت. میخواست کنکور بدهد. وقتی جنگ شروع شد، گفت: «مامان، فعلاً کنکور را کنار میگذارم. بعد از جنگ دوباره میخوانم، نگران نباش.»
روضههای قطعه ۴۲ بهشت زهرا (س)
امیرمحمد خیلی عاشق روضه بود. وقتی خانه بود، گوشیاش را میآورد و روضه پخش میکرد و با دل و جان گوش میدادیم. ایام ولادت اهلبیت (ع) مولودی پخش میکرد و زمان شهادتها، نوحه. الان هر وقت میروم گلزار شهدای ۴۲ و کنار مزارش میایستم، به او میگویم: «تو که اینقدر روضه دوست داشتی، حالا اینجا ۲۴ ساعته برایت روضه برپاست.» حالا دهه اول محرم به نیت او و شهدای جنگ رمضان ۱۰ روز مجلس روضه برپا کردهایم.
من همیشه دعا میکنم به حق حضرت فاطمه زهرا (س)، هرچه زودتر امام زمان (عج) ظهور کند. یقین دارم اینها شهدای ظهور هستند و با آقا برمیگردند. با اینکه دلتنگی امیرمحمد برایم خیلی سخت است، اما از شهادتش ناراحت نیستم؛ چون به آرزویش رسید. بارها خودش به من گفته بود خواب شهادت دیده است.
رازی پنهان با شهید مصطفی کاظمزاده
بعد از شهادت امیرمحمد، یکی از دوستانش نکتهای را به من گفت که ذهنم را مشغول کرد: «امیرمحمد همیشه وقتی به بهشتزهرا (س) میآمد، اول از همه خودش را به مزار شهید مصطفی کاظمزاده در قطعه ۲۶ میرساند.»
با خودم گفتم باید بروم سراغ شهید؛ شاید میان این دو نفر، رازی پنهان شده باشد. وقتی به مزار شهید رسیدم و چشمم به عکسش افتاد، گویی تصویر امیرمحمد را در چهره او دیدم، اما آنچه مرا مات و مبهوت کرد، نوشتهای بود که روی سنگ مزار شهید نقش بسته بود.
عجیب بود، امیرمحمد در ۱۷ سال و ۱۱ ماهگی به شهادت رسید، دقیقاً در همان سنی که شهید مصطفی کاظمزاده (سن ۱۷ سال و ۱۱ ماهگی) در دوران دفاعمقدس به شهادت رسیده بود. در آن لحظه، با تمام وجودم حس کردم که مصطفی، حاجت قلبی پسرم را داده است.