پنج سال اسارت در اوج جواني خيلي سخت خواهد بود اما ايمان و ارادهاي كه در آزادگان موج ميزد باعث شد كسي احساس ناراحتي نكند. تحمل روزهاي سخت پيشرو براي رسيدن به هدف و آرماني كه براي آن جنگيدهاي چندان دشوار نخواهد بود، اگر هم دشوار باشد خيلي به چشم نميآيد، بيشتر طعم شيرين ايستادگي به پاي عقيده در ذهن ميماند. شرايط اسارت براي كلواني و ديگر آزادگان دقيقاً به همين شكل بود. امروز اين آزاده بزرگ كه در دوران اسارت جانباز هم ميشود سرش را بالا نگه ميدارد و از پنج سال و نيمي ميگويد كه در اردوگاههاي عراق گذرانده است. در ادامه گفتوگو كلواني با «جوان» را ميخوانيد.
آقاي كلواني قبل از اسارت در كدام عملياتها حضور داشتيد؟
بنده سابقه 27 ماه حضور در جبهه را دارم. از سال 1360 تا 61 و ابتداي 62 در جبهه بودم. در طول اين مدت در عملياتهاي حصر آبادان و آزادسازي خرمشهر شركت داشتم. بعد از آن براي مربيگري تاكتيك به بچههاي سپاه به پادگان احمدبن موسي شيراز رفتم. 9 ماه قبل از اسارت از اين پادگان به تيپ المهدي اعزام شدم و در جبهه بودم. در المهدي هم مربي تاكتيك و فرمانده گردان آموزش بودم.
كار مربي تاكتيك دقيقاً چگونه بود؟
آن زمان در رابطه با عملياتها بحثهايي مطرح بود كه چگونه انجام گيرند. ما اطلاعات را از طريق فرمانده گردانها ميگرفتيم و مسائل آن مثل طريقه رفتن به مسير عمليات، حركت در شب و رزم شب را به بچهها آموزش ميداديم. در كل نقاط قوت و ضعف عملياتها را بازگو ميكرديم. گاهي همراه گردانهاي عمل كننده براي كسب تجربه و اطلاع به عمليات ميرفتيم تا ببينيم در يك عمليات چه نقاط ضعف و قوتي وجود دارد كه آنها را به بقيه رزمندگان آموزش دهيم و نقاط ضعف را برطرف كنيم.
چه نقاط ضعفي و قوتي؟
در اوايل جنگ در عملياتهاي آبي خيلي تجربه نداشتيم. اولين عمليات آبي- خاكي گستردهمان عمليات بدر بود كه حدود 40 كيلومتر آب پيشرويمان داشتيم كه بعد به شرق دجله رسيديم. بعد از آن رزمندگان باتجربه شدند و توانستند در كربلاي4 و 5 از اروند عبور كنند. نقاط قوت بچهها در كنار ايمان و نيروي معنوي كه داشتند اين بود كه از ضعف عراقيها در شب نهايت استفاده را ميبردند و بيشتر عملياتهايمان را در شب انجام ميدادند. يكي از فرماندهان در صحبتهايش ميگفت اگر ميخواهيد كمين عراقيها را بزنيد بايد از سه نقطه با آرپيجي مورد هدفش قرار دهيد. قبلاً بچهها تكتك مينشستند و كمين بعثيها را ميزدند ولي ديگر كسب تجربه كرده بودند و ميدانستند اگر از سه نقطه همزمان شليك كنند اثرش خيلي بيشتر است. اگر كميني را با يك آرپيجي بزنيم او ميتواند جايش را عوض كند ولي اگر از سه نقطه باشد به خوبي ميتوان كمينش را منهدم كرد.
چگونه به اسارت بعثيها در آمديد؟
در عمليات بدر از آب كه رد شديم به سمت شرق دجله رفتيم. ما در گردان المهدي بوديم و در كنارههايمان تيپ الغدير عمل ميكرد. در شرق بصره به جاده العماره- بصره هم رسيده بوديم و پل را هم منهدم كرديم. نزديك جاده از طريق فرماندهي اعلام كردند عقبنشيني كنيد ولي زماني كه برگشتيم عراقيها از پشتسر آمده و ما را محاصره كرده بودند. يكي از گردانهاي تيپ المهدي محاصره شده بود كه خيلي از نيروهايش شهيد شدند. 13، 14 نفر از بچهها ماندند كه اسير شدند. وقتي در حال عقبنشيني بوديم تانك و نيروهاي عراقي در پشت سر ما ايستاده بودند. فكر ميكنم يكي از تيپهاي ارتش بعث نفوذ كرده و خودش را به پشت سر ما رسانده بود. زمان محاصره ما هيچ راه فرار و عبوري نداشتيم تا خودمان را به آب برسانيم. هرچند قايقها در آب منتظر بودند تا ما را برگردانند ولي ما نتوانستيم به قايقها برسيم.
چرا پشت سرتان خالي شد؟
زمانيكه عقبنشيني كرديم پشتيباني آن طور كه بايد به ما نميرسيد. پشتيباني خوبي صورت نگرفت تا به ما مهمات برسد و تجهيز شويم. من در جاده العماره- بصره بودم و ماشينهاي عراقي كه ميآمدند را هدف ميگرفتيم. هدفمان جاده العماره- بصره بود تا از طريق آن بتوانيم به بصره برسيم ولي ديگر موفق نشديم. چون نيروهاي پشتيبان تنها از طريق قايق ميتوانستند براي ما سلاح و مهمات بياورند كه كار سختي بود. پيمودن 40 كيلومتر در آب و در شب به راحتي ممكن نبود. از طرفي در خاك عراقيها بوديم و آنها تسلط بيشتري در منطقه داشتند. لذا يكي از تيپهاي ارتش بعث به پشت تيپ المهدي نفوذ كرد و ما را به محاصره خود در آورد.
لحظه اسارت چه حس و حالي داشتيد؟
هيچ ترس و واهمهاي نداشتيم. حتي من به يكي از نيروهاي ارتشي عراق كه سن كمي داشت توهيني هم كردم و گفتم تو چرا كمك صدام آمدهاي. اما انگار اين بچههاي كوچك «جيشالشعبي» بودند كه جزو نيروهاي مردمي به حساب ميآمدند. دستهايمان را بستند و به زندان كوچكي در العماره بردند. بعد از محاصره عراقيها ما را خلع سلاح كردند و به طرف يكي از مقرهايشان بردند.
چند سال اسير بوديد؟
حدود پنج سال و نيم. زماني زيادي است ولي بيشتر بچهها به خاطر عقيده و ايماني كه داشتند اميدشان را از دست ندادند. روزهاي اول ميگفتيم كه چند روز ديگر آزاد خواهيم شد. فكر ميكنم قرار بود چنين اتفاقي هم بيفتد و تبادل اسرا صورت بگيرد كه عراقيها قبول نكردند. به دليل عدمالفتح ما در عمليات بدر عراقيها اسم اين عمليات را «تاجالمعارج» به معني تاج تمام عملياتها گذاشته بودند.
از آزار و اذيت بعثيها مطالب زيادي نقل ميشود، آنها بيشتر به چه دلايلي آزادگان را شكنجه ميكردند؟
آنها بيشتر روي مسائل مذهبي و عقيدتي حساس بودند. در يكي از اردوگاهها روي يقه بستن ما حساس بودند و ميگفتند نبايد يقهتان تا زير چانهتان بسته باشد. حتي يكي از بچهها به نام احمد دولتخواه را طوري زدند كه فكش خرد شد و يك ماه در بيمارستان الرشيد عراق بستري بود. يا براي برگزاري مراسم عاشورا بچهها را خيلي اذيت ميكردند. تعدادي از بچهها را جدا ميكردند و در يك اتاق ميانداختند و كتك ميزدند. خودم به دليل ضربههايي كه به سر و گوشم خورده بود تا مدتها چيزي نميشنيدم و الان هم بيشتر روزها سردردهاي بدي ميگيرم و بيشتر عوارض جانبازيام به خاطر شكنجههايي است كه در اسارت متحمل شدم.
دوران اسارت برايتان چگونه بود؟ آيا ميتوان گفت كه سالهاي اسارت را از دست داديد و ضرر كرديد؟
اردوگاههاي عراقي به صورت آسايشگاه به آسايشگاه بود و دغدغه بسياري از بچهها اين بود كه آسايشگاه از لحاظ برنامههاي مذهبي، عقيدتي و كلاسهاي زبان خارجه چگونه اداره شود. تقسيمبندي اينگونه بود كه روحانيون مسائل عقيدتي را درس ميدادند و كساني كه انگليسي، آلماني و ايتاليايي بلد بودند به بچهها زبان ياد ميدادند. مثلاً آقاي احمد سيدي كه از بچههاي تهران بود آموزش زبان ميداد. هر كس در هر زمينهاي اطلاعاتي داشت با ديگران در ميان ميگذاشت. برگزاري زيارت عاشورا، دعاي توسل و تلاوت قرآن هم مرتب انجام ميشد. مثلاً مناسبتهايي مثل دهه فجر را در آسايشگاه برگزار ميكرديم. حتي جايي را مانند بهشت زهرا درست ميكرديم و به صورت نمايشي آئينهاي مذهبي را اجرا ميكرديم. با انجام اين كارها روحيه بچهها حفظ ميشد. وقتي از اسارت درآمديم فهميديم آن دوران چقدر برايمان پربار بوده. يكي از بچههاي تبريز چندين زبان را ياد گرفته بود. خيلي از آزادگاني كه سواد نداشتند در دوران اسارت باسواد شدند. علت برخورداري از چنين روحيهاي اين بود كه ما هدف داشتيم. هيچ كس به خاطر مسائل مادي آنجا نبود كه بخواهد بگويد الان متضرر شدهام.