دو قلوهاي شهيد حاج مهدي كه به دنيا آمدند، براي نامگذاريشان هر كسي اسمي ميگفت، اما حاج مهدي گفت: «هر چي قرآن بگه.» قرآن را كه باز كرد، آيه «بشيراً و نذيراً» آمد، اسم پسرهايش را گذاشت بشير و نذير.
بشير و نذير با پيكر بيجان پدر شهيدشان بازي ميكنند. شايد فكر ميكنند پدر خوابيده و هر آن بيدار ميشود تا باز با خندههاي مهربان و پدرانهاش آنان را دل شاد كند...
لحظات ناب شهادت
گلوله توپ كه به زمين خورد، حاج يونس همرزم حاجي از وسط گرد و خاك بيرون آمد و نشست بالاي سرحاج مهدي كازروني! چشم دوخت به چشمهاي حاج مهدي وشروع كرد به گفتن شهادتين. حاج يونس هول شده بود، شايد هم ترسيده بود. سر حاج مهدي را بغل گرفت و داشت با دلهره اشهد ميخواند اما حاج مهدي با آرامش خودش را بالا كشيد و داشت به پايين تنهاش نگاه ميكرد. «اشهد ان لا اله الا الله...» از پايين تنهاش چيزي باقي نمانده بود اما هنوز زنده بود. لحظه آخر نگاهش را دوخت به زخمهاي عميقش. ذكر «يا سيدي» با نفس آخرش همراه شد... توان حرف زدن نداشت. با چشم اشاره كرد به جيبش... حاج يونس دست كرد داخل جيب حاجي و قرآن كوچكي را در آورد و با اشاره حاج مهدي به طرف لبهايش برد تا آن را ببوسد.
حاجي قرآن را كه بوسيد انگار باري از روي شانههايش برداشته باشند، آرام گرفت و به وجهالله نظر كرد.