کد خبر: 521046
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۷ فروردين ۱۳۹۲ - ۱۲:۱۶
نكاتي خواندني از زندگي 2 نابغه و وصيتنامه 3 شهيد دوران دفاع مقدس
احمد محمدتبريزي
سال گذشته با راوي و پژوهشگر دوران دفاع مقدس، حجت‌الاسلام محمد صادقي همراه بوديم و با او برگه‌هايي از زندگي گوهربار شهيدان را ورق زديم. امسال هم با صادقي همراه و همكلام هستيم تا با او وصيتنامه‌، سيره و سبك و روش زندگي آن بزرگان تاريخ را مرور كنيم. بازخواني و مرور كوتاه زندگي شهيدان براي هر كدام از ما مي‌تواند يك الگوي مناسب، كاربردي و راهبردي براي زندگي باشد. تنها كافيست تا در كنار خوانش آن لحظات ناب، با لحظه‌اي درنگ و تفكر، بتوانيم خودمان را به آن مردان آسماني نزديك كنيم.

نابغه‌اي كه به تمام امكانات دولت كانادا «نه» گفت
شهيد حسن آغاسي‌زاده در مشهد به دنيا ‌آمد. او يك پشت پا زدن عالي به دنيا را نشان همه مردم مي‌دهد.
قبل از انقلاب آغاسي‌زاده براي ادامه تحصيل در رشته عمران به تورنتو كانادا مي‌رود. سال‌هاي اول و دوم جنگ در تورنتو فارغ‌التحصيل و به عنوان يكي از دانشجويان ممتاز در رشته عمران شناخته مي‌شود. اين خبر در محيط علمي و دانشگاهي كانادا مي‌پيچد و دولت كانادا اعلام مي‌كند كه دانشجويان ممتاز دانشگاه بدون هيچ ورودي و هزينه‌اي به عنوان يك كارمند و حقوق بگير مي‌توانند در مقطع كارشناسي ارشد مشغول به تحصيل شوند و دولت كانادا هم آنها را تأمين مالي مي‌كند. علاوه بر اينها به آغاسي‌زاده مي‌گويد مي‌تواند به ايران برود و خانواده‌اش را هم بياورد و در اين كشور ساكن كند و تمامي خرج و مخارجشان را دولت تأمين مي‌كند. آنها براي حفظ نابغه‌اي مثل آغاسي‌زاده حاضر به انجام همه كار بودند.
روزنامه گاردين پيگير ماجرا شده و قرار مي‌شود تا خبرنگاري با آغاسي‌زاده مصاحبه كند. مصاحبه آن خبرنگار با اين نابغه در آرشيو اين روزنامه به صورت مستند وجود دارد.
خبرنگار را مي‌فرستند تا با حاج‌حسن مصاحبه‌اي انجام دهد. خبرنگار به سراغ او مي‌رود و شروع به صحبت مي‌كند. خبرنگار مي‌پرسد كه دولت كانادا به شما چنين پيشنهاداتي داده است و حالا جواب تو چه خواهد بود؟ آغاسي‌زاده در پاسخ، بلافاصله بليت فرودگاه را در مي‌آورد و مي‌گويد در حال رفتن به ايران هستم. خبرنگار مي‌گويد: خب چه زماني برمي‌گردي؟ او هم جواب مي‌دهد‌كه من ديگر برنمي‌گردم.
خبرنگار متعجبانه مي‌پرسد يعني ديگر به اين كشور برنمي‌گردي؟ مي‌گويد: نه! كشورم الان درگير يك جنگ نابرابر شده و به من نياز دارد. بايد به كشورم برگردم و آنجا تحت امر رهبرم خدمت كنم. جالب اينجاست ايشان ابتدا به مشهد مي‌رود و خودش را به جهاد سازندگي اين استان معرفي مي‌كند و به عنوان يك نيروي بسيجي صلواتي مشغول خدمت مي‌شود. نيروي جهادسازندگي مي‌شود و در روستاها كار خود را شروع مي‌كند. تا اينكه كار به ماجراي شكست حصر آبادان مي‌كشد. شكست حصر آبادان قفل شده و نياز به تخصص افراد متخصص دارد. ايشان همراه چند نفر از كارشناسان جهادسازندگي مشهد و شهرهاي ديگر يك سبك ابتكاري را طراحي مي‌كنند تا از باتلاق‌هاي ماهشهر به آبادان يك جاده تأسيس ‌كنند و همين جاده هم عامل پيروزي رزمندگان مي‌شود. با استفاده از اين راه نيروها مي‌توانند به آبادان بروند و دشمن را شكست دهند.
حسن آغاسي‌زاده با اين كار يك پشت پاي اساسي به دنيا مي‌زند. اينها به حضرت علي(ع) اقتدا كردند و در قيد و بندهاي مال و اموال دنيوي نبودند. حتي موقعيت و شرايط خوب و ايده‌آلي مانند چيزي كه براي آغاسي‌زاده بود اصلا به نظرش نيامد و فقط قصد خدمت به ميهن و كشورش را سرلوحه خود قرار داد. حسن آغاسي‌زاده در عمليات كربلاي۵ به شهادت ‌رسيد.

جوان‌ترين ژنرال دنيا نفر چهارم كنكور بود
شهيد مهدي زين‌الدين در سال ۱۳۳۸ در قم به دنيا ‌آمد. قبل از انقلاب نفر چهارم كنكور كشور مي‌شود و در دانشگاه شيراز در رشته پزشكي قبول مي‌شود. علاوه بر اين از پنج دانشگاه معتبر دنيا دعوتنامه داشت. به عنوان يك نخبه دعوتش كرده‌ بودند تا در دانشگاه‌هاي خارج كشور درس بخواند. اين پنج دعوتنامه الان در گنجينه شهداي تهران روبه‌روي لانه جاسوسي اسنادش موجود است. يكي از دانشگاه‌ها سوربن و ديگري تورنتو كانادا بود.
ايشان با مشورت‌هاي متعدد به نتيجه مي‌رسد كه در سوربن فرانسه ثبت‌نام كند. پدر اين شهيد تعريف مي‌كند كه يك روز مهدي آمد و وسايلش را از چمدان درآورد. بعد بليتي كه تهيه كرده‌ بود تا به فرانسه برود را كنسل كرد و به خانه برگشت.
من دليل اين كارش را پرسيدم كه گفت بابا ديگر براي ادامه تحصيل به خارج از كشور نمي‌روم. پدرش مي‌پرسد مي‌خواهي در همين ايران درس بخواني؟ كه جواب مي‌دهد: نه! ايران هم درس نمي‌خوانم. پدرش متعجب مي‌گويد: آقا مهدي درس نمي‌خوانم يعني چه، شما يك نابغه، نخبه‌ و فرهيخته‌اي و كشور به شما نياز دارد اما مهدي در تصميمش استوار است. پدر اصرار مي‌كند تا دليل درس نخواندن پسرش را بداند كه بالاخره مهدي مي‌گويد، بابا شما اين را به من ياد دادي. ما يك ميزان و شاخصه داريم و بايد بر اساس اين ميزانمان حركت كنيم. پدر مي‌گويد، مگر چه شده؟ جواب مي‌دهد بابا من مي‌خواستم براي درس خواندن به فرانسه بروم. شك داشتم درس خواندن در خارج از كشور بهتر است يا وظيفه اين است تا در همين داخل كشور درس بخوانم.
به حضرت امام، زماني كه در تبعيد بود پيامي فرستادم و موضوع شك و دودلي خود را مطرح كردم. امام از طريق واسطه‌اي در جواب به او مي‌گويد: به جوانان بگوييد نهضت را ادامه بدهيد، پيروزي نزديك است.
هيچ بحثي از درس و دانشگاه نيست. ولي برداشت مهدي زين‌الدين از جمله امام اين است كه درس بي‌درس. نه خارج نه داخل. بايد دنبال نهضت رفت و درس را رها ‌كرد. ديگر مهدي ‌زين‌الدين به هيچ دانشگاهي براي تدريس نرفت، در حالي كه او نفر چهارم كنكور بود. دنبال كارهاي نهضت مي‌رود و بعد از انقلاب هم پاسدار و فرمانده لشكر۱۷ علي‌بن ابيطالب مي‌شود و امروز همه او را به عنوان جوان‌ترين ژنرال دنيا مي‌شناسند.

فقط به خاطر حرف امام
شهيد موسي مرادي، بچه شهر بيجار كردستان بود. در مقطع راهنمايي تحصيل مي‌كرد و هنوز به دبيرستان راه پيدا نكرده بود. وي در عمليات والفجر۲ در حاج عمران شهيد شد. شهيدان حاج عمران همه عجيب هستند و خود عملياتش هم خيلي عجيب بوده است.
اين شهيد نوجوان قبل از شهادت وصيتنامه‌اي از خود به جا گذاشته است كه گوشه‌اي از وصيتنامه‌اش را مرور مي‌كنيم. «پدر و مادر خوبم. شما نور چشم من هستيد و امام و اسلام قلب من. بدون چشم به سختي مي‌توان زندگي كرد ولي بدون قلب ممكن نيست. تنها وصيت من اين است كه خورشيدجماران، اين قلب تپنده امت حزب‌الله و مستضعفين جهان را تنها نگذاريد. به حبل خدا چنگ بزنيد و متفرق نشويد.»
اين دانش‌آموز اين را فهميده كه حبل‌المتين از بين رفتني نيست و ادامه دارد و دائمي است. سراسر دفاع مقدس عشق به امام است. اگر امام را از آن دوران مي‌گرفتيم، دفاع مقدس معنا نداشت. بچه‌ها براي امام مي‌مردند و حاضر بودند جانشان را براي امام فدا كنند. همين بچه‌ها در جزيره مجنون شاهكار به خرج داده و معجزه‌وار رشادت به خرج دادند. صداميان ده بار جزيره مجنون را شخم زدند و بيش از يك ميليون گلوله سنگين به اين جزيره شليك كردند. مگر جزيره مجنون چه وسعتي دارد؟ ۲۰ كيلومتر مربع هم نمي‌شود. اما بچه‌ها تا شنيدند حضرت امام مي‌فرمايد مجنون بايد بماند و حفظ شود دست به كار شدند. فقط به خاطر كلام امام. باكري‌ها خودشان را فداي مجنون كردند تا حرف امام زمين نماند.

اولين قطرات خونم هديه به دوستداران امام
شهيد فرج‌الله خوشكام در شهر فسا در جنوب استان فارس به دنيا ‌آمد. او در وصيتنامه‌اش اينگونه مي‌نويسد: «خدايا! تو مي‌داني كه من به امام خميني بسيار عشق مي‌ورزم. از تو مي‌خواهم اولين قطره خونم كه در راه تو به زمين ريخت، اگر ثوابي داشت من آن را هديه مي‌كنم به كساني كه به امام عشق مي‌ورزند.»
اولين قطرات خون شهيد خيلي عجيب است و براي آن حساب ويژه‌اي باز مي‌كنند. اين شهيد هم خيلي متفكرانه اولين قطرات خون خود را نه به امام، بلكه به كساني هديه مي‌كند كه به امام عشق مي‌ورزند.

تا آخرين لحظه هم خميني رهبرم است
شهيد ابراهيم كاظمي‌پور هم متولد شهر فسا است. سال ۱۳۴۵ به دنيا آمد و در سال ۱۳۶۴ به شهادت ‌رسيد. تنها ۱۹ سال زندگي مي‌كند و در اوج جواني، شهادت را به همه چيز ترجيح مي‌دهد و شهيد مي‌شود. او در وصيتنامه‌اش مي‌نويسد: «‌اي امام عزيز! به خون شهيد بهشتي قسم مي‌خورم كه تا خون در بدن دارم از پا ننشينم و دست از تو برندارم و اگر تكه‌تكه‌ام كنند باز هم فرياد مي‌زنم خميني رهبرم.»
چه عشقي به امام در كلام اين شهيد موج مي‌زند كه حاضر است جان و تنش را فدا كند ولي از عقايد و افكارش عقب ننشيند و تا آخرين لحظه فرياد بزند كه امام خميني رهبر اوست.
غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۳:۱۴ - ۱۳۹۶/۱۱/۱۸
0
0
ممنون از مطالب خوبتون
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار