متن زير دلواژههاي يك دانشجو پس از خواندن اين كتاب است. در ادامه خواهر شهيد محمد حسن حسنيان، بنيانگذار گردان المهدي پاسخي به نامه اين دانشجو داده كه در پي اين نوشتار تقديم حضورتان ميشود.
بسم رب الشهدا و الصديقين
سلام فرمانده
سلام يادگار جبهه
سلام خاكي ساده سنگرها
سلام اي تربت جبهه
سلام اي راوي حديث شهادت
درود بر تو، نه، درود خداوند و درود پيامبر (ص) و اهل بيتش بر تو و آنان كه در گردان تو بودند، آنان كه دلتنگ مرگ ميشدند. آنها كه انگار از كرانههاي جبهه، صداي مولايشان حسين (ع) را ميشنيدند. آناني كه در پشت خط دشمن درهاي گشوده به بهشت را ميديدند و بيهراس از مرگ در سيل جنگ برخلاف موجهاي سبك و سنگين دشمن ميدويدند.
سلام اي سرو طوفان زده
سلام اي شاخ و برگ شكسته
روايت تو را خواندم، بينظيرترين سالهاي زندگيت را كه يقين دارم خودت هم چون من حسرتش را ميبري و با گريه يادش ميكني را بيآنكه بگويي فهميدم، فهميدم مردانه بودي و مردانگي را درك كردم. نگاه خسته تو را حال ميفهمم، كه چقدر تصويرهاي بيتكرار در قاب چشم تو جا مانده.
چقدر عمليات،خاطره در ذهن تو جا مانده و تو هم جا ماندي در همان عملياتها، در سنگرها و خاكريزها كنار حاج حسينها، كنار افشينها، تو هم رفتي بماني، ولي آنقدر خطشكن بودي كه هيچ خطي تو را نگه نداشت.
بوسه ميزنم بر دستان تو، بر پوتينهاي خاكي تو و ميشود بر خاك پاي تو دست تيمم زد، ميشود با تو تا خط مقدم نفوذ كرد،ميشود تو را به نيابت همه شهيدان زيارت كرد.
سلام فرمانده
سلام اي هويت جنگ
سلام اين سند آزادگي
سلام اين ديدبان جنگ
سلام اي نگهبان جنگ
فرمانده، گراي تو را در نقطه عشق و در رأس شهامت گرفتم.
و اما امان از اين حسرت
كاش تاريخ تولد من يا چهل بود يا اوايل پنجاه
كاش من از نسل شما بودم، همرنگ شما
كاش من يكي از قبل از انقلابيها بودم.
كاش بودم تا سرم به سنگ خاكريز ميخورد. كاش من هم از جماران اعزام ميشدم.
كاش بودم تا تعريف ميشدم نه تعريف بشنوم، حسرت ميدادم نه حسرت بكشم.
آه... چقدر اين كاشهاي من زيادند، حسرت حال شما را دارم.
عطر خاكي شما خوش عطر است...
چقدر سنگرهاي شما با صفاتر از اين خانهها...
سفرههاي شما پربركتتر از اين سفرهها...
كوچههاي خاكي شما چقدر دل انگيزتر از اين كوچهها...
روزهاي شما روشنتر از اين روزها و شبهاي شما چه مهتابيتر از اين شبها
كاش لايق يك شب عمليات بودم، لايق تير و تركش ميشدم.
كاش بودم تا لايق شهادت ميشدم.
پاسخ يك خواهر شهيد به نامه اين دانشجو
بسمالله الرحمن الرحيم
سلام نارون رعنا صفورا
سلام طاها طيب طهورا
امروز اولين روز شادماني من است
و آخرين روز دلواپسيام،
نوشتهات تاريخ نداشت تا امروز براي هميشه در تقويمم ثبت كنم، اما ميتوان سطر به سطر را به يادگار در صندوقچه تاريخ به عتيقه گذارد.
بگذار حساب كنم حالا اين نوشته را برايم فرستادي چند ساله شدهاي.... ۱۰...؟۱۴.....؟۲۰......؟ نه! ... تو سالارتر از آني كه در عدد بگنجي، اين را همه پرچمهاي در باد رقصان چهار فصل شهرم ميگويند!
برخيز اي چاووش شهر عشق برخيز
برخيز و برپاكن علم را آواز ده آواز عشاق حرم را
هر سركه پيمان بلا دارد بيايد
هر كس هواي كربلا دارد بيايد
كدام ديده كوري است كه پيوند ميان من و تو را نبيند،يا كهنهتر از آن باشد كه نام من و تو را بدون حضور تو بنويسد؟
بندهاي پوتين من وقتي كه شيپور جنگ نواخته شد، با نام تو گره خورد.
دردانه سرزمين من
سطر به سطر نوشتهات را كه خواندم، فهميدم به قدر من عمر كردهاي ۴۰-۵۰- و شايد هم بيشتر!
آن روز كه بند كفش را محكم گره زدم و دل از آغوش گرم مادرم بريدم، ميدانستم حتي اگر ديگر باز نگردم آينده كساني را به خود خواهد ديد كه امروز نشنيده، شنيده باشند و نديده، ديده باشند. امروز ديدن شيري همچون تو با بصيرت برايم عجيب نيست دردانه من!
روزي كه از خط سرخ جنگ بازگشتم آنچه سوغات آوردم چيزي نبود جز خط سرخي كه بر جريده عالم كشيده بوديم. و اين خط سرخ تمام حيات سبز تو را تضمين ميكرد.
همه آنها كه يك به يك به بيكران عشق پيوستند به اميد امروز تو دست از دنيا بريدند و امروز تو به ثمر رسيدهاي.
امروز من و تو همسنگر شدهايم!
من گرا ميدهم
تو بگير
من فرمان ميدهم،
تو شليك كن
من معبر ميشكنم،
تو دفاع كن.
«افسوس» خوردن شايسته تو نيست
جهان از وجودت در غبطه است.
امروز انقلاب جهاني موعود آغازيدن گرفته و اين ادامه همان انقلابي است كه ما متولدش كرديم.
از جماران، از سرتاسر ميهن عزيزمان اعزام شديم و تو امروز از قلب ايران، از دامن رهبر اسلام حضرت «سيد علي» خامنهاي به خط مقدم اسلام در سرتاسر جهان اعزام ميشوي. دردانه سرزمين من پيشانيت را ميبوسم. ارض و سماء به تحسين تو ايستادهاند.
كوچه و خيابانهاي شهرم عطرآگين از نام همتباران من است كه امروز نداي «الله اكبر»شان با حلقوم تو فرياد خواهد شد. و اين رمز مبارك عملياتي است كه تو فرماندهاش خواهي بود.
امروز صفحه تمام رادارهاي جهان، خط مقدم من و تو را به هم متصل ميبيند و اين واقعه هولناكي است براي آنها.
بصيرت مهماتي است كه در پادگان قلب توست و تمام نقشههاي فوق پيشرفته سپاه باطل را از هم خواهد پاشيد. و تا اين مهمات با توست من هراسي از جان و ايمان و آبروي تو ندارم. دنيا بيبهرهتر از آن است كه به تسخيرش كشيده و زمان بيسامانتر از آن است كه بتوان به نظمش آورد. اما تو با بصيرتتر از آني كه جهان بتواند تو را به خاك كشد.
و اين همه غنيمت جنگ هشت سالهاي است كه از ما جوان و جان و جانان گرفت.
اينك تو سردار لشكر بصيرتي شدهاي كه در جهان نداي اللهاكبر سر ميدهد.
فاطمه- حسنيان