کد خبر: 1362757
تاریخ انتشار: ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۱:۴۰
گفت‌وگوی «جوان» با مادر شهید نخبه علمی و ورزش «نرگس حاجی‌ملاحیدر» از شهدای جنگ تحمیلی رمضان
دخترم رزق شهادتش را از دعای عهد گرفت زمانی که دخترم از تشییع شهید حاج قاسم سلیمانی برگشته بود، در خواب دیده بود که شهید نصیحتی به او کرده و گفته بود «اگر می‌خواهید پیشرفتی در دروس و زندگی داشته باشید از وقتتان خوب استفاده کنید.» برای همین نرگس با این نصیحت شهید، فیلم دیدن و سریال را کنار گذاشته بود و هر کجا در مسیرش کم می‌آورد، متوسل به شهید سلیمانی می‌شد
 شکوفه زمانی

جوان آنلاین: شهیده «نرگس حاجی‌ملاحیدر»، متولد ۱۳۷۸ نخبه علمی دانشگاه تهران و ارشد کامپیوتر بود که در یکی از فعالیت‌های علمی‌اش باید پروژه تاب‌آوری ملی شبکه آب تهران را به نتیجه می‌رساند. این شهیده به گفته مادرش چندین مرتبه تهدید به ترور شده بود تا اینکه در ۱۱ اسفندماه سال گذشته (۱۴۰۴) به دست تروریست‌های امریکایی-صهیونی در محل کارش که دو بار مورد اصابت موشک قرار گرفت، به همراه دوستانش به شهادت رسید. طاهره امیرخانی، مادر شهید در گفت‌و‌گو با جوان در مورد تنها دخترش می‌گوید و اینکه هرچند نرگس می‌دانست محل کارش خطرناک است، نترسید و با شجاعت تمام تا لحظه آخر رفت تا کارهایش روی زمین نماند. نرگس شب قبل از شهادت موقع خواب یک جمله به مادر گفته بود: «مامان حلالم کن. اگر دیگر من را ندیدید». 

شهیدتان فرزند چندم خانواده بود؟

من سه فرزند دارم که نرگس جان، فرزند اول خانواده و متولد ۲۷ آذرماه ۱۳۷۸ و تنها دختر خانواده بودند. ایشان در یک محیط مذهبی رشد کردند. دوران ابتدایی و راهنمایی در مدرسه معمولی تحصیل کرد، ولی دبیرستان در نمونه مردمی فراست منطقه یک تهران درس خواند که با آزمون نمونه دولتی کشوری قبول شده بود. 

دخترم در دوران کودکی با تربیت مذهبی رشد کرده بود. از همان دوران رشد در سن ۵ سالگی نماز‌های یومیه خود را به جای می‌آورد. به حجاب اعتقاد قلبی داشت و از زمانی که به سن تکلیف رسید با پوشش چادر به همه جا می‌رفت. 

بر خود مکلف می‌دانست که روزه‌های ماه مبارک رمضان را به جای بیاورد و در خواندن نمازهایش کاهلی نمی‌کرد. دختر خوش قلب و طینت پاک و بسیار ساده و با محبتی بود. 

چه خاطراتی از دوران کودکی دختر شهیدتان دارید؟

نرگس جان وقتی هشت ساله بود و فرزند دوم خانواده می‌خواست به دنیا بیاید، من در چند ماهگی قبل از تولد بچه دوم دوران سختی داشتم و، چون در تهران دست تنها بودم، نرگس خیلی کمک حالم بود. یادم است چند هفته بعد از تولد حسین، من به مرکز درمانی رفته بودم. وقتی برگشتم دیدم نرگس به تنهایی نوزاد را‌تر و خشک کرده است. او را تمیز کرده بود. پوشک بسته بود. شیرخشکش را داده و روی پاهایش خوابانده بود. 

گویا شهید از حافظان قرآن هم بودند؟

دخترم در دوران راهنمایی جزء ۳۰ قرآن را به همراه سوره مبارکه یاسین حفظ کرد و بیشترین یادگیری نرگس با مفاهیم قرآنی در منزل بود تا در مدرسه. خودم ایشان را با احادیث آشنا کردم. کمکش می‌کردم سر سجاده‌هایش دعا‌های بین‌الطلوعین و دعا‌های حافظه را بخواند. هر روز ایمان نرگس جان با یادگیری احادیثی که در محیط منزل داشت، باور‌های دینی‌اش از قبل قوی‌تر می‌شد. وقتی تحصیلات دوره راهنمایی‌اش تمام شد، با فراگیری مستحبات نمازها، خصوصاً «نماز وتیره» را با تمام مستحباتش مثل قرائت سوره واقعه به جای می‌آورد. ایشان تا موقع شهادت به خواندن این نماز مداومت داشت. دخترم از موقعی که دیپلم گرفت، خواندن دعای عهد بین‌الطلوعین او قطع نشد. بعد از گرفتن دیپلم اولین سفرش در مراسم اربعین به کربلا با همراهی پدرش انجام شد. آن سفر جرقه معنوی بزرگی در زندگی نرگس جان بود. ایشان در این سفر خیلی متحول شده بود و آن سفر منجر شد که دیگر نتواند دست از رفتن به سفر کربلا بکشد. نرگس جان قبل از آنکه اربعین هر سال فرا برسد خودش زودتر از همه کوله‌اش را برای رفتن آماده می‌کرد. جلوی در می‌گذاشت تا امام حسین (ع) ایشان را بطلبد. یا قبلش به زیارت امام رضا (ع) می‌رفت تا از ثامن‌الأئمه (ع) سفر کربلای آن سالش را بگیرد. 

سفر‌های نرگس جان به کربلا موجب شد بیشتر مطالعه در واقعه کربلا داشته باشد. بیشتر به انجام کارهایش فکر می‌کرد و خیلی معتقد بود تمام ایام مراسم اربعین را پیاده تا کربلا طی کند تا بیشتر به درک مصائب حضرت رقیه (س) و حضرت زینب (س) برسد. همچنین بسیاری از کتاب‌های شهدا را مطالعه می‌کرد. ایشان شهید عباس دانشگر را برادر آسمانی خود می‌دانست و عکس این شهید را جلوی سیستم لپ‌تاپش گذاشته بود و هر روز صبح به او سلام می‌کرد و در رفع ناراحتی‌هایش با این شهید درد دل می‌کرد. 

از دیگر ویژگی‌های معنوی نرگس جان بگویید.

من خیلی حواسم جمع بود که نماز صبح بچه‌ها قضا نشود. برای همین برای بیدار شدن آنها پشت لاله گوششان را نوازش می‌دادم و آیت‌الکرسی می‌خواندم تا آنها بیدار شوند و نماز صبح‌شان را بخوانند. یادم است یک دفعه خیلی طول کشید تا من بتوانم نرگس جان را بیدار کنم. شاید من به مدت ۴۰ دقیقه پشت لاله گوش نرگس جان را نوازش دادم تا ایشان از جا بلند شود. وقتی که نرگس جان از جا بلند شد خیلی ناراحت شد که من این همه در بیدارشدن ایشان وقت گذاشتم. برای همین مرا بغل و بوسم کرد. از من تشکر کرد و این قضیه موجب شد بعد‌ها با یک صدا زدن، نرگس جان خودش برای نمازهایش سریع بیدار شود. 

شهیده نخبه علمی دانشگاه تهران بودند. چه فعالیت‌هایی در زمینه‌های علمی داشتند؟

دخترم دانشگاه مهندسی نرم‌افزار کامپیوتر قبول شده بود. دوران دانشگاهش که سپری شد به مدت یکسال و نیم جایی مشغول کار شدند. آن محل کار با تخصص‌هایی که نرگس جان داشت، خیلی فاصله داشت، برای همین از آن محل بیرون آمد. نرگس در این مدت چهار سالی که دانشگاه می‌رفت در کنارش از کلاس‌های مجتمع فنی کامپیوتر استفاده می‌کرد و مهارت بسیاری را از برنامه‌نویسی گرفته تا کدنویسی کسب کرد. این مهارت‌ها موجب افزایش دانش او در رشته نرم‌افزار کامپیوتر شده بود. نهایتاً هم باعث شد در رشته‌ای که دوست داشت جذب شود. 

گویا شهیده در رشته ورزشی مقام‌هایی کسب کرده بود؟

بله، نرگس جان دوست داشت ورزش‌های رزمی را دنبال کند. برای همین بعد از کنکور، رشته کاراته را با جدیت تمام به مدت دو سال ادامه داد. آنقدر علاقه‌مند به رشته کاراته شده بود که از وقتی کمربند سفید داشت، می‌توانست حریف کمربند مشکی شود. در کنار دانشگاه و کلاس‌های مجتمع کامپیوتر و رفتن به ورزش در فاصله زمانی که وقت داشت، روی زبان انگلیسی به‌طور شخصی کار می‌کرد. با دیدن فیلم و سریال‌های زبان اصلی توانسته بود بر اصطلاحات و جملات مهم مهارت پیدا کند. این اواخر که از سفر اربعین برگشته بود، جرقه جدیدی در فکر نرگس جان شکل گرفته بود. ایشان در مهرماه تصمیم گرفت برای کنکور ارشد درس بخواند و می‌گفت دوست دارم هر طوری شده در رشته علوم فناوری شبکه تهران قبول شوم. با جدیت برنامه‌ریزی شده و هوشمندانه و با امید و توکل زیاد برای ارشد درس خواند و تلاش خود را به کار گرفت. از طرفی مربی کاراته از ایشان خواسته بود در مسابقات کاراته در ۱۳ اسفند ماه همان سال شرکت کند، ولی دخترم می‌خواست به هدف اصلی‌اش که قبولی در ارشد بود برسد. اما با اصرار مربی کاراته‌اش مجبور شد در مسابقات کاراته کشوری شرکت کند. برای همین وقتی که در باشگاه تمرین می‌کرد، همانجا درس‌هایش را مطالعه می‌کرد. 

مسابقات کاراته دو روز قبل از کنکور ارشدش شروع شد. یعنی ۱۳ اسفندماه شروع مسابقات بود و ۱۵ اسفندماه زمان کنکور ارشد نرگس جان بود. نگرانی من این بود نکند در مسابقات کشوری از حریفش آسیب ببیند و زحمت پنج ماه خواندنش برای کنکور ارشد بیهوده شود. 

هر شب به نرگس جان روحیه می‌دادم که تو می‌توانی از پس مسابقات و آزمون برآیی، حتی روی یک برگه کاغذ نوشته بودم: «ان‌شاءالله به حول و قوه الهی و به یاری اهل بیت عصمت و طهارت (ع) من امسال می‌توانم در رشته مورد علاقه‌ام و در دانشگاه مورد علاقه‌ام قبول شوم. الهی آمین»، این برگه را در کنار میز مطالعه‌اش چسبانده بودم. یادم هست هر وقت برای مطالعه‌اش وقت کم می‌آورد ذکر تسبیح حضرت زهرا (س) را می‌چرخاند تا برکت در وقت مطالعه‌اش داشته باشد. تا اینکه در مسابقات کاراته کشوری شرکت کرد و مدال طلای کومیته را گرفت و مدال نقره را نیز در کاتا کسب کرد. بعد از مسابقات، دو روز بعد در کنکور ارشد نیز شرکت کرد و در دانشگاه دولتی با رتبه ۱۷۳ قبول شد. 

یک روز هم قبل از دادن کنکور مصاحبه گزینش کاری برایش پیش آمد. با بی‌میلی رفت ولی از محل کار پیگیر شدند تا در مراحل دیگر گزینش شرکت کند. دخترم در سال جدید ۱۴۰۴ وارد محیط کار جدیدش شد. یک کار سایبری بود و با مهارت‌های زیادی که دخترم در این چند سال کسب کرده بود، همخوانی داشت. الحمدلله توانسته بود از زبان انگلیسی که یاد گرفته بود در کارشان به صورت بهینه استفاده کند. 

در صحبت‌هایتان به شهید عباس دانشگر اشاره کردید و ارادت قلبی که دخترتان به این شهید مدافع حرم داشت. شهیده چطور با شهدای مدافع حرم آشنا شده بود؟

دخترم اوایل کارش در جایی بود که برای شهدا کار می‌کردند. آنجا بود که با شهید عباس دانشگر آشنا شد و از بین شهدا عکس و زندگینامه این شهید بزرگوار را برداشت و این شهید، رفیق آسمانی دخترم شده بود. دخترم اعتقاد داشت وقتی که یک شهید اینقدر برای کشور و اعتقاداتش زحمت کشیده، حتماً آثار و برکاتی در زندگی انسان‌ها دارد. برای همین در کارهایش یاد گرفته بود ادامه‌دهنده راه شهدا باشد. مسیر کاریش نیز باعث رشد فوق‌العاده معنوی در نرگس شده بود. 

یادم می‌آید، زمانی که دخترم از تشییع شهید حاج قاسم سلیمانی برگشته بود، در خواب دیده بود که شهید سلیمانی یک نصیحتی در خواب به نرگس کرده بود. ایشان گفته بود: «اگر می‌خواهید پیشرفتی در دروس و زندگی داشته باشید از وقتتان خوب استفاده کنید.» برای همین نرگس با این نصیحت شهید در خواب، فیلم دیدن و سریال را کنار گذاشته بود و هر کجا در ادامه مسیرش کم می‌آورد متوسل به شهید سلیمانی می‌شد و با خواندن نماز جعفر طیار (ع) و هدیه آن به شهید سلیمانی، دنبال گره‌گشایی در کارش بود. ارتباطش نیز با شهید دانشگر به همین صورت بود و با توسلاتی که به شهدا در کارشان داشت، بسیار موفق بود. 

دخترم از شهریور پارسال سمت مدیریت فنی شرکتشان را به عهده داشت و توانسته بود مدیر توانمندی در کارش شود و به خوبی از وظایف کاری خود برمی‌آمد. 

با اینکه شاغل بود، در کنار آن برای گذراندن واحد‌های درسی ارشدش فعالیت داشت و واقعاً وقت می‌گذاشت. فقط به صرف گرفتن نمره درس نمی‌خواند، بلکه روی پروژه دانشگاهش بسیار مطالعه و تحقیق داشت. 

بعد از گذشت چهار ماه از استخدام نرگس، تهدید‌هایی علیه دخترم شروع شد. ایمیل و امان‌نامه می‌دادند که از کارش بیرون بیاید تا در سلامت باشد! با آنکه امکان ترور دخترم وجود داشت، ولی ایشان محکم در کارشان باقی ماند و به فعالیت خودش ادامه داد. با آنکه چندین مرتبه من به او گفتم اگر دوست داری بیا بیرون من حمایتت می‌کنم، ولی حرفی که دخترم به من گفت این بود: «مامان برایم دعا کن من این کار را تمام کنم، بعد شهید شوم». دوست داشت به نظامش خدمت کند. 

پروژه‌ای که شهیده نرگس دنبال می‌کرد، چه بود؟

یک پروژه ملی دانشگاهی در تاب‌آوری شبکه آب تهران بود که در اختیار نرگس جان قرار داشت تا انجام دهد و برای ارائه آن نیز راه‌حل داده بود. همچنین کار‌هایی بود که باید در محل کارش انجام می‌داد و می‌خواست این کار‌های نیمه‌تمام را تمام کند. 

من در سالروز تولدش یک تبرکی از آقا امام رضا (ع) کنار هدیه تولدش به نرگس جان هدیه دادم. بعد از شهادتش متوجه یک دست‌نوشته از ایشان در وسایلش شدم. ایشان از امام رضا (ع) خواسته بود کمکش کند در راه شهید حاج قاسم سلیمانی حرکت کند و عاقبت به خیر شوند و به شهادت برسد. هر وقت نرگس از پیاده‌روی مراسم اربعین می‌آمد، به من می‌گفت از آقا امیرالمؤمنین (ع) چیزی هدیه گرفتم و من هم فکر می‌کردم منظورش همین پیشرفت‌های درسی و مسابقات کشوری‌اش است. دفعه آخر که از پیاده‌روی مراسم اربعین برگشت، آمد بعد از گذشت دو هفته به من گفت: «مامان! من این دفعه هدیه‌ای از آقا امیرالمؤمنین (ع) نگرفتم. دیر شده است»، من منظورش را از گفتن این حرف نفهمیدم. برای همین به او گفتم موقعیت شغلی گرفتی و پیشرفت در کارت داشته‌ای. نرگس در جواب من گفت: «نه مامان اینها نیست». 

دو هفته قبل از شهادتش نرگس برگشت به من گفت: «مامان آن چیزی که من می‌خواستم از امیرالمؤمنین (ع) بگیرم، هنوز نگرفتم. می‌شه همچین چیزی باشد و من حاجتی از ایشان نگیرم؟» باز من به او یادآوری کردم که این همه در کارت پیشرفت کردی، ولی نرگس در یک جمله جواب مرا داد: «پدر چیز بزرگی به فرزندش می‌دهد. اینهایی که شما می‌گویی نیست!» 

وقتی که نرگس شهید شد، فهمیدم رزق شهادتش را از امیرالمؤمنین (ع) می‌خواست. همین‌طور رزق شهادتش را از آقا امام رضا (ع) نیز خواسته بود که من در دست‌نوشته‌هایش بعد از شهادت نرگس و در وسایل ایشان این طلب شهادت را پیدا کردم. همچنین مداومت ایشان به خواندن دعای عهد منجر شد، رزق شهادت قسمتش شود. 

چطور متوجه شدید که دخترتان به شهادت رسیده است؟

دو روز قبل از شهادت دخترم در مراسم خاکسپاری مادربزرگ نرگس در بهشت زهرا (س) بودیم. آنجا بود که متوجه شدیم جنگ شروع شده است و بیت رهبری عزیزمان را زده‌اند. آنجا یکی از بستگان به دخترم گفت: نرگس جان محل کارت خطرناک است، دیگر سرکار نرو». البته از محل کار نرگس کسی خبر نداشت. فقط می‌دانستند که کارش تا دیروقت است بر این اساس می‌گفتند سرکار نرو. 

نرگس در جواب گفت: «چیزی که شما از آن من را می‌ترسانید مدت‌هاست که آرزوی من است.» 

بعد از خاکسپاری مادربزرگ، نرگس ما را به منزل رساند، ولی خودش به محل کارش رفته و گفته بود من به خاطر خاکسپاری مادربزرگم نباید سرکارم می‌رفتم، ولی عذاب وجدان گرفتم. شاید نتوانم کارم را تمام کنم. 

نرگس فردای آن روز که شهادت رهبر عزیز را در سحرگاهی شنید، به پهنای صورت در سجاده اشک می‌ریخت و صوت حاج قاسم را گذاشته بود. رسید به این جمله: «باید شهید باشی تا شهید شوی» و به من گفت بعضی نیرو‌ها گفتند دیگر سرکار نمی‌آیند. اینها کسانی هستند که شب عاشورا امام حسین (ع) را تنها گذاشتند. 

حتی شب قبل از شهادت موقع خواب یک جمله به من گفت: «مامان حلالم کن اگر دیگر من را ندیدید». نمی‌دانستم جوابش را چه بدهم. فقط سکوت کردم. صبح قبل از شهادت بعضی نیرو‌ها گفته بودند نیایید خطرناک است، ولی دخترم گفته بود: «ما می‌دانیم در این کاری که وارد شدیم مسیر کارمان چیست اگر می‌خواهید شهید شوید، بیایید و برای مملکت‌تان کار کنید.» 

قبل از رفتنش با آنکه من نمی‌دانستم جنگ چند روز طول می‌کشد، به نرگس جان گفتم امکانش هست دو روز سرکار نروی؟ نرگس با لبخندی به من گفت: «ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند. الان امام زمان‌مان تنهاست و امام زمان (عج) یار نترس می‌خواهد» و از در خانه خارج شد. همان روز دوشنبه ساعت ۲:۳۰ عصر در ۱۱ اسفندماه دو موشک همزمان به محل کارش در تهرانپارس خورد و نرگس جان با تعدادی از دوستانش به شهادت رسیدند. پدرش تا آخر شب دنبال پیکر نرگس می‌گشت تا اینکه روز جمعه همان هفته صبح آزمایش DNA مشخص کرد کدام یک از این پیکرها، پیکر نرگس است و با کد ۳۱۳ معراج شهدا شناسایی و روز شنبه در امامزاده چیذر پیکر تنها دخترم خاکسپاری شد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار