چین به جای آنکه در نظم موجود حل شود، از همان نظم برای افزایش قدرت خود بهره گرفت و امروز نهتنها به بزرگترین قدرت صنعتی جهان تبدیل شده، بلکه در بسیاری از حوزههای فناوری پیشرفته نیز به رقیبی جدی برای امریکا بدل شده است جوان آنلاین: در تاریخ قدرتهای بزرگ، کمتر خطایی را میتوان یافت که به اندازه تصمیم ایالات متحده برای تسهیل صعود چین، پیامدهای ژئوپلیتیک گسترده داشته باشد. امروز سیاستمداران امریکایی از «تهدید چین» سخن میگویند، درباره رقابت فناوری و نظامی با پکن هشدار میدهند و از پایان عصر برتری بلامنازع امریکا ابراز نگرانی میکنند، اما پرسشی که کمتر در واشینگتن با صدای بلند مطرح میشود، این است که چه کسی شرایط تبدیل چین به یک ابرقدرت را فراهم کرد؟ بخش مهمی از قدرت امروز چین، محصول مستقیم سیاستهایی است که طی سه دهه از سوی خود امریکا و متحدانش دنبال شد. کشوری که اکنون به عنوان اصلیترین چالش راهبردی واشینگتن معرفی میشود، در واقع در دل همان نظم اقتصادی جهانی رشد کرد که امریکا پس از جنگ سرد طراحی و رهبری میکرد.
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، امریکا خود را در موقعیتی بیسابقه یافت. رقیب ایدئولوژیک و نظامی اصلی از صحنه خارج شده بود و بسیاری از نخبگان امریکایی معتقد بودند که مدل لیبرال غربی به پیروزی نهایی رسیده است. در چنین فضایی، این تصور شکل گرفت که ادغام هرچه بیشتر کشورها در اقتصاد جهانی نهتنها به رشد اقتصادی منجر خواهد شد، بلکه آنها را به بازیگرانی مسئول، قابل پیشبینی و همسو با نظم غربی تبدیل خواهد کرد. چین مهمترین آزمایش این نظریه بود. واشینگتن با استقبال از سرمایهگذاری در چین، انتقال فناوری، گسترش تجارت و حمایت از عضویت این کشور در نهادهای اقتصادی بینالمللی، عملاً مسیر رشد شتابان آن را هموار کرد.
شرکتهای امریکایی برای کاهش هزینههای تولید، کارخانههای خود را به شهرهای چین منتقل کردند. سرمایه، فناوری، دانش مدیریتی و دسترسی به بازارهای جهانی با سرعتی کمسابقه به سوی پکن سرازیر شد. در آن زمان بسیاری از سیاستمداران امریکایی این روند را یک معامله برد- برد میدانستند. مصرفکنندگان امریکایی کالاهای ارزانتر دریافت میکردند، شرکتهای چندملیتی سودهای هنگفت به دست میآوردند و تصور میشد طبقه متوسط در حال رشد چین، در نهایت خواهان اصلاحات سیاسی گستردهتر خواهد شد، اما چین به جای آنکه در نظم موجود حل شود، از همان نظم برای افزایش قدرت خود بهره گرفت. رهبران چینی برخلاف بسیاری از پیشبینیهای غربی، هرگز توسعه اقتصادی را به معنای کنار گذاشتن کنترل سیاسی تعبیر نکردند. آنها با دقت و برنامهریزی، فرصتهای ناشی از جهانیشدن را جذب کردند، اما اجازه ندادند ساختار قدرت داخلی از کنترل دولت خارج شود. نتیجه پدیدهای بود که کمتر کسی در دهه ۱۹۹۰ تصور میکرد، ظهور کشوری که توانست از مزایای اقتصاد بازار استفاده کند، بدون آنکه الزاماً به الگوی سیاسی غرب تبدیل شود.
سود کوتاهمدت جایگزین تفکر راهبردی
درخصوص چین، امریکا منافع اقتصادی کوتاهمدت را بر محاسبات بلندمدت ژئوپلیتیک ترجیح داد. در طول دهههای ۱۹۹۰ و ۲۰۰۰، شرکتهای بزرگ امریکایی میلیاردها دلار از انتقال خطوط تولید به چین سود بردند. والاستریت از گسترش بازار چین استقبال کرد. غولهای فناوری به دنبال دسترسی به صدها میلیون مصرفکننده جدید بودند. در چنین فضایی، هشدار کسانی که درباره پیامدهای راهبردی این روند صحبت میکردند، اغلب نادیده گرفته میشد. منتقدانی مانند جان مرشایمر بارها هشدار دادند که هیچ قدرت بزرگی نباید به شکلگیری یک رقیب بالقوه کمک کند. از نگاه آنها، منطق سیاست قدرت روشن بود، کشوری که در حال افزایش ظرفیت اقتصادی و فناوری خود است، دیر یا زود آن را به نفوذ سیاسی و توان نظامی تبدیل خواهد کرد، اما امریکا تصور میکرد قواعدی که برای دیگر کشورها نوشته، برای چین نیز همان نتایج را به همراه خواهد داشت.
این فرض از همان ابتدا با یک مشکل اساسی مواجه بود، رهبران چین هیچگاه قصد نداشتند صرفاً به یکی از بازیگران نظم امریکامحور تبدیل شوند. آنها توسعه اقتصادی را ابزاری برای بازگرداندن جایگاه تاریخی چین در نظام بینالملل میدانستند. پکن از هر فرصتی استفاده کرد. از سرمایهگذاری خارجی استقبال کرد، اما همزمان شرکتهای بومی را تقویت کرد. از بازارهای جهانی بهره برد، اما سیاست صنعتی خود را کنار نگذاشت. فناوری خارجی را جذب کرد، اما به دنبال توسعه توان داخلی نیز رفت، در حالی که بسیاری از کشورهای در حال توسعه در دام وابستگی گرفتار شدند، چین تلاش کرد از جهانیشدن برای افزایش استقلال راهبردی خود استفاده کند. این همان نقطهای بود که تفاوت میان نگاه واشینگتن و نگاه پکن آشکار شد. امریکا جهانیشدن را فرآیندی میدید که دیگران را به خود شبیه میکند. چین جهانیشدن را فرصتی میدانست برای آنکه قدرتمندتر شود.
امروز نتیجه این دو رویکرد کاملاً قابل مشاهده است. چین نهتنها به بزرگترین قدرت صنعتی جهان تبدیل شده، بلکه در بسیاری از حوزههای فناوری پیشرفته نیز به رقیبی جدی برای امریکا بدل شده است. اکنون واشینگتن در موقعیتی قرار گرفته که بسیاری از تحلیلگران آن را پارادوکس بزرگ سیاست خارجی امریکا میدانند. کشوری که دههها برای گسترش تجارت با چین تلاش میکرد، امروز در حال محدود کردن همان روابط اقتصادی است. دولتی که زمانی عضویت چین در اقتصاد جهانی را تشویق میکرد، اکنون به دنبال کاهش وابستگی به زنجیرههای تأمین چینی است، اما مسئله اینجاست که مهار کشوری با اقتصاد عظیم، شبکه صنعتی گسترده و نفوذ جهانی روزافزون، بسیار دشوارتر از جلوگیری از ظهور آن است.
آنچه این داستان را قابل تأمل میکند، نحوه استفاده پکن از فرصتهایی است که در اختیارش قرار گرفت. رهبران چین برخلاف بسیاری از دولتهای دیگر، رشد اقتصادی را صرفاً به افزایش مصرف داخلی محدود نکردند. آنها درآمدهای حاصل از توسعه را به سرمایهگذاری در زیرساخت، آموزش، فناوری و صنعت هدایت کردند. در واقع اگر امریکا بستر را فراهم کرد، این چین بود که توانست از آن بستر استفاده کند. واشینگتن درهای اقتصاد جهانی را گشود، اما این پکن بود که با برنامهریزی بلندمدت از آن عبور کرد. امریکا سرمایه و فناوری را به حرکت درآورد، اما این چین بود که آنها را به ظرفیت تولیدی عظیم تبدیل کرد. امریکا تصور میکرد در حال ساختن یک شریک اقتصادی است، اما چین در حال ساختن پایههای قدرت ملی خود بود. همین مسئله باعث شده است که رقابت کنونی میان دو کشور صرفاً یک اختلاف سیاسی یا تجاری نباشد، بلکه رقابتی بر سر آینده نظم جهانی باشد.
شاید بزرگترین درس این تجربه برای امریکا آن باشد که قدرت اقتصادی و ژئوپلیتیک را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد. جهانیشدن، برخلاف تصور برخی نظریهپردازان دهه ۱۹۹۰، الزاماً به همگرایی سیاسی منجر نمیشود. کشورها میتوانند در اقتصاد جهانی ادغام شوند و همزمان اهداف راهبردی مستقل خود را دنبال کنند. داستان صعود چین دقیقاً همین واقعیت را نشان میدهد. امروز بسیاری در واشینگتن از قدرت فزاینده پکن ابراز نگرانی میکنند، اما بخش مهمی از این قدرت در نتیجه انتخابهایی شکل گرفت که خود امریکا انجام داد. این شاید یکی از بزرگترین تناقضهای تاریخ معاصر باشد، ابرقدرتی که برای تثبیت برتری خود نظم اقتصادی جهانی را گسترش داد، در نهایت از دل همان نظم، قدرتمندترین رقیب خود را پرورش داد. چین همه فرصتها را خلق نکرد، بلکه از فرصتهایی استفاده کرد که در اختیارش قرار گرفت و اکنون، در حالی که قرن بیستویکم به تدریج شکل نهایی خود را پیدا میکند، امریکا ناچار است با واقعیتی روبهرو شود که سه دهه پیش حاضر به دیدن آن نبود، بزرگترین رقیبش تا حد زیادی محصول سیاستهای خودش است.