کد خبر: 1015439
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۰۶:۴۵
ترس از آب، نماد ترس‌های ذهنی ماست
در زندگی شناور باش تا خوب شنا کنی اولین تجربه‌ام بعد سال‌ها قهر با قسمت عمیق استخر برایم فوق‌العاده بود. وقتی سرم در آب بود و از پشت عینک شنا با چشمانی باز به کف استخر خیره می‌شدم تجربه دوگانه‌ای داشتم از شادی کودکانه و رها تا ترسی منقبض‌کننده. بله آن ترس فلج‌کننده کهنه شده آنجا بود و مرا می‌ترساند. واقعاً داری می‌روی بخش عمیق؟ دیوانه شده‌ای؟ و این ترس، ریتم قلب و تنفس مرا به هم می‌زد
سرویس سبک زندگی جوان آنلاین: سال‌ها پیش که نوجوان بودم و با اینکه نزد هیچ مربی شنایی نرفته بودم در استخر دست‌و‌پایی می‌زدم و به قول معروف، گلیم خود را از آب بیرون می‌کشیدم، اما یک روز نتوانستم گلیمم را از آب بیرون بکشم، یعنی گلیم ناگهان وسط استخر سنگین و سنگین‌تر شد. هر چقدر دست و پا می‌زدم جلو نمی‌رفتم. نجات غریقی هم آن طرف‌ها نبود. روی غرور نوجوانی هم نمی‌توانستم داد بزنم. شاید هم نفس‌هایم آنقدر تخلیه شده بود که نایی برای دادزدن نمانده بود. حس خفه‌شدن را آن روز تجربه کردم. به مقدار قابل‌توجهی آب خوردم و بالاخره پسرعمویم به دادم رسید و مرا بیرون کشید. از آن روز حس بدی نسبت به آب و استخر پیدا کردم. چرا این اتفاق افتاد؟ منطقی این است که شما پیش از هر کاری زیرنظر مربی آموزش ببینی و بی‌گدار به آب نزنی، آن روز‌ها مثل امروز فرهنگ آموزش شنا نزد خانواده‌ها رایج نبود. آنچه در استخر‌ها اتفاق می‌افتاد اغلب دست و پا زدن‌های ناشیانه بود تا شنا و البته برخی به خاطر هوش حرکتی بالایی که داشتند، بهتر شنا می‌کردند.

خیز برداشتن برای غلبه بر ترسی کهنه

از آن روز این ترس در ذهن و بدن من رسوب کرد و ماند. پاییز پارسال بود که به خاطر خشک‌شدن گردنم توصیه شد بروم سونا، جکوزی و ماساژ. یکی دو بار رفتم. یادم می‌آید در جکوزی نشسته بودم و با حسرت به دو سه نفری که در بخش عمیق استخر آزاد و رها مثل دلفین‌ها شنا می‌کردند، نگاه می‌کردم. شاید حدود ۵۰، ۶۰ نفر در بخش کم‌عمق جمع شده بودند، اما آن‌سوتر یعنی جایی که پای آدم به کف استخر نمی‌خورد فقط دو سه نفر. این توازن نداشتن برایم بسیار معنادار بود. انگار این صحنه داشت آن نامتوازن بودن بخشی از زندگی‌ام را به رخ من می‌کشید. از خود پرسیدم چرا آخر من اینقدر از آب وحشت دارم؟ من باید به این ترس لعنتی و فلج‌کننده غلبه کنم. چرا نباید طعم این سُرخوردن‌های زیبا و هنرمندانه را در آب بچشم؟ رفتم و با یکی از مربیان باتجربه آنجا صحبت کردم. شرایطم را برایش توضیح دادم، برخورد بسیار خوبی داشت و چند روز بعد، آموزش را در قسمت کم‌عمق با هم شروع کردیم. اول فلوتینگ و حرکت لاک‌پشتی، نفس می‌گیری، سرت زیر آب است، دست‌و‌پایت را جمع می‌کنی و مثل یک گوی می‌آیی بالای آب و شناور می‌شوی، خوابیدن روی آب و رها و شُل بودن. مربی مدام می‌گفت شُل‌کن، شُل‌کن، انگار مُرده‌ای، خودت را رها کن، با آب یکی‌شو، در برابرش گارد نگیر، بدنت را جمع نکن، فقط شُل کن و تمرین بعدی هواگیری، چطور نفس‌مان را در آب خالی کنیم و بیرون که می‌آییم شش‌های خالی‌شده را دوباره با هوا پرکنیم. تمرین بعدی: سُرخوردن روی آب در حالی که سرت پایین و چسبیده به چانه در آب است، تمرین بعدی شیوه درست پا زدن است. چطور مثل شلاقی نرم روی آب ضربه بزنیم و جلو برویم. فرق یک ضربه ناشیانه با ضربه‌ای که به رقص می‌ماند، کجاست؟ آنجا من می‌دیدم شناکردن چقدر شبیه زندگی است. اینکه اصل حرکت در شنا از شُل و منعطف بودن می‌آید. اگر منعطف نباشی و خودت را به آب نسپرده باشی آب اجازه نمی‌دهد جلو بروی، بنابراین زود خسته می‌شوی. این دقیقاً مثل زندگی است. اگر می‌خواهی در زندگی شناور باشی، راهی نداری جز اینکه خود را به جریان زندگی بسپاری و با آن یکی باشی. اگر در برابر زندگی گارد بگیری در نهایت زندگی هم به یک فشار تبدیل خواهد شد، بنابراین فقط ضربه میزنی، اما جلو نمی‌روی یا اگر جلو هم بروی خیلی زود خود را خسته می‌کنی و از نفس می‌افتی.

انگار آب مقصر اتفاقات زندگی‌ام باشد

اولین تجربه‌ام بعد سال‌ها قهر با قسمت عمیق استخر برایم فوق‌العاده بود. وقتی سرم در آب بود و از پشت عینک شنا با چشمانی باز به کف استخر خیره می‌شدم تجربه دوگانه‌ای داشتم از شادی کودکانه و رها تا ترسی منقبض‌کننده. بله آن ترس فلج‌کننده کهنه شده آنجا بود و مرا می‌ترساند. واقعاً داری می‌روی بخش عمیق؟ دیوانه شده‌ای؟ و این ترس، ریتم قلب و تنفس مرا به هم می‌زد و طبیعتاً در کار من اثر منفی می‌گذاشت. درست وسط جلسات آموزش بود که کارم را از دست دادم. مصمم بودم این قضیه تأثیری بر آموزش من نگذارد، اما با این همه انگار دیگر آن تمرکز پیشین را از دست داده بودم و تمرین‌های بعدی خوب پیش نرفت. من داشتم فقط به آب ضربه می‌زدم، انگار آب مقصر اتفاقات زندگی من باشد. دوباره آن تصویر ذهنی هولناک از آب برگشته بود. با مربی مشورت کردم و قرار شد تا وضعیت کاری من به حالت طبیعی خود برگردد تمرینات را تعطیل کنیم.

آیا از دست دادن کار تمرکزم را از بین برد؟

اما آیا واقعاً از دست دادن کار، صرفه جویی در بودجه و... باعث شد من آموزش شنا را رها کنم؟ اگر صادق باشم می‌گویم نه! یا دست‌کم آن‌ها علت اصلی نبودند. پس چه چیزی باعث شد من شنا را نیمه‌تمام رها کنم؟ به نظرم می‌رسد یک دلیل نقش تعیین‌کننده‌ای دارد: فشار ویرانگر برای نتیجه گرفتن. من آمده بودم که حریفی را مغلوب کنم. وقتی به آب و استخر به چشم حریف نگاه می‌کنی، انگار می‌روی وسط رینگ و، چون چنین تصویر ذهنی‌ای از آب و استخر داری طبیعی است آب هم دقیقاً با تو مطابق تصویر ذهنی‌ای که تو از او داری رفتار می‌کند.

چرا نتوانستم بر ترسم غلبه کنم؟

من چرا نتوانستم به ترسم غلبه کنم؟ چون در دام ثابت کردن افتادم. می‌خواستم به خود ثابت کنم می‌توانم شنا کنم، در صورتی که اگر فقط شنا می‌کردم آن وقت فقط شنا کردن بود. مثلاً وقتی خودم را با حرفه‌ای‌ها مقایسه می‌کردم می‌دیدم چقدر من عقب هستم، آن وقت آن شکنجه‌گر درونم ظاهر می‌شد که شب بخیر! تازه در چهل و چند سالگی می‌خواهی شنا یاد بگیری؟ در واقع ترس وقتی ظاهر می‌شود که تو پای زمان را به آموزشی که می‌بینی می‌کشانی. به آینده نگاه می‌کنی و می‌گویی پس من کی یاد خواهم گرفت و خوب شنا خواهم کرد؟ به گذشته نگاه می‌کنی و از اینکه سال‌های بسیاری را از دست داده‌ای حسرت می‌خوری، در حالی که یک کودک چرا سریع یاد می‌گیرد؟ چون پای زمان و ذهنیت را به آموزش نمی‌کشاند، اما من وقتی شنا می‌کردم همزمان پای ذهنیتم را هم به میان می‌کشیدم. وقتی نمی‌توانستم دستورات مربی را خوب اجرا کنم با خود می‌گفتم او درباره من چه فکری می‌کند، یا حرفه‌ای‌ها چه می‌گویند. نمی‌گویند خیلی دیر شده است؟ در حالی که یک ذهن متعادل دنبال حدس و گمان‌ها و قضاوت‌های احتمالی دیگران راه نمی‌افتد، وقتی شنا می‌کند فقط شنا می‌کند، اما من پای خیلی چیز‌های دیگر را هم به آن آموزش باز می‌کنم و همان‌ها اجازه نمی‌دهند فارغ‌البال کارم را انجام دهم.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار