ایثار و مقاومت - اخبار كلی
اخبار كلی
رئیس ستاد سپاه سوم عراق در کتاب خود می‌نویسد: «صدام تا زمان مرگش هم عربی بادیه‌نشین بود و با همین طرز فکر بر عراق حکومت کرد. او اگر فکر می‌کرد که کشتن برادر یا پسرش به تحکیم جایگاه یا موقعیتش کمک می‌کند، به‌راحتی این کار را می‌کرد»
واقعه‌ای که در این ستون قصد پرداختن به آن را داریم، ماجرای انفجار بمب در میدان راه‌آهن تهران است. این انفجار که در یکم شهریورماه ۱۳۶۳ رخ داد، مردم عادی را هدف قرار داده بود...
گفت‌وگوی «جوان» با برادر شهیدان جعفر و شیرزاد بلبل‌پور
شیرزاد وقتی مجروح شد، کسی فکرش را نمی‌کرد بتواند دوباره روی پا بایستد. شوخی نبود. تیر به گردنش خورده و کم مانده بود از گردن قطع نخاع شود. اما وقتی توانست روی پا بایستد، همان احساس تکلیف باعث شد دوباره رخت رزم بپوشد و به جبهه‌ها برود
گفت وگوی «جوان» با همسر شهید مدافع حرم سیدحسن موسوی از لشکر فاطمیون
دخترم گاهی خواب پدر شهیدش را می‌بیند. یک‌بار خواب دیده بود پدرش او را می‌بوسد. دخترم یکساله بود که پدرش شهید شد. بعد‌ها که بزرگ‌تر شد، وقتی به یک مراسم دعوت شدیم عکس پدرش را روی دیوار دید و فهمید پدرش شهید شده است
گفت‌وگوی «جوان» با خانواده و همرزمان شهید محسن محمدی که ۱۲ مرداد امسال در رزمایش رزمندگان انصارالمهدی (عج) زنجان به شهادت رسید
آقا محسن سپاه را برای شهادت انتخاب کرده بود تا اینکه توانست به آرزویش برسد. هر کس محسن را می‌دید جذبش می‌شد و حتی آن‌هایی هم که او را نمی‌شناختند در مراسم تشییع‌اش شرکت داشتند و می‌گفتند حیف شد که رفت
خاطراتی از شهید ستاری در گفت‌وشنود با سرهنگ سید علی حسینی، دوست و هم‌رزم شهید
ستاری آدم خاکی بود. معمولاً بعدازظهر‌ها ساعت پنج عصر به بعد از پروژه‌های فرماندهی لجستک بازدید می‌کرد. هنگام سرکشی روی یک چارپایه فلزی می‌نشست و به کار‌ها نظارت می‌کرد.
آزاده حجت‌الاسلام محمدرضا دائی‌زاده در گفتگو با «جوان» از لحظات تلخ و شیرین ۷ سال اسارت می‌گوید
آزاده حجت‌الاسلام محمدرضا دائی‌زاده ۲۲ فروردین ۱۳۶۲ در عملیات والفجر ۱ به اسارت دشمن درآمد و ۲۷ مرداد ۱۳۶۹ به کشور بازگشت. دائی‌زاده در دوران اسارت مسئول فرهنگی اردوگاه بود و ارتباط نزدیکی با دیگر اسرا داشت.
آزادگان ما تا آخرین گلوله خود جنگیدند و اکثراً مجروح شدند و سپس به اسارت دشمن درآمدند و هیچ یک از آن‌ها خود را تسلیم دشمن نکردند.
در دوران اسارت اتفاقات زیادی برای آزاده‌ها می‌افتاد. متنی که در پیش دارید بخشی از خاطرات محمدرضا دائی‌زاده از لحظات خاص و ویژه‌ای است که در دوران اسارت تجربه کرده بود.
چشم در چشم رحیم شدم. با صدایی لرزان گفت: «معصومه! چه‌قدر خوشحالم که منتظرم ماندی.»