کد خبر: 1331345
تاریخ انتشار: ۰۸ آذر ۱۴۰۴ - ۰۲:۰۰
خاطراتی از سرباز پویا (رضا) آموسی از شهدای تجاوز رژیم صهیونیستی و امریکا به کشورمان در گفت‌و‌گو با خواهر شهید
شهادت بعد از شکار پهپاد دشمن یکی از فرماندهانش که سر مزار برادرم آمده بود تعریف می‌کرد: «کار رضا در آن روز (روز شهادت) تمام شده بود. هر چه به او گفتیم برو استراحت کن، قبول نکرد. چون چندین ساعت بود که به علت کار زیاد یگان نتوانسته بود بخوابد، ولی می‌گفت نمی‌روم استراحت کنم. چون بچه‌ها دارند برای کشورشان و ناموس‌شان کار می‌کنند. من هم باید برای کمک در کنارشان باشم.» 
 شکوفه زمانی 

جوان آنلاین: پویا آموسی یک جوان دهه هشتادی بود که در روز ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ در لباس مقدس سربازی که پیراهن دفاع از میهن است، به شهادت رسید. او حین رزم با دشمن غاصب صهیونیستی در پایگاه یکم رزمی هوانیروز کرمانشاه بود که با بمباران این پایگاه همراه تعدادی از همرزمانش شهید شد. نسترن آموسی، خواهر شهید می‌گوید: «هر وقت از کنار مزار شهدا رد می‌شدیم، برادرم به آنها ادای احترام می‌کرد و به من می‌گفت می‌دانی اینجا چه جور جایی است؟ این شهدا انسان‌هایی هستند که هرکسی لیاقت و سعادت رسیدن به مقام آنها را ندارد.» خیلی طول نکشید خود پویا هم به مقام شهادت دست پیدا کرد و پیکرش در روز ۲۹ خرداد در حسینیه امامزاده اسماعیل (ع) قزوین به خاک سپرده شد. با آنکه تنها خواهر شهید دلتنگ برادرش بود و حال خوبی برای صحبت کردن نداشت، ولی ساعتی همکلام ما شد تا از خاطرات برادر شهیدش بگوید. 

گویا شهید آموسی تک پسر خانواده بود؟ 
کلاً ما یک خواهر و یک برادر هستیم. من خواهر بزرگ شهید هستم و شهید پویا آموسی فرزند دوم خانواده متولد دوم اردیبهشت ۱۳۸۱ و پنج سال از من کوچک‌تر بود. رشته تحصیلی او حسابداری مالی و تا مدرک کاردانی تحصیل کرده بود. برادرم عضو ارگان خاصی نبود، ولی از رفتن به خدمت سربازی نیز امتناع نکرد و با جان و دل دفترچه سربازی را پر کرد و عازم شد. ما یک خانواده معمولی داریم. پدرم شغلش آزاد است. رضاجان هم خیلی علاقه به آشپزی داشت و همیشه به مادرم می‌گفت اجازه دهید من آشپزی کنم. حتی بعضی وقت‌ها آنقدر خوش سلیقه بود که خودش کیک درست می‌کرد. 

اسم شهید را جایی پویا و جایی رضا نوشته‌اند، دلیلش چیست؟
اسم شناسنامه‌اش پویا بود، ولی ما در خانه رضا صدایش می‌کردیم. چون خودش این نام را بسیار دوست داشت. هرجایی می‌رفت می‌گفت مرا همیشه رضا صدا کنید. ما اصالت‌مان قزوینی است و در شهر قزوین زندگی می‌کنیم. پدرم همیشه هر وقت با برادرم شوخی می‌کرد به برادرم می‌گفت اسمت پویاست یا رضا؟ برادرم در جواب پدرم می‌گفت: «باباجان اسم من رضاست.»  از وقتی برادرم به دنیا آمد، پدربزرگم می‌گفت اسمش را آقا رضا صدا کنید. رضای خالی نگویید. برادرم رضا خیلی با پدربزرگم صمیمی بود. رضا از صبح تا شب پیش پدربزرگ و مادربزرگم بود. البته الان هر دوی آنها چند سالی می‌شود که به رحمت خدا رفتند. 

شهید چطور روحیاتی داشتند؟
برادرم هر موقع می‌خواست به مرخصی بیاید، زنگ می‌زد و اطلاع می‌داد و به مادرمان می‌گفت: «مامان من دارم خانه می‌آیم». یک روز عصر ما همین طور که نشسته بودیم یکدفعه دیدیم در ورودی منزل باز و برادرم وارد خانه شد. گفت: «مامان من یهویی آمدم که سورپرایزتان کنم».  مادرم بار‌ها بعد از شهادت برادرم رضا با دلتنگی تمام می‌گوید کاش روزی بشود و رضا یهویی در را بازکند و با صدای بلند بگوید من آمدم. برادرم رضا خیلی عشق به امامان و اهل بیت (ع) و همین طور ارادت خاصی هم به حضرت آقا داشت. همیشه وقتی کسی نگرانی یا دلشوره‌ای می‌گرفت می‌گفت: «اول توکل به خدا کنید و بعد توکل به اهل بیت (ع) داشته باشید تا آرامش بگیرید». همیشه هر موقع بیرون می‌رفتیم رضا سریع می‌دوید و درِ منزل یا ماشین را برای مادر باز می‌کرد. مادرم همیشه می‌گفت پسرم من هنوز از دست و پا ناتوان نشدم، خودم پیاده می‌شوم، ولی رضا در جواب مادر می‌گفت: «نه احترام به پدر و مادرخیلی مهم است و من وظیفه دارم در را برای شما بازکنم». 

رابطه برادر و خواهری‌تان چگونه بود؟
من و برادرم همیشه با هم بودیم و بیشتر با هم بیرون می‌رفتیم و می‌آمدیم. با ماشین می‌رفتیم داخل شهر دور می‌زدیم و می‌آمدیم. اینطوری بگویم که خیلی با هم صمیمی بودیم. با شهادت رضا هیچ وقت باور نمی‌کنم که او دیگر بین ما نیست و همیشه به خودم می‌گویم رضا هست و در دل ما جا دارد. برادرم اخلاق خاصی داشت. هر وقت بیکار می‌شد یا فرصت داشت بیشتر با مادرم همکلام می‌شد و حرف می‌زد. مادرم می‌گفت پسرم چقدر ماشاءالله خوب صحبت می‌کنی. اصلاً متوجه نشدم زمان چگونه گذشت. ساعت ۲ بعدازظهر شده است و من هنوز غذا درست نکرده‌ام، ولی رضا در جواب مادرم می‌گفت: «فدای سرت مامان جان! من خودم یک چیز ساده درست می‌کنم و می‌خورم. هم اینکه با هم حرف زدیم و کنار هم خوش بودیم، کافی است». 

چه خاطراتی از برادرتان برای تان ماندگارتر شده است؟
سال ۸۸ تصمیم گرفتیم همگی با هم برای زیارت به کربلا برویم. آن موقع رضا هفت سالش بود. کوچک‌ترین فرد در ماشین محسوب می‌شد. وقتی داخل حرم رفتیم یکدفعه با صدای بلند صلوات فرستاد «اللهم صل علی محمد و آل محمد» پشت سر او همه جمعیتی که داخل حرم بودند شروع کردند صلوات فرستادن. رضا خیلی به بزرگ‌تر‌ها احترام می‌گذاشت. اصلاً دوست نداشت یکی ناراحت باشد. سریع می‌رفت می‌گفت چه شده؟ در واقع می‌خواست ناراحتی طرف مقابل را حل کند. برادرم آنقدر مقید بود که وقتی پدرم برایش لباس آستین کوتاه می‌خرید، جلوی بزرگ‌تر‌ها تنش نمی‌کرد و می‌گفت: «به خاطر حضور همکاران خانم و مشتریان، نمی‌توانم آنها را سر کار بپوشم». برخلاف شبهاتی که درباره نسل جوان مطرح می‌شود، برادرم رضا از نوجوانی مقید به اسلام بود. اعمال واجبش را ترک نمی‌کرد. حتی زمانی هم که به مدرسه می‌رفت اخلاقش همینطور بود. 

چقدر از خدمت سربازی برادرتان می‌گذشت؟
رضا بعد از گرفتن مدرک کاردانی برای رفتن به سربازی اقدام کرد. چون می‌گفت من هر چه زودتر سربازی بروم تکلیف زندگی‌ام زودتر روشن می‌شود. هر جا هم کار کنم باید کارت پایان خدمت داشته باشم. شهید اول بهمن ۱۴۰۳ برای آموزش رزمی سربازی به تهران و پادگان ۰۲ پرندک اعزام شد. بعد از آنکه آموزش‌های رزمی را دید، در پنجم فروردین ۱۴۰۴ برای حضور در یگان خدمتی‌اش عازم کرمانشاه شد. فقط دو ماه و ۲۱ روز آنجا بود و روز دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ در تجاوز رژیم صهیونیستی اسرائیل به شهادت رسید. 

برادرتان قبل از خدمت سربازی مشغول چه کاری بود؟ 
قبل از اعزام به خدمت مقدس سربازی به عنوان فروشنده در فروشگاه زنجیره‌ای هایپرکار می‌کرد. با اینکه ساعت کاری‌اش زیاد بود، ولی رضا به همکارانش می‌گفت اگر حال‌تان خوب نیست من جای شما می‌مانم شما بروید منزل استراحت کنید. وقتی برادرم رضا سربازی رفته بود، با اینکه خیلی بچه مهربانی بود، ولی حرف‌های خاصی می‌زد. یادم است تازه از مرخصی آمده بود گویا ۶خرداد۱۴۰۴ بود که مانند قبل با هم بیرون رفتیم تا با ماشین دوری بزنیم. از سمت مزار شهدا که رد می‌شدیم ادای احترام می‌کرد و به من می‌گفت: «نسترن می‌دانی اینجا چه جور جایی است.» من در جواب گفتم بله مزار آدم‌هایی است که در اوج جوانی به شهادت رسیدند. در ادامه گفت: «این که درست، ولی هر کسی جایگاه و لیاقت و سعادت برای شهید شدن را ندارد. شهدا حساب‌شان از دیگران جداست و ما زندگی‌مان را مدیون خون آنها هستیم. برای همین باید هنگام عبور از کنار مزار شهدا، به آنها ادای احترام کنیم». یادم است زمانی که آش پشت پایش را بعد رفتن به خدمت سربازی می‌پختیم، به مادرمان گفت: «همه آش پشت پا درست می‌کنند ولی شما برای من به نیت آش شهادت بپزید». 

خبر شهادت برادر را چطور شنیدید؟
۲۶خرداد۱۴۰۴ ساعت ۱۲:۱۵ شب بود که به خانه ما زنگ زدند. من جواب دادم. از پشت تلفن به ما گفتند خانم آموسی؟ گفتم بله. گفتند چه نسبتی با آقای آموسی دارید؟ گفتم خواهرش هستم. گفتند آقا موسی امروز ساعت ۵/ ۶ بعدازظهر با پهپاد دشمن درگیر و مجروح شدند. حال‌شان مساعد نیست. هرچه سریع‌تر خودتان را اینجا برسانید. با شنیدن این خبر من، پدر و مادرم همگی به سمت کرمانشاه حرکت کردیم. ساعت ۱۱ صبح رسیدیم. به ما گفتند، چون او نظامی است هرکسی را در بیمارستان برای ملاقاتی راه نمی‌دهند. برای همین فرمانده آن بخش به ما گفت به پادگان برویم و پس از صرف ناهار به بیمارستان برگردیم. من، مادر و پدرم به مهمانخانه رفتیم. بعد از آن فرمانده آنجا کمی مقدمه چینی کرد و نهایتاً گفت ساعت ۵/ ۶ عصر روز ۲۶ خرداد با درگیری که پیش آمد سرباز آموسی به شهادت رسید. 

به نظر شما چه شاخصه اخلاقی در وجود شهید رضا آموسی بود که او را لایق شهادت کرد؟
برادرم با آنکه یک جوان دهه هشتادی بود، ولی بین همه خیلی محبوب بود. خوشرویی و خنده‌هایش زبانزد همه بود. حتی همکارانش بعد از شهادتش از مهربانی‌اش بسیار برای ما تعریف کردند. 
وقتی از محل کار برمی‌گشت، همه اهالی محل، بزرگ و کوچک، جویای احوالش بودند. بعد از شهادتش همکلاسی‌های دوره راهنمایی‌اش آمدند و از رضا خاطرات نیکی تعریف کردند. در میان اقوام نزدیک و دور همیشه لبخند به لب داشت. با مهربانی برخورد می‌کرد. با اینکه کم‌سن و سال بود، اگر کدورتی بین اقوام پیش می‌آمد، خودش پیشقدم می‌شد تا آن را برطرف کند. ذکر شهادت گفتن روی زبانش جاری بود. گویا طوری به او الهام شده بود که سرانجام این خدمت سربازی شهادت است. شهید همیشه می‌گفت: «خیال مردم راحت باشد، سربازان وطن، فداییان این آب و خاک هستند. ما هم پشت مقام معظم رهبری هستیم و مطمئن هستیم اسرائیل نمی‌تواند هیچ غلطی بکند». 
برادرم مدتی بعد از گذراندن آموزشی باید کرمانشاه اعزام می‌شد. او یک مرخصی ۱۷ روزه داشت و این چند روز سعی می‌کرد تمام کار‌های منزل را خودش انجام دهد. مثلاً می‌گفتیم استکان بیاور یا هر کار دیگری، آقا رضا سریع می‌گفت من انجام می‌دهم. 
یکی از فرماندهانش که سر مزار آقا رضا آمده بود برای پدرم تعریف می‌کرد: «کار رضا در آن روز (روز شهادت) تمام شده بود. هرچه به او گفتیم برو استراحت کن، قبول نکرد. چون چندین ساعت بود که به علت کار زیاد یگان نتوانسته بود بخوابد، ولی می‌گفت نمی‌روم استراحت کنم. چون بچه‌ها دارند برای کشورشان و ناموس‌شان کار می‌کنند. من هم باید برای کمک در کنارشان باشم. تا آخرین لحظه وظایفش را به‌خوبی انجام داد». 
 رضا کارش این بود که خشاب به فرمانده می‌داد تا او شلیک کند. فرمانده‌اش برای ما تعریف می‌کرد: «شهید آموسی بار اول خشاب را داد و برگشت سری بعدی خشاب را بدهد که گویا پهپاد دشمن دو تا بود، یکی را موفق شدیم بزنیم و آن را منفجر کنیم، ولی دومی به علت اینکه دوربینش فعال بود، بچه‌ها را دید و با شلیک پهپاد، شهید آموسی پای راستش ترکش خورد و درجا به شهادت رسید.» هم‌خدمتی برادرم رضا می‌گفت: «شب قبل از شهادتش همه بعد از خوردن شام کنار هم بودیم. به شوخی گفتیم بچه‌ها به نظر شما کی شهید می‌شود؟ همه می‌گفتند ما، ولی رضا گفت نه هیچ کدام‌تان شهید نمی‌شوید. من شهید می‌شوم». 

چند نفر از دوستان برادرتان به شهادت رسیده بودند؟ 
فرمانده، خلبان و دو تا از دوستان برادرم جمعاً چهارنفر در همان پادگان شهید شدند. 
دو، سه نفر هم ترکش خورده بودند. حتی یکی از رزمندگان این پادگان از بالای ران، پایش را قطع کردند. فردای همان روز هم دو نفر دیگر از همان پادگان شهید شدند. 

آخرین صحبت‌هایی که با شهید داشتید چند روز قبل از شهادتش بود؟
برادرم رضا آخرین بار با پدرم روز دوشنبه قبل از شهادتش ساعت ۶ بعد ازظهر روز ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ صحبت کرده و گفته بود که حال من خوب است و باید پیش فرمانده‌ام بروم. بعد که تماس قطع می‌شود، یک ساعت بعد برادرم به شهادت می‌رسد. 

آخرین باری که با هم بودید، چه حرف‌هایی بین‌تان رد و بدل شد؟
یک هفته قبل از اینکه برادرم کرمانشاه برود و کمی بعد هم به شهادت برسد، من و او با هم بیرون رفتیم. به من گفت چیزی بگویم بین خودمان بماند. دست مرا گرفت و گفت مواظب مامان و بابا باش. من آرزوی شهادت دارم... او چند روز بعد به آرزویش رسید، ولی ما حال‌مان اصلاً خوب نیست. پدرم می‌گوید با آنکه با رفتن رضا دلتنگی هست، بی‌قراری هست، اما پشیمانی هرگز. فرزندم فدای اسلام و ایران شده است. شهید همیشه می‌گفت: «آدم یک کار را شروع نمی‌کند، اما وقتی شروع کرد تا آخرش می‌رود».
او خیلی به امام هادی (ع) علاقه داشت. به امام حسین هم عشق می‌ورزید و می‌گفت ما نسبت به امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) در سطح پایین قرار داریم، آنها الگوی ما بودند و شهید شدند، ما چرا نباید شهید شویم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار