
جانباز دكتر اميرعلي حسني اكنون به عنوان پزشك دانشگاه تهران مشغول خدمت است اما آقاي دكتر خاطراتي دارد كه بسيار فراتر از پاس كردن واحدهاي درسياش است. او سابقه ماهها حضور در جبهههاي شرق (سيستان و بلوچستان) و همچنين مناطق عملياتي غرب و جنوب را دارد و علاوه بر آن يكي از برادرانش به شهادت رسيده و ديگري نيز به دليل عوارض جانبازي در آسايشگاه بستري است. حسني كه معتقد است روپوش سفيد پزشكي در تداوم لباس خاكي بسيج است با ما به گفتوگو نشسته كه ماحصلش را پيشرو داريد.
براي شروع از خودتان و شرايطي بگوييد كه شما را به سوي رزمندگي كشاند.متولد 1344 در محله نازيآباد هستم. از همان كودكي در جلسات هفتگي قرآن شركت ميكردم و قرآن را به صورت صوت ميخواندم. علاقه زيادي به مسائل مذهبي داشتم. جزو شاگردان اول تا سوم كلاس درس بودم و دوران ابتدايي در مدرسه ملي محله درس ميخواندم كه جزء مدارس استعدادهاي درخشان بود ولي بر اثر ناتواني مالي خانواده به طور رابطهاي فرد ديگري را در منطقه انتخاب كردند و مرا از درس خواندن در مدارس تيزهوشان آن زمان بازداشتند. در هر صورت با هر سختياي كه بود ادامه تحصيل دادم. هميشه آرزو داشتم پزشك شوم.
شما كه علاقه به تحصيل داشتيد، چطور سر از جبهه در آورديد؟در سال 56 و 57 در مسجد محل در جلسات خصوصي مذهبي و سير مطالعاتي شركت ميكردم و با جديدترين اعلاميههاي امام(ره) كه از خارج ميآمد آشنا ميشدم و به تكثير آن و پخش در جامعه ميپرداختم و در حد خودم در مناسبتهاي انقلابي سهيم بودم. بعد از پيروزي انقلاب هم در بسيج مستضعفين، جهاد سازندگي، كتابخانه مسجد و فعاليتهاي فرهنگي مسجد و منطقه حضور فعال داشتم. همين عشق و علاقه به امام (ره) و نهضتش باعث شد با وجود صغر سن تقاضاي اعزام به جبهه را كنم ولي موفق نشدم تا اينكه سال 61 به جبهه رفتم.
در كدام مناطق حضور داشتيد؟ابتدا سه ماه در جبهه شرق در سيستان و بلوچستان همراه با اولين گروه سپاه و بسيج به مبارزه با قاچاقچيان و اشرار منطقه رفتم. همواره ناراحت بودم كه چرا به جاي اعزام به جبهه غرب و جنوب و جنگ با دشمن بعثي به سيستان و بلوچستان آمدهام اما تكليفگرايي كه از امام و فرماندهان آموخته بودم باعث شد خودم را قانع كنم. سال چهارم دبيرستان بودم كه درس را رها كردم و به جبهه رفتم. بعد از انجام مأموريت در سيستان و بلوچستان به جبهه غرب و سپس به جنوب رفتم و در عمليات مقدماتي شركت كردم. در آنجا كمك تيربارچي بودم. عمليات بزرگ مقدماتي باعث شد بسيار تجربه كسب كنم. در آنجا تا 50 قدمي دشمن بعثي نفوذ كرده بوديم. در سياهي شب بعد از كانالهاي آب روبهروي دوشكاي دشمن كه همه را به رگبار بست و تعدادي را شهيد كرده بود، روي جنازههاي به زمين افتاده، سينهخيز ميرفتيم. با توجه به لو رفتن عمليات و نفوذ شديد ستون پنجم دشمن دستور عقبنشيني داده شد و از آنجا كه آرزوي زنده ماندن داشتم تا بتوانم بيشتر خدمت كنم، توفيق شهادت نصيبم نشد. در آنجا مجروح شدم. پس از آن در عمليات كربلاي يك و آزادسازي شهر مهران شركت كردم كه چهار روز عمليات طول كشيد. اولين عملياتي بود كه روز روشن نيز ادامه داشت. در دو عمليات، يكي شكست و دومي پيروزي، تجربه بسيار ارزندهاي كسب كردم. در والفجر مقدماتي، بعثيها با دوشكا بچهها را شهيد ميكردند اما در كربلاي يك بعثيها به زبوني افتاده بودند كه اين مسئله اراده مرا در مبارزه با دشمن تقويت ميكرد.
آنجا هم مجروح شديد؟در پدافندي مهران در منطقه كوهستاني قلاويزان دو بار مجروح و به بيمارستان ايلام فرستاده شدم. يادگاري آن دوران همچنان به صورت تركشهاي ريزي در بدنم همواره خاطرات آن دوران را زنده ميكند. يادم نميرود در سال 61، سه برادر با هم در جبهه بوديم و خانواده نگران هر سه ما بودند. برادر بزرگتر از من در سال 61 اسير شد و هشت سال در اسارت بود و اكنون آلزايمر گرفته و به عنوان جانباز در آسايشگاه سالمندان بستري است. برادر بزرگتر از آن نيز در عمليات خيبر به فيض شهادت نائل آمد. بعد از آن برادر كوچكترم هم در عمليات كربلاي4 مجروح شد و موج انفجار به او صدمه زد.
بعد از اتمام جنگ به دنبال علائق پزشكيتان رفتيد؟بله، من از همان دوران كودكي به رشته پزشكي علاقهمند بودم. حال اگر اين شغل مقدس در يك مكان فرهنگي و علمي باشد كه چه بهتر! سر وكار داشتن با قشر فرهيخته دانشگاهي كه هر روز از آنها چيزهاي تازهاي ياد ميگيرم.
گفتيد كه يكي از برادرانتان شهيد شده و ديگري در آسايشگاه است، اگر زمان به عقب بر ميگشت بازهم به جبهه ميرفتيد؟حتماً ميرفتم و لحظهاي شك نميكردم. آن برادرم كه شهيد شد به آرزويش رسيد و برادر ديگرم كه در حالت بيماري در آسايشگاه است اينها همه شايد به ظاهر رنج باشد ولي به قول حضرت زينب(س) رنج جميل است، اكنون نيز شكل سنگر و جبهه عوض شده اما دفاع همچنان باقي است، همه ما سربازيم و در هر شغل و منصبي كه باشيم براي رضاي خدا بايد خدمت كنيم.