لطفعلي مراد
حاصلي روستازادهاي بود كه براي دفاع از اسلام و ميهنش به جبهههاي دفاع مقدس رفت. آن
زمان كه رفت و شهيد شد معلمي بسيجي بود اما امروز كه پس از 29 سال به آغوش خانوادهاش بازگشته، استادي است
كه همه ما را به كلاس درس معرفت و ولايت پذيرياش ميخواند. لطفعلي سر كلاس
درس و دانشگاه بود كه فرمان ولي فقيه او را سبزپوش كرد و راهي ميدان جهاد شد.
عمليات والفجر9 بود و بعثيوني كه او را به اسارت بردند، از او خواستند تا به امامش
توهين كند. اما نپذيرفت و زير شكنجه بعثيها به شهادت رسيد. لطفعلي مجروح بود كه اسير
شد و اسير بود كه شهيد شد. آنچه در پي ميآيد روايت عزيزعلي مراد حاصلي برادر شهيد است
كه خود و دو برادر ديگرش نيز جانباز دفاع مقدس هستند.
بله، او برادر كوچكترم بود. متولد 1345 كه 10 سال از من كوچكتر بود. ما شش برادر و دو خواهر هستيم كه در روستاي زنجيره عليا از توابع شهرستان چرداول استان ايلام زندگي ميكرديم. پدرمان كشاورز بود و مادر خانهدار. اين روستا بسيار محروم بود و پدر به زحمت رزق حلالي براي خانوادهاش مهيا ميكرد. برادر شهيدم در چنين خانوادهاي پرورش يافت و به شهادت رسيد. لطفعلي قبل از اينكه به سن تكليف برسد تمامي نمازهاي خودش را ميخواند و روزههايش را ميگرفت.
لطفعلي تا كلاس نهم در روستايمان درس خواند و از آنجايي كه در روستاي خودمان تا دوره راهنمايي بيشتر نداشت، براي ادامه تحصيل به شهر سراوه رفت و تا پايان دوران دبيرستان و دريافت ديپلم آنجا بود. برادرم شاگرد اول كلاس بود و وقتي دركنكور شركت كرد، توانست با رتبه بسيار عالي وارد دانشگاه تربيت معلم شهيد اشرفي اصفهاني كرمانشاه شود. لطفعلي قبل از قبولي در دانشگاه، 10، 15 نفري از بچههاي روستا را جمع كرده بود و هر شب در مسجد برايشان دوره آموزشي برگزار ميكرد و در آن كتب شهيد مطهري را تدريس ميكرد. او به همراه دو نفر از همكلاسيهايش تا مدتها قبل از شهادت اين كار را انجام ميدادند. همان بچههايي كه برادرم به آنها تدريس ميكرد يا شهيد شدند يا الان از معلمان و فرهنگيان عزيز كشور هستند.
پدرم بسيار اصرار ميكرد كه خودش هم در جهاد و مبارزه عليه دشمنان سهيم باشد اما شرايط جسمياش اجازه اين كار را نميداد. من، لطفعلي و دو برادر ديگرمان در جبهه حضور يافتيم كه لطفعلي شهيد شد و ما سه نفر هم جانباز شديم.
سخت كه بود اما خودشان ما را تشويق ميكردند. مادر خيلي اصرار داشت كه ما حتماً در جهاد شركت كنيم. پدر تجاوز روس و انگليس به كشور را ديده بود و ميگفت برويد و از خاك كشورتان و از اسلام دفاع كنيد كه اگر اين كار را نكنيد حتماً به ناموس و خاك شما تجاوز خواهد شد. لطفعلي دانشجوي تربيت معلم بود. تعهد دبيري داشت اما به فرمان امام و ولايت راهي ميدان نبرد شد. من بعد از دو سال حضور در جنگ، مسئول ستاد پشتيباني شهرستان چرداول شدم. هشت سالي مسئوليت داشتم و توانستيم با كمك مردم خدمات خوبي را به جبهههاي جنوب و غرب اعزام كنيم. از تهيه ماشينآلات سنگين گرفته تا مواد غذايي، خوراكي، تبليغ و... هركاري از دستمان بر ميآمد انجام ميداديم.
لطفعلي در تك دشمن در عمليات والفجر9 در منطقه سليمانيه عراق به شهادت رسيد. پيكرش 29 سال و شش ماه مفقودالاثر بود تا اينكه سال 94 شناسايي شد و به خانه برگشت. او ابتدا مجروح شد و بعد به اسارت درآمد. بعد از اينكه به درخواست عراقيها به امام خميني توهين نكرده بود، او را به شهادت رساندند. عراقيها از او ميپرسند چرا به جبهه آمدهاي؟ برادرم ميگويد به خاطر امام و ولايت. بعد آنها از او ميخواهند كه به امام توهين و جسارت كند كه لطفعلي نميپذيرد و شهيدش ميكنند. وقتي خبر شهادت لطفعلي را به مادرم گفتم به حياط خانه رفت، وضو گرفت و نماز شكر به جا آورد. صبر او همه ما را به سكوت وا داشت.
مادر 26 سال تمام گوش به زنگ و چشم به در ماند. در نهايت انتظار در سال 1390 از دنيا رفت. هر بار كه رسانهها اطلاع يا خبري از مفقودين ميدادند مادرم ميمرد و زنده ميشد. از بس مرد و زنده شد مانند شمع سوخت تا پير شد و ديگر تاب فراق گمشدهاش را از دست داد. در سال 1390، صبحگاه هنگام گرفتن وضو دق كرد و درگذشت.