کد خبر: 777441
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۷ فروردين ۱۳۹۵ - ۱۷:۰۹
جستاري در زندگي دانشجوي شهيد نذير شركاء در گفت‌وگوي «جوان» با مادر شهيد
پشت سر شيخ نذير من نماز مي‌خواندند مدت كوتاهي از قبولي نذير در كنكور نگذشته بود كه به جاي دانشگاه راهي جبهه‌ها شد. در واقع او راهي دانشگاه انسان‌سازي مي‌شد كه نتيجه تحصيل در آن، خدمت به كشور اسلامي‌اش ايران بود.
احمد محمدتبريزي
مدت كوتاهي از قبولي نذير در كنكور نگذشته بود كه به جاي دانشگاه راهي جبهه‌ها شد. در واقع او راهي دانشگاه انسان‌سازي مي‌شد كه نتيجه تحصيل در آن، خدمت به كشور اسلامي‌اش ايران بود. شهيد نذير شركاء در عمليات رمضان به درجه رفيع شهادت نائل آمد تا فارغ‌التحصيل دانشگاه شرف و مردانگي شود و نامش در دل تاريخ جاودان بماند. بتول صفاريان‌مقدم مادر شهيد در گفت‌وگو با «جوان» چنان از فرزند شهيدش مي‌گويد كه گويي تمامي اتفاقات و شهادت نذير، تازه رخ داده است.

حاج خانم چند فرزند داشتيد و شهيد فرزند چندمتان بود؟

من هشت فرزند دارم كه يكي از آنها شهيد شد. نذير فرزند چهارمم بود.

پسرها معمولاً بيشتر با مادرشان راحت هستند و با آنها درددل مي‌كنند. نذير هم چنين خصلتي داشت؟

بله، بسيار مهربان بود. يك همسايه داشتيم كه هر وقت به خانه‌مان مي‌آمد به دخترهايم مي‌گفت خوشا به حالتان كه چنين برادري داريد. وقتي نذير شهيد شد يكي از خواهرهايش مريض شد و دو ماه در رختخواب افتاد. دخترانم خودشان مذهبي هستند و به نوعي هم‌تيپ و هم‌فكر برادرشان بودند. بين آنها و برادرشان نذير رابطه‌اي بسيار صميمي وجود داشت. پسرم خيلي مأخوذ به حيا بود. رابطه‌اش با همه خوب بود. برادر‌هايش هم همه دوستش داشتند.

دوران انقلاب از آن دست بچه انقلابي‌هايي بود كه بخواهد اعلاميه پخش كند و در تظاهرات شركت كند؟

پسرم خيلي فعال بود. وقتي امام مي‌خواست برگردد نذير خودش را آويزان يك ماشين كرد و به بهشت زهرا(س) رفت. در بهشت‌زهرا هم از همه جلوتر بود. آن وقت نذير 24 سالش بود. از بچگي شاگرد اول كلاس بود تا زماني كه مدرسه‌اش تمام شد.

شما از ابتدا ساكن تهران بوديد؟

خير، قبل از اينكه به تهران بياييم در كاظمين همجوار موسي‌بن‌جعفر(ع) بوديم. نذير آنجا مدرسه مي‌رفت و زبان انگليسي‌اش خوب بود. مدير مدرسه كلاس‌هاي انگليسي‌اش به خاطر خوب بودن درس‌هايش هداياي زيادي به او داده بود.

پس شهيد در دوران نوجواني ايران نبود؟

تا دوران راهنمايي در ايران نبود. 14 سالش كه شد، به ايران آمديم. دوران متوسطه بود كه به ايران برگشتيم.

گويا پسرتان در دانشگاه قبول شده بود كه به جبهه رفت؟

نذير كلاً در درس و مسائل علمي خيلي جلو بود. وقتي كنكور در رشته علوم آزمايشگاهي قبول شد همه تعجب كردند. غير از اين رشته در رشته ديگري هم قبول شده بود و حق انتخاب بيشتري داشت. در دوران محصلي، قبل از اينكه تعطيلات تابستان بيايد مي‌گفت مامان دو هفته ديگر مدرسه‌ها تعطيل مي‌شود. اصلاً نمي‌گفت چه مي‌خواهد، ولي من مي‌دانستم كه چه مي‌خواهد و منظورش چيست. دوست داشت به كلاس زبان برود. نمي‌گذاشت وقتش بيهوده تلف شود. به كلاس انگليسي و فرانسه مي‌رفت. خيلي باهوش بود. از همان بچگي عاشق مطالعه بود و مي‌خواست زياد بخواند و هرجا كتاب مي‌ديد ‌شروع به خواندنش مي‌كرد. از هر كتابي كه خوشش مي‌آمد در اتاق مشغول خواندن مي‌شد و تا كتاب را تمام نمي‌كرد از اتاق بيرون نمي‌آمد. خيلي اهل علم بود. كسي هم كه اهل علم و دانش باشد تمام وقت و انرژي‌اش را سر اين كار مي‌گذارد و سمت كارهاي ديگر نمي‌رود.

شما و همسرتان در تربيت فرزندانتان چه كارهايي كرده بوديد كه فرزندتان در اخلاق و رفتار آنقدر شاخص بوده؟

من مي‌گويم هركاري كه كرده‌ام از خودم نبوده و همه‌اش لطفي از طرف خدا بوده است. چون ما در برابر خداوند قطره‌اي در دريا هم نيستيم. اگر هم من كاري كردم با كمك خدا بوده. بزرگ كردن هشت تا بچه و اينكه همه را دانشگاه بفرستم و همه درس بخوانند و راه راست را انتخاب كنند اين كار من نيست و قطعاً خداوند كمك كرده است. حالا ما هم مسئوليت و وظيفه‌اي داشته‌ايم و سعي كرديم هيچ وقت حرف بدي به بچه‌ها نگوييم و دست رويشان بلند نكنيم. لوس‌شان هم نمي‌كرديم. همچنين هرچيزي كه دارند از نان حلالي است كه پدرشان به آنها داده است. حاج‌آقا خيلي مقيد بود و هميشه مي‌گفت از من طرف كس ديگري برود ولي از كسي سمت من نيايد. همان نان حلال هم اثرش را گذاشت. تأثير نان حلال واقعاً راست است و من به اين موضوع كاملاً اعتقاد دارم. مطمئنم براي بچه‌ها هر چه بكاريد همان را درو خواهيد كرد.

قطعاً شما و حاج‌آقا در پيدا كردن مسير درست زندگي و هدايت‌شان تأثير مستقيم و زيادي داشته‌ايد.

ما خانواده‌اي مذهبي هستيم ولي خيلي متعصب نبوديم. من مي‌گويم خدا در قلب انسان‌‌هاست. خودم اگر نماز صبحم قضا شود آن روز ديگر برايم روز نمي‌شود. براي حاج‌آقا هم همين‌طور است. بچه‌ها هم قطعاً به پدر و مادرشان نگاه مي‌كنند و از رفتار آنها الگو مي‌گيرند. حاج‌آقا خيلي مرد خوبي بود و آزارش به هيچ‌كس نمي‌رسيد. خصلت‌هاي خيلي خوبي داشت كه روي بچه‌ها اثر مي‌گذاشت. يكي از همان خصلت‌هاي خوبش همان نان حلال دادن به بچه‌ها‌يش بود كه خيلي مهم است. يك حقيقت ديگر اينكه پدر و مادرها در قديم از خودگذشتگي داشتند. مثلاً من به خاطر بچه‌ها جايي نمي‌رفتم تا مجبور نباشم به بچه‌ها تشر بزنم كه دست به اين نزن، رو مبل نرو، اين كار را نكن. عوضش بچه‌ها را هفتگي به پارك مي‌بردم. زندگي‌‌ام برنامه داشت. مي‌گفتم جمعه بايد مال بچه‌ها باشد و به پارك برويم، بازي كند و آزاد باشد. بچه وقتي كه بازي‌اش را كند درسش را قشنگ مي‌خواند.

حاج‌آقا به رحمت خدا رفته‌اند؟

بله، پدر نذير اشكش خشك نشد و تا آخر عمرش از فقدان پسرمان بي‌تابي مي‌كرد. هركس اسم نذير را جلويش مي‌آورد هرجايي كه بود مي‌زد زير گريه. با اينكه ايشان خيلي خوددار بود ولي باز دلش طاقت دوري فرزندش را نمي‌آورد.

شهيد از دغدغه‌هايش به شما گفته بود؟

بيشتر فكر و ذهنش معطوف به حال و روز فقرا بود. وقتي محصل و دانشجو بود براي كارهاي جهادي به مناطق محروم مي‌رفت و همين اردوها خيلي رويش تأثير مي‌گذاشت. يك روز به خانه آمد، وقتي سفره انداختيم و مي‌خواستيم برنج و خورشت بخوريم گفت مادر بايد بيايي سفره مردم را ببيني. مي‌گفت بعضي مناطق حتي آب براي خوردن ندارند و حتي نمي‌توانند صورت‌شان را با آن آب بشويند. تعريف مي‌كرد بچه‌اي را مي‌خواستند آمپول بزنند ولي آنقدر بدنش اسكلتي و لاغر بوده كه سوزن به بدنش نمي‌رفت. نذير از همان اوايل انقلاب در اين كارها بود. بعدش هم دوستانش در پايگاه مي‌گفتند مرغ‌ها را در يخچال قايم مي‌كند تا به همه سربازها برسد.

چرا رزمنده‌ها شهيد را با لقب شيخ صدا مي‌زدند؟

از بس بچه بامعرفتي بود. 24 سالش كه شد نه تيغي به صورتش گذاشت نه چشم تو چشم به صورت پدرش نگاه كرد، نه صدايش را روي كسي بلند كرد. يك بار هم اين بچه با صداي بلند با ما حرف نزد. خيلي اهل دعا بود. در جبهه زياد قرآن، دعا و نماز مي‌خواند. گاهي پشت سرش نماز مي‌خواندند.

آخرين اعزامي كه داشتند مربوط به چه عملياتي بود؟

آخرين حضورش مربوط به عمليات رمضان در ماه رمضان 61 بود. 25/4/61 شهيد شد. سه ماه در جبهه حضور داشت و مسئوليت فرمانده گروهان و دسته گردان را به عهده داشت و بر اثر اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد. مثل اينكه تركشي به پسرم مي‌خورد و او دمَر روي زمين مي‌افتد. بچه‌ها همان لحظه نذير را داخل پتو مي‌گذارند و به عقب مي‌برند. بعد براي اينكه مشكلي پيش نيايد جيب‌ها و درجه‌هايش را با تيغ پاره مي‌كنند تا اگر دست دشمن افتاد متوجه چيزي نشوند. ‌درجه‌اش ستوان 2 بود و تحت امر لشكر 88 خراسان خدمت مي‌كرد و مسئوليتي در جبهه داشت.

پس شهيد مسئوليت فرماندهي به عهده داشت؟

بله، خدا را شكر دشمن اين موضوع را نفهميد. چون اگر دست دشمن مي‌افتاد شايد جنازه‌اش را نمي‌دادند. الهي شكر كه جنازه‌اش برگشت وگرنه برايم خيلي سخت مي‌شد. وقتي به فكر مادرهايي كه بچه‌هايشان برنگشته‌اند مي‌افتم واقعاً جگرم آتش مي‌گيرد و دعا مي‌كنم خدا به آنها صبر بدهد. من همه بچه‌هايم را دوست دارم ولي نذير را جور ديگري دوست داشتم. خودش هم يك بار به همكارانش گفته بود مادرم مرا يك جور ديگر دوست دارد. خيلي دوستش داشتم و خيلي مظلوم بود. بي‌سر و صدا بود و به چيزي كار نداشت. هميشه سرش به كتاب و درس بود و در چيزي دخالت نمي‌كرد ولي خيلي بامعرفت بود.

با توجه به علاقه شديدي كه نسبت به نذير داشتيد وقتي خبر شهادتش را شنيديد چه كار كرديد؟

وقتي‌ كه خبر شهادتش آمد در خانه تنها بودم. تنها بودم چون روز قبلش سوخته بودم. شير مي‌جوشيد غل غل، برگشت روي من و پايم را سوزاند. در خانه بودم كه تلفن زنگ زد و يكي از دوستان نذير كه پشت‌سرش نماز مي‌خواند گفت پسرتان شهيد شده و من هم الان در پزشكي قانوني هستم. من اول باورم نمي‌شد و گفتم كي به تو گفته؟ گفت ما تو پزشكي قانوني هستيم. وقتي صورتش را ديدم مثل حالت خواب بود. انگار تا از سنگر بيرون مي‌آيد شهيد مي‌شود.

الان حضور پسر شهيدتان را حس مي‌كنيد؟

هميشه و در هر لحظه حضورش را حس مي‌كنم. نذير همه جا با من است. نمي‌دانم سرّش چيست وقتي كسي از دنيا مي‌رود ممكن است آدم فراموشش كند ولي شهدا هيچ‌وقت از يادمان نمي‌روند. الهي شكر راضي‌ا‌م به رضاي خدا. ما كه از خودمان چيزي نداريم، او هم دست من امانت بود و دست آخر به صاحبش برگردانديم.

در وصيت‌نامه‌اش چه مواردي نوشته شده است؟

تو وصيت‌نامه‌اش هست. اين‌جا نوشته ما بايد در برابر جهانخواران بايستيم. سرنوشت مختوم اين است كه با دشمنان اسلام راه حق مقابل‌‌شان بايستيم و با دادن خون خود ديگر شاهد جنايت جنايتكاران و ابرقدرت‌هاي شرق و غرب نباشيم. ماجراي پيدا كردن وصيت‌نامه‌اش هم جالب است. وصيت‌نامه‌اش را من بعداً در ساك پدرش پيدا كردم. تا آخرين لحظه‌ها، هرجايي كه مي‌رفت را يادداشت كرده بود. 

غیر قابل انتشار:
در انتظار بررسی:
انتشار یافته: ۱
مهدی رنجوری
|
Germany
|
۱۳:۰۳ - ۱۳۹۵/۰۱/۱۹
0
0
درود بر شهدای ایران زمین
خوشا به سعادتشان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار