
بخش اول سفر با كاروان رسانهاي نيروي زميني ارتش به مناطق عملياتي جنوب، ما را تا مسجد سليمان و رونمايي از تعمير و بازسازي دو فروند بالگرد هوانيروز پيش برد اما قصد اصلي ما ديدار از يادمانهاي عملياتي دفاع مقدس در جبهههاي جنوب و خصوصاً خوزستان بود كه اين بار داشتههاي نويي را در خصوص عمليات والفجر8 پيش رويمان گشود. دانستنيهايي كه به عنوان يك خبرنگار تخصصي دفاع مقدس تا كنون از آنها اطلاع نداشتم و بار ديگر اهميت حضور فيزيكي خبرنگاران اين حوزه در مناطق عملياتي دفاع مقدس را براي مسئولان رسانهاي يادآور ميشود!
آب تيمور؛ مبدأ مناطق جنگيبراي رفتن به پاسگاه زيد باز از دب حردان به عنوان اولين سنگر دفاع از اهواز عبور ميكنيم و بعد به منطقه آب تيمور ميرسيم. آب تيمور در 25كيلومتري اهواز قرار دارد، بنابراين 10 الي 12كيلومتري از نورد و دب حردان فاصله دارد. روز ششم آغاز جنگ كه واحدهاي زرهي عراق تا دبحردان پيش رفتند، در همين نقطه متوقف شدند و چند ماه بعد نيز با عمليات ايذايي رزمندگان تا منطقه آب تيمور عقب نشستند و همانجا تا زمان آزادسازي خرمشهر تثبيت شدند.
در آب تيمور توقف كوتاهي ميكنيم و حين بازديد از نمايشگاهي كه نزاجا در كنار جاده ايجاد كرده است، سرهنگ جودكي شمهاي از وقايع رخ داده در اين منطقه را شرح ميدهد. اينكه بعد از آزادسازي خرمشهر و عقبنشيني دشمن، «آب تيمور» حد فاصل مناطق عملياتي و غير، ميشود و هر كسي كه از اين نقطه عبور ميكرد، بايد توسط دژبانيها رصد ميشد و بعد داخل مناطق عملياتي شده يا از آن خارج ميشد، بنابراين عبور از آب تيمور يعني پوشيدن لباس خاكي رزمندگاني كه اگر خوب گوش كني، هنوز صداي قدمها و نفسهايشان را در نقطه نقطه منطقه ميشنوي و بوي عطر اخلاصشان را از پس گذشت ساليان دراز استشمام ميكني.
حركت در مسير دشمن!جالب است كه نقطه حركت ما درست عكس حركت واحدهاي زرهي ارتش بعث عراق است كه از پاسگاه زيد خود را به جاده اهواز- خرمشهر رسانده و بعد با اشغال پادگان حميد، به آب تيمور رفتند و نهايتاً به دب حردان رسيدند. ما نيز روي جاده اهواز- خرمشهر با عبور از دب حردان و آب تيمور، به پادگان حميد ميرسيم، البته نقطه توقف ما در سه راهي جفير است. ريل راهآهن از اين سه راهي ميگذرد و از روي يك بلندي، به راحتي ميتوانيم جاده اصلي و پادگان حميد را ببينيم. در اينجا سرهنگ جودكي باز گروه را متوقف ميكند و با اشراف خوبي كه دارد، به تشريح منطقه ميپردازد. از پادگان حميدي ميگويد كه مدتها در اشغال ارتش بعث بود. از ايستگاه حسينيه كه آن هم از محورهاي مهم هجوم دشمن بود و بعد از عبور از زيد، از آنجا به جاده اهواز خرمشهر دست يافتند.
والفجر8 در پاسگاه زيدكمي بعد به يادمان عملياتي رمضان، در منطقه پاسگاه زيد ميرسيم.«زيد» از پاسگاههاي مرزي عراق بود كه رفته رفته نام خود را به اين منطقه بخشيد. شنيدن نام «پاسگاه زيد» براي دوستداران تاريخ دفاع مقدس، يادآور عمليات رمضان در تيرماه 1361 است، اما ما آمدهايم تا شنواي رويدادي از دفاع مقدس در اين منطقه باشيم كه كمتر به آن پرداخته شده است. حضور گردان شهادت از لشكر92 زرهي اهواز در اين منطقه در تاريخ 20 بهمنماه 1364 درست همزمان با انجام عمليات والفجر8 در مناطق جنوبيتر، اتفاقي است كه شايد خيلي از ما چيزي از آن نشنيده باشيم. اما حالا با سخنان سرهنگ جودكي و همچنين روايتگري جانباز شيردل كه از راويان يادمان رمضان و بازماندگان گردان شهادت است، متوجه ميشويم كه بهمن 64 اينجا چه غوغايي بوده است.
شيردل ميگويد كه همزمان با مقدمات عمليات والفجر8، به واحد آنها دستور شناسايي منطقه زيد براي انجام عمليات داده ميشود. او در اين اثنا متوجه ميشود كه برخي از مافوقانش اصول حفاظتي را رعايت نميكنند و به راحتي از انجام عمليات سخن ميگويند. شيردل هم احساس مسئوليت ميكند و اعتراض خود را به اطلاع سپهبد شهيد صياد شيرازي ميرساند. اما واكنش صياد تعجببرانگيز است. شيردل ميگويد: شهيد صياد شيرازي در پاسخ من تنها لبخند زد و گفت هرچه فرماندهان گفتند اطاعت كنيد!
به هرحال روز انجام عمليات با اينكه تكتك رزمندگان گردان شهادت حدس ميزدند دشمن از عملياتشان باخبر است، به خطوط دشمن ميزنند و حدسشان نيز درست از آب درميآيد، حجم آتش شديدي از سوي بعثيها روي نيروهاي ايراني شروع ميشود به گونهاي كه بيشتر رزمندگان گردان شهادت، در همان لحظات اوليه مورد اصابت قرار ميگيرند و شهيد يا مجروح ميشوند. نهايتاً اندك نيروهاي باقي مانده ميتوانند با رشادت خط اول دشمن را تصرف كنند اما در همين لحظه خبر ميرسد كه بايد برگرديد!
شيردل ميگويد: وقتي دستور عقبنشيني صادر شد، همه ما شوكه شديم. حتي يكي از مسئولان گردان از طريق بيسيم داد زد و به فرماندهان گفت ما با تلفات زيادي اينجا را گرفتيم، چرا بايد عقبنشيني كنيم؟ اما دستور قاطع بود و به ناچار معدود نفراتي كه از گردان مانده بودند، برگشتند. خود من هم كه مجروح بودم، توسط امير پوردستان فرمانده كنوني نيروي زميني به عقب منتقل شدم. وقتي كه به بيمارستان رفتم، امير صياد شيرازي و تعداد ديگري از فرماندهان به عيادتمان آمدند و پيروزيمان را تبريك گفتند! با تعجب پرسيديم ما كه عقبنشيني كرديم، اما آنها ماجراي انجام عمليات والفجر8 در جنوب خوزستان و تصرف موفقيتآميز شبه جزيره فاو را به اطلاع ما رساندند. تازه آنجا بود كه متوجه شديم عمليات ما پشتيباني والفجر8 بوده تا آتش دشمن روي برادران سپاهي و بسيجي كمتر بشود و آنها راحتتر بتوانند فاو را تصرف كنند.
وقتي اهواز از خطر جستطي اين سفر، غير از شبي كه در مهمانسراي پايگاه دوم رزمي دزفول گذرانديم، به هرجايي كه ميرفتيم شب را دوباره به اهواز برميگشتيم و صبح روز بعد از مبدأ اين شهر به سوي مقصدمان ميرانديم. اين كار اگرچه تعمدي نبود، اما باعث ميشد جغرافياي مناطق عملياتي را با ملاك قرار دادن اهواز بهتر تشخيص بدهيم.
صبح 22 اسفند ماه كه آخرين روز سفرمان است، در حالي از اهواز خارج ميشويم كه مقصدمان يادمان چزابه است. مسيري كه قرار است طي كنيم، در عكس همان مسيري است كه عدهاي ديگر از واحدهاي زرهي و پياده عراق طي كردند تا از سمت شمال غربي خود را به اهواز برسانند. اگر بخواهم بهتر توضيح بدهم، اين طور ميشود كه بعد از شروع جنگ تحميلي، عراقيها از دو محور سعي ميكنند خود را به اهواز برسانند. يك محور كه روز قبل طي كرديم، به سمت جنوب غربي اهواز بود. در اين محور واحدهاي دشمن از منطقه مرزي زيد به جاده آسفالته اهواز- خرمشهر دست مييابند و بعد از اشغال پادگان حميد و عبور از آب تيمور، نهايتاً در دب حردان (12 كيلومتري جنوب غربي اهواز) متوقف ميشوند.
دومين مسير حركت نيروهاي دشمن به سمت اهواز نيز همان مسيري است كه امروز بايد عكس آن را طي كنيم تا به چزابه برسيم. روزهاي ابتدايي شروع جنگ، واحدهاي ديگري از ارتش بعث براي الحاق با واحدهايي كه خود را به دب حردان رسانده بودند، از مرز چزابه وارد شده و به سمت اهواز پيشروي ميكنند. اينها طي مسيرشان، بستان، سپس سوسنگرد و سپس حميديه را به اشغال درميآورند اما نميتوانند به نيروهايي كه به دب حردان رسيده بودند ملحق شوند چراكه شهيد غيور اصلي با تعداد كمي از نيروهايش چنان شبيخوني به آنها ميزند كه تا 90 كيلومتر و حدود مرزهاي چزابه عقبنشيني كردند. بعد از آن نيز هرچند دوباره پيشروي ميكنند، اما هرگز نميتوانند خود را به نزديكي اهواز برسانند و به اين ترتيب مركز خوزستان از خطر سقوط نجات مييابد.
سوسنگرد؛ شهر خاطرههاصبح كه از اهواز راه ميافتيم، بدون اينكه بدانيم كي از حميديه عبور كردهايم، به شهر پرخاطره سوسنگرد ميرسيم. اين شهر در طول دفاع مقدس و در همان اولين ماههاي آغازين جنگ، سه بار دست به دست شد كه بار سوم به خاطر وجود مقام معظم رهبري و شهيد چمران در جريان آزادسازي سوسنگرد، اين واقعه از ويژگيها و اهميت خاصي در تاريخ دفاع مقدس برخوردار ميشود. به سوسنگرد كه ميرسيم، محروميت هنوز در چهره شهر نمايان است. دنبال تعدادي آب معدني خنك ميگرديم، اما كمتر مغازهاي است كه 15 بطري آب معدني به تعداد نفرات كاروان ما داشته باشد! شهر خاطرهها، شهر محروميت و تصاوير رنگ و رو رفته شهدا روي ديوار خانههاي قديمي نيز است؛ چهرههاي تابناكي كه انگار چندين سال از ترسيمنقاشيشان ميگذرد كه اين گونه رنگ و روي تصاويرشان زير آفتاب گرم خوزستان در حال كمرنگ شدن است.
سوسنگرد حس عجيبي دارد. شايد به دليل خاطراتي كه رزمندگان از خود در اين شهر برجاي گذاشتهاند يا شايد به خاطر اينكه كمتر از ديگر شهرهاي خوزستان دستخوش تغيير شده است و به نوعي آدم را ياد دهه 60 و خاطرات جاودان آن دوران مياندازد. به هرحال سوسنگرد مقصد ما نيست و بايد خيلي زود از آن عبور كنيم. عمر حضور ما در اين شهر مثل حضور عراقيها كوتاه است. دشمن بعثي هرگز نتوانست حضور خود را در سوسنگرد تثبيت كند و هربار پس از كمي حضور وادار به عقبنشيني شد.
چزابه؛ غربتي در ميان رملهاقبل از ظهر به چزابه ميرسيم. عمليات طريقالقدس در اين منطقه صورت گرفت كه منجر به آزادسازي شهر بستان شد. همچنين عمليات پدافندي سخت و خشني كه چندين روز بعد از آزادسازي شهر بستان با ضدحمله سنگين تانكهاي عراقي صورت گرفت، باعث شد تنگه چزابه تبديل به مشهد شهداي بسياري شود، بنابراين ارزش يادمان چزابه در ديباچه دفاع مقدس كاملاً واضح و مشخص است. در عمليات طريقالقدس براي اولين بار رزمندگان از امواج انساني براي آزادسازي بستان و بيرون راندن دشمن از چزابه بهره بردند. اين شيوه رزم خطرات خاص خودش را داشت و براي اولين بار نيز تلفات سنگيني به رزمندگان وارد شد، طوري كه بعد از طريقالقدس، تعدادي از فرماندهان گردانها به صورت دستهجمعي استعفا كردند! چراكه تحمل داغ نيروهايشان را نداشتند و تنها با سخنان حكمتآموز امام بود كه از استعفايشان صرفنظر كردند.
در چزابه به واحدهايي از تيپ 392 از لشكر 92 زرهي برميخوريم كه مسئوليت يادمان و مرز چزابه را برعهده دارند. اين تيپ فرمانده متواضع و دوست داشتني به نام امير خدابخش سليماني دارد كه با حوصله خاصي به روايتگري تاريخچه تيپ 392 كه در زمان جنگ تيپ سوم لشكر 92 ناميده ميشد، ميپردازد. سليماني از دفاع مقدس ميگويد و نهايتاً گذري به عمليات طريقالقدس و عمليات پدافندي بعد از آن ميزند.
امير خدابخش سليماني و نيروهايش آخرين ميزبانان ما هستند كه ناهار را در يادمان دهلاويه ميهمانشان هستيم. در اين نقطه است كه يكي از اسطورههاي جنگ تحميلي يعني شهيد دكتر مصطفي چمران به شهادت رسيد. در دهلاويه، نزاجا نمايشگاه ديگري برپا كرده و از زائران پذيرايي ميكند. دور و برم را كه نگاه ميكنم، همه جاي استان خوزستان مملو از يادمانها و وقايع مختلف است. هرچه از اينجا بگوييم كم است. خاك اين خطه مثل سينه رزمندگان برجاي مانده از دفاع مقدس، مملو از خاطرات نگفته و گنجينههايي است كه وظيفه ما اصحاب رسانه استخراج آنها و انتقالشان به نسلهاي آينده است. اينجا خوزستان است و ما در دهلاويه حضور داريم؛ زميني كه خون چمران را به خود ديد. شهادت سروان رستمي را نظارهگر شد و كمي آن طرفتر غيور اصلي به خون غلتيد و كمي آن طرفتر شهيد ديگري و شهيد ديگري و. . . همه جاي اين خاك به خون شهدا آغشته است. با وضو وارد شويد.