کد خبر: 741154
تاریخ انتشار: ۲۸ شهريور ۱۳۹۴ - ۱۶:۱۴
گفت‌وگوي «جوان» با خسرو اسدپور از رزمندگان بازمانده عمليات بانه- سردشت
يك ماه پيش از آغاز تقويمي جنگ و در شهريورماه 1359، ‌عملياتي جهت پاكسازي محور بانه- سردشت و نهايتاً آزادسازي شهر سردشت انجام مي‌گيرد كه طي آن رزمندگان اراكي‌ براي اولين بار دو شهيد از ميان نيروهاي داوطلب مردمي و سپاهي تقديم نظام اسلامي مي‌كنند.
عليرضا محمدي

اين ستون كشي رزمندگان كشورمان كه شرحي از آن در كتاب «در كمينگاه دشمن» آمده است، ‌يكي از وقايع نسبتاً مهم و شناخته شده منطقه كردستانات پيش از آغاز جنگ به شمار مي‌رود كه براي آشنايي با آن و همچنين حضور رزمندگان اراكي در كردستان به گفت‌وگو با خسرو اسدپور از رزمندگان حاضر در عمليات پرداختيم.

آقاي اسدپور چطور شد كه مسير زندگي شما به جهاد و حضور در كردستان كشيده شد؟

بنده از بدو پيروزي انقلاب در كميته حضور داشتم و در تأمين امنيت شهر اراك به همراه ساير بچه‌هاي انقلابي فعاليت مي‌كرديم. از برج ششم سال 58 عضو سپاه شدم و با شروع غائله پاوه و حوادثي كه در كردستان پيش آمد، اعلام آمادگي كرديم به آن منطقه اعزام شويم كه نهايتاً در اسفندماه 58 به پاوه رفتيم.

اعزام شما برحسب وظيفه بود يا داوطلبانه صورت مي‌گرفت؟

وظيفه بود. البته وظيفه‌اي كه خودمان نسبت به حفظ انقلاب‌مان احساس مي‌كرديم وگرنه اينطور نبود كه به ما حكم كنند حتماً بايد برويد. همه ما با شوق و اشتياق داوطلب اعزام مي‌شديم تا وظيفه‌مان را نسبت به انقلاب و كشورمان ادا كنيم. انقلاب را خود مردم انجام داده بودند و هركسي نسبتاً به حفظش احساس دين مي‌كرد.

توالي چه اتفاقاتي در كردستان شما را به شركت در عمليات بانه- سردشت رساند؟

اسفندماه 58 كه قرار شد بچه‌هاي اراك به كردستان اعزام شوند، شهر پاوه به اين منظور درنظر گرفته شده بود. يك گروه پيش از ما به آنجا رفت و 15 روز بعد هم ما رفتيم تا جايگزين گروه قبلي شويم. نوروز سال 59 ما در همان منطقه بوديم و بچه‌ها ارتفاعي را در سمت چپ جاده پاوه ( نرسيده به شهر) تصرف كرده بودند. يادم است در اين ارتفاعات كه دكل مخابراتي شهر هم روي آن قرار داشت، روستايي به نام مزيدي وجود داشت كه در آنجا مستقر شده بوديم. ضد انقلاب براي اينكه به ما ضربه بزند، هرازگاهي حملاتي انجام مي‌‌داد كه با مقاومت بچه‌ها موفق نمي‌شد. يك شب حمله شديدي كردند و جانانه مقابل‌شان ايستاديم، روز بعدش جاويدالاثر حاج احمد متوسليان به محل استقرار ما آمد و از ايستادگي ما تشكر كرد و خسته نباشيدي گفت. اينها را به اين دليل عرض كردم كه پاي كار بودن بچه‌هاي اراك در كردستان و توانمندي كه از خود نشان داده بودند، ‌باعث شده بود نظر فرماندهاني چون شهيد صياد شيرازي و سردار صفوي جلب شود. بنابراين چند ماه بعد در تابستان 59 گروه بچه‌هاي اراكي را كه حول و حوش 70 نفري مي‌شديم به سقز بردند و از آنجا هم به بانه رفتيم تا ستون‌كشي معروف‌مان به سردشت را انجام دهيم.

جنگيدن در شرايط كوهستاني شمالغرب كشور قاعدتا مشكلات و سختي‌‌هاي خاصي داشت، شما كه به تازگي رخت رزم پوشيده بوديد، چطور خودتان را آماده مي‌كرديد؟

شهيد صياد شيرازي مي‌گفت شما ( بچه‌هاي سپاه ) از نظر عقيدتي محكم هستيد و بچه‌هاي ارتش از نظر تاكتيكي قوي‌تر هستند. ايشان هميشه سعي داشت تركيبي از اين دو نيرو را استفاده كند. منظورم اين است كه انگيزه‌هاي اعتقادي ما به هر مشكلي غلبه مي‌كرد. حضور چندين ماهه در كردستان و همين طور آموزش‌هايي كه شهيد صياد شيرازي و ساير فرماندهان براي ما در نظر مي‌گرفتند باعث مي‌شد كه از نظر ورزيدگي جسمي و تاكتيكي هم قوي شويم. وقتي ما را به سقز اعزام كردند، ‌قبل از ما بچه‌هاي مشهد آنجا بودند. ما كه رفتيم 26، 27 روزي آنجا بوديم و باز يك دوره آموزشي براي‌مان گذاشتند. از طرف ديگر در تأمين امنيت شهر و پخش آذوقه ميان مردم و مسائلي از اين دست وارد شديم. بعد از اين مدت به بانه رفتيم و در آنجا هم حدود يك ماه مستقر بوديم و آموزش‌هايي را پشت سرگذاشتيم. همه اينها سواي آموزش‌هايي بود كه در پادگان امام حسين(ع) قبل از ورود به كردستان پشت سرگذاشته بوديم. در يك كلام حسابي آماده شده بوديم.

در مدت حضور در بانه درگيري‌ هم با ضد انقلاب داشتيد؟

پادگان محل استقرار ما در دامنه قله آربابا قرار داشت. پوشش گياهي منطقه طوري بود كه ضد انقلاب مي‌توانست لابه‌لاي درختان و گياهان مخفي شود و ضربه بزند. يادم است آنجا ما صبحگاه سرود «اين بانك آزادي از خاوران خيزد...» ‌را همنوايي مي‌كرديم. يك بار پس از صبحگاه آموزش پرش از روي خودرو هنگام حركت را داشتيم كه ديدم راننده با سرعت خيلي زيادي مي‌رود. ابتدا متوجه نشدم چرا آنطور سريع مي‌رود و فكر كردم جزئي از برنامه آموزشي است. به هر ترتيبي بود پايين پريدم و بعدش قرار بود در محل‌هاي از پيش تعيين شده پناه بگيريم. اما ديدم بعضي از بچه‌ها به سمت ديوارها و نقاطي مي‌دوند كه امنيت بيشتري داشت. تازه آنجا بود كه فهميدم تعدادي ضد انقلاب از ميان درختان به ما شليك مي‌كنند و در حال مانور يا آموزش نيستيم! به هرحال ما هم خودمان را از تيررس‌شان دور كرديم و به مقابله با ضد انقلاب پرداختيم.

عمليات ستون‌كشي به سردشت چه زماني بود؟‌غير از بچه‌هاي اراك چه گروهي در اين ستون بودند؟

اوايل شهريورماه 59 بود. شهيد صياد شيرازي يك گردان هوابرد از شيراز آورده بود كه ما هم با آنها همراه شديم و ستوني تشكيل داديم كه ده‌ها خودرو و نفربر داشت. بالگردهاي ارتش هم مشايعت‌مان مي‌كردند. قرار بود به طرف سردشت برويم تا با پاكسازي محور بانه به سردشت، به نيروهايي كه در داخل پادگان سردشت در محاصره ضد انقلاب بودند كمك كنيم و اين شهر را هم از لوث وجود ضد انقلاب پاك كنيم. اما مسير كوهستاني و رخنه‌اي كه ضد انقلاب در اقصا نقاط اين جاده داشت، باعث شد حدود 45 روز اين ستون‌كشي طول بكشد.

يعني حضور ضد انقلاب آنقدر قوي بود كه طي فاصله اين دو شهر 45 روز طول كشيد؟

بله، آن زمان آقاي فتح‌الله جعفري مسئول عمليات سپاه اراك و مسئول گروه ما بود. به گفته ايشان، ‌ضد انقلاب در هفت نقطه از اين مسير كمين زده بود. البته خود من سه كمين عمده ضد انقلاب را به ياد دارم و اين را هم بگويم كه تقريباً هفت يا هشتمين روز از عمليات مجروح شدم و آنطور كه از باقي بچه‌ها شنيدم، سه كمين بزرگ به ستون ما زده شد كه با كمين‌هاي فرعي چيزي حدود هفت بار ضد انقلاب به ما كمين زد. بنده در گردنه دارساوين مجروح شدم. (در همين گردنه بعدها برادران زين‌الدين به شهادت رسيدند) همان جا هم دوره توقف و محاصره حدوداً 40 روزه ستون ما شروع شد. ضد انقلاب به شدت با ما مقابله مي‌كرد. حتي گفته مي‌شد عزالدين حسيني رهبري معنوي ضد انقلاب در كردستان گفته است هركس به اين ستون (ستون رزمندگان) حمله نكند، زنش بر او حرام است!

بنابراين 40 روز در همان گردنه توقف كرديد؟ خود شما چطور مجروح شديد؟

تقريباً مي‌شود گفت كه به محاصره ضد انقلاب درآمده بوديم و شرايط كوهستاني منطقه هم باعث مي‌شد تا پشتيباني بالگردها و جنگنده‌هاي خودي نتواند آنچنان كه بايد باعث باز شدن گره كار شود. در اين منطقه ضد انقلاب كمين خيلي شديدي زد. يك سروان نوري از برادران ارتشي داشتيم كه بنده به همراه تعدادي از بچه‌هاي پاسدار كنارشان بوديم و هنگام كمين شديد دشمن، همگي پشت خودروهاي‌مان پناه گرفته بوديم. من به ستوان نوري گفتم اينجا كه ايستاده‌ايم كمي بعد گراي‌مان دست خمپاره اندازهاي دشمن مي‌افتد و ما و خودروها‌ي‌مان را با هم مي‌زنند. ايشان هم حرفم را پذيرفت و جا‌به‌جا شديم اما در همين حين يك گلوله خمپاره كنارمان اصابت كرد و بنده به اتفاق جمعي ديگر از رزمنده‌ها مجروح شديم و از آنجا ديگر از عمليات خارج شدم.

پشتيباني هوايي نمي‌توانست حلال گره كمين ضد انقلاب باشد؟

اتفاقاً در اين خصوص آنجا اتفاق عجيبي افتاد. دوبار جنگنده‌ها به جاي بمباران ضد انقلاب ستون ما را به رگبار بستند. به نظرم يك بار جنگنده‌هاي عراقي ما را زدند. اما بار بعدي جنگنده خودي بود كه ستون را به رگبار بست. آنطور كه در كتاب «در كمينگاه دشمن» نوشته شده، ضد انقلاب گراي غلط به نيروي هوايي داده بود و آنها ما را به اشتباه بمباران كردند. به هرحال در آن زمان از اين دست ناهماهنگي‌ها زياد بود. بنابراين ما آنطور كه بايد از پشتيباني هوايي برخوردار نبوديم.

عاقبت ستون كشي بانه به سردشت چطور رقم خورد؟

شهيد صياد شيرازي و آقاي صفوي تدبير كرده بودند كه با تقويت ستون رزمندگان و از طرف ديگر اعزام نيروها از سمت سردشت به گردنه، ‌الحاقي بين دو نيرو صورت بگيرد و تاكتيك‌ها و فريب‌هايي كه به ضد انقلاب زده بودند، عاقبت بعد از 40 روز قفل محاصره را شكست ما در آنجا دو شهيد به نام‌هاي محمد كاظم ثامني و غلامرضا فريدي داديم اما برادران ارتشي گردان هوابرد خيلي بيشتر شهيد دادند.

از دو شهيد اراكي اين عمليات بگوييد.

شهيد محمد كاظم ثامني روحيات خاصي داشت. در نوروز 59 كه ما در ارتفاعات مشرف به پاوه مستقر بوديم، قرار گذاشتيم تا به نوبت و سه روزه به مرخصي نوروزي برويم اما شهيد ثامني از همين فرصت كم گذشت و به جاي ديدار با خانواده‌اش به پاوه رفت تا به ساير رزمنده‌ها سر بزند. احساسش اين بود كه ما در محل استقرارمان تنها نگهباني مي‌دهيم و كار خاصي نمي‌كنيم. بنابراين براي اينكه وجدان بيدارش را آرام كند، سعي مي‌كرد هركاري از دستش برمي‌آيد انجام دهد و از مرخصي‌اش هم به همين خاطر گذشت. ايشان يكي دو روزي بعد از مجروحيت بنده به شهادت رسيد. اما شهيد غلامرضا فريدي در همان درگيري كه منجر به مجروحيت من شد، به شهادت رسيد. فريدي از آن دست رزمنده‌هاي پاي كاري بود كه وقتي در بانه خيلي از بچه‌هاي همدسته‌اي‌اش برگشتند، او كه مي‌توانست برود، ماند و مردانه ايستادگي كرد. فريدي تنها فرزند ذكور خانواده ‌از بين هفت خواهر بود. شهيد سياوش اميري لحظه شهادت كنار فريدي بود. اميري تعريف مي‌كرد وقتي فريدي مجروح شد، طلب آب كرد. به او گفتم آب براي مجروح خوب نيست اما گفت براي كسي خوب نيست كه اميدي به ماندنش است نه من كه به زودي شهيد مي‌شوم. اميري تعريف مي‌كرد از آنجا كه آبي نداشتيم، ‌به فكرم رسيد زبانم را روي زبان فريدي بگذارم تا بلكه اندكي از عطشش كم شود. همين كار را كردم و او كمي بعد چون مولايش امام حسين(ع)‌تشنه لب به شهادت رسيد.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار