
همين كه جلوي همه برميگشت ميگفت: «يك موي خانمم را نميدهم به دنيا. تا آخر عمر نوكرش هستم»، خستگيهايم را ميبرد. ميديدم محكم پشتم ايستاده. هيچ وقت با منوچهر بودن برايم عادت نشد. گاهي يادمان ميرفت چه شرايطي داريم. بدترين روزها را با هم خوش بوديم. از خنده و شوخي اتاق را ميگذاشتيم روي سرمان.
شام ميخورديم كه زنگ زد. اف اف را برداشتم. گفتم: «كيه؟»
گفت: «باز كنيد لطفاً».
پرسيدم: «شما؟»
سربه سرم ميگذاشت. يك سطل پر از آب كردم، رفتم بالاي پلهها. گفتم: «كيه؟»تا سرش را بالا گرفت بگويد «منم»، آب را ريختم روي سرش و بدو آمدم پايين. خيس آب شده بود. گفتم: «برو همانجا كه يك ماه بودي.»
گفت: «در را باز كن. جان علي، جان من.»
از خدايم بود ببينمش. در را باز كردم و آمد تو. سرش را با حوله خشك كردم.
شهيد منوچهر مدق