
در سالهاي56-57 يعني در اواخر دوران رژيم ستم شاهي در اعتصابات دانش آموزي و راهپيمايي ها شركت مي كرد وهمواره در تهيه پلاكارد وپوستر ونوشتن شعار بر روي ديوارها ابتكار به خرج مي داد .
بهمن 57 درپايگاه مقاومت مسجد شوشتري به همراه ديگر مبارزاني همچون شهيد مهدي جوانمردي ،شهيد اژدري وشهيد خليل فرزدقي به فعاليت خود ادامه دادند.
شهيد جوانمردي در زمينه هنر خطاطي از تخصص خاص برخوردار بود به گونه اي كه آثار خط هاي سه بعدي ايشان امروزه زينت بخش ديوارهاي مسجد شوشتري است . پس از آن عضو افتخاري بازرسين وناظرين شركت تعاوني تاكسيراني شيراز ومدتي بعد در امر حفاظت از اماكن دولتي در مركز صدا وسيماي جمهوري اسلامي شيراز ومدتي هم در ايستگاه راديويي دهنو انجام وظيفه نمود وپس از طي مراحل گزينش وارد سپاه شد ودر زمان جنگ در گردان آبي خاكي به عنوان غواص وسكاندار ودر نهايت در واحد بهداري لشكر 19 فجر به خدمت مشغول شد ودر عمليات هايي چون خيبر، والفجر2، والفجر8، كربلاي 4و5 شركت كرد
در عمليات والفجر8 در منطقه فاو و همچنين در عمليات كربلاي 5 در منطقه شلمچه نيز مجروح گرديد. وي هر زمان كه به مرخصي مي آمد به خانواده ودوستان مي گفت: دعا براي رزمندگان اسلام و امام امت را فراموش نكنيدو از امام اطاعت كنيد كه راه امام استمرار راه انبياء ست وهر امري كه مي فرمايد امري است الهي كه اين رهبر بزرگ هيچ گاه از خودش چيزي نمي گويد وفقط امر خدا را انجام مي دهد.
شهيد جوانمردي اوقات فراغت خود را همواره به مطالعه قرآن وكتب مذهبي مي گذارنيد گاهي هم به جمع آوري كمكهاي مردمي جهت مناطق جنگي ميپرداخت .ايشان ورزشكار بودند و ورزشهايي مانند جودو،شنا وفوتبال مي پرداخت
ايشان خيلي خوش اخلاق بود و براي صله ارحام و ديدن اقوام اهميت خاصي قائل بود، در برخوردهايش چنانچه اشتباهيازوي سر ميزد شجاعانه عذر خواهي مي كرد واز اشتباهات ديگران نيز متواضعانه مي گذشت، رابطه بسيار صميمي توام با محبت و احترام با والدين داشت .
شهيد فلامرز جوانمردي در عمليات پيروزمند وافتخار آميز كربلاي 5 در تاريخ 28/12/1365در منطقه شلمچه به عنوان مسئول بهداري عازم خط مقدم بود كه بر اثر اصابت تركش خمپاره به شدت مجروح گرديد كه پس از انتقال به بيمارستان اهواز به آرزوي ديرينه اش كه شهادت بود رسيد.
صحبتهاي تنها فرزند گرامي شهيد كه زينب گونه ادامه دهنده راه پدر ميباشد
من شش ماهه بودم كه پدرم به شهادت رسيد وبا اينكه فقط عكس پدرم را ديدم ولي پدرم هميشه در كنارمه و هر موقع مشكلي داشتم و يا چيزي ازش بخوام جوابمو ميده ... يادمه وقتي كوچك بودم براي اولين بار چادر پوشيدم خيلي دوست داشتم پدرم باشه تا نظرشو بدونم و به همين دليل دلم گرفته بود .همان شب خواب ديدم پدرم لباس فرم سپاه پوشيده بود و به منزلمان اومد من خيلي خوشحال شدم گفتم بابا جون قربونت برم ببين چادر پوشيدم .... پدرم خيلي خوشحال شد و اول يك ظرف ميوه (توت) بمن داد و بعدش يه پارچه چادري رنگ مشكي بهم داد و گفت اينو بده يه چادر بدوزند و استفاده كن .... يادمه دوره راهنمايي تحصيل ميكردم چند روز بود نماز صبحم قضا ميشد يك شب خواب ديدم پدرم كه از دستم ناراحت بود و بمن گفت چرا نماز صبح نميخوني ؟ دخترم هيچ وقت فراموش نكن نمازهاتو بخوني و برا اقامه نمازم خيلي تاكيد داشت ....
خدا رحمت کنه انشالله در پناه سایه اهل بیت هوای ما رو هم داشته باشن