بارها پيش آمده در برخورد با رزمندگان دفاع مقدس خاطراتي از حضور پيدرپي آنها در مقاطع مختلف جنگ تحميلي را ميشنويم كه از حيث نحوه و كيفيت، چنين حضوري در سراسر جهان بينظير است. فرض كنيد رزمندهاي با از دست دادن يك چشم و اصابت تعداد زيادي تركش به تنش از خدمت سربازي معاف ميشود، حالا او با چه انگيزهاي دوباره و در قالب يك نيروي بسيجي داوطلب به جبهه بازميگردد؟ اين احوالات شرح حال سردار جانباز سيد حمزه ميرتقي است كه به قول خودش از رانندگي كلاشينكف گرفته تا معاون تيپ ذوالفقار لشكر 27 محمد رسولالله(ص) سمتهاي مختلفي را طي دوران دفاع مقدس تجربه كرده است. نمونهاي عيني از سربازان خميني كبير كه جنگيدن با سلاح ايمان و عقيده بارزترين صفتشان بود و گفتوگوي ما با ميرتقي نيز در پي درك هرچه بيشتر چنين احساسات و عوالمي است.
حضور در جبهههاي جنگ شايد ثمره تقويت روحيه جهادي در يك فرد باشد، شما چه زماني شيريني اين ميوه را چشيديد؟
زمينههاي حمايت از كشور و نظام اسلامي در امثال مني كه در محيط مذهبي طالقان به دنيا آمدم از قبل وجود داشت. لذا وقتي كه انقلاب به پيروزي رسيد از همان ناآراميهاي خطه كردستان قصد حضور در جبههها را داشتم اما بنا به دلايلي ميسر نشد تا اينكه بعد از شروع جنگ دوباره به قصد پيوستن به گروه فدائيان اسلام اقدام كردم. باز هم قسمتم نشد تا بالاخره به عنوان سرباز از سال 60 به جبهه اعزام شدم و با حضور در عملياتهاي فتحالمبين، اليبيتالمقدس (آزادسازي خرمشهر)، رمضان و محرم، بالاخره در عمليات والفجر يك از ناحيه يك چشم و زانوها و در قسمتهاي زيادي از نقاط بدنم كه مورد اصابت تركش قرار گرفته بود، مجروح شدم. شدت اين جراحات به قدري بود كه از ادامه خدمت سربازي معاف شدم و چندين ماه تمام به مداواي مجروحيتهايم ميپرداختم تا اينكه با كسب سلامتي نسبي در سال 63 و اين بار به صورت يك بسيجي به جبههها بازگشتم.
چرا بايد دوباره به جبهه برميگشتيد؟ اگر بحث وظيفه بود آيا با مجروحيت شديدتان آن را ادا نكرديد؟
نقل اين حرفها نيست. آن زمان ما در سن جبهه و جهاد بوديم و از ما انتظار ميرفت تا از قوه و نيروي جوانيمان از كشوراسلامي دفاع كنيم. از طرف ديگر ديدگاه ما به دنيا و آخرت و مسائلي از اين دست ريشه در اعتقاداتمان داشت. كشور ما مورد هجوم دشمن قرار گرفته بود و هدفشان هم نابودي نظام اسلامي بود، پس هر كسي كه رمقي در تن داشت بايد به وظيفه و تكليفش عمل ميكرد. حالا يكي در پشت جبهه و يكي در جبههها.
با نگاهي به آمار نيروهاي داوطلب اعزامي به جبههها و مقايسه آن با جوانان آن زمان كشور ميبينيم كه اين آمار خيلي بالا نيست، آيا ميتوان گفت كه بار جنگ روي دوش يك قشر خاصي از جامعه بود؟
به نظر من هركس به اندازه توفيقي كه داشت در آن دوران فعاليت ميكرد. حالا نوع و شكل اين خدمت و فعاليت فرق ميكرد. احتمال دارد قشري بيش از اقشار ديگر خود را درگير جنگ تحميلي كرده باشد، اما اين مسئله دليلي نيست كه بخواهيم منتي روي كسي بگذاريم و بگوييم كه ما بيشتر نقش داشتيم. عرض كردم هركس برحسب توفيقي كه داشت آن زمان خدمت كرد.
طي حضورتان در جبهههاي جنگ باز هم مجروح شديد؟
بله، در كربلاي يك و كربلاي 5 هم مجروحيت نسبتاً شديدي داشتم. به طوري كه يك كليه و طحالم را از دست دادم.
سؤالاتم از مجروحيت شما دلايلي خاص دارد، باز هم تأكيد ميكنم كه امثال شما نماينده قشري از جامعه بوديد كه بيشترين بار اصلي جنگ را برعهده داشتند. شايد بتوان از اين قشر به عنوان قشر مذهبي و مستضعف جامعه نيز نام برد.
خب البته اين مسئله امري بديهي است. حضرت امام فرمودند كه اين انقلاب متعلق به پابرهنههاست. خب حالا همين قشر مستضعف به جبهه آمده و از انقلاب خودش دفاع كرد. هرچند بايد توجه داشت كه عموم مردم ما از قشر متوسط به پايين بوده و هستند، لذا به لحاظ نسبت جمعيتي هم كه باشد، اين قشر ميتوانست نماينده بيشتري در جبههها داشته باشد. در يك نگاه كلي قشر مذهبي به لحاظ ديدگاهها و اعتقاداتي كه دارد قاعدتاً بيشتر احساس تكليف ميكند. همه اينها دست به دست هم ميدهند تا شاهد باشيم كه به واقع طي جنگ تحميلي جبهه استضعاف در برابر جبهه استكبار صفآرايي كرد. باز هم تأكيد ميكنم كه منتي بر كسي نيست. هر كس به قدر توفيقش سعادت حضور در جبههها و كلاً جريان دفاع مقدس را داشت.
بچههاي جنگ به ولايتمداري و تأسي به حرف امام شهره بودند، اين رابطه بين جوانان رزمنده و پيرفرزانهاي چون امام از چه مسئلهاي نشئت ميگرفت؟
شايد بتوان گفت در برخي از موارد تنها چيزي كه ما را فراتر از همه مشكلات و سختيها در جبهه پايبند ميكرد، حرف امام بود. ما به عنوان بسيجي يك نيروي داوطلب بوديم كه آموزش آكادميك نديده بوديم. اينكه بايد از دستور فرمانده اطاعت كرد و چنين و چنان، نظم و نظامي است كه اغلب در ارتشهاي كلاسيك مطرح ميشود، اما چه چيزي باعث ميشود تا يك نيروي بسيجي طي سه ماهي كه اعزام ميشد بيشتر از هر نظامي وظيفهشناسي پاي همه سختيها بايستد، اين را بايد در رابطهاي قلبي دانست كه بين امام و رزمندهها وجود داشت، اين درست كه ايشان ولي فقيه زمان بودند و اطاعت امرشان بر همه لازم بود، اما به جرئت ميتوانم بگويم كه مهر ايشان در دل تكتك رزمندگان بود و رابطه ما با امام يك رابطه مريد و مرادي بود.
بصيرت ايستادگي در برابر دشمني كه از لحاظ تجهيزات خيلي از ما قويتر بود چطور در ميان بچههايي كه آن زمان خيليشان سن و سال كمي هم داشتند به وجود ميآمد؟
امام فرموده بود جبههها دانشگاه انسانسازي است. خيليها در آن محيط واحدهاي بصيرت و مردانگي را پاس ميكردند! من اين سؤال شما را با تعريف ماجرايي از يك شهيد پاسخ بدهم شايد مناسبتتر باشد. البته بنا به دلايلي نميتوانم نام اين شهيد را بگويم. ايشان سيد بود و بچه نظام آباد تهران، سال 65 كه به جبهه آمد دچار مشكلاتي بود. يكبار آمد و با من درد دل كرد و گفت كه وابسته به فلان مواد است و در گذشته از كسبه محله تلكهبگيري ميكرده است. از حرفهايش فهميدم كه كلاً فازش با بچههاي جنگ فرق ميكند، اما اتفاقاتي باعث شده بود تا مسير زندگياش را عوض كند و به جبهه بيايد. من هم به او گفتم تا اينجا را آمدهاي بقيه را هم بيا. ترك كن و پاك شو. او هم پذيرفت و انصافاً از آن رزمندههاي پاي كار شد. به عنوان نمونه رانندگي حمل مهمات در سه راه مرگ را بر عهده گرفته بود و مرتب اين مسير خطرناك را ميرفت. آخرش هم در عمليات مرصاد اسير دست منافقين شد و وقتي كه جسدش را يافتيم، ديديم به خاطر مقاومت در برابر آنها صورتش را با قنداق اسلحه از بين بردهاند. او تا آخرش پاي اعتقاداتش ايستاده بود كه منافقين آن طور وحشيانه مورد ضرب و شتم قرارش داده بودند. اين شهيد نمونهاي از يك نفر آدم عادي است كه اين طور در دانشگاه جبهه داراي بصيرت ميشود.