آبادان در سالهاي شروع جنگ
آبادان بين دو رودخانه بهمنشير و اروند واقع شده است. رودخانه كارون از اهواز به آبادان ميآيد و عمود بر اروند است. اگر نقشه را نگاه كنيد ميبينيد اين سبك شهر آبادان است. عراقيها زماني كه حمله كردند سمت خرمشهر آمدند و هنوز اين شهر را نگرفته به كارون چسبيدند و از آن رد شدند. جاده اهواز- آبادان و ماهشهر- آبادان را بستند و شهر آبادان را محاصره كردند و از شمال اين شهر پشت بهمنشير مستقر شدند. عراقيها يك بار براي تمام كردن كار آبادان به شهر حمله كردند و وارد آبادان شدند كه بعد از ورود عراقيها به آبادان ما عملياتي به نام ذوالفقاريه انجام داديم كه يك عمليات پدافندي بود. يعني در جواب حمله عراقيها اين كار انجام شد و عراقيها را از شهر بيرون كرديم.
بعد از اين عمليات، عمليات ديگري در اوايل جنگ و در زمستان سال 59 انجام شد. بعد از سال 59 و در اوايل سال 60 چندين عمليات ديگر انجام شد تا آبادان از حصر خارج شود.
مدن كجاست؟
چون آبادان همسطح درياست و هيچ ارتفاعي در آن وجود ندارد اين تپه و جاده بلند به نام ميدان تير شهرباني آبادان بود. براي تيراندازي سيبلها را پشت آنها قرار ميدادهاند و در حاشيه آبادان براي تيراندازي ساليانه به آنجا ميرفتند.
اين جادههاي 200، 300 متري به موازات رودخانه بهمنشير و تقريباً در فاصله دو كيلومتري از اين رودخانه قرار دارد. در كنار رودخانه، بعد از نخلستانها در ايستگاه هفت آبادان جادهاي تا دهانه بهمنشير شني بلندي به نام قفاص وجود دارد. اين دو جاده چون ارتفاعش از جاهاي ديگر بلندتر است به تپه معروف شد. در اصل هيچ تپهاي وجود ندارد ولي به دليل ارتفاع زياد جاده به آن تپه ميگفتند. اين جاده چون روبهروي روستاي مدن بود به تپههاي مدن معروف شد. روستاي مدن چسبيده به رودخانه بهمنشير در فاصله دوكيلومتري جاده و روبهروي اين تپهها قرار داشت.
وقتي آبادان از شمال محاصره شد و از جنوب هم عراق در پشت اروند قرار گرفت اين جاده مواصلاتي و تداركاتي ما براي حركت به جبههها بود. حالا عراق اين دو ميدان تير را در دو كيلومتري گرفته بود و روي هر كدام از آنها حدود 60 نيرو گذاشته بود.
دشمن داخل جاده را به صورت كانال كنده بود و در آن تنگه درست كرده بود. اين تپهها براي عراق دو كاركرد مهم داشت. اول چون از خاكريز اصلي فاصله داشت و به جاده قفاص ديد داشت رده تأمينيآنها بود. ديگر آنكه روي جاده تداركاتي ما ديد و تير داشت و آن را قطع كرده بود. اگر ما ميخواستيم به خاكريز اصليشان حمله كنيم با اين دو ميدان مواجه ميشديم.
اولين عمليات مدن
اين دو تپه اهميت فراواني داشت. ما قبل از عمليات ثامنالائمه بايد ديد و تير دشمن روي جاده مواصلاتيمان را قطع ميكرديم و رده تأمينيشان را برميداشتيم تا با خط اصليشان درگير شويم. نيروهاي شهيد مؤذني يك بار در اسفند 59 به اين دو خاكريز حمله ميكنند و با دادن چند شهيد موفق نميشوند تپه را پس بگيرند. چهار شهيد در جلوي تپه ميمانند كه در عمليات بعدي توانستيم پيكر آن شهيدان را پيدا كنيم.
غير از شهيد مؤذني بچههاي آبادان هم چند بار تا شناسايي ميروند و حتي درگير هم ميشوند ولي در آخر نميتوانند و برميگردند. خودم يك بار در روز براي شناسايي رزمي با تعدادي از بچهها براي ديدن وضعيت تپهها رفتم. يكسري خاكريزهاي نعلي شكل كه عراقيها قبلاً زده بودند وجود داشت و از اينها سنگر به سنگر حركت كرديم تا به نزديكيشان رسيدم. عراق يك تير سبك به ما نزد. وقتي ما نزديك شديم با توپخانه و خمپاره شروع به زدن ما كرد كه مجبور به برگشت شديم.
دومين عمليات مدن
تا اينكه در اواخر سال 59 به دورههاي سپاه رفتم. دقيقاً 10 ارديبهشت به آبادان برگشتم. تا به شهر برگشتم اعلام كردند قرار است عملياتي به نام مدن انجام شود. ما هم فهميديم همانجايي است كه قبلاً به آن رفت و آمد داشتيم. اين دو خاكريز را تقسيم كرديم. يك خاكريز را به شهيد مؤذني و نيروهايش دادند و خاكريز ديگر را به تعدادي از بچههاي سپاه آبادان و تعدادي از نيروهاي سردار مرتضي قرباني دادند. مسئوليت اين كار بر عهده سردار اسدي بود. سردار اسدي مسئوليت محور را به عهده گرفت و در كنارش شهيد والا آزادپور از طرف سپاه آبادان مسئوليت جانشيني محور را عهدهدار شد. اين ديگر يك عمليات منظم با سازماندهي و شناسايي بود.
حدود 300 نفر در قالب دو گردان كه يك گردان به تپه شماره يك و يك گردان ديگر به تپه شماره دو حمله ميكرد، عمل ميكردند. نحوه عمليات اينگونه بود كه بايد از تاريكي شب استفاده ميكرديم. ما از سمت ذوالفقاريه و از شرق جاده حركت كرديم و بين خاكريز اصلي عراقيها رفتيم. 50 نفر از بچههاي ارتش لشكر 77 خراسان هم به ما پيوستند كه جمعاً در گروه ما 150 نفر شديم و به سمت عراقيها حركت كرديم. عراقيها به سمت شمال پدافند كردند تا به سمت خاكريزشان حركت نكنيم. 50 نفر را براي تأمين گذاشتيم و صدنفرمان به خاكريز اصلي زديم. 10 شب حركت كرديم و تا منطقه را دور زديم به پشت سر خط آمديم ساعت 12 شد. عمليات ساعت 12 شب شروع شد. آن شب هم هوا بسيار تاريك بود و چشم، چشم را نميديد.
در منطقه عملياتي سه دسته شديم. قرار شد دو گروه اول هجوم ببرند و گروه وسطي تيراندازي و حركت كند و با حركت آن دو گروه ديگر تيراندازي كنند.
قبل از اينكه ما شروع به عمليات كنيم و دستور حركت داده شود ظاهراً عراقيها متوجه حضورمان شدند. شروع به ريختن آتش سنگيني روي ما كردند. گردان يك بيسيم بيشتر نداشت كه دست شهيد مؤذني بود. شهيد مؤذني گفته بود وقتي من تيراندازي را شروع كردم بچهها هم تيراندازي كنند. با شدت آتش دشمن بر روي زمين دراز كشيديم. من بلند شدم و به سمت شهيد مؤذني دويدم و از او پرسيدم چه كار كنيم كه او گفت فعلاً هيچ كاري نكنيد، انگار عراق بو برده است ولي مطمئن نيست و ميخواهد با اين آتش شما خودتان را لو بدهيد. صبر كرديم تا آتش دشمن كم شد. نيم ساعت بعد از آن دستور حمله صادر شد. حمله آغاز شد و به شكل آتش حركت، جلو رفتيم. با شليك اولين گلوله ما عراق بلافاصله مقابله به مثل كرد. آنها در سنگر بودند و ما در بيابان حركت ميكرديم و همين كارمان را سخت و كند كرده بود. تعدادي از بچهها زخمي شده بودند. بيشتر بچهها به دليل آتش وسيعي كه از وسط ميآمد به سمت چپ ميرفتند. ما هم در سمت راست بوديم و سعي كرديم همين سمت را حفظ كنيم. تا نزديكي تپه رفتيم. اسلحههايمان هم ژ3 بود و گير ميكرد. آرپيجيزنمان سه گلوله بيشتر نداشت كه يكي از گلولهها را شليك كرده بود. در 50 متري چون رو به رويمان تيربار عراق بود و گلولههايشان به سمتمان كمانه ميكرد بدجوري زمينگير شديم.
در روزهاي اول جنگ ديدن چنين صحنههايي خيلي سخت به چشم ميآمد. به آرپيجيزن گفتم گلولههايت را شليك كن و حتي اگر به دشمن نخورد ما به سمتشان ميرويم. آرپيجيزن گلولهاش را شليك كرد و ما هم به سمت سنگر دويديم. 50 متر را به سرعت دويديم و خودمان را به سنگر رسانديم. نارنجك را داخل سنگر انداختيم و ديگر از اينجا پاكسازي سنگر شروع شد.
اولين سنگر را كه با نارنجك پاكسازي كرديم توانستم تيرباري كه به سمت ما شليك ميكرد را بيرون بكشم. تركش نارنجك به او خورده و يك نوار 70 گلولهاي روي دوشش بود كه خيلي به كمك ما آمد. بچههاي آن گروه هم موفق شدهبودند سنگرها را به ترتيب تصرف كنند. بعد متوجه شديم آنها تپه شماره دو را هم گرفتهاند. تعدادي زخمي داده بوديم كه آنها را از راه بيابان به عقب آورديم. تعدادي عراقيها هم در تاريكي شب فرار كردند كه متوجهشان نشديم.
تثبيت عمليات
با تصرف خاكريز قرار شد نيروهاي ارتش جايگزين ما شوند و نيروهايي كه خاكريز را تصرف كرده بودند براي استراحت به عقب برگردند. من در آن لحظه از شهيد مؤذني خبر گرفتم و به بيسيمچياش گفتم آقاي مؤذني كجاست؟ كه ديدم در حال گريه كردن است. گفتم چه شده كه گفت برادر مؤذني شهيد شده است. يك تير به قلبش ميخورد و شهيد ميشود.
ما به عقب آمديم. خيلي خسته بوديم و در حال استراحت بوديم كه ناگهان متوجه سروصداي بلندي شديم. ساعت حدود 30/4 صبح بود و هوا هنوز روشن نشده بود. از سنگر بيرون آمديم. ارتشيها ميگفتند عراق پاتك كرده و خاكريز را گرفته است. همان بچههايي كه درگير بوديم سريع به خط شديم. عراقيها فقط توانسته بودند خاكريز شماره يك را بگيرند. از طريق كانالهايي كه جلوي خاكريز اصلي داشتيم تا نبش كانال آمديم.
بچهها بيرون زدند. رو بهروي تپههاي مدن عراقيها سيم خاردار گذاشته بودند و چون از پشت سر حمله كرده بوديم بچههاي تخريب يك معبر جلوي ميدان باز كرده بودند. جانباز حاج مجيد عابدي جلوي صف حركت ميكرد و پشت سرش علي فخارزاده ميدويد و پشت سرشان بقيه بچهها حركت ميكردند.
همين كه وارد ميدان مين شديم ناگهان حاج مجيد روي مين رفت و روي معبر افتاد. معبر باز شده بود ولي كامل پاكسازي نشده بود. جلوتر تيري به دست فخارزاده خورد و او هم به زمين افتاد. ما هم ديگر معطل نكرديم و به سرعت به سمت خاكريز حركت كرديم. در خاكريز آنها نارنجك ميانداختند و ما نارنجك ميانداختيم. درگيري تن به تن آغاز شده بود. عراق وقتي ديد كه ما داخل خاكريز شدهايم كساني كه چپ و راست معبر بودند براي فرار به بيابان زدند و فقط تعدادي همان جلو ماندند. متأسفانه آن لحظه آرپيجي نداشتيم. تانكها هم وقتي ديدند ما داريم خودمان را ميرسانيم كمي عقب رفتند و تا به دژ رسيديم با تانك به خاكريز ميكوبيدند. آنجا تعدادي از بچهها مثل شهيد نويدي به شهادت رسيدند. يكي از تانكهاي عراقي را كه با 106 زديم بقيه تانكها فرار كردند و موفق شديم همان اول صبح دوباره خاكريز را پس بگيريم. اينجا ديگر عمليات تثبيت شد و از شب دوم بچههاي جهاد فارس فاصله يك كيلومتري بين دو تپه را به هم وصل كردند و ما توانستيم رده تأميني دشمن را تصرف كنيم. بعد از عمليات مدن، آبادان هم از حصر خارج شد و ديگر هيچگاه در طول جنگ به دست دشمن نيفتاد.
سلام. نام بنده در ذکر این خاطره آمده، ضمن عرض ارادت به سردار کم مثال سرخیلی عزیز به عرض میرسانم که اثل ماجرا کاملا درست است ام بیان کمی با واقعیت تطبیق ندارد ونیاز به تصحیح دارد. مثلا بنده آنجا تیر نخوردم و ....