شهري كه در تاريخ معاصر از آن با عنوان مقاومترين ديار اين سرزمين ياد ميشود، حالا سالي يك بار و آن هم در سالروز آزادياش در بوق و كرنا ميشود و بعد از آن كمتر نامي از خرمشهر ميشنويم. گويي خرمشهر ميرود به محاق فراموشي تا باز سالي ديگر از راه برسد و آن وقت كه دوباره يادمان بيايد كه اين شهر هنوز در جغرافياي كشورمان حضور دارد!
چند سال پيش سفري كاري به خرمشهر داشتم و چون اين سفر غير از ايام راهيان نور و آزادسازي اين شهر بود، فرصتي پيش آمد تا روال عادي زندگي در خرمشهر را از نزديك ببينم. با مردمي در پيادهروها راه بروم كه هركدامشان تاريخ شفاهي دفاع مقدس بودند. حتي جوانترها كه سنشان به حضور در جبههها نميرسيد طعم آوارگي در شهرهاي ديگر را چشيده بودند و به اين ترتيب آنجا را ديار مردماني يافتم با دهانهاي خاموش و نگاههاي گويا از انبوه حوادث و مشكلات و خاطراتي كه حماسه و رنج را در هم آميخته و معجوني از سرگشتگي و حيراني را تحويل ميداد.
مردم آنجا از طرفي به گذشته پرافتخار شهرشان مباهات ميكردند، اما از سوي ديگر هنوز آثار رواني ناشي از لمس نزديك جنگ و همچنين آوارگي و سالها خانه به دوشي خاطرشان را مكدر ميساخت. از طرفي هنوز از مسجد جامع، پل نو، خيابان چهل متري، بلوار مقاومت و... كه هركدام نمادي از مقاومت اين شهر هستند با افتخار سخن ميگفتند و از سوي ديگر مشكلات برجاي مانده از جنگ تحميلي سيماي شهرشان را آزار ميداد. به اين ترتيب فارغ از هرگونه حماسه سرايي براي خرمشهر و نمادهاي مقاومتش، مردم و مخصوصا جوانانش با انبوهي از سؤالات دست به گريبان بودند و هروقت از آنها ميخواستم در مورد گذشته شهرشان بگويند، پايان حرفشان به اين سؤال ميرسيد: «مسئولان چه زماني ميخواهند خرمشهر را از دست مشكلات متعددش رها سازند؟»
وقتي به تهران برگشتم، چند صفحهاي از ويژهنامه مخصوص سوم خرداد را به مشكلات خرمشهر اختصاص داديم و از اين رهگذر نوعي نوآوري در اين گونه ويژهنامهها به وجود آمد، حتي چند سال بعد كه دوباره به اين شهر برگشتم، تعدادي از دوستان خرمشهري از اينكه در جشنهاي سالانه آزادسازي خرمشهر بخشي را به مشكلات شهرشان اختصاص داده بوديم، ابراز خوشحالي ميكردند. هيچ كس از توجه و رسيدگي خاصي به شهرش سخن نگفت، خوشنوديشان از اين بود كه براي يادآوري خرمشهر تنها به سي و اندي سال پيش برنگشتيم و حال آنها را هم دريافتيم. شهري كه مردمانش همچنان در سكوتي معنادار به سرميبرند و هنوز تير و تركشهاي جنگ تحميلي روي خانههاي تعدادي از آنها خود را نشان ميداد.
امسال هم وقتي سوم خرداد را با همه يادها و سرودها و حماسه آفرينيهايي كه بحق بايد ساليان دراز از آنها سخن گفت پشت سرميگذاشتيم، باز كمتر ديده يا شنيديم كه كسي از مشكلات كنوني مردم اين شهر سخني بگويد. اما امسال فرصتي پيش آمد تا با يكي از رزمندگان خوزستانيالاصل دو، سه روزي را همراه شويم. رضا خدري متولد آبادان كه حتي قبل از حمله رسمي بعثيها به كشورمان در خرمشهر حضور داشت و ارتباط خود با مردم آنجا را حفظ كرده است، دقيقاً سوم خرداد از جشني باز ميگشت كه گويي در يكي از دانشگاهها به افتخار آزادسازي خرمشهر برگزار شده بود.
اتفاقا از خدري هم در آن مراسم تقدير به عمل آمده بود، اما او صرفنظر از همه برو بياها از بريز و بپاشهاي مراسم گلايه داشت و ميگفت: خيلي خوب است از رشادتهاي جوانان اين مرز و بوم در آزادسازي خرمشهر تقدير شود، اما وقتي تعداد نسبتا قابل توجه فقراي خوزستاني را به ياد ميآورم در دلم ميگويم اي كاش پول اينگونه مراسمها را به اين مردم ميدادند تا حداقل آنها از جشن آزادسازي ديارشان بهرهاي به اندازه تر كردن دهانشان با طعم شيرين يك ميوه يا شيريني بهره ميبردند تا اينكه حلاوت آزادسازي خونين را با كساني تقسيم كنيم كه شايد برخي از آنها از جنگ حتي به قدر ديدن يك فيلم سينمايي هم بهره نبرده باشند.