معلم شهيد جواد سرماليان
درس عشق
شهيد جواد سرماليان معلمي گمنام از شهرستان پلدختر است كه زندگي او نيز با آموختن و آموزش دادن عجين بود و با پذيرش شغل معلمي، جهاد در مسير علمآموزي را به حضور در صحنههاي نبرد پيوند نداده بود. او كه دانش آموخته دانشكده تربيت معلم شهرستان بروجرد بود، با شروع جنگ تحميلي با درك حساسيت مقطع زماني كه در آن حال حكمفرما بود حضور در جبهه را بر كلاس درس ترجيح داد و بدين منظور كلاس و درس را رها كرد و به دانشآموزان مدرسه جنگ پيوست و در آن مكان مقدس همدوش ديگر همرزمانش به مبارزه عليه دشمن بعثي پرداخت ولي چون شهيد داراي روحي ملكوتي بود تاب ماندن در اين سراي خاكي را نداشت و پس از رشادتها و دليريهاي فراوان همچون ديگر همرزمانش در تاريخ 25/10/1366 در منطقه ماووت عراق به درجه رفيع شهادت نائل آمد. شايد براي شناختن يك معلم شهيد، بهترين كلام از سوي دانشآموزاني باشد كه پاي درس عشق اين معلمان نشستهاند و از نزديك نفس گرم آقا معلم را درك كردهاند. پروين بابايي، مددكار بنياد شهيد شهرستان پلدختر يكي از اين دانشآموزان است كه خاطرهاي جالب را از كلاسهاي درس معلم شهيد سرماليان اينگونه بيان ميدارد:
در پايه سوم راهنمايي شاگرد اين معلم دلسوز و فداكار بودم. شهيد اخلاقي خوب داشته و متين بودند. يك روز موقع امتحانات نهايي سوم راهنمايي من سرجلسه امتحان با مشكلي مواجه شدم. شهيد سرماليان متوجه شده بود كه من حالت عادي ندارم و به من گفتند: دخترم چرا رنگ و رويت پريده؟ اگر مشكلي داري به من بگو. در جواب به ايشان گفتم يك سؤال دارم كه اگر نتوانم جواب بدهم از اين درس تجديد خواهم شد. ايشان به من گفتند هر سؤالي داري بپرس. من هم تاجايي كه بتوانم راهنمايي ميكنم اما نميتوانم جواب سؤال را برايت بگويم چون اين كار خيانت در حق بقيه دوستانت است و تقلب محسوب ميشود. ايشان با راهنمايي خود مرا از تجديد شدن رها ساخت و اين آخرين ديداري بود كه من با معلم دلسوز و فداكار خود داشتم و بعد ازمدتي خبر شهادت ايشان را شنيدم. هيچ وقت آن لحظه امتحان رياضي از يادم نميرود.
تابستانهاي سرخ
آقا معلم از دنيا به دور و از هر چه رنگ تعلق به خود داشت آزاد بود. اين موضوع را ميتوان از دستنوشتههايش و همه آن مكتوباتي كه از خود به يادگار گذاشت فهميد. يك بار به برادرش نوشت: نيت، عمل، قدم، قلم و نفست را براي خدا خالص كن و همواره در پاسداري از دين، قرآن و خونهاي پاك شهدا، به خدا توكل كن بعد هم در وصيتنامهاش خطاب به مادرش گفته بود: اگر هر لحظه دلت براي فرزندانت تنگ شد به بهشت فاطمه(س) نظري كن، بالاتر بگويم به كربلاي امام حسين(ع) نظر كن و براي مظلوميت اباعبدالله روحي فداه گريه كن.
معلم شهيد عبدالناصر كشاورزيان كه حالا 26 سالياست در بهشت فاطمه «مزار شهداي شهر بهشهر» در كنار مزار برادرش شهيد حسين كشاورزيان آرميده، از آن دست معلمهايي بود كه تعليم و تعلم در ذاتش بود. او كه 28 فروردين سال 1338 در منطقه فراش محله شهرستان بهشهر به دنيا آمد اولين آموختهها را پاي درس عشق پدرش شيخاسماعيل روحاني و مادرش گوهر خانم، شاعرهاي مذهبي آموخت. عبدالناصر خرداد سال 1356، موفق به اخذ ديپلم طبيعي شد و اولين قدم براي معلمي را با درسآموزي به كودكان روستايش برداشت. شغلي كه در نهادش بود و به همين خاطر سال 60 در امتحانات ورودي دانشگاه تربيت معلم قبول شد. سال بعد هم به عنوان دانشجو معلم به يكي از روستاهاي دورافتاده گيلان رفت و معلمي بچههاي روستاي جوبنه را برعهده گرفت. اما مدرسه جبهه و جهاد چيز ديگري بود. به همين خاطر آقا معلم هر تابستان كه مدرسه و دانشگاه تعطيل ميشد هواي رفتن به جبهه ميكرد. اولين بار همان سال 60 به جبهه رفت. همان سالها محمدناصر برادر بزرگتر و حسين برادر كوچكترش هم در جبهه بودند. تابستان سال 62 باز فرصتي پيش آمد تا عبدالناصر به جبهه برود. سه ماه در جبهه ماند و با شروع سال تحصيلي جديد، به پشت جبههها برگشت و اين بار براي معلمي به روستاي «آيينهور» رفت. آمد و شد آقا معلم به مدرسه جبههها و مدرسه تعليم و تعلم ادامه يافت. يك بار در بهمن 64 در عمليات والفجر هشت به شدت مجروح شد. با شهادت برادرش حسين كشاورزيان در سال 65، جبهه رفتنهاي عبدالناصر به دليل رسيدگي به مادرش كمتر شد، اما با شروع سال 67 كه نياز به حضور قديميهاي جنگ در جبههها بيشتر احساس ميشد، براي آخرين بار در ارديبهشت ماه رهسپار جبههها شد و اين بار در عمليات بيتالمقدس5 (پدافندي شلمچه) درس عشق را در بالاترين سطح آموخت و با نثار خونش به همگان آموزش داد.
معلم فراري
معلم فراري لقبي بود كه به حاجمحمد ابراهيم همت داده بودند. شايد كمتر كسي بداند كه فرمانده نام آشناي لشكر خط شكن 27 محمدرسولالله(ص) سالها كسوت معلمي بر تن داشت و در بحبوحه مبارزات انقلابي به دليل آگاهسازي دانشآموزانش با مسائل سياسي و ترغيب آنها به مبارزه با رژيم طاغوت از سوي فرماندار نظامي اصفهان سرلشكر معدوم ناجي فرمان ترور و اعدامش صادر شده بود.
همت كه پس از پايان دوران سربازي و بازگشت به زادگاهش شهرضا شغل معلمي را برگزيده بود، در ترغيب دانشآموزان به آگاهي از ظلم و ستم طاغوت سعي وافري داشت تا اينكه با دادن حكم اعدام همت از سوي سرلشكر ناجي، مأموران رژيم با شدت بيشتري به تعقيب او پرداختند به گونهاي كه همت شهر به شهر ميگشت تا از دستگيري در امان باشد. با تغيير لباس و قيافه، مبارزات ضدرژيم خود را دنبال ميكرد تا اينكه انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني(ره) به پيروزي رسيد. بعد از پيروزي انقلاب هم از آنجايي كه فعاليت فرهنگي در وجود همت نهادينه شده بود، ابتدا در سپاه شهرستان پاوه به عنوان مسئول فرهنگي فعاليت داشت و با شدت يابي درگيريهاي جداييطلبانه و سپس شروع جنگ تحميلي، مسير حوادث حاجمحمدابراهيم همت را به عرصه جنگ و جهاد كشاند.
متن زير برگرفته از كتاب معلم فراري در خصوص ابراهيم همت است: دانشآموزان مدرسه در گوشي با هم صحبت ميكنند. معلم تاريخشان چند روزي است فراري شده. چند روز پيش بود كه رفت جلوي صف و با يك سخنراني داغ و كوبنده، جنايتهاي شاه و خاندانش را افشا كرد و قبل از اينكه مأمورهاي ساواك وارد مدرسه شوند، فرار كرد. حالا سرلشكر ناجي براي دستگيري او جايزه تعيين كرده است.
يكي از بچهها، درگوشي با ناظم صحبت ميكند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد ميشود. درحاليكه دست و پايش را گم كرده، به سرعت خودش را به دفتر ميرساند. مدير وقتي رنگ و روي او را ميبيند، جا ميخورد: «چي شده، فاتحي؟» ناظم آب دهانش را قورت ميدهد و جواب ميدهد:«جناب ذاكري، بچهها... بچهها ميگويند معلم تاريخ ابراهيم همت باز هم ميخواهد اينجا سخنراني كند...»