براي آغاز يك معرفي اجمالي از خودتان بفرماييد.
عزتالله مطهري متولد 1325 در شهرستان خوانسار هستم. از سال 1340 به تهران آمدم و تا امروز در تهران هستم. سال 40 كه ما به تهران آمديم مسئله انجمن ايالتي و ولايتي مطرح بود و امام در قم مبارزات را شروع كرده بود. از سال 42 هم كه مسئله 15 خرداد مطرح شد تا اتفاقات منتهي به پيروزي انقلاب اسلامي تقريباً تا قبل از دستگيريام توسط ساواك در قريب به اتفاق جريانات و اتفاقات بودم. وقتي حضرت امام را تبعيد كردند همكاري و مبارزات من قطع نشد و اقدام به ارتباط با گروههاي ديگري چون مؤتلفه كردم و به مبارزات ادامه دادم. مدتي با مؤتلفه همكاري داشتم ك بچههاي مؤتلفه بعد از ماجراي حسنعلي منصور دستگير شدند. بعد از اين اتفاق، ما تعدادي از جوانان بوديم كه راه مبارزه را انتخاب كرده بوديم و بايد به مبارزات ادامه ميداديم. از طرفي مدت حبس و زندانها افزايش يافته بود به چند سال و حتي به ابد و اعدام تبديل شده بود. يعني اگر كسي را به جرم اقدام عليه رژيم دستگير ميكردند ديگر در حد چند ماه با او برخورد نميكردند، بلكه چند سال و شايد تا ابد و اعدام پيش ميرفت. در اين فضا تعدادي ترسيدند و كلاً كار مبارزه را كنار گذاشتند. طرفي رهبري حضرت امام به صورت مستقيم نبودند و رهبري مبارزه مانند مثلاً سال 42 به صورت مستقيم و علني صورت نميگرفت. از طريق ارتباطگيري، نوار، اعلاميه و... خط مشي براي مبارزان مذهبي كه ميخواستند در راه و خط امام خميني حركت كنند صورت ميگرفت. مبارزات از صورت علني به پنهاني تبديل گشت و كار كمي سخت شد. به همين خاطر مبارزه به صورت قانوني و علني تقريباً از بين رفت و جواناني كه در اين شرايط قرار گرفته بودند بيشتر به سمت براندازي رفتند و اعتقاد داشتند كه مبارزه در اين فضا در شكل سياسي و فرهنگي جوابگو نيست و بايد به سمت براندازي و مبارزات مسلحانه رفت. از طرفي يك خفقان شديد بر جو موجود حاكم بود و به همين خاطر اكثر جوانان انقلابي به سمت گروهها و تشكيلات مسلحانه و... رفتند. در واقع جواناني كه ميخواستند مبارزه را ادامه دهند به علت نبود رهبري و نداشتن ارتباطي مستقيم با رهبري و مخفي شدن مبارزات و تبديل مبارزات از حالت قانوني به شكل غيرقانوني كه رژيم از آن تعريف داشت و پيدا شدن يك حالت محافظهكاري به سمت گروهها و تشكيلات مسلحانه رفتند كه حقير هم وارد كار مسلحانه شدم. البته بنده از ابتدا هم در فاز سياسي و هم در فاز مسلحانه كار ميكردم و سعي داشتم تا آخر هم در هر دو فاز مشغول باشم.
گرايش جوانان به گروهها و تشكيلات مسلحانه به همين عللي كه گفتيد مربوط بود يا تحت تأثير علل ديگر نيز بود؟
البته آن زمان مسئله كشورهايي چون ويتنام و فلسطين و الجزاير و كوبا و... مطرح بود و جوانان تحت تأثير آنها نيز بودند كه كار مسلحانه را انتخاب كرده بودند. در واقع اگر بخواهيم تعريف درستي از علل گرايش جوانان به مبارزات مسلحانه داشته باشيم ميتوانيم بگوييم كشورهايي كه در بالا نام بردم به عنوان يك محرك و مشوق جوانان عمل ميكردند. در ايران گروههاي مختلفي بودند، چه مذهبي و چه غيرمذهبي. شايد تعدد گروه بود اما گروهها عمدتاً اعضاي زيادي نداشتند. سمبل مبارزات گروههاي چپ در فاز مسلحانه سازمان چريكهاي فدايي خلق بود كه در زندان به بچههاي سياهكل معروف بودند و سمبل گروههاي مذهبي كه البته قبلاً به آنها بچههاي نهضت ميگفتند سازمان مجاهدين بود. كه هر دوي اينها متأسفانه به نظر من به ضرس قاطع از ابتدا ايراد و مشكل و انحراف داشتند. مبارزان چپي كه كمونيست بودند و خط و ربط آنها مشخص بود و عمدتاً منفور جوانان مذهبي بودند و مجاهدين هم ارتباطات درستي با علما و مراجع نداشتند. البته اين را هم بگويم مجاهدين تا سالها حامياني از روحاني حتي در نجف نيز داشتند كه ميتوان امثال آقاي هاشميرفسنجاني را ياد كرد، به هر حال اينها ايراد داشتند، چون سال 54 به صورت مشخص همين بچههاي نهضت يا سازمان مجاهدين به سمت ماركسيست رفتند و ماجراهايي كه ميدانيد. به هر حال درست يا غلط، اين دو سازمان سمبل مبارزان مسلحانه مذهبي و غيرمذهبي بودند. البته اينها تا سال 50 اسمي داشتند و به عنوان بچههاي سياهكل و نهضت معروف بودند. اما سال 50 در زندان قزلقلعه نشستند و استراتژي تعريف كردند و اسمي گذاشتند و تشكيلاتي راه انداختند و شدند اين دو سازماني كه گفتم.
اولين دستگيري شما در چه سالي بود؟
از سال 42 تا 47 حدود 10 الي 15 دفعه دستگيري داشتم كه همه آنها در حد يك يا دو روز يا نيم روز بود. اما از سال 47 كلاً فراري شدم. چون مسئله اسلحههايي كه در دست من بود مطرح شده بود و ميدانستم اگر به اين علت دستگير شوم حبسهاي درازمدت در انتظار من است و شايد محكوم به اعدام شوم. به همين خاطر كلاً فراري شدم. يك بار در ارديبهشت 49 در ميدان اعدام دستگير شدم كه از داخل ماشين مأموران فرار كردم. اما از سال 51 دستگير شدم و زندان بودم. در آن سال چيزي در حدود 15 سال حبس براي من بريدند، اما چيزي از من دربازجوييها درنيامده بود. تا اينكه وحيد افراخته خائن را دستگير كردند و مسائل زيادي را عليه من لو داد. ترور شعبان بيمخ، هتل شاهعباسي اصفهان، تعدادي انفجار بود، 10 انفجار در ششم بهمن 50 بود و... كه شرايط من را در آن مقطع به كلي عوض كرد.
مشاهده ميكنيم جواناني كه در انقلاب بودند، در جبهههاي جنگ نيز حضور دارند، علت اين تداوم ارتباط و حضور پررنگ جوانان و در ركاب امام ماندن آنها در چيست؟
بنده در ابتداي جواب شما يك نظري را مطرح كنم و آن در مورد شخص امام است. هر كس ايشان را ميديد جذب نگاه ايشان ميشد. اصلاً اين بزرگوار چيزي در چهره خود داشت كه فقط كافي بود يك بار ايشان را ببينيد، ديگر نميتوانستيد امام را رها كنيد اين جوانان اعتقاد به شخص امام داشتند امام را واقعاً پذيرفته بودند و به همين خاطر در شأن يك امام با آيتالله خميني رفتار و برخورد ميكردند. وقتي ايشان امري صادر ميكردند، ميگفتند حرف و سخن امام است و نبايد زمين بماند.
اين باور از كجا نشئت ميگرفت؟
جوان خود را دنبالهرو كسي ميديد كه تا جان داشت خطشكن و خود سرسلسله مبارزان بود. اعتقاد سالم و پاك حضرت امام، ايمان راسخ و سر سازش نداشتن با هيچ ظالمي، صداقت امام به گفتار خود و عمل صادقانه ايشان نسبت به گفتار خويش، اهل تظاهر نبودن و رياكار نبودن ايشان، اعتقاد به جذب و مشاركت حداكثري ايشان، محبتي كه نسبت به ملت و امت ايران و جوانان داشتند، همه باعث ميشد كه جوانان عاشقانه دنبالهروي امام باشند و وي را امام خويش بدانند.
چطور جواناني كه در فضاي مسموم طاغوت رشد كردهاند، اينگونه با انگيزههاي انقلابي امام همراه شدند؟
شما به اكثر شهدا دقت كنيد. قريب به 80 درصد شهدا جوانان هستند، سربازان امام كه در گهواره بودند وقتي خود را در سنين نوجواني و جواني پيدا كردند در مكتب امام رشد كرده بودند و تا قبل از انقلاب پيوند شديدي با امام و تفكرات او داشتند و امام را مانند بعد از پيروزي انقلاب، در قبل از پيروزي نيز امام خود ميدانستند. اما در آن سو كساني كه ادعاي مبارزات تشكيلاتي داشتند، بسياريشان آلوده شدند. خيلي كم از بچههاي زندان را ديدم كه آلوده گروهها نشده باشند يا تفكرات اسلام ناب را سرلوحه خود قرار دهند. نميگويم نبود، ميگويم خيلي كم ديدم.